ققنوسوفرنیا

وبلاگی, روزگار من No Comments »

ققنوس گفت، اینور بشکنم یار گله داره
اونور بشکنم این گله دارهhonarieh_Tara_1_400

صلب و ناآرسته برخاست، سُر خورد
چون کلام من روی کیبرد.

قدم ها سنگین، پر ز درد، پر ز راز، از خود مطمئن
گیج و سردرگم،
دست های من نیز و دکمه ها

جایم عوض شده است، جای کاما، همزه روی دندانه
و بسی چیز دیگر.

ولی چه باک، عمودی نویسی همچنان شعر است
و من هنوز زنده‌ام.

Balatarin

اینطور قاطی

وبلاگی 2 Comments »

یک پدر در تدارکات محل خواب فرزندش، می تونه اینطور مهندسی بازی در بیاره

crazyme2

Balatarin

اگه من اینجا بنویسم کسی می خونه؟

وبلاگی, اینترنت 23 Comments »

یک سوال اساسی دارم اگه من اینجا بنویسم کسی می خونه؟ اگه می خونه آیا اون کسایی هستند که می خواهم بخوانند یا یک کسان دیگری هستند؟ آیا دنیا نسبت به اون روزی که این وبلاگ را شروع کردم آنقدر عوض نشده که نوشتن در اینجا بی معنی بشه؟

همین(:

Balatarin

یه ساعت در شهر

وبلاگی, امریکا, روزمره 1 Comment »

Balatarin

خسته

روزمره 1 Comment »

آنقدر خسته ام که نمی توانم بنویسم آنقدر حرف نا گفته مانده که نتوانم ننویسم. پس مزخرف می نویسم(: -رامینیا کبیر

Balatarin

از یونان تا الجزایر به پاریس

فیلم No Comments »

[From] Salonica [in Greece] to Béni Saf [in Algeria], how many roads they have crossed our grandparents, their fiances? How many doubts to sacrifice for that one day [of] our love… ?

How many “no”, “we do not want you,” my mother, my father [heard], on the ground, [but] hidden? — Ending Music of the movie “The Names of Love”,

Balatarin

آینده

کتاب, اندیشه, جامعه, دکترانه 3 Comments »

چندروزی است که قصد نوشتن دارم ولی هر بار منصرف می شوم. می خواستم از عبارت “ایرانی بازی” برایتان بنویسم دیدم خیلی تکراری شده، بعد به سرم زد “در دفاع از دینداران” مقاله ای بنویسم دیدم خیلی جدی است و حالش را ندارم. از روزمره هم نمی خواهم بنویسم. برای زیستن در اتاق شیشه ای، همان فیسبوک  کافی است. حالا که شروع به نوشتن کردم، چندان امیدوار نیستم نوشته درست و درمانی از کار دربیاید. قرار است راجع به آینده بنویسم. ببینم چه می شود.

فکر می کنید 5 سال دیگر کجا هستید؟ چه می کنید؟ سوال های ترسناکی هستند؟ برای من که هستند.  اگر تقویم شخصی تان از دهه سوم گذشته باشد احتمالا بهتر ترسم را درک می کنید. بگذارید ترسناکی اش را کمتر و  بامزه تر اش کنم:

فکر می کنید 5 سال دیگر تکنولوژی چطور خواهد بود. تصورش را بکنید که ده سال پیش اینترنت و تلفن های همراه اینقدر فراگیر نبود. امروزه تویتر و فیسبوک اثرات تاریخی دارند. سوال این است:” 5 سال دیگر زندگی اجتماعی چه طور خواهد بود؟” فراگیر شدن تکنولوژی و آسان شدن ارتباط غیر فیزیکی زندگی روزمره را چقدر تغییر خواهد داد.

آوخ! اوخ! چه نوشته کسل کننده ای. اینطور پیش برم مثل ستون علمی روزنامه ها خواهد شد که خالی مانده و به زور پرش می کنند. بگذار درست اش می کنم. “سبکان دو درجه به راست، تغییر مسیر می دهیم، هر حرف آخر را اول می زنیم”: بهانه این نوشته دو کتاب است و یک وبلاگ. شاید  درباره شان بیشتر نوشتم.

اولی کتاب:. Prototyping Manifesto

Alberto Savoia, Director of Engineering and Innovation Agitator at Google Inc

Pretotyping

Pretotyping

کتاب فوق العاده است. کوتاه، مفید و مجانی(کلینک کنید) به عکس روبه رو که نگاه کنید کمی دستتان می آید که ماجرا از چیست. خلاصه اش این است: بی رودبایستی، 90 ایده هایمان به درد سطل آشغال می خورد. پس بیاموزیم که چطور افکار، ایده های و فکرهایمان را سریع و ارزان و کم خطر آزمایش کنیم بدون اینکه زمان را از دست بدهیم. زمان مهمترین دارایی ماست.

دومی: Reinventing Discovery: The New Era of Networked Science

Michael Nielsen, Fields medal winner
مایکل برنده مدال فیلدز است. اگر نمی دانید چیست کافی است بگم که معادل نوبل است برای ریاضی دان ها چون آنها نوبل ندارند. مایکل تو کار علم و دانشه و از اون نگاه میگه “فکرش را کردید که دنیای دانش با این همه شبکه اجتماعی رایانه ای چطور خواهد شد”؟ فرض کنید شما فیسبوکی دارید که سر کار ازش استفاده می کنید و همه ارتباطات شما در زمینه فنی یا علمی کارتان است. از سراسر دنیا. چه استاد باشید که شاگرد، با چند کلیک و چند اشاره اجماعی در شبکه اجتماعی تان ایجاد می کنید و  جواب سوال تان را می گیرید. ایده اش چطوره؟ این ماجرا، همین الان شروع شده، وقت کردید به Researchgate.com سر بزنید.

سومی: وب لاگ James Whittaker

از مدیران گوگل که تازگی به مایکروسافت بازگشته

جیمز میگه که همین بیست سال پیش ( در امریکا و ده سال پیش در ایران) ، کلاس های کامپیوتر برای آموزش اینترنت و کامپیوتر شخصی برپا بود. الان بچه های پیش دبستاتی بهتر از ما از فیسبوک و کامپیوتر استفاده می کنند. تکنولوژی و اینترنت روزمره شده. به قول بعضی دیگه مثل مایکل  دموکراتیزه شده. پنج سال دیگه دنیای کاملا متفاوتی خواهیم دید. ده سال دیگه…. حدس بزنید.

.از دید من فرق اش مثل بودن و نبودن برقه.  یه دنیا تفاوت. حالا آیا شما ایده ای برای آینده دارید؟ Pretotypeاش کنید، وقت تنگه.

Balatarin

زندگی خوابی بود… چرتی شاید، خوش چرت زدیم؟

وبلاگی 9 Comments »

سلام من رو یادتون میاد؟ از فیسبوک شاید؟ زمان زیادی از آخرین نوشته گذشته و یک دنیا بر من اتفاق. نمی دانم بهترین آغاز کدام است، پس از انتها شروع می کنم. چند روزی است که درست خواب ام نمی بره. راست اش شب که میشه با خودم کلنجار میرم که برای چه فردا بیدار بشم. نمی دانم. نوشتن درمان است، برای من و خیلی ها، این را بار ها نوشته ام و دیگر بار نیز.ramin

داستان چنین است که چند ماهی است، بعد ازنزدیک به 14 سال، دیگر دانشجو نیستم. الان یک برگه بزرگ و خوشگل دارم که نوشته دکتر شده ام. دیگه رسما می تونید دکتر صدایم کنید. البته رامین همیشه بهتر است. زمان مثل برق گذشت. امشب که صفحه وبلاگ را باز کردم، گویی به خودی از خودم برگشتم که مدتهاست ندیدم اش. دستی تکان داد و لبخندی زد. چند کامنت تایید نشده بر نوشته های قدیمی را نشان ام داد. شوکه شدم که هنوز مرکز زمین پیدا نشده و خوانندگان گذری بحث اش را ادامه می دهند. آری، زمان بر من نیز گذشت و دیگر نه مرکزیت زمین و بسی موضوعات دیگر دغدغه ام نیستند. بسیاری از کامنت ها را با لبخندی تلخ تایید کردم حتی آنهایی که دوباره بد و بیراه گفته بودند. امروز روز دیگری است و من با دغدغه هایی نو می نویسم.

آیا گفتم الان در آن سوی قاره امریکا نشسته ام و می نویسم؟ اگر نقشه روبه روتا دارید یا همین نقشه گوگل بینگ را باز کنید، سر تیز پرگار را بر فلوریدا، آن شاخه پایین سمت راست امریکا، و سر دیگر پرگار را بر مرز برزیل (یاد استخر نیافتید) بگذارید و نیم دایره ای بزنید. من را پیدا می کنید. البته برای دفعات بعد از انگشت شست (شصت؟) و سبابه استفاده کنید. تکان دادن علم تمام شد، اینجا مشغول تکان دادن تکنولوژی هستم. خدا قوت فراموش نشود(:.

آخ! یا بلکه آوخ! سرم تیر کشید. یعنی “خواب” ام دیر شده: همان بهانه این نوشته. خواب ام  نا مرتب شده. چند روز پیش، میانه روز، خواب ام برد. پریشان از خواب پریدم. شما هم حتما تجربه اش کرده اید، ناگاه از خواب می پرید، تهی شده اید. نمی دانید چه زمانی است؟ امروز است یا فردا. نمی دانم در انگلیسی به این چه می گویند. شما می دانید؟ بگذریم برای من این لحظه، اوج غم است. از همان لحظه های برهنه و پاک زندگی است. پوچ! هیچ! این دو معنی چیزهایی است که در آنی از ذهنم می گذرد. یادم می افتد که همه آنچه در روز و شب و سال ها می کنیم بازی ای بیش نیست. آن به که ازش لذت ببریم. افسردگی عمیقی وجودم را می گیرد. چیز عجیبی هم نیست. همان افسردگی است که وقتی به گذشت عمر یا رفتن عزیزان ات می اندیشی وجودت را می گیرد. راستش می دانی، زندگی با فراموشی این لحظات است که سپری می شود مگرنه می ایستاد.

دریا را نگاه می کردم، باد خنک ای گوشم را نوازش می داد. به طور معجزه آسایی دور و برم آنی خلوت شد. فکر کردم اگر من هم در کادر این منظره نبودم هیچ نمی شد. زمین و کهکشان (و میلیاردها دوستان اش) روزهای زیادی را بدون آدمی و انبوه دغدغه هایش سپری کرده اند. درنگی کردم و به خاطر آوردم که این همان افکاری بود که 14 سال پیش نخستین بار آشفته ام کرد. الان، بعد از این سال ها، آشفته نمی شوم. آموخته ام، بسیار، که این پوچی را گریزی نیست جز فراموشی. چه آن فراموشی هنر (*) باشد، چه عشق، چه قدرت، چه مخدر، و چه بقیه مخدر ها.

صندلی ای که رویش نشسته ام کمرم را ناراحت می کند. مانیتوری که نگاه اش می کنم زاویه اش درست نیست. میز کارم زاویه اش مناسب نیست. بالش ام ارتفاع اش درست نیست. این روزها خیلی چیزها را باید تنظیم کنم تا عضله هایم تیر نکشند. راستش نهار و شام را هم باید سر وقت بخورم که سر درد نگیرم. نگران نباشید چیزیم نیست. روزهای عجیبی است، عجیب! خلاصه اش می کنم. فیلم Midnight In Paris (نیمه شب در پاریس) ساخته “وودی الن” را به احتمال زیاد دیده اید:

Gertrude Stein:

– Now, about your book,
It’s very unusual, indeed.
I mean, in a way, it’s almost like science fiction.
We all fear death, and question our place in the universe.
The artist’s job is not to succumb to despair, but to find an antidote for the emptiness of existence.
You have a clear and lively voice. Don’t be such a defeatist.

(*): امروز یک قطعه موسیقی روز مرا ساخت.

Balatarin

سفرنامه (2): اندر باب پلی تکنیک لوزان EPFL

وبلاگی, اروپا, دکترانه, دانشگاه, سفر 14 Comments »

رامین: پیش از این از فرود آمدن بر سوئیس نوشته بودم، در اینجا هم همان را پی می گیرم. البته بین این نوشته و نوشته پیشین مدت زیادی فاصله افتاده اما این داستان با داستان قبلی فقط چند روز فاصله داره. حدود 11 ماه پیش بود که این سفر شروع شد و فقط یک ماه مانده که به سالگردش برسد. پس تصمیم دارم نوشته ها را سریع تر کنم. امیدوارم. این بر کیفیت نوشتن چندان تاثیر نگذاره. پیشاپیش بگویم که روی عکس ها کلیک کنید بزرگتر ببینیدشان.

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

اولین تجربه سوئیسی من در پلی تکنیک لوزان EPFL را هرگز از یاد نخواهم برد. هنوز هم برای هیچ کس جز مهسا تعریف اش نکرده ام. بگذارید اول برای تان تعریف کنم که پلی تکنیک چه جور جایی است. همیشه تصورم از EPFL یک چیزی شبیه دانشکده فنی دانشگاه تهران خودمان بود. البته تصور چندان دوری هم نبود. خیلی شبیه بود به جز اینکه به جای فارسی فرانسه حرف می زدند و به جای مشرف بودن به کوه البرز به کوه آلپ نگاه می کردند و Mont Blanc از آن بالا بر ایشان سرک می کشید، هوای شهرشان فوق العاده بود و دانشگاه به جای اتوبان پارک وی (چمران) از  پشت، از جلو به  دریاچه لوزان سلام می کرد. جوری که اگر دانشجوی باحالی بودی می توانستی دو نفری تنها نهار را کنار دریاچه روی چمن میل کنی و برگردی. به جای ساندویچی مارتین هم یک ساندویچی داشت کنار ساختمان CO یه جایی که بچه های محل بهش میدان بز می گفتند و ساندویچی اش یه چیزی بود شبیه علی سگ پز. اطراف اش هم مثل امیرآباد بود، کلا مسکونی. البته پاتوق و رستوران های خوبی هم داشت که امیرآباد به خواب هم نمی بیند. خلاصه لوزان همان صفا سیتی معروف است که می گویند و اگر کسی غیر از این برایتان گفته باور نکنید. فقط این را تصور کنید که دانشجوی دکترا بیولوژی باشید و اتاق تان پنجره داشته باشد و هر بار که سر از کتاب و مقاله تان بلند می کنید، نگاهتان از چمن سبز رد شود و روی دریاچه آبی سر خورد، و  آن انتها بر کوه هایی که نوک شان اندکی برف دارند و مه آلودند، پرواز کند. خدایی اش اینجا می شود بدون صفا درس هم خواند؟

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

آه شروع کرده بودم از نخستین تجربه ام در EPFL بگویم! ببخشید هر وقت یادش می افتم خاطره شیرینش اش را بالاخره یه طوری مزه مزه می کنم. آن موقع شروع تابستان بود و به عبارتی بهار سوئیس. همه چیز سبز. همان روز اول ورودی به لوزان، بعد از جابه جایی چمدان ها، همراه مهسا به دانشگاه آمدم. از محله ای به نام قونو که اشتباهی(!) Renens می نویسنندش سوار بر مترو های مدرن شدیم. ایستگاه پلی تکینیک پیاده شدیم. نگاه اولم  را به دانشگاه انداختم. نه خوشم نیامد. البته این را به حساب نگاه از پشت انداختم چون مترو از پشت دانشگاه می گذاشت. ساختمان ها را یکی پس از دیگری رد می شدم، گویی ساختمان های پادگانی است که برای مقاومت در برابر یک حمله هسته ای ساخته باشند اش. سه طبقه بودند همه. همه چیز ساختمان از فلز بود، حتی نمای بیرون. گاهی یک بلوک کامل بدون پنجره بود یا حتی بدون در! خنده دارترین قسمت اش ساختمان روبه روی ایستگاه بود که آزمایشگاهی بود دو طبقه، تمام فلزی، مثل یک کانتینر بزرگ که تنها سوراخی که می توانستی از آن واردش بشنوی دری در طبقه دوم بود که با پلکانی فلزی به زمین وصل شده بود..

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

بعدها از استادی که در ای پی اف ال زیر نظرش کار می کردم شنیدم که معماری این بخش از دانشگاه که دانشکده عمران و مکانیک را شامل می شد مربوط به معماران دهه 80 آلمان است. چیزی در مایه های دوران جنگ سرد.

تجربه جالب من، به کتابخانه دانشگاه بر میگشت یا به عبارت دیگر: مرکز آموزشی رولکس (Rolex). همان ساعت ساز معروف. مهسا روز اول من را آنجا گذاشت و پسورد اینترنت بیسیم داد دستم و رفت سرکارش. این کتابخانه ساختمان جدیدی دارد با معماری ای بس شگرف و آینده نگر (futuristic). شکلش همانند پنیر سوئیسی است، سوراخ سوراخ و سطح ساختمان رویه ای  است از درجه 3. چیزی است که گمان نکنم مانندش را جای دیگری دیده باشید. مثلا اگر در کتابخانه هوس کنید کتاب دینامیک سیالات را از قفسه بردارید. باید از پشت میز خوشگل و سفید رنگی که رویش نشسته اید بلند شوید، از سطحی شیب دار مثل یک تپه موکت شده بالا بروید و کتاب را از قفسه بردارید. می توانید روی مبل های شنی لم بدهید (دراز بکشید) و کتاب تان را وروق بزنید. اگر غرق کتاب خواندن شدید و زمان از دستتان در رفت می بینید که آفتاب از گوشه پنجره های سرتاسری ساختمان منحنی شکل یک طبقه به درون سرک می کشد و بعد صدایی می شنوید گی…..ج: کرکره ها خودکار و هوشمند بسته تر می شوند و پنجره ای آن طرف تر باز و نور و دمای داخل سالن تنظیم می شود. غرق این چیزهای بودم که یادم افتاد مدتی است خدمت دستشویی گرامی نرسیدم. فرانسه که نمی دانستم، سوال هم از کسی نپرسیدم، سراغ علامت ها را گرفتم و بالاخره یکی از دستشویی های ساختمان را یافتم. پله می خورد و می رفت زیر زمین! دستشویی آقایان را داشتند تمیز می کردند با زبان فرانسه به من گفتند که از دستشویی معلولین فعلا استفاده کنم. رفتم در را بستم و مشغول حل کردن مشکلات بشریت بودم که دستگیره چرخید و دختر سویسی در و باز کرد. من مانده بودم که مشکلات بشریت را جمع کنم یا خودم را. گفتم سوری!؟ (sorry?!). قضیه زود خاتمه پیدا کرد اما من آنجا یادگرفتم که همیشه در و قفل های سویس را چک کنم چون همه استانداردهای درها کلید ها حتی پریز برق شان جدید و تازه و متفاوت بود. در را درست قفل نکرده بودم و این پایه اولین خاطره ام در سویس شد، مشکلات بشریت و توالت و دخترک سویسی!

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس Rolex Learning Center

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس کلیک کنید! Rolex Learning Center

بعدا ها دوستان قدیم و جدید بسیار عزیزی در سویس یافتیم که برایمان سوراخ سمبه های ای پی اف ال را نشان دادند. برایمان گفتند که ساختمان های دانشکده معماری و تکنولوژی اطلاعات و برق از ساختمان های دانشگاه جدید هستند و انصافا نه تنها پادگان نبودند که بسیار زیبا بودند.

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

Balatarin

هویجوری

وبلاگی No Comments »
Seeking life

Seeking life

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS