یه ساعت در شهر

وبلاگی, امریکا, روزمره 1 Comment »

Balatarin

آینده

کتاب, اندیشه, جامعه, دکترانه 3 Comments »

چندروزی است که قصد نوشتن دارم ولی هر بار منصرف می شوم. می خواستم از عبارت “ایرانی بازی” برایتان بنویسم دیدم خیلی تکراری شده، بعد به سرم زد “در دفاع از دینداران” مقاله ای بنویسم دیدم خیلی جدی است و حالش را ندارم. از روزمره هم نمی خواهم بنویسم. برای زیستن در اتاق شیشه ای، همان فیسبوک  کافی است. حالا که شروع به نوشتن کردم، چندان امیدوار نیستم نوشته درست و درمانی از کار دربیاید. قرار است راجع به آینده بنویسم. ببینم چه می شود.

فکر می کنید 5 سال دیگر کجا هستید؟ چه می کنید؟ سوال های ترسناکی هستند؟ برای من که هستند.  اگر تقویم شخصی تان از دهه سوم گذشته باشد احتمالا بهتر ترسم را درک می کنید. بگذارید ترسناکی اش را کمتر و  بامزه تر اش کنم:

فکر می کنید 5 سال دیگر تکنولوژی چطور خواهد بود. تصورش را بکنید که ده سال پیش اینترنت و تلفن های همراه اینقدر فراگیر نبود. امروزه تویتر و فیسبوک اثرات تاریخی دارند. سوال این است:” 5 سال دیگر زندگی اجتماعی چه طور خواهد بود؟” فراگیر شدن تکنولوژی و آسان شدن ارتباط غیر فیزیکی زندگی روزمره را چقدر تغییر خواهد داد.

آوخ! اوخ! چه نوشته کسل کننده ای. اینطور پیش برم مثل ستون علمی روزنامه ها خواهد شد که خالی مانده و به زور پرش می کنند. بگذار درست اش می کنم. “سبکان دو درجه به راست، تغییر مسیر می دهیم، هر حرف آخر را اول می زنیم”: بهانه این نوشته دو کتاب است و یک وبلاگ. شاید  درباره شان بیشتر نوشتم.

اولی کتاب:. Prototyping Manifesto

Alberto Savoia, Director of Engineering and Innovation Agitator at Google Inc

Pretotyping

Pretotyping

کتاب فوق العاده است. کوتاه، مفید و مجانی(کلینک کنید) به عکس روبه رو که نگاه کنید کمی دستتان می آید که ماجرا از چیست. خلاصه اش این است: بی رودبایستی، 90 ایده هایمان به درد سطل آشغال می خورد. پس بیاموزیم که چطور افکار، ایده های و فکرهایمان را سریع و ارزان و کم خطر آزمایش کنیم بدون اینکه زمان را از دست بدهیم. زمان مهمترین دارایی ماست.

دومی: Reinventing Discovery: The New Era of Networked Science

Michael Nielsen, Fields medal winner
مایکل برنده مدال فیلدز است. اگر نمی دانید چیست کافی است بگم که معادل نوبل است برای ریاضی دان ها چون آنها نوبل ندارند. مایکل تو کار علم و دانشه و از اون نگاه میگه “فکرش را کردید که دنیای دانش با این همه شبکه اجتماعی رایانه ای چطور خواهد شد”؟ فرض کنید شما فیسبوکی دارید که سر کار ازش استفاده می کنید و همه ارتباطات شما در زمینه فنی یا علمی کارتان است. از سراسر دنیا. چه استاد باشید که شاگرد، با چند کلیک و چند اشاره اجماعی در شبکه اجتماعی تان ایجاد می کنید و  جواب سوال تان را می گیرید. ایده اش چطوره؟ این ماجرا، همین الان شروع شده، وقت کردید به Researchgate.com سر بزنید.

سومی: وب لاگ James Whittaker

از مدیران گوگل که تازگی به مایکروسافت بازگشته

جیمز میگه که همین بیست سال پیش ( در امریکا و ده سال پیش در ایران) ، کلاس های کامپیوتر برای آموزش اینترنت و کامپیوتر شخصی برپا بود. الان بچه های پیش دبستاتی بهتر از ما از فیسبوک و کامپیوتر استفاده می کنند. تکنولوژی و اینترنت روزمره شده. به قول بعضی دیگه مثل مایکل  دموکراتیزه شده. پنج سال دیگه دنیای کاملا متفاوتی خواهیم دید. ده سال دیگه…. حدس بزنید.

.از دید من فرق اش مثل بودن و نبودن برقه.  یه دنیا تفاوت. حالا آیا شما ایده ای برای آینده دارید؟ Pretotypeاش کنید، وقت تنگه.

Balatarin

سفرنامه (2): اندر باب پلی تکنیک لوزان EPFL

وبلاگی, اروپا, دکترانه, دانشگاه, سفر 14 Comments »

رامین: پیش از این از فرود آمدن بر سوئیس نوشته بودم، در اینجا هم همان را پی می گیرم. البته بین این نوشته و نوشته پیشین مدت زیادی فاصله افتاده اما این داستان با داستان قبلی فقط چند روز فاصله داره. حدود 11 ماه پیش بود که این سفر شروع شد و فقط یک ماه مانده که به سالگردش برسد. پس تصمیم دارم نوشته ها را سریع تر کنم. امیدوارم. این بر کیفیت نوشتن چندان تاثیر نگذاره. پیشاپیش بگویم که روی عکس ها کلیک کنید بزرگتر ببینیدشان.

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

اولین تجربه سوئیسی من در پلی تکنیک لوزان EPFL را هرگز از یاد نخواهم برد. هنوز هم برای هیچ کس جز مهسا تعریف اش نکرده ام. بگذارید اول برای تان تعریف کنم که پلی تکنیک چه جور جایی است. همیشه تصورم از EPFL یک چیزی شبیه دانشکده فنی دانشگاه تهران خودمان بود. البته تصور چندان دوری هم نبود. خیلی شبیه بود به جز اینکه به جای فارسی فرانسه حرف می زدند و به جای مشرف بودن به کوه البرز به کوه آلپ نگاه می کردند و Mont Blanc از آن بالا بر ایشان سرک می کشید، هوای شهرشان فوق العاده بود و دانشگاه به جای اتوبان پارک وی (چمران) از  پشت، از جلو به  دریاچه لوزان سلام می کرد. جوری که اگر دانشجوی باحالی بودی می توانستی دو نفری تنها نهار را کنار دریاچه روی چمن میل کنی و برگردی. به جای ساندویچی مارتین هم یک ساندویچی داشت کنار ساختمان CO یه جایی که بچه های محل بهش میدان بز می گفتند و ساندویچی اش یه چیزی بود شبیه علی سگ پز. اطراف اش هم مثل امیرآباد بود، کلا مسکونی. البته پاتوق و رستوران های خوبی هم داشت که امیرآباد به خواب هم نمی بیند. خلاصه لوزان همان صفا سیتی معروف است که می گویند و اگر کسی غیر از این برایتان گفته باور نکنید. فقط این را تصور کنید که دانشجوی دکترا بیولوژی باشید و اتاق تان پنجره داشته باشد و هر بار که سر از کتاب و مقاله تان بلند می کنید، نگاهتان از چمن سبز رد شود و روی دریاچه آبی سر خورد، و  آن انتها بر کوه هایی که نوک شان اندکی برف دارند و مه آلودند، پرواز کند. خدایی اش اینجا می شود بدون صفا درس هم خواند؟

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

آه شروع کرده بودم از نخستین تجربه ام در EPFL بگویم! ببخشید هر وقت یادش می افتم خاطره شیرینش اش را بالاخره یه طوری مزه مزه می کنم. آن موقع شروع تابستان بود و به عبارتی بهار سوئیس. همه چیز سبز. همان روز اول ورودی به لوزان، بعد از جابه جایی چمدان ها، همراه مهسا به دانشگاه آمدم. از محله ای به نام قونو که اشتباهی(!) Renens می نویسنندش سوار بر مترو های مدرن شدیم. ایستگاه پلی تکینیک پیاده شدیم. نگاه اولم  را به دانشگاه انداختم. نه خوشم نیامد. البته این را به حساب نگاه از پشت انداختم چون مترو از پشت دانشگاه می گذاشت. ساختمان ها را یکی پس از دیگری رد می شدم، گویی ساختمان های پادگانی است که برای مقاومت در برابر یک حمله هسته ای ساخته باشند اش. سه طبقه بودند همه. همه چیز ساختمان از فلز بود، حتی نمای بیرون. گاهی یک بلوک کامل بدون پنجره بود یا حتی بدون در! خنده دارترین قسمت اش ساختمان روبه روی ایستگاه بود که آزمایشگاهی بود دو طبقه، تمام فلزی، مثل یک کانتینر بزرگ که تنها سوراخی که می توانستی از آن واردش بشنوی دری در طبقه دوم بود که با پلکانی فلزی به زمین وصل شده بود..

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

بعدها از استادی که در ای پی اف ال زیر نظرش کار می کردم شنیدم که معماری این بخش از دانشگاه که دانشکده عمران و مکانیک را شامل می شد مربوط به معماران دهه 80 آلمان است. چیزی در مایه های دوران جنگ سرد.

تجربه جالب من، به کتابخانه دانشگاه بر میگشت یا به عبارت دیگر: مرکز آموزشی رولکس (Rolex). همان ساعت ساز معروف. مهسا روز اول من را آنجا گذاشت و پسورد اینترنت بیسیم داد دستم و رفت سرکارش. این کتابخانه ساختمان جدیدی دارد با معماری ای بس شگرف و آینده نگر (futuristic). شکلش همانند پنیر سوئیسی است، سوراخ سوراخ و سطح ساختمان رویه ای  است از درجه 3. چیزی است که گمان نکنم مانندش را جای دیگری دیده باشید. مثلا اگر در کتابخانه هوس کنید کتاب دینامیک سیالات را از قفسه بردارید. باید از پشت میز خوشگل و سفید رنگی که رویش نشسته اید بلند شوید، از سطحی شیب دار مثل یک تپه موکت شده بالا بروید و کتاب را از قفسه بردارید. می توانید روی مبل های شنی لم بدهید (دراز بکشید) و کتاب تان را وروق بزنید. اگر غرق کتاب خواندن شدید و زمان از دستتان در رفت می بینید که آفتاب از گوشه پنجره های سرتاسری ساختمان منحنی شکل یک طبقه به درون سرک می کشد و بعد صدایی می شنوید گی…..ج: کرکره ها خودکار و هوشمند بسته تر می شوند و پنجره ای آن طرف تر باز و نور و دمای داخل سالن تنظیم می شود. غرق این چیزهای بودم که یادم افتاد مدتی است خدمت دستشویی گرامی نرسیدم. فرانسه که نمی دانستم، سوال هم از کسی نپرسیدم، سراغ علامت ها را گرفتم و بالاخره یکی از دستشویی های ساختمان را یافتم. پله می خورد و می رفت زیر زمین! دستشویی آقایان را داشتند تمیز می کردند با زبان فرانسه به من گفتند که از دستشویی معلولین فعلا استفاده کنم. رفتم در را بستم و مشغول حل کردن مشکلات بشریت بودم که دستگیره چرخید و دختر سویسی در و باز کرد. من مانده بودم که مشکلات بشریت را جمع کنم یا خودم را. گفتم سوری!؟ (sorry?!). قضیه زود خاتمه پیدا کرد اما من آنجا یادگرفتم که همیشه در و قفل های سویس را چک کنم چون همه استانداردهای درها کلید ها حتی پریز برق شان جدید و تازه و متفاوت بود. در را درست قفل نکرده بودم و این پایه اولین خاطره ام در سویس شد، مشکلات بشریت و توالت و دخترک سویسی!

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس Rolex Learning Center

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس کلیک کنید! Rolex Learning Center

بعدا ها دوستان قدیم و جدید بسیار عزیزی در سویس یافتیم که برایمان سوراخ سمبه های ای پی اف ال را نشان دادند. برایمان گفتند که ساختمان های دانشکده معماری و تکنولوژی اطلاعات و برق از ساختمان های دانشگاه جدید هستند و انصافا نه تنها پادگان نبودند که بسیار زیبا بودند.

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

Balatarin

سفرنامه(1): در باب فرود رامین بر سوییس

وبلاگی, اروپا, روزگار من, سفر 3 Comments »
رامین در کمپینگ
رامین در کمپینگ

رامین: اواسط ماه می بود. چند روزی بود که مهسا به لوزان (ای پی اف ال) سفر کرده بود و من مشغول مرتب کردن کارها و خاتمه دادن به لیست بلند کارهای استاد بسیار گرامی و همچنین کارهای شخصی بودم. آن روزهای بود که مهسا به سفارت امریکا رفت و مصاحبه ویزای برگشت اش به خوبی و خوشی انجام شد. نمی دانید چه کشیدم. افزون بر این، مهسا  دردسرهای فراوانی برای اجاره خانه در سوییس داشت. ماجرایش را بعدا برایتان خواهد نوشت. آری روزهای پیش از سفر من با استرس و دردسر و استیصال از اینکه به مهسا نمی توانم کمک کنم گذشت. البته این را من نوشته ام و   شاید شما باور نکنید. مخصوصا زمانی که عکس من را در پارک جنگلی “چشمه های جینی” نزدیک دانشگاه فلوریدا در اینترنت پیدا کرده باشید.  آن هفته که مهسا نبود یک طرف و آن شبی که با دوستان آنجا چادر زدیم و خوابیدیم یک طرف . آن شب دید من نسبت به دانشگاهای امریکا و زندگی دانشجویی کاملا روشن شد! برای توضیحات بیشتر می توانید به مطلب قدیمی ام «دانشگاه ات هتله» مراجعه کنید، همان بود همان. بگذریم قرار بود از سفر بنویسم. پس بیایید بریم سفر:

یک وجب فاصله بین من و مهسا

یک وجب فاصله بین من و مهسا

پروازم یک وجب بود. به نقشه گوگل نگاه کنی همه مسافت ها فقط یک وجب است. البته ناگفته نماند که این وجب چند ساعته برای من کابوس چند ساله بود. کنده شدن از امریکا و به امید ویزای بازگشت نشستن. رها کردن چند سال استرس و زحمت و یک عمر. شما حتما از استرس و ناراحتی دانشجویان ایرانی در حال تحصیل در امریکا شنیده اید. روادید با یک حق ورود، برای هزاران دانشجو محدودیت سفر ایجاد می کند آن هم تا انتهای 4-5 سال تحصیل. این برای من مثل خیلی کسان دیگر «بی اغراق بی اغراق» تبدیل به کابوس های شبانه شده بود. اما از روزی که به یاری مهسا تصمیم گرفتم از امریکا خارج شوم، گویی آبی بر آتش ریخته باشند. از کابوس رها شده بودم. وقتی در قفل باشد و کلید دست تو دیگر چه دغدغه ای می ماند. افسر فرودگاه چندین بار با تعجب از من می پرسید “می دونی که اگه خارج بشی ویزا دوباره باید بگیری؟” انگار باورشان نمی شد که هیولای ترس   کابوس هایم  را  کشته ام. افسر گویی می خواهد دوباره زنده اش کند. با خودم می گفتم “این ها  روکه تو میگی من فوت آب ام. برای شما جوکه برای ما خاطره. مهر بزن، انگشت نگاری رو بکن، می خواهم برم. یوهو!” . البته تمام مدت این چنین  با اعتماد به نفس نبودم، پیش تر، ابتدای گیت  بازرسی رفتم سراغ افسر و گفتم که من ایرانی ام  منو خوب موارد خاص بازرسی کنید! راستش خوانده بودم که بهتر است بگویید برای برگشتن خوب است. افسر بازرسی می گفت می دونم همه چیز درسته برو! می گفتم نه نه نیگاه کن من ایرانیما! موارد خاصم مطمئنی؟ نگاهی غریبی به من کرد که خجالت کشیدم. خندیدم و رفتم!

پرواز خیلی خوب بود. با هواپیمای «مارتین ایر» ای که پر از توریست های بلوند هلندی بود و از فلوریدای پر آفتاب بر می گشتند. همه چیزش نارانجی بود مثل تیم ملی فوتبالشان. نمی توانم انکار کنم که از زمانی ورودم به هواپیما، موهای سیاه و فرفری ام نظر همه شان را جلب نکرد، مخصوصا اینکه دیر سوار شدم و آخرین نفر بودم. شاید فکر کردند من هم از آنهایی هستم که کاریکاتوریست ها و کارگردان هاشان را به خطر می اندازند. به زبان مخصوصی پر از “خ” و این جور چیزهای با هم حرف می زدند. اگر فحش هم می دادند من نمی فهمیدم. این اولین روزی بود که زبان آدم های اطراف را نمی فهمیدم و البته این نفهمیدن تا سه ماه طول کشید. جایم را درست انتخاب کرده بودم. یک جای راحت کنار راهرو مخصوص سفر هوایی بلند  بر روی اقیانوس. نوشیدنی و شام را که خوردم تا نزدیکی اروپا خوابیدم.

فرودگاه آمستردام شیفول

فرودگاه آمستردام شیفول

فرودگاه آمستردام فوق العاده است. مثل اسمش که فوق العاده عجیب است: «شیفول» یا چیزی شبیه این. اما روزی که رسیدم اسمش را اسکوفول می خواندم! خیلی شیک راحت و پر از امکانات بود. آنجا آنلاین شدم با مهسا حرف زدم و البته فیسبوک را نیز به روز کردم!  به جوانکی ایتالیایی کمک کردم آنلاین شود و از شما چه پنهان، 5 دقیقه اینترنت اش را خودم استفاده کردم. پسرک آنقدر دیرش شده بود که نتوانست حتی کار آنلاین اش را تمام کند، مثل میمون چیتوز از طبقه دوم دوید و پرید و رفت طرف گیت پرواز. کمی بعد روی تخت های چرمی فرودگاه اندکی خوابیدم. ده ساعت در آمستردام بودم دو مقاله ژورنال را داوری کردم و هردو را رد کردم. آن روز اصلا از فرودگاه بیرون نرفتم. دردسرهای ویزا و ترس از شلوغی شهر مانع شد شهر زیبای آمستردام را ببینم. یادگاری ام از زیبایی آنجا تنها عکسی است که از ساعت دیجیتالی بزرگ، براق و تخت اش گرفته ام.

توصیه های آخر یادداشت برداری من

توصیه های آخر، یادداشت ها

پرواز آخر، از شیفول  با هواپیمایی سطلنتی دانمارک، همان کلم خودمان بود به شهر ژنو، به  شهر هسته ای و سازمان ملل. هواپیما آنقدر دور« لک لمن lac leman»  یا همان  دریاچه ژنو دور زد که نفهمیدم لوزان کجاست فرانسه کجاست شمال کجاست و جنوب کجا. فقط غرق تماشا بودم،  پر از هیجان. قرار بود محمد بیاید به پیشوازم و او را بعد از 3 سال می دیدم. چشمانم بین جمعیت دنبالش می گشت. چند بار بالا و پایین راهرو را رفتم تا آمد و از دور دیدمش. آنقدر هول بودم  که از گمرک خارج شدم بدون اینکه بلیط مجانی قطار شهر را بگیرم. راستش اصلا نمی دانستم که به هر مسافر تازه واردی  در فرودگاه یک بلیط مجانی قطار می دهند. محمد برام نوشته بود اما من فراموش کرده بودم. محمد را در آغوش کشیدم. ماچ کرد! ماچ کردم! توی بلاد امریکا بوسه مردان با هم غریب است و این نیز از سر من افتاده بود، چه هرگز در ایران هم برایم کار جالبی نبود. در بلاد  اروپا به خصوص در فرهنگ فرانس این غریب نیست. البته بوسه از هر نوعی غریب نیست به خصوص آبدار! محمد عوض نشده بود فقط با اعتماد به نفس تر و قوی تر به نظر می رسید. در انتهای دگردیسی به دکترا بود.

ژنو روبروی ایستگاه قطار

ژنو روبروی ایستگاه قطار- عکس از گوگل

از زندگی این سوییسی های خوشحال، داستان های فراوان دارم. اولین اش مربوط به همین فرودگاه بین المللی شهر سازمان ملل است: آنجا که باجه صرافی اش ساعت 9 شب دوشنبه روز اول کار بسته است. باورم نمی شد. چندین بار پرسیدم. آقا ناسلامتی صرافی فرودگاه تهران ساعت 3 نیمه شب رمضان هم باز است اما در ژنو هرگز!  محمد لطف کرد و  بلیطم را گرفت.  سوار قطار شدیم و 10 دقیقه بعد در مرکز شهر ژنو بودیم. از ایستگاه قطار که بیرون آمدیم، خشکم زده بود. شهر! شهر! شهر را دوباره کشف کرده بودم. شما هم اگر جای من بودید بعد از چند سال زندگی در فلوریدا وقتی شهر با خیابانهای تنگ و پراز ماشین و مغازه های به هم چسبیده و کوچک و شلوغ را می دیدید، هیجان زده می شدید. البته تنها تماشای شهر منبع اشتیاق من نبود. از این به وجد آمده بودم که قرار است 3 ماه دوباره در شهر زندگی کنم! این اولین منظره ای از اروپا و شهر ژنو بود که آن شب دیدم. بعد از یک سفر طولانی و آن همه خستگی تنها چیزی که  می خواستم، سفر به لوزان بود برای پیوستن به مهسا. شب را مهمان محمد بودم و فردا صبح به دیدار همسر گرامی شتافتم.

یک وجب فاصله بین من و مهسا

یک وجب فاصله بین من و مهسا

Balatarin

سفرنامه (سرآغاز): استریوتایپ

جامعه, سفر 7 Comments »

مهسا نوشت*: خوشحالم از اینکه ایده مان برای نوشتن سفرنامه اشتراکی مسببی شد تا دوباره دست به کیبورد ببرم و بنویسم. امیدوارم دست گرمی خوبی باشه برای نوشتن دوباره در وبلاگ خودم. البته این بار هر موقع که شروع به نوشتن کنم و در هر جایی که بنویسم، ترجیح میدم که بی نام و نشان باشم چون تجربه نشان داده که در این مواقع بیشتر و راحت تر از خودم و زندگی ام می نویسم. اما امروز سرآعاز را مهسا می نویسد.

پاریس

پاریس و مردمان اش

شروع کردن پست اول کمی برام سخته…اون هم با نوشتن در وبلاگی که خواننده های خاص خودش را دارد و اینجا می آیند که حرف های رامین (آقامون) را بخوانند. با این حال می نویسم و امیدوارم که فیدبک دوستان به هر دو مان کمک کند که سفرنامه جذابی از آب در بیاوریم  چرا که هم برایش وقت می گذاریم و هم دوست داریم به همان لذت بخشی ای که برای ما سپری شد برای دوستان روایت کنیم.

در نوشتن پست اول من کمی خودخواهی به خرج  میدهم و در مورد چیزی می نویسم که به سفرمان تا حدی مربوط است اما به سفر نامه مان نه.  عقاید شخصی ام هست که به طبع با رامین هم رویش بار ها و بارها بحث کردیم. خیلی کلی است و از آنجا که در طول سفرمان  مواقع زیادی فکر من رو به خودش مشغول می کردو موضوع تحقیق این روز هایم هست، ترجیح دادم که به عنوان اولین پست بنویسم.

زمانی که ایران بودم همیشه جوک ها و شوخی هایی که در مورد ملیت ها و اقوام مختلف کشور خودمون گفته می شد رو بار ها و بارها می شنیدم و خیلی وقت ها هم می خندیدم. خیلی از استریوتایپ ها(stereotype)** برایم اینقدر عادی شده بود که اگر روزی خلاف اش را تجربه می کردم تعجب می کردم. اگر چه با دید روشن فکرانه  همه این ها را تکذیب می کردم…اما در خیلی از تصمیم گیری ها و قضاوت های ناخود آگاهم رنگ این استریوتایپ ها نمود پیدا می کرد. انگار جایی حک شده بود و گریزی نبود.

زمانی که به امریکا مهاجرت کردم و رنگ به رنگ آدم رو در کنار هم دیدم و فرهنگ قضاوت نکردن (البته در ظاهر) رو از نزدیک لمس کردم، بیشتر این موضوع برایم جای سوال شد که چرا در کشور من راجع به هر قوم وفرهنگ و زبان و کشوری  یک پییش قضاوت وجود دارد . چرا نه تنها به هیچ گوشه ای از مملکت، که  به هیچ همسایه ای رحم نکرده ایم و حرفی برایشان در آوردیم و گاها آنقدر اغراق کرده ایم که از بانمکی گذشته و شور شده است.

آیا تا به حال به علت وجود این کلیشه ها و استریوتایپ ها فکر کردی؟ به طور کلی، علت به وجود آمدن استریوتایپ ها، ساده کردن دنیا یا محیطی است که بسیار پیچیده به نظر می رسد. چیزی مثل تخمین خیلی ساده و سطحی از یک تابع پیچیده. در بیشتر مواقع این ساده سازی آنقدر ساده انگارانه و سطحی  شده و آنقدر عمومیت داده شده که دقت خودش رو از دست داده اما در یکسری از موارد راه حل های سریع و سردستی خوبی را جلوی پا میذاره. تجربه ما تا حدی گواه این است.

در سفرمان به کشور هایی رفتیم که تقریبا هیچ چیز از فرهنگ شان نمی دانستیم و کلمه ای از زبانشان را نمی فهمیدیم. هیچ معیاری برای سنجش رفتارمان نداشتیم. نمی دانستیم به چه کسی باید اعتماد کنیم و به چه کسی نه. از چه کسی کمک بخواهیم و از کی نه. تنها اطلاعات ما، مطالعات جسته گریخته خودمان بود و تجربه آدم های دیگر که البته هیچ کدام ازآنها، از استریوتایپ های رایج مبرا نبودند. جالب اینجاست که اغلب مواقع این استریوتایپ ها به ما کمک کرد که یک حساب سر انگشتی برای حل مساله مان پیدا کنیم و به قولی در جامعه ای که هیچ ارتباط کلامی و فرهنگی خاصی با مردمانش نداشتیم جان سالم به در ببریم و خوش بگذرانیم. همین ها  من را به فکر انداخت تا جوابی برای سوال اولم پیدا کنم… اینکه چرا تا این حد استریوتایپ ها با فرهنگ ما آمیخته شده و غلظت یافته، به طوری که از حد خودش گذشته و باعث دلخوری اقوام مختلف شده است؟

به نظر من جواب این سوال را باید درتاریخچه سرزمینمان و  تعریفی که از استریوتایپ می شه جستجو کرد. سرزمین ایران را با وسعتی که داشته و اقوام مختلفی رو(با زبان، فرهنگ و آداب مختلفشان) که در خودش جا می داده تصور می کنم. شاید بشه گفت که  شرایط سفر و تجارت در آن زمان, مردم آن روزگار را محتاج به استناد بر این استریوتایپ ها و بایاس ها می کرده. فرض کنید کسی می خواسته از سمت خراسان به سفر حج بره. این سفر برایش شاید ماه ها یا سالها به طول می انجامیده. سخت است شمارش اینکه از طول مسیر از چندین ناحیه با فرهنگ و آداب و زبان مختلف گذر می کنه. در طول این مسیر در خیلی از این نواحی اطراق می کرده و گاهی مدت زیادی در آنجا می مانده. مجبور به داد و ستد و معاشرت با مردم اون ناحیه بوده. نه آنقدر مدت اقامت اش طولانی بوده که شناخت درستی از آن فرهنگ داشته باشه و نه آنقدر کوتاه بوده که بی نیاز از این شناخت باشه. در نهایت تجربه اش تنها محدود بوده به سمپل های محدود و اتفاقی که برایش اقتاده. اگر در داد و ستد کلاه سرش رفته باشه، اگر کلاه سر طرف گذاشته باشه، اگر کمکی گرفته باشه و غیره.

حال اگر همه مردمان این سرزمین پهناور را در نظر بگیریم، اصلا بعید نیست که برای جان سالم به در بردن از این سفر های طولانی، به تجربه های هم ولایتی شان استناد کنند و پای در مسیر بگذارند و برای گذراندن چند روز اقامت شان در یک محل سعی در پیدا کردن راه حل های سر دستی بکنند.

خوب نگاه می کنیم!

اینطوری خوب نگاه می کنم

نتیجه کلی ای که می خواهم بگیرم این است که در ارتباط با استریوتایپ ها دیگر صفر و یک نگاه نمیکنم. نه به طور کلی منکرشان می شوم و نه تمام قضاوت هایم بر روی آنها بنا می نهم. به نظر من طرز استفاده از آنها و حل مساله ها و قضاوت کردن ها در مناسبات اجتماعی به هوش اجتماعی فرد بستگی داره تا بدونه که کجا و تا چه حدی باید برای قضاوتی تخمینی بر روی دوش استریوتایپ سوار شود و از مزایای آنها بهره بگیرد.

– مهسا

*سفرنامه دست نوشته های مشترک رامین و مهسا خواهد بود.

** استریوتایپ را کلیشه یا رفتار قالبی داشتن معنی کردند. دقیق بگویم استریوتایپ پیش قضاوت های ما از رفتار دیگران، اقوام یا مردمان کشورهای دیگر است که در ذهن ما حک شده است. این ها شاید ناشی از تجربه های شخصی یا گفته های عمومی باشد اما چون پیش قضاوت است خیلی وقت های با واقعیت فاصله دارد. در این نوشته از معادل فارسی اش استفاده نشده چون به نظر ترجمه مناسبی نیست. شرمنده فارسی دوستان.

Balatarin

جهانگردانه

ایران, روزگار من, سفر, عکاسی 6 Comments »

من و مهسا تصمیم داریم خاطرات سفرمان را اینجا بنویسیم تا ثبت شود. تابستان فراموش ناشدنی ای داشتیم که با سفر به ایران تکمیل شد. حالا هرچه از سفرمان می گذرد خاطراتش شیرین و شیرین تر می شود. گفتیم تا از دهن نیافتاده برایتان تعریف کنیم که حیف است.

برای افتتاحیه این کلاژ را از سفرمان ببینید. می توانید روی عکس کلیک کنید تا بزرگ شود.

کلاژ سفر رامین و مهسا

کلاژ سفر رامین و مهسا

Balatarin

بازگشت به خانه

ایران, روزمره, سفر 1 Comment »

دیشب سفر به پایان آمد. مهسا می گه دفعه پیش که به اورلنده آمدیم از خانه مان دور می شدیم و به جایی نا شناخته می رفتیم. این بار که به اورلندو وارد شدیم، به خانه مان بر میگشتیم. حس متفاوت و شیرینی بود. دلم برای همه عزیزان ام در تهران تنگ شده و خواهد شد اما گویی تهران دیگر خانه من نیست.

قبل از رفتن این را روی یک برگ نوشتم روی میز اتاق توی تهران گذاشتم

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

– سیاوش کسرایی

Balatarin

Forbidden Country

اینترنت, ایران, سفر 1 Comment »
گوگل آی پی را چک کرد و گفت کشورت ممنوع

گوگل آی پی را چک کرد و گفت کشورت ممنوعه

توی اخبار گوگل چرخ زدم گوگل فحش داد!

Google new says Im from a forbidden country

Google news says I'm from a forbidden country

Balatarin

در سرزمین من

ایران, روزگار من, سفر 2 Comments »

موزه هنرهای معاصر تهران و من

موزه هنرهای معاصر تهران و من

به یاد روزهای پیاده روی در امیرآباد، ورزش در پارک لاله و رفتن به گالری های موزه هنرهای معاصر (:


توی تاکسی گوینده رادیو پیام می گفت: “به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را…” گفتم چشم بگذار بگذریم بعدا…!

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما…. چه کنم که بسته پایم….
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر

اما

تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

Balatarin

زندگی، رویا ای است

اندیشه, ایران, سخن روز 9 Comments »

خبر کوتاه‌ است و بسی اندوه بار. در آینه به خود نگاه می‌کنم و پس از درنگی بلند، تصمیم به نوشتن می گیرم. آری نوشته‌ی امروزم به بهانه فوت «محمد نوری» عزیز است. نه مرثیه می‌خواهم بگویم نه آه بکشم. یقین دارم بسیاری این کار را بهتر از من خواهند کرد. راستش وقتی همین چندی پیش، شبی خبر فوت  «دکتر کارو لوکس» را شنیدم، چنان در بهت و غم فرو رفتم که مرا از مرثیه‌سرایی گریزی نبود. البته چیزی ننوشتم و چه خوب که مشغول کنفرانس و زندگی شدم وغم یادم رفت. پس این نوشته برای چیست؟ چه می خواهم بگویم؟ راستش این نوشته یک هدف بیشتر ندارد: تلنگری به خودم و به شما.

چندی است که خبرها پر است از رفتن عزیز دانشمند یا هنرمندی. به قول دوستی انگار ایران‌مان را دارند از از درون تهی می‌کنند. یا اینکه  و “ایران ذره ذره می‌میرد”. این بیانی بسیار شاعرانه است اما باید بگویم که  اشتباه است. غم از دست دادن چنین وزنه‌هایی برای فرهنگ ایران چنان عمیق است که یادمان می رود درست نگاه کنیم. این ایران نیست که بی‌دانشمند و بی‌هنرمند می‌شود این ما هستیم  “یادگارهای کودکی مان یکی یکی پر می کشند” (*).

در آینه که نگاه می‌کردم و شمار موهای تازه سپید شده‌ام را می‌دیدم؛ باورم شد که نه ایران تنها و بیچاره شده و نه دنیا با از دست دادن عزیزی خالی شده است. این من و هم‌سن و سال‌های من هستیم که یادمان رفته سنی ازمان گذشته و الان نوبت ماست که این چرخ را بچرخانیم. دانشمند بعدی و هنرمند پر آوازه‌ی بعدی باید یکی از من و شما باشد؛ که اگر چنین نکنیم باید مرثیه خواند و اندوهگین بود. چه کسی گفته که محمد نوری با آن صدای جاودان در 81 سالگی مرده است؟ مگر هنرمندی این چنین می میرد؟ مگر آنچه دکتر لوکس در ذهن هزاران دانشجویش کاشته از بین می‌رود؟ هرگز هرگز! یادتان هست؟ محمد نوری می خواند «زندگی است رویای زیبای عشق». بیایید ما هم رویایمان را بسازیم پیش از اینکه بیدار شویم. سعدی جانم حافظ میگه:

دور مجنون گذشت و نوبت ماست                هر کسي پنج روزه نوبت اوست .

Dr. Lucas and Me

Dr. Lucas and Me

محمد نوری بهانه‌ی من برای آشتی با موسیقی است و دکتر لوکس استاد عزیزم و منبع الهام علمی‌ام. امیدوارم این نوشته سر آغاز آن چیزی شود که زمان درازی است فکرم را مشغول کرده است و بعد از سفرم آن پی‌اش راخواهم گرفت؛ اینکه ما چه می‌توانیم بکنیم.

(*) صفحه فیس‌بوک دبیرستان دین و دانش تهران

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS