ققنوسوفرنیا

وبلاگی, روزگار من No Comments »

ققنوس گفت، اینور بشکنم یار گله داره
اونور بشکنم این گله دارهhonarieh_Tara_1_400

صلب و ناآرسته برخاست، سُر خورد
چون کلام من روی کیبرد.

قدم ها سنگین، پر ز درد، پر ز راز، از خود مطمئن
گیج و سردرگم،
دست های من نیز و دکمه ها

جایم عوض شده است، جای کاما، همزه روی دندانه
و بسی چیز دیگر.

ولی چه باک، عمودی نویسی همچنان شعر است
و من هنوز زنده‌ام.

Balatarin

اینطور قاطی

وبلاگی 2 Comments »

یک پدر در تدارکات محل خواب فرزندش، می تونه اینطور مهندسی بازی در بیاره

crazyme2

Balatarin

اگه من اینجا بنویسم کسی می خونه؟

وبلاگی, اینترنت 23 Comments »

یک سوال اساسی دارم اگه من اینجا بنویسم کسی می خونه؟ اگه می خونه آیا اون کسایی هستند که می خواهم بخوانند یا یک کسان دیگری هستند؟ آیا دنیا نسبت به اون روزی که این وبلاگ را شروع کردم آنقدر عوض نشده که نوشتن در اینجا بی معنی بشه؟

همین(:

Balatarin

یه ساعت در شهر

وبلاگی, امریکا, روزمره 1 Comment »

Balatarin

زندگی خوابی بود… چرتی شاید، خوش چرت زدیم؟

وبلاگی 9 Comments »

سلام من رو یادتون میاد؟ از فیسبوک شاید؟ زمان زیادی از آخرین نوشته گذشته و یک دنیا بر من اتفاق. نمی دانم بهترین آغاز کدام است، پس از انتها شروع می کنم. چند روزی است که درست خواب ام نمی بره. راست اش شب که میشه با خودم کلنجار میرم که برای چه فردا بیدار بشم. نمی دانم. نوشتن درمان است، برای من و خیلی ها، این را بار ها نوشته ام و دیگر بار نیز.ramin

داستان چنین است که چند ماهی است، بعد ازنزدیک به 14 سال، دیگر دانشجو نیستم. الان یک برگه بزرگ و خوشگل دارم که نوشته دکتر شده ام. دیگه رسما می تونید دکتر صدایم کنید. البته رامین همیشه بهتر است. زمان مثل برق گذشت. امشب که صفحه وبلاگ را باز کردم، گویی به خودی از خودم برگشتم که مدتهاست ندیدم اش. دستی تکان داد و لبخندی زد. چند کامنت تایید نشده بر نوشته های قدیمی را نشان ام داد. شوکه شدم که هنوز مرکز زمین پیدا نشده و خوانندگان گذری بحث اش را ادامه می دهند. آری، زمان بر من نیز گذشت و دیگر نه مرکزیت زمین و بسی موضوعات دیگر دغدغه ام نیستند. بسیاری از کامنت ها را با لبخندی تلخ تایید کردم حتی آنهایی که دوباره بد و بیراه گفته بودند. امروز روز دیگری است و من با دغدغه هایی نو می نویسم.

آیا گفتم الان در آن سوی قاره امریکا نشسته ام و می نویسم؟ اگر نقشه روبه روتا دارید یا همین نقشه گوگل بینگ را باز کنید، سر تیز پرگار را بر فلوریدا، آن شاخه پایین سمت راست امریکا، و سر دیگر پرگار را بر مرز برزیل (یاد استخر نیافتید) بگذارید و نیم دایره ای بزنید. من را پیدا می کنید. البته برای دفعات بعد از انگشت شست (شصت؟) و سبابه استفاده کنید. تکان دادن علم تمام شد، اینجا مشغول تکان دادن تکنولوژی هستم. خدا قوت فراموش نشود(:.

آخ! یا بلکه آوخ! سرم تیر کشید. یعنی “خواب” ام دیر شده: همان بهانه این نوشته. خواب ام  نا مرتب شده. چند روز پیش، میانه روز، خواب ام برد. پریشان از خواب پریدم. شما هم حتما تجربه اش کرده اید، ناگاه از خواب می پرید، تهی شده اید. نمی دانید چه زمانی است؟ امروز است یا فردا. نمی دانم در انگلیسی به این چه می گویند. شما می دانید؟ بگذریم برای من این لحظه، اوج غم است. از همان لحظه های برهنه و پاک زندگی است. پوچ! هیچ! این دو معنی چیزهایی است که در آنی از ذهنم می گذرد. یادم می افتد که همه آنچه در روز و شب و سال ها می کنیم بازی ای بیش نیست. آن به که ازش لذت ببریم. افسردگی عمیقی وجودم را می گیرد. چیز عجیبی هم نیست. همان افسردگی است که وقتی به گذشت عمر یا رفتن عزیزان ات می اندیشی وجودت را می گیرد. راستش می دانی، زندگی با فراموشی این لحظات است که سپری می شود مگرنه می ایستاد.

دریا را نگاه می کردم، باد خنک ای گوشم را نوازش می داد. به طور معجزه آسایی دور و برم آنی خلوت شد. فکر کردم اگر من هم در کادر این منظره نبودم هیچ نمی شد. زمین و کهکشان (و میلیاردها دوستان اش) روزهای زیادی را بدون آدمی و انبوه دغدغه هایش سپری کرده اند. درنگی کردم و به خاطر آوردم که این همان افکاری بود که 14 سال پیش نخستین بار آشفته ام کرد. الان، بعد از این سال ها، آشفته نمی شوم. آموخته ام، بسیار، که این پوچی را گریزی نیست جز فراموشی. چه آن فراموشی هنر (*) باشد، چه عشق، چه قدرت، چه مخدر، و چه بقیه مخدر ها.

صندلی ای که رویش نشسته ام کمرم را ناراحت می کند. مانیتوری که نگاه اش می کنم زاویه اش درست نیست. میز کارم زاویه اش مناسب نیست. بالش ام ارتفاع اش درست نیست. این روزها خیلی چیزها را باید تنظیم کنم تا عضله هایم تیر نکشند. راستش نهار و شام را هم باید سر وقت بخورم که سر درد نگیرم. نگران نباشید چیزیم نیست. روزهای عجیبی است، عجیب! خلاصه اش می کنم. فیلم Midnight In Paris (نیمه شب در پاریس) ساخته “وودی الن” را به احتمال زیاد دیده اید:

Gertrude Stein:

– Now, about your book,
It’s very unusual, indeed.
I mean, in a way, it’s almost like science fiction.
We all fear death, and question our place in the universe.
The artist’s job is not to succumb to despair, but to find an antidote for the emptiness of existence.
You have a clear and lively voice. Don’t be such a defeatist.

(*): امروز یک قطعه موسیقی روز مرا ساخت.

Balatarin

سفرنامه (2): اندر باب پلی تکنیک لوزان EPFL

وبلاگی, اروپا, دکترانه, دانشگاه, سفر 14 Comments »

رامین: پیش از این از فرود آمدن بر سوئیس نوشته بودم، در اینجا هم همان را پی می گیرم. البته بین این نوشته و نوشته پیشین مدت زیادی فاصله افتاده اما این داستان با داستان قبلی فقط چند روز فاصله داره. حدود 11 ماه پیش بود که این سفر شروع شد و فقط یک ماه مانده که به سالگردش برسد. پس تصمیم دارم نوشته ها را سریع تر کنم. امیدوارم. این بر کیفیت نوشتن چندان تاثیر نگذاره. پیشاپیش بگویم که روی عکس ها کلیک کنید بزرگتر ببینیدشان.

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

اولین تجربه سوئیسی من در پلی تکنیک لوزان EPFL را هرگز از یاد نخواهم برد. هنوز هم برای هیچ کس جز مهسا تعریف اش نکرده ام. بگذارید اول برای تان تعریف کنم که پلی تکنیک چه جور جایی است. همیشه تصورم از EPFL یک چیزی شبیه دانشکده فنی دانشگاه تهران خودمان بود. البته تصور چندان دوری هم نبود. خیلی شبیه بود به جز اینکه به جای فارسی فرانسه حرف می زدند و به جای مشرف بودن به کوه البرز به کوه آلپ نگاه می کردند و Mont Blanc از آن بالا بر ایشان سرک می کشید، هوای شهرشان فوق العاده بود و دانشگاه به جای اتوبان پارک وی (چمران) از  پشت، از جلو به  دریاچه لوزان سلام می کرد. جوری که اگر دانشجوی باحالی بودی می توانستی دو نفری تنها نهار را کنار دریاچه روی چمن میل کنی و برگردی. به جای ساندویچی مارتین هم یک ساندویچی داشت کنار ساختمان CO یه جایی که بچه های محل بهش میدان بز می گفتند و ساندویچی اش یه چیزی بود شبیه علی سگ پز. اطراف اش هم مثل امیرآباد بود، کلا مسکونی. البته پاتوق و رستوران های خوبی هم داشت که امیرآباد به خواب هم نمی بیند. خلاصه لوزان همان صفا سیتی معروف است که می گویند و اگر کسی غیر از این برایتان گفته باور نکنید. فقط این را تصور کنید که دانشجوی دکترا بیولوژی باشید و اتاق تان پنجره داشته باشد و هر بار که سر از کتاب و مقاله تان بلند می کنید، نگاهتان از چمن سبز رد شود و روی دریاچه آبی سر خورد، و  آن انتها بر کوه هایی که نوک شان اندکی برف دارند و مه آلودند، پرواز کند. خدایی اش اینجا می شود بدون صفا درس هم خواند؟

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

آه شروع کرده بودم از نخستین تجربه ام در EPFL بگویم! ببخشید هر وقت یادش می افتم خاطره شیرینش اش را بالاخره یه طوری مزه مزه می کنم. آن موقع شروع تابستان بود و به عبارتی بهار سوئیس. همه چیز سبز. همان روز اول ورودی به لوزان، بعد از جابه جایی چمدان ها، همراه مهسا به دانشگاه آمدم. از محله ای به نام قونو که اشتباهی(!) Renens می نویسنندش سوار بر مترو های مدرن شدیم. ایستگاه پلی تکینیک پیاده شدیم. نگاه اولم  را به دانشگاه انداختم. نه خوشم نیامد. البته این را به حساب نگاه از پشت انداختم چون مترو از پشت دانشگاه می گذاشت. ساختمان ها را یکی پس از دیگری رد می شدم، گویی ساختمان های پادگانی است که برای مقاومت در برابر یک حمله هسته ای ساخته باشند اش. سه طبقه بودند همه. همه چیز ساختمان از فلز بود، حتی نمای بیرون. گاهی یک بلوک کامل بدون پنجره بود یا حتی بدون در! خنده دارترین قسمت اش ساختمان روبه روی ایستگاه بود که آزمایشگاهی بود دو طبقه، تمام فلزی، مثل یک کانتینر بزرگ که تنها سوراخی که می توانستی از آن واردش بشنوی دری در طبقه دوم بود که با پلکانی فلزی به زمین وصل شده بود..

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

بعدها از استادی که در ای پی اف ال زیر نظرش کار می کردم شنیدم که معماری این بخش از دانشگاه که دانشکده عمران و مکانیک را شامل می شد مربوط به معماران دهه 80 آلمان است. چیزی در مایه های دوران جنگ سرد.

تجربه جالب من، به کتابخانه دانشگاه بر میگشت یا به عبارت دیگر: مرکز آموزشی رولکس (Rolex). همان ساعت ساز معروف. مهسا روز اول من را آنجا گذاشت و پسورد اینترنت بیسیم داد دستم و رفت سرکارش. این کتابخانه ساختمان جدیدی دارد با معماری ای بس شگرف و آینده نگر (futuristic). شکلش همانند پنیر سوئیسی است، سوراخ سوراخ و سطح ساختمان رویه ای  است از درجه 3. چیزی است که گمان نکنم مانندش را جای دیگری دیده باشید. مثلا اگر در کتابخانه هوس کنید کتاب دینامیک سیالات را از قفسه بردارید. باید از پشت میز خوشگل و سفید رنگی که رویش نشسته اید بلند شوید، از سطحی شیب دار مثل یک تپه موکت شده بالا بروید و کتاب را از قفسه بردارید. می توانید روی مبل های شنی لم بدهید (دراز بکشید) و کتاب تان را وروق بزنید. اگر غرق کتاب خواندن شدید و زمان از دستتان در رفت می بینید که آفتاب از گوشه پنجره های سرتاسری ساختمان منحنی شکل یک طبقه به درون سرک می کشد و بعد صدایی می شنوید گی…..ج: کرکره ها خودکار و هوشمند بسته تر می شوند و پنجره ای آن طرف تر باز و نور و دمای داخل سالن تنظیم می شود. غرق این چیزهای بودم که یادم افتاد مدتی است خدمت دستشویی گرامی نرسیدم. فرانسه که نمی دانستم، سوال هم از کسی نپرسیدم، سراغ علامت ها را گرفتم و بالاخره یکی از دستشویی های ساختمان را یافتم. پله می خورد و می رفت زیر زمین! دستشویی آقایان را داشتند تمیز می کردند با زبان فرانسه به من گفتند که از دستشویی معلولین فعلا استفاده کنم. رفتم در را بستم و مشغول حل کردن مشکلات بشریت بودم که دستگیره چرخید و دختر سویسی در و باز کرد. من مانده بودم که مشکلات بشریت را جمع کنم یا خودم را. گفتم سوری!؟ (sorry?!). قضیه زود خاتمه پیدا کرد اما من آنجا یادگرفتم که همیشه در و قفل های سویس را چک کنم چون همه استانداردهای درها کلید ها حتی پریز برق شان جدید و تازه و متفاوت بود. در را درست قفل نکرده بودم و این پایه اولین خاطره ام در سویس شد، مشکلات بشریت و توالت و دخترک سویسی!

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس Rolex Learning Center

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس کلیک کنید! Rolex Learning Center

بعدا ها دوستان قدیم و جدید بسیار عزیزی در سویس یافتیم که برایمان سوراخ سمبه های ای پی اف ال را نشان دادند. برایمان گفتند که ساختمان های دانشکده معماری و تکنولوژی اطلاعات و برق از ساختمان های دانشگاه جدید هستند و انصافا نه تنها پادگان نبودند که بسیار زیبا بودند.

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

Balatarin

هویجوری

وبلاگی No Comments »
Seeking life

Seeking life

Balatarin

سفرنامه(1): در باب فرود رامین بر سوییس

وبلاگی, اروپا, روزگار من, سفر 3 Comments »
رامین در کمپینگ
رامین در کمپینگ

رامین: اواسط ماه می بود. چند روزی بود که مهسا به لوزان (ای پی اف ال) سفر کرده بود و من مشغول مرتب کردن کارها و خاتمه دادن به لیست بلند کارهای استاد بسیار گرامی و همچنین کارهای شخصی بودم. آن روزهای بود که مهسا به سفارت امریکا رفت و مصاحبه ویزای برگشت اش به خوبی و خوشی انجام شد. نمی دانید چه کشیدم. افزون بر این، مهسا  دردسرهای فراوانی برای اجاره خانه در سوییس داشت. ماجرایش را بعدا برایتان خواهد نوشت. آری روزهای پیش از سفر من با استرس و دردسر و استیصال از اینکه به مهسا نمی توانم کمک کنم گذشت. البته این را من نوشته ام و   شاید شما باور نکنید. مخصوصا زمانی که عکس من را در پارک جنگلی “چشمه های جینی” نزدیک دانشگاه فلوریدا در اینترنت پیدا کرده باشید.  آن هفته که مهسا نبود یک طرف و آن شبی که با دوستان آنجا چادر زدیم و خوابیدیم یک طرف . آن شب دید من نسبت به دانشگاهای امریکا و زندگی دانشجویی کاملا روشن شد! برای توضیحات بیشتر می توانید به مطلب قدیمی ام «دانشگاه ات هتله» مراجعه کنید، همان بود همان. بگذریم قرار بود از سفر بنویسم. پس بیایید بریم سفر:

یک وجب فاصله بین من و مهسا

یک وجب فاصله بین من و مهسا

پروازم یک وجب بود. به نقشه گوگل نگاه کنی همه مسافت ها فقط یک وجب است. البته ناگفته نماند که این وجب چند ساعته برای من کابوس چند ساله بود. کنده شدن از امریکا و به امید ویزای بازگشت نشستن. رها کردن چند سال استرس و زحمت و یک عمر. شما حتما از استرس و ناراحتی دانشجویان ایرانی در حال تحصیل در امریکا شنیده اید. روادید با یک حق ورود، برای هزاران دانشجو محدودیت سفر ایجاد می کند آن هم تا انتهای 4-5 سال تحصیل. این برای من مثل خیلی کسان دیگر «بی اغراق بی اغراق» تبدیل به کابوس های شبانه شده بود. اما از روزی که به یاری مهسا تصمیم گرفتم از امریکا خارج شوم، گویی آبی بر آتش ریخته باشند. از کابوس رها شده بودم. وقتی در قفل باشد و کلید دست تو دیگر چه دغدغه ای می ماند. افسر فرودگاه چندین بار با تعجب از من می پرسید “می دونی که اگه خارج بشی ویزا دوباره باید بگیری؟” انگار باورشان نمی شد که هیولای ترس   کابوس هایم  را  کشته ام. افسر گویی می خواهد دوباره زنده اش کند. با خودم می گفتم “این ها  روکه تو میگی من فوت آب ام. برای شما جوکه برای ما خاطره. مهر بزن، انگشت نگاری رو بکن، می خواهم برم. یوهو!” . البته تمام مدت این چنین  با اعتماد به نفس نبودم، پیش تر، ابتدای گیت  بازرسی رفتم سراغ افسر و گفتم که من ایرانی ام  منو خوب موارد خاص بازرسی کنید! راستش خوانده بودم که بهتر است بگویید برای برگشتن خوب است. افسر بازرسی می گفت می دونم همه چیز درسته برو! می گفتم نه نه نیگاه کن من ایرانیما! موارد خاصم مطمئنی؟ نگاهی غریبی به من کرد که خجالت کشیدم. خندیدم و رفتم!

پرواز خیلی خوب بود. با هواپیمای «مارتین ایر» ای که پر از توریست های بلوند هلندی بود و از فلوریدای پر آفتاب بر می گشتند. همه چیزش نارانجی بود مثل تیم ملی فوتبالشان. نمی توانم انکار کنم که از زمانی ورودم به هواپیما، موهای سیاه و فرفری ام نظر همه شان را جلب نکرد، مخصوصا اینکه دیر سوار شدم و آخرین نفر بودم. شاید فکر کردند من هم از آنهایی هستم که کاریکاتوریست ها و کارگردان هاشان را به خطر می اندازند. به زبان مخصوصی پر از “خ” و این جور چیزهای با هم حرف می زدند. اگر فحش هم می دادند من نمی فهمیدم. این اولین روزی بود که زبان آدم های اطراف را نمی فهمیدم و البته این نفهمیدن تا سه ماه طول کشید. جایم را درست انتخاب کرده بودم. یک جای راحت کنار راهرو مخصوص سفر هوایی بلند  بر روی اقیانوس. نوشیدنی و شام را که خوردم تا نزدیکی اروپا خوابیدم.

فرودگاه آمستردام شیفول

فرودگاه آمستردام شیفول

فرودگاه آمستردام فوق العاده است. مثل اسمش که فوق العاده عجیب است: «شیفول» یا چیزی شبیه این. اما روزی که رسیدم اسمش را اسکوفول می خواندم! خیلی شیک راحت و پر از امکانات بود. آنجا آنلاین شدم با مهسا حرف زدم و البته فیسبوک را نیز به روز کردم!  به جوانکی ایتالیایی کمک کردم آنلاین شود و از شما چه پنهان، 5 دقیقه اینترنت اش را خودم استفاده کردم. پسرک آنقدر دیرش شده بود که نتوانست حتی کار آنلاین اش را تمام کند، مثل میمون چیتوز از طبقه دوم دوید و پرید و رفت طرف گیت پرواز. کمی بعد روی تخت های چرمی فرودگاه اندکی خوابیدم. ده ساعت در آمستردام بودم دو مقاله ژورنال را داوری کردم و هردو را رد کردم. آن روز اصلا از فرودگاه بیرون نرفتم. دردسرهای ویزا و ترس از شلوغی شهر مانع شد شهر زیبای آمستردام را ببینم. یادگاری ام از زیبایی آنجا تنها عکسی است که از ساعت دیجیتالی بزرگ، براق و تخت اش گرفته ام.

توصیه های آخر یادداشت برداری من

توصیه های آخر، یادداشت ها

پرواز آخر، از شیفول  با هواپیمایی سطلنتی دانمارک، همان کلم خودمان بود به شهر ژنو، به  شهر هسته ای و سازمان ملل. هواپیما آنقدر دور« لک لمن lac leman»  یا همان  دریاچه ژنو دور زد که نفهمیدم لوزان کجاست فرانسه کجاست شمال کجاست و جنوب کجا. فقط غرق تماشا بودم،  پر از هیجان. قرار بود محمد بیاید به پیشوازم و او را بعد از 3 سال می دیدم. چشمانم بین جمعیت دنبالش می گشت. چند بار بالا و پایین راهرو را رفتم تا آمد و از دور دیدمش. آنقدر هول بودم  که از گمرک خارج شدم بدون اینکه بلیط مجانی قطار شهر را بگیرم. راستش اصلا نمی دانستم که به هر مسافر تازه واردی  در فرودگاه یک بلیط مجانی قطار می دهند. محمد برام نوشته بود اما من فراموش کرده بودم. محمد را در آغوش کشیدم. ماچ کرد! ماچ کردم! توی بلاد امریکا بوسه مردان با هم غریب است و این نیز از سر من افتاده بود، چه هرگز در ایران هم برایم کار جالبی نبود. در بلاد  اروپا به خصوص در فرهنگ فرانس این غریب نیست. البته بوسه از هر نوعی غریب نیست به خصوص آبدار! محمد عوض نشده بود فقط با اعتماد به نفس تر و قوی تر به نظر می رسید. در انتهای دگردیسی به دکترا بود.

ژنو روبروی ایستگاه قطار

ژنو روبروی ایستگاه قطار- عکس از گوگل

از زندگی این سوییسی های خوشحال، داستان های فراوان دارم. اولین اش مربوط به همین فرودگاه بین المللی شهر سازمان ملل است: آنجا که باجه صرافی اش ساعت 9 شب دوشنبه روز اول کار بسته است. باورم نمی شد. چندین بار پرسیدم. آقا ناسلامتی صرافی فرودگاه تهران ساعت 3 نیمه شب رمضان هم باز است اما در ژنو هرگز!  محمد لطف کرد و  بلیطم را گرفت.  سوار قطار شدیم و 10 دقیقه بعد در مرکز شهر ژنو بودیم. از ایستگاه قطار که بیرون آمدیم، خشکم زده بود. شهر! شهر! شهر را دوباره کشف کرده بودم. شما هم اگر جای من بودید بعد از چند سال زندگی در فلوریدا وقتی شهر با خیابانهای تنگ و پراز ماشین و مغازه های به هم چسبیده و کوچک و شلوغ را می دیدید، هیجان زده می شدید. البته تنها تماشای شهر منبع اشتیاق من نبود. از این به وجد آمده بودم که قرار است 3 ماه دوباره در شهر زندگی کنم! این اولین منظره ای از اروپا و شهر ژنو بود که آن شب دیدم. بعد از یک سفر طولانی و آن همه خستگی تنها چیزی که  می خواستم، سفر به لوزان بود برای پیوستن به مهسا. شب را مهمان محمد بودم و فردا صبح به دیدار همسر گرامی شتافتم.

یک وجب فاصله بین من و مهسا

یک وجب فاصله بین من و مهسا

Balatarin

در به روز نشدگی

لبخند بزن, وبلاگی, روزمره 3 Comments »

اگر جویای احوال ما هستید واز به روز نشدن این وبلاگ می پرسید بهتره این را گوش بدهید تا متوجه بشید چرا:

Sarma khordegi

Balatarin

وبلاگ در آزمایشگاه

وبلاگی, دکترانه, دانشگاه 2 Comments »

استاد گرام از آقای دکتر کاکا از دانشگاه هیوستن تگزاس ایده جدیدی گرفته اند و دستور فرمودند که اجرا شود: وبلاگ در آزمایشگاه ! خلاصه ماجرا این است که از این پس هر کسی در آزمایشگاه ما وبلاگی شخصی دارد که هر هفته باید حداقل یک نوشته بگذارد که آن هفته چه کرده. این وبلاگ در سرور خصوصی آزمایشگاه است و زیر مجموعه یک سری وبلاگ دیگر. دو ماه از فرمان گذشته بود و گیر کرده بود و از آنجایی که از من وبلاگ نویس تر در آزمایشگاه پیدا نمی  شد من هم یک سر دیگر ماجرا را گرفتم تا بالاخره راه افتاد. ورد پرس جدید 3 امکان تازه ای دارد که شبکه ای از وبلاگ ها را پشتیبانی می کند آن هم زیر نظر یک پشتبان مرکزی. از سیستمی که راه انداختم خوشحال ام!

ایده وبلاگ در آزمایشگاه ایده جالبی است. البته من به اجرایش در آزمایشگاه مان خوش بین نیستم. اما مطمئنم که برای من خوب خواهد بود بقیه را نمی دانم.(:

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS