آینده

کتاب, اندیشه, جامعه, دکترانه 3 Comments »

چندروزی است که قصد نوشتن دارم ولی هر بار منصرف می شوم. می خواستم از عبارت “ایرانی بازی” برایتان بنویسم دیدم خیلی تکراری شده، بعد به سرم زد “در دفاع از دینداران” مقاله ای بنویسم دیدم خیلی جدی است و حالش را ندارم. از روزمره هم نمی خواهم بنویسم. برای زیستن در اتاق شیشه ای، همان فیسبوک  کافی است. حالا که شروع به نوشتن کردم، چندان امیدوار نیستم نوشته درست و درمانی از کار دربیاید. قرار است راجع به آینده بنویسم. ببینم چه می شود.

فکر می کنید 5 سال دیگر کجا هستید؟ چه می کنید؟ سوال های ترسناکی هستند؟ برای من که هستند.  اگر تقویم شخصی تان از دهه سوم گذشته باشد احتمالا بهتر ترسم را درک می کنید. بگذارید ترسناکی اش را کمتر و  بامزه تر اش کنم:

فکر می کنید 5 سال دیگر تکنولوژی چطور خواهد بود. تصورش را بکنید که ده سال پیش اینترنت و تلفن های همراه اینقدر فراگیر نبود. امروزه تویتر و فیسبوک اثرات تاریخی دارند. سوال این است:” 5 سال دیگر زندگی اجتماعی چه طور خواهد بود؟” فراگیر شدن تکنولوژی و آسان شدن ارتباط غیر فیزیکی زندگی روزمره را چقدر تغییر خواهد داد.

آوخ! اوخ! چه نوشته کسل کننده ای. اینطور پیش برم مثل ستون علمی روزنامه ها خواهد شد که خالی مانده و به زور پرش می کنند. بگذار درست اش می کنم. “سبکان دو درجه به راست، تغییر مسیر می دهیم، هر حرف آخر را اول می زنیم”: بهانه این نوشته دو کتاب است و یک وبلاگ. شاید  درباره شان بیشتر نوشتم.

اولی کتاب:. Prototyping Manifesto

Alberto Savoia, Director of Engineering and Innovation Agitator at Google Inc

Pretotyping

Pretotyping

کتاب فوق العاده است. کوتاه، مفید و مجانی(کلینک کنید) به عکس روبه رو که نگاه کنید کمی دستتان می آید که ماجرا از چیست. خلاصه اش این است: بی رودبایستی، 90 ایده هایمان به درد سطل آشغال می خورد. پس بیاموزیم که چطور افکار، ایده های و فکرهایمان را سریع و ارزان و کم خطر آزمایش کنیم بدون اینکه زمان را از دست بدهیم. زمان مهمترین دارایی ماست.

دومی: Reinventing Discovery: The New Era of Networked Science

Michael Nielsen, Fields medal winner
مایکل برنده مدال فیلدز است. اگر نمی دانید چیست کافی است بگم که معادل نوبل است برای ریاضی دان ها چون آنها نوبل ندارند. مایکل تو کار علم و دانشه و از اون نگاه میگه “فکرش را کردید که دنیای دانش با این همه شبکه اجتماعی رایانه ای چطور خواهد شد”؟ فرض کنید شما فیسبوکی دارید که سر کار ازش استفاده می کنید و همه ارتباطات شما در زمینه فنی یا علمی کارتان است. از سراسر دنیا. چه استاد باشید که شاگرد، با چند کلیک و چند اشاره اجماعی در شبکه اجتماعی تان ایجاد می کنید و  جواب سوال تان را می گیرید. ایده اش چطوره؟ این ماجرا، همین الان شروع شده، وقت کردید به Researchgate.com سر بزنید.

سومی: وب لاگ James Whittaker

از مدیران گوگل که تازگی به مایکروسافت بازگشته

جیمز میگه که همین بیست سال پیش ( در امریکا و ده سال پیش در ایران) ، کلاس های کامپیوتر برای آموزش اینترنت و کامپیوتر شخصی برپا بود. الان بچه های پیش دبستاتی بهتر از ما از فیسبوک و کامپیوتر استفاده می کنند. تکنولوژی و اینترنت روزمره شده. به قول بعضی دیگه مثل مایکل  دموکراتیزه شده. پنج سال دیگه دنیای کاملا متفاوتی خواهیم دید. ده سال دیگه…. حدس بزنید.

.از دید من فرق اش مثل بودن و نبودن برقه.  یه دنیا تفاوت. حالا آیا شما ایده ای برای آینده دارید؟ Pretotypeاش کنید، وقت تنگه.

Balatarin

سفرنامه (2): اندر باب پلی تکنیک لوزان EPFL

وبلاگی, اروپا, دکترانه, دانشگاه, سفر 14 Comments »

رامین: پیش از این از فرود آمدن بر سوئیس نوشته بودم، در اینجا هم همان را پی می گیرم. البته بین این نوشته و نوشته پیشین مدت زیادی فاصله افتاده اما این داستان با داستان قبلی فقط چند روز فاصله داره. حدود 11 ماه پیش بود که این سفر شروع شد و فقط یک ماه مانده که به سالگردش برسد. پس تصمیم دارم نوشته ها را سریع تر کنم. امیدوارم. این بر کیفیت نوشتن چندان تاثیر نگذاره. پیشاپیش بگویم که روی عکس ها کلیک کنید بزرگتر ببینیدشان.

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

اولین تجربه سوئیسی من در پلی تکنیک لوزان EPFL را هرگز از یاد نخواهم برد. هنوز هم برای هیچ کس جز مهسا تعریف اش نکرده ام. بگذارید اول برای تان تعریف کنم که پلی تکنیک چه جور جایی است. همیشه تصورم از EPFL یک چیزی شبیه دانشکده فنی دانشگاه تهران خودمان بود. البته تصور چندان دوری هم نبود. خیلی شبیه بود به جز اینکه به جای فارسی فرانسه حرف می زدند و به جای مشرف بودن به کوه البرز به کوه آلپ نگاه می کردند و Mont Blanc از آن بالا بر ایشان سرک می کشید، هوای شهرشان فوق العاده بود و دانشگاه به جای اتوبان پارک وی (چمران) از  پشت، از جلو به  دریاچه لوزان سلام می کرد. جوری که اگر دانشجوی باحالی بودی می توانستی دو نفری تنها نهار را کنار دریاچه روی چمن میل کنی و برگردی. به جای ساندویچی مارتین هم یک ساندویچی داشت کنار ساختمان CO یه جایی که بچه های محل بهش میدان بز می گفتند و ساندویچی اش یه چیزی بود شبیه علی سگ پز. اطراف اش هم مثل امیرآباد بود، کلا مسکونی. البته پاتوق و رستوران های خوبی هم داشت که امیرآباد به خواب هم نمی بیند. خلاصه لوزان همان صفا سیتی معروف است که می گویند و اگر کسی غیر از این برایتان گفته باور نکنید. فقط این را تصور کنید که دانشجوی دکترا بیولوژی باشید و اتاق تان پنجره داشته باشد و هر بار که سر از کتاب و مقاله تان بلند می کنید، نگاهتان از چمن سبز رد شود و روی دریاچه آبی سر خورد، و  آن انتها بر کوه هایی که نوک شان اندکی برف دارند و مه آلودند، پرواز کند. خدایی اش اینجا می شود بدون صفا درس هم خواند؟

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

آه شروع کرده بودم از نخستین تجربه ام در EPFL بگویم! ببخشید هر وقت یادش می افتم خاطره شیرینش اش را بالاخره یه طوری مزه مزه می کنم. آن موقع شروع تابستان بود و به عبارتی بهار سوئیس. همه چیز سبز. همان روز اول ورودی به لوزان، بعد از جابه جایی چمدان ها، همراه مهسا به دانشگاه آمدم. از محله ای به نام قونو که اشتباهی(!) Renens می نویسنندش سوار بر مترو های مدرن شدیم. ایستگاه پلی تکینیک پیاده شدیم. نگاه اولم  را به دانشگاه انداختم. نه خوشم نیامد. البته این را به حساب نگاه از پشت انداختم چون مترو از پشت دانشگاه می گذاشت. ساختمان ها را یکی پس از دیگری رد می شدم، گویی ساختمان های پادگانی است که برای مقاومت در برابر یک حمله هسته ای ساخته باشند اش. سه طبقه بودند همه. همه چیز ساختمان از فلز بود، حتی نمای بیرون. گاهی یک بلوک کامل بدون پنجره بود یا حتی بدون در! خنده دارترین قسمت اش ساختمان روبه روی ایستگاه بود که آزمایشگاهی بود دو طبقه، تمام فلزی، مثل یک کانتینر بزرگ که تنها سوراخی که می توانستی از آن واردش بشنوی دری در طبقه دوم بود که با پلکانی فلزی به زمین وصل شده بود..

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

بعدها از استادی که در ای پی اف ال زیر نظرش کار می کردم شنیدم که معماری این بخش از دانشگاه که دانشکده عمران و مکانیک را شامل می شد مربوط به معماران دهه 80 آلمان است. چیزی در مایه های دوران جنگ سرد.

تجربه جالب من، به کتابخانه دانشگاه بر میگشت یا به عبارت دیگر: مرکز آموزشی رولکس (Rolex). همان ساعت ساز معروف. مهسا روز اول من را آنجا گذاشت و پسورد اینترنت بیسیم داد دستم و رفت سرکارش. این کتابخانه ساختمان جدیدی دارد با معماری ای بس شگرف و آینده نگر (futuristic). شکلش همانند پنیر سوئیسی است، سوراخ سوراخ و سطح ساختمان رویه ای  است از درجه 3. چیزی است که گمان نکنم مانندش را جای دیگری دیده باشید. مثلا اگر در کتابخانه هوس کنید کتاب دینامیک سیالات را از قفسه بردارید. باید از پشت میز خوشگل و سفید رنگی که رویش نشسته اید بلند شوید، از سطحی شیب دار مثل یک تپه موکت شده بالا بروید و کتاب را از قفسه بردارید. می توانید روی مبل های شنی لم بدهید (دراز بکشید) و کتاب تان را وروق بزنید. اگر غرق کتاب خواندن شدید و زمان از دستتان در رفت می بینید که آفتاب از گوشه پنجره های سرتاسری ساختمان منحنی شکل یک طبقه به درون سرک می کشد و بعد صدایی می شنوید گی…..ج: کرکره ها خودکار و هوشمند بسته تر می شوند و پنجره ای آن طرف تر باز و نور و دمای داخل سالن تنظیم می شود. غرق این چیزهای بودم که یادم افتاد مدتی است خدمت دستشویی گرامی نرسیدم. فرانسه که نمی دانستم، سوال هم از کسی نپرسیدم، سراغ علامت ها را گرفتم و بالاخره یکی از دستشویی های ساختمان را یافتم. پله می خورد و می رفت زیر زمین! دستشویی آقایان را داشتند تمیز می کردند با زبان فرانسه به من گفتند که از دستشویی معلولین فعلا استفاده کنم. رفتم در را بستم و مشغول حل کردن مشکلات بشریت بودم که دستگیره چرخید و دختر سویسی در و باز کرد. من مانده بودم که مشکلات بشریت را جمع کنم یا خودم را. گفتم سوری!؟ (sorry?!). قضیه زود خاتمه پیدا کرد اما من آنجا یادگرفتم که همیشه در و قفل های سویس را چک کنم چون همه استانداردهای درها کلید ها حتی پریز برق شان جدید و تازه و متفاوت بود. در را درست قفل نکرده بودم و این پایه اولین خاطره ام در سویس شد، مشکلات بشریت و توالت و دخترک سویسی!

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس Rolex Learning Center

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس کلیک کنید! Rolex Learning Center

بعدا ها دوستان قدیم و جدید بسیار عزیزی در سویس یافتیم که برایمان سوراخ سمبه های ای پی اف ال را نشان دادند. برایمان گفتند که ساختمان های دانشکده معماری و تکنولوژی اطلاعات و برق از ساختمان های دانشگاه جدید هستند و انصافا نه تنها پادگان نبودند که بسیار زیبا بودند.

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

Balatarin

وبلاگ در آزمایشگاه

وبلاگی, دکترانه, دانشگاه 2 Comments »

استاد گرام از آقای دکتر کاکا از دانشگاه هیوستن تگزاس ایده جدیدی گرفته اند و دستور فرمودند که اجرا شود: وبلاگ در آزمایشگاه ! خلاصه ماجرا این است که از این پس هر کسی در آزمایشگاه ما وبلاگی شخصی دارد که هر هفته باید حداقل یک نوشته بگذارد که آن هفته چه کرده. این وبلاگ در سرور خصوصی آزمایشگاه است و زیر مجموعه یک سری وبلاگ دیگر. دو ماه از فرمان گذشته بود و گیر کرده بود و از آنجایی که از من وبلاگ نویس تر در آزمایشگاه پیدا نمی  شد من هم یک سر دیگر ماجرا را گرفتم تا بالاخره راه افتاد. ورد پرس جدید 3 امکان تازه ای دارد که شبکه ای از وبلاگ ها را پشتیبانی می کند آن هم زیر نظر یک پشتبان مرکزی. از سیستمی که راه انداختم خوشحال ام!

ایده وبلاگ در آزمایشگاه ایده جالبی است. البته من به اجرایش در آزمایشگاه مان خوش بین نیستم. اما مطمئنم که برای من خوب خواهد بود بقیه را نمی دانم.(:

Balatarin

گزارش روزانه

دکترانه, روزمره 1 Comment »

در این شماره می خوانید: خورشت و جو، کهکشان، ویدئو، کارآموزی، مهسا و سرماخوردگی، خلفت و دکترا، لیسانس و نوشابه!

امروز یک ویدئوی جدید گرفتم که اطلاعات کالبیریشن را نداشت. ژاویر گفت که اطلاعات را خواهد گرفت و برایم می فرستد. البته من به کالیبریشن عقیده ای ندارم و با فوتوشاب تصویر را تبدیل کردم و ماتریس تبدیل اش را هم حساب کردم. حالا قرار است که اطلاعات tracking را هم برایم بفرستند. امیدوارم بفرستند.  ناهار خوردم یک چیزی شبیه خورشت با چلو اما به جای برنج؛ جو بود. دانه ها را طوری پخته بودند انگار برنج می خوردی فقط توپول تر بود و زرد رنگ.  بعد از نهار مهسا گفت که کمی سرما خورده. تفلکی کلی برایش ناراحت شدم. حال نداشت. بعد از صحبت با مهسا رفتم اتاقم. گشتی در اینترنت زدم و دیدم امیرمسعود «سایت نزدیک تر به حقیقت» را به اشتراک گذاشته که راجع به کهکشان و خدا و جهان ویدئوی شگفت انگیزی داشت. من هم که کشته مرده شگفت انگیزها هستم. نشستم مقداری دیدم. ساعت 4 شد و رفتم به ملاقات کسی که پیش اول قرار بود با او کار کنم و 3 سال پیش انیستیتوی تحقیقاتی شان به من پذیرش PhD نداده بود.  فکر کنم فهمید عجب چیز خوبی را از دست داده.( چند تا نوشابه هم شما برایم باز کنید) یک ساعتی گپ زدیم و از زمین و زمان گفتیم و از فرهنگ پژوهش  اینور و آنور گپ زدیم. راجع به پژوهش فعلی ام گفتم و نظرش را پرسیدم و این چیزها. برایم اسپرسو گرفت و من خوشحال شدم. یک جای جدید هم برای قهوه خوردن در دانشگاه پیدا کردم. اکنون برگشتم به اتاقم. نمیدانم که تعطیل کنم بروم خانه یا اینکه بشنیم با ویدئویی که صبح گرفتم بازی کنم. یا وبلاگ بنویسم؟

این را که نوشتم یاد گزارش کارهای شخصی و روزانه ام افتادم در کارآموزی دوره لیسانس می نوشتم. در مرکز تحقیقات مخابرات به جای گزارش کار به سبک رسمی، گزارشی برای خودم به سبک دفترچه خاطرات می نوشتم.  الان باید عجیب خواندنی باشند. بعدا که رفتم خانه اگر پیدا کردمش برایتان میگذارم اینجا.

Balatarin

دوست یازده ساله (عشق سابق)

فني, لبخند بزن, دکترانه 3 Comments »

نوروز یازده سال پیش که  یاد گرفتم با MATLAB کار کنم، هرگز فکر نمی کردم این همه از زندگی ام را پشت کامپیوتر در حال کار کردن با آن بگذارم. از همان روز اول دوست اش داشتم و الان هم اگر از من بپرسید چه زبانی (*) را برای برنامه نویسی پیشنهاد می کنی، لیست پیشنهادی من با MATLAB شروع می شه که خداست:

  1. MATLAB
  2. Python
  3. Java
  4. PHP
  5. #C

و البته منفورترین زبان برنامه نویسی من C و ++ C است به خصوص اگر در ویندوز برنامه بنویسم.

نقل است در تمجید از MATLAB گفته اند:

  • “… انسان درمانده شد و در زمین پی پناه و حیران می گشت تا آنگاه که خداوند MATLAB را آفرید!”
  • “هیچ چیز در MATLAB غیر ممکن نیست.” یا “غیر ممکن در MATLAB نیست!”
  • “مطمئنم برای نوشتن MATLAB شهیدها داده اند!”
  • “ای بی خبران، وای به روزی که MATLAB جعبه ابزار (toolbox) مقاله نویسی اش را منتشر کند!”

(*) از تعریف محدود زبان های برنامه نویسی و script ها بگذریم، قدیمی شده.

Balatarin

دردسر ترجمه گوگل

لبخند بزن, دکترانه, روزمره 5 Comments »

می دونی مشکل ترجمه فارسی گوگل چیه؟ اینه که دیگه اینجا هم نمی تونی به اساتید مخصوصا یه فروند  خاص فخش بنویسی مگر  اینکه عمدا غلظ توش نوشته باشی! گرد و غبار کره زمین بر قسمت بالایی بدن شان باد! توفو

Balatarin

missing ‘{‘ before ‘:’

فني, دکترانه 1 Comment »

این را اینجا می نویسم که اگه یه بد بخت دیگه هم این مشکل رو داشت توی اینترنت گشت راه حل را پیدا کنه نه اینکه یک ساعت وقتش تلف بشه.

Found the solution for this: If you’ve ever figured out what stupid C++ compiler means by “: error C2143: syntax error : missing ‘{‘ before ‘:'” you are a geneous geek.

If you are running x64 windows and compiling a .c file in MATLAB and you’ve already seeing this error even after all the necessary changes in the header file, you may want to change the extension of the file into .cpp! VS C++ 2008+ compiler automatically considers .c files as old C files and .cpp files as C++! No other workaround!

C++ compiler is stupid! Matrix stupid!

Balatarin

دوازده سال

امریکا, دکترانه, روزمره, سخن روز 7 Comments »

بعد از یازده-دوازده سال امیر را دیدم. بعد از سال 4 دبیرستان ندیده بودم‌اش.  الان برای خودش دکتری شده و دنبال اینه که توی بیمارستانی مشغول به کار بشه و دوره انترنی بگذرونه. کلی گپ زدیم و از همه چیز گفتیم. برایش گفتم که من از دوران دبیرستان خاطرات خیلی کمی دارم. خیلی محو و ناچیز. در حالی که از دوره راهنمایی بیشتر خاطره دارم! عجیب نیست؟ گفت که او هم اینطوریه. حتی از دانشگاه هم خاطرات چندانی نداره. علت اش هم اینه که خیلی سخت گذشته و دوران خوبی نبوده. دیدم کاملا راست میگه. خوشحال شدم! بیشتر از این که می گفت او هم همینطوره! پس من تنها نیستم و درد مشترکی دارم! آه ای دبیرستان کمال با آن همه سخت گیری های ابلهانه و کودکانه ات که یک قرن از مدل های آموزش عقب بودی (هستی؟). حالا من از این خوشحال بودم که دانشگاه به من کاملا خوش گذشت و لذت بردم. البته تفاوت اش در سیستم آموزشی نبود بلکه در این بود که من تصمیم گرفتم سرنوشت‌ام را دست خودم بگیرم(:

یک جمله زیبا از امیر یادگرفتم برای اینکه برایم ماندگار شود اینجا می نویسم: “وقتی کسی رو داری و راه کج میری، یکی هست بهت بگه که آهای نرو. اما وقتی تنهایی میری میری تا اینکه بخوری زمین.”

خیلی حرفش را قبول دارم. البته جوابی هم براش دارم: اگر خوردی زمین دوباره بلند شو. این راز زندگی است.

Balatarin

ایرانی‌های UCF به پیش (:

امریکا, دکترانه, روزمره 3 Comments »

ایرانی‌های UCF در حال زیاد شدن هستند. امروز دوتا از بچه‌های جدید دانشکده مکانیک را دیدم. دو سه نفر دیگر هم سراغ دارم که به اپتیک آمده‌اند. به نظر می‌آد دیگه UCF بین ایرانی‌ها داره شناخته شده می‌شه. چند وقت پیش داشتم خبرهای دانشکده را می‌خواندم نوشته بود دانشکده منهدسی برق و کامپیوتر UCF برای پنجمین سال متوالی در رتبه بندی تحصیلات تکمیلی رشد کرده و الان رتبه ۵۷ داره. البته هدف UCF اینه که به زیر ۲۰ برسه(:.

Balatarin

از این آنفولانزاهای معروف گرفتم: «کوفتی»

لبخند بزن, دکترانه 2 Comments »

حالا که بعد از یک هفته دیگه احساس می‌کنم خوب خوب شدم شاید بد نباشه از آنفولانزایی که گرفتم بنویسم. درست بعد از سفر نیویورک بود که مهسا یک روز تب کرد و فرداش خوب شد. خوشحالی‌ام از اینکه که آنفولانزا و نیویورک و این چیزها را قال گذاشتیم فقط یک روز دوام آورد. درست یک روز بعدش تب کردم و ضعف، درد بدن و خلاصه آنفولانزا. خیلی خفیف بود اما کاملا از کار و زندگی افتادم.  پریروز که کمی بهتر شده بودم رفتم دانشگاه که ثبت‌نام ترم تابستان را انجام بدم. هر کس من رو می‌دید می‌ترسید به خصوص اینکه هفته پیش نیویورک بودم و آنفولانزای خوکی آنجا دیده شده بود. خدمت استاد گرام رسیدم که مهمانی مهم از اتریش داشت.

– گفت “آه آمدی مقاله‌ات رو طبق زمان‌بندی برای مهمان مان ارائه کنی؟!”

با پرویی و صدای کاملا گرفته از گلو گفتم نه نمی‌تونم آمدم امضا بگیرم برای ثبت‌نام!

– گفت “ببینم از این آنفولانزاهای … چیز… «معروف» گرفتی؟

منم نه گذاشتم نه برداشتم، گفتم: نمیدونم معروفه یا نه اما هرچی هست خیلی بده!

فکر کنم از شوخی‌ام پیش رفیق اتریشی‌اش خوش‌اش نیامد. پرسید دکتر رفتی و وقتی فهمیدم نفرفتم گفت باید بری دکتر و از این حرف‌ها. گفتم چشم ثبت‌نام بکنم که بیمه‌ام برای دانشگاه پذیرفته بشه بعد می‌رم دکتر.

خلاصه نمی‌دانم آنفولانزای ما خوکی بود یا شتری اما هرچه بود آقای دکتر گفت که ویروسه (غیب می‌گه) و سه روز دیگه هم استراحت کن خوب می‌شه. راست می‌گفت. الان دو روز گذشته و احساس می‌کنم شنگولم، سه روز بشه دیگه چی می‌شه!

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS