سفرنامه (2): اندر باب پلی تکنیک لوزان EPFL

وبلاگی, اروپا, دکترانه, دانشگاه, سفر 14 Comments »

رامین: پیش از این از فرود آمدن بر سوئیس نوشته بودم، در اینجا هم همان را پی می گیرم. البته بین این نوشته و نوشته پیشین مدت زیادی فاصله افتاده اما این داستان با داستان قبلی فقط چند روز فاصله داره. حدود 11 ماه پیش بود که این سفر شروع شد و فقط یک ماه مانده که به سالگردش برسد. پس تصمیم دارم نوشته ها را سریع تر کنم. امیدوارم. این بر کیفیت نوشتن چندان تاثیر نگذاره. پیشاپیش بگویم که روی عکس ها کلیک کنید بزرگتر ببینیدشان.

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

نمایی از لوزان و دریاچه ژنو

اولین تجربه سوئیسی من در پلی تکنیک لوزان EPFL را هرگز از یاد نخواهم برد. هنوز هم برای هیچ کس جز مهسا تعریف اش نکرده ام. بگذارید اول برای تان تعریف کنم که پلی تکنیک چه جور جایی است. همیشه تصورم از EPFL یک چیزی شبیه دانشکده فنی دانشگاه تهران خودمان بود. البته تصور چندان دوری هم نبود. خیلی شبیه بود به جز اینکه به جای فارسی فرانسه حرف می زدند و به جای مشرف بودن به کوه البرز به کوه آلپ نگاه می کردند و Mont Blanc از آن بالا بر ایشان سرک می کشید، هوای شهرشان فوق العاده بود و دانشگاه به جای اتوبان پارک وی (چمران) از  پشت، از جلو به  دریاچه لوزان سلام می کرد. جوری که اگر دانشجوی باحالی بودی می توانستی دو نفری تنها نهار را کنار دریاچه روی چمن میل کنی و برگردی. به جای ساندویچی مارتین هم یک ساندویچی داشت کنار ساختمان CO یه جایی که بچه های محل بهش میدان بز می گفتند و ساندویچی اش یه چیزی بود شبیه علی سگ پز. اطراف اش هم مثل امیرآباد بود، کلا مسکونی. البته پاتوق و رستوران های خوبی هم داشت که امیرآباد به خواب هم نمی بیند. خلاصه لوزان همان صفا سیتی معروف است که می گویند و اگر کسی غیر از این برایتان گفته باور نکنید. فقط این را تصور کنید که دانشجوی دکترا بیولوژی باشید و اتاق تان پنجره داشته باشد و هر بار که سر از کتاب و مقاله تان بلند می کنید، نگاهتان از چمن سبز رد شود و روی دریاچه آبی سر خورد، و  آن انتها بر کوه هایی که نوک شان اندکی برف دارند و مه آلودند، پرواز کند. خدایی اش اینجا می شود بدون صفا درس هم خواند؟

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

آه شروع کرده بودم از نخستین تجربه ام در EPFL بگویم! ببخشید هر وقت یادش می افتم خاطره شیرینش اش را بالاخره یه طوری مزه مزه می کنم. آن موقع شروع تابستان بود و به عبارتی بهار سوئیس. همه چیز سبز. همان روز اول ورودی به لوزان، بعد از جابه جایی چمدان ها، همراه مهسا به دانشگاه آمدم. از محله ای به نام قونو که اشتباهی(!) Renens می نویسنندش سوار بر مترو های مدرن شدیم. ایستگاه پلی تکینیک پیاده شدیم. نگاه اولم  را به دانشگاه انداختم. نه خوشم نیامد. البته این را به حساب نگاه از پشت انداختم چون مترو از پشت دانشگاه می گذاشت. ساختمان ها را یکی پس از دیگری رد می شدم، گویی ساختمان های پادگانی است که برای مقاومت در برابر یک حمله هسته ای ساخته باشند اش. سه طبقه بودند همه. همه چیز ساختمان از فلز بود، حتی نمای بیرون. گاهی یک بلوک کامل بدون پنجره بود یا حتی بدون در! خنده دارترین قسمت اش ساختمان روبه روی ایستگاه بود که آزمایشگاهی بود دو طبقه، تمام فلزی، مثل یک کانتینر بزرگ که تنها سوراخی که می توانستی از آن واردش بشنوی دری در طبقه دوم بود که با پلکانی فلزی به زمین وصل شده بود..

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

نمایی از ورودی دانشکده مکانیک ای پی اف ال

بعدها از استادی که در ای پی اف ال زیر نظرش کار می کردم شنیدم که معماری این بخش از دانشگاه که دانشکده عمران و مکانیک را شامل می شد مربوط به معماران دهه 80 آلمان است. چیزی در مایه های دوران جنگ سرد.

تجربه جالب من، به کتابخانه دانشگاه بر میگشت یا به عبارت دیگر: مرکز آموزشی رولکس (Rolex). همان ساعت ساز معروف. مهسا روز اول من را آنجا گذاشت و پسورد اینترنت بیسیم داد دستم و رفت سرکارش. این کتابخانه ساختمان جدیدی دارد با معماری ای بس شگرف و آینده نگر (futuristic). شکلش همانند پنیر سوئیسی است، سوراخ سوراخ و سطح ساختمان رویه ای  است از درجه 3. چیزی است که گمان نکنم مانندش را جای دیگری دیده باشید. مثلا اگر در کتابخانه هوس کنید کتاب دینامیک سیالات را از قفسه بردارید. باید از پشت میز خوشگل و سفید رنگی که رویش نشسته اید بلند شوید، از سطحی شیب دار مثل یک تپه موکت شده بالا بروید و کتاب را از قفسه بردارید. می توانید روی مبل های شنی لم بدهید (دراز بکشید) و کتاب تان را وروق بزنید. اگر غرق کتاب خواندن شدید و زمان از دستتان در رفت می بینید که آفتاب از گوشه پنجره های سرتاسری ساختمان منحنی شکل یک طبقه به درون سرک می کشد و بعد صدایی می شنوید گی…..ج: کرکره ها خودکار و هوشمند بسته تر می شوند و پنجره ای آن طرف تر باز و نور و دمای داخل سالن تنظیم می شود. غرق این چیزهای بودم که یادم افتاد مدتی است خدمت دستشویی گرامی نرسیدم. فرانسه که نمی دانستم، سوال هم از کسی نپرسیدم، سراغ علامت ها را گرفتم و بالاخره یکی از دستشویی های ساختمان را یافتم. پله می خورد و می رفت زیر زمین! دستشویی آقایان را داشتند تمیز می کردند با زبان فرانسه به من گفتند که از دستشویی معلولین فعلا استفاده کنم. رفتم در را بستم و مشغول حل کردن مشکلات بشریت بودم که دستگیره چرخید و دختر سویسی در و باز کرد. من مانده بودم که مشکلات بشریت را جمع کنم یا خودم را. گفتم سوری!؟ (sorry?!). قضیه زود خاتمه پیدا کرد اما من آنجا یادگرفتم که همیشه در و قفل های سویس را چک کنم چون همه استانداردهای درها کلید ها حتی پریز برق شان جدید و تازه و متفاوت بود. در را درست قفل نکرده بودم و این پایه اولین خاطره ام در سویس شد، مشکلات بشریت و توالت و دخترک سویسی!

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس Rolex Learning Center

کتابخانه: مرکز آموزشی رولکس کلیک کنید! Rolex Learning Center

بعدا ها دوستان قدیم و جدید بسیار عزیزی در سویس یافتیم که برایمان سوراخ سمبه های ای پی اف ال را نشان دادند. برایمان گفتند که ساختمان های دانشکده معماری و تکنولوژی اطلاعات و برق از ساختمان های دانشگاه جدید هستند و انصافا نه تنها پادگان نبودند که بسیار زیبا بودند.

نمایی از ای پی اف ال

نمایی از ای پی اف ال

Balatarin

وبلاگ در آزمایشگاه

وبلاگی, دکترانه, دانشگاه 2 Comments »

استاد گرام از آقای دکتر کاکا از دانشگاه هیوستن تگزاس ایده جدیدی گرفته اند و دستور فرمودند که اجرا شود: وبلاگ در آزمایشگاه ! خلاصه ماجرا این است که از این پس هر کسی در آزمایشگاه ما وبلاگی شخصی دارد که هر هفته باید حداقل یک نوشته بگذارد که آن هفته چه کرده. این وبلاگ در سرور خصوصی آزمایشگاه است و زیر مجموعه یک سری وبلاگ دیگر. دو ماه از فرمان گذشته بود و گیر کرده بود و از آنجایی که از من وبلاگ نویس تر در آزمایشگاه پیدا نمی  شد من هم یک سر دیگر ماجرا را گرفتم تا بالاخره راه افتاد. ورد پرس جدید 3 امکان تازه ای دارد که شبکه ای از وبلاگ ها را پشتیبانی می کند آن هم زیر نظر یک پشتبان مرکزی. از سیستمی که راه انداختم خوشحال ام!

ایده وبلاگ در آزمایشگاه ایده جالبی است. البته من به اجرایش در آزمایشگاه مان خوش بین نیستم. اما مطمئنم که برای من خوب خواهد بود بقیه را نمی دانم.(:

Balatarin

سربازی

فیلم, دانشگاه, روزگار من 9 Comments »

از اینکه یک روز هم به خدمت مقدس سربازی نرفتم خوشحالم. همین پارسال بود که اگر پذیرش/ویزا چند هفته‌ای دیرتر می‌شد من دیگر سرباز شده بود. برگه اعزام‌ام ( که بهش کارت سبز می‌گفتند) برای شهریور ماه مهر خورده بود و همه چیز آماده بود. الان که بهش فکر می‌کنم، از گردش‌های زندگی غرق شگفت می‌شوم. تصورش را می‌کنم که به جای اینکه الان اینجا مشغول این کار باشد، شاید در پادگانی در تهران مشغول خدمت بودم و عصر هم به ناچار مشغول کار در یک شرکت خصوصی. دوسال زندگی را تلف می‌کردم و روح‌ام را برای مدت‌ها آزرده می‌ساختم. شاید خواندن تجربه‌های دژبان پلاستیکی برای‌تان کافی باشد که حرف‌ام را درک کنید. او اواخر دوران سربازی‌اش را می‌گذراند و مثل من یک فارغ‌التحصیل رشته‌ی فنی است. یادم هست که به من توصیه می‌کردند که اگر می‌توانی دو سال را بروی و در خارج از کشور فقط زبان بیاموزی برو و بعد سربازی‌ات را بخر! هاه! چرا ما در ایران به این سادگی عمرمان را هدر می‌دهیم؟ چرا نمی‌شود سربازی را طوری انجام داد که موتور اقتصاد باشد و سرویس‌های اجتماعی را فعال کند؟ این و سوال‌های این چنین دیگر برایم اهمیت ندارند. آنقدر از این چراها پرسیدم که خسته شده‌ام.

هرگز فراموش نمی‌کنم، آن روز زیبای بهاری را، وقتی از امیرآباد وارد خیابان شیخ بهایی شدم، پیچیدم در اتوبان رسالت غرب و با 206 گازش را گرفتم به سوی شهرک غرب و ساختمان وزارت علوم. اولین پذیرش‌ام درست همراه با عید آمده بود و من می‌رفتم تا بفهمم چم و خم خلاصی از مملکت‌ام و سربازی  چیست. از شیشه نیمه‌باز ماشین به برج نیمه‌تمام میلاد می‌نگریستم، همان نماد تهران فردا، همراه موسیقی فریاد می‌زدم: می‌خواهم آزاد باشم! I wanna be free and see the other side. هاه! هرگز آن روز را فراموش نخواهم‌کرد و آن شادی وصف ناشدنی‌ای که از عمق وجودم فروران می‌کرد. آری من به عهد خودم وفا کرده بودم!

من یک سال یا دو سال برای چنین روزی لحظه شماری می‌کردم، و با تمام وجودم عهد کرده بودم با همه مشکلات بجنگم، عهد کرده بودم که از راه قانونی هرگز نگذارم سرباز بشوم! مثل اسکارلت در فیلم برباد رفته که عهد کرد دیگر هرگز شبی را گرسنه نگذراند. راستی اگر فیلم در جستجوی خوشبختی را دیدید خوب می‌توانید معنی جمله بعدی من را بفهمید. شادی آن روز من تنها با شادی کریس در آخرین صحنه این فیلم قابل مقایسه بود. وقتی که از پله‌ها پایین می‌آید و اشک در چشمان‌اش حلقه بسته. آه انگار آینه‌ی من است.

Balatarin

دانشگاه‌ات هتله

امریکا, دانشگاه 7 Comments »

بین دانشگاه‌های امریکا و کانادا اصطاحی هست به نام Party Schools که تقریبا معادل همان چیزی که می گفتیم فلان دانشگاه هتل است. این اصطلاح برای دانشگاه‌هایی به کار می‌رود که مصرف الکل و مواد مخدر در آن‌ها بالاست و معمولا متوسط ساعات درس خواندن (دانشجوهای لیسانس) در آن‌ها پایین است. همچنین گروه‌های برادری دانشجویی در بین‌شان بیشتر رواج دارد. (گروه‌های شبیه دوستی که خیلی هاشان کارشان این است که آخر هفته ها دور هم جمع شوند آبجو بخورند و پارتی بگیرند!)

West Virginia Cheerleader

رتبه بندی دانشگاه‌ها بر اساس هتل بودن از روی دو آمار انجام می شود. یکی پژوهش سالانه دانشگاه پرینستون است و دیگری رتبه بندی مجله پلی‌پوی بر اساس باحالی(!!) پارتی ها و باقی ماجراها. به لیست 10 تایی هتل‌ترین دانشگاه امریکا نگاهی بیاندازید و از اینکه نام بعضی از مشهورترین دانشگاه‌های امریکا و کانادا را می‌بینید تعجب نکنید:

# Playپسر Princeton Review
1
University of
Wisconsin-Madison
West Virginia
University
2
University of California
Santa
Barbara

University of Mississippi
3
Arizona State
University

University of Texas
Austin
4
Indiana University
Bloomington

University of Florida
5
San Diego State
University

University of Georgia
6
Florida State
University

Penn State University
7
Ohio University

University of
New Hampshire
8
University of Georgia

Indiana University
9
University of Tennessee

Ohio University
10
McGill University

University of California
at Santa Barbara

جالب نیست؟

نتیجه اخلاقی: حالا می تونید به همه دوستان‌تون که دانشگاه فلوریدا، دانشگاه تگزاس آستین، پن استیت، دانشگاه آیوآ، ویسکانسین مدیسون (و …) بگید که دانشگاه‌شون خیلی هتله! (:

منبع: Party Schools در ویکیپدیا

پ.ن: چند وقت پیش مجله دانشگاه با افتخار نوشته بود که فلان دختر دانشگاه ما UCF در مسابقه بهترین مدل مجله پلی‌پوی به مرحله کشوری رسید و کلی افتخار! برایم عجیب بود و می‌گفتم ای بابا… دانشگاه‌ است یا … حالا می‌فهمم که این رشته سر دراز دارد.

پ.ن2: در یکی از تبلیغ‌های هتل‌بودن دانشگاه آستین نوشته شده بود که در تگزاس همه چیز بزرگ است و دانشگاه آستین به پارتی‌های بزرگ‌اش مشهور است و مثلی است بین دانشجو ها که در آستین اگر بخواهی حتما شب یه پارتی پیدا می کنی که بری!!

پ.ن3: برای اینکه دقیقا متوجه معنی Party School بشوید می توانید همین کلمه را در عکس‌های گوگل سرچ کنید. البته گزینه فیلتر کردن عکس‌های ناجور را خاموش کنید!

Balatarin

دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی

دانشگاه No Comments »

وقتی در دانشگاه خواجه نصیر درس می خواندم فکر می کردم هیچ دانشگاه درست و درمانی در دنیا وجود ندارد که مثل خواجه نصیر هر دانشکده‌اش یک گوشه‌ای باشد. این موضوع هم مایه خنده دانشجو های بقیه دانشگاه‌ها بود که به خواجه نصیر لقب “مجمع الجزایر” یا چیزهای دیگری(!!) می‌دادند. پارسال وقتی صحبت‌هایی در مورد اجتماع خواجه نصیر در محل فعلی پادگاه 101 ارتش (در پاسداران – شمال شرق تهران) بود، خیلی خوشحال شده بودم اما به نظر می‌رسد با بالا رفتن قیمت زمین‌ها ارتش زمین‌های نوبنیاد/پاسداران‌اش را به ملاکان بزرگ و پولدار خواهد فروخت (یا فروخته است). تازگی فهمیدم که مجمع الجزایر بودن یک دانشگاه دلیل بر بد بودن اش نیست. البته می‌دانم که یکپارچه بودن دانشگاه مزیت فراوانی است اما با این حال در سفر اخیر فهمیدم که دانشگاه ایالتی آریزونا، با وجود اینکه از نظر رتبه جز 100 دانشگاه برتر امریکا ( در مهندسی) هست اما دقیقا مثل خواجه نصیر مجمع الجزایری است که در شهر فونیکس پخش شده است. علاوه‌بر این متوجه شدم که دانشگاه‌های شهر بوستون هم همین وضعیت را دارند و خیلی از ساختمان‌هایشان داخل شهر پخش شده. البته فکر نکنم به اندازه دانشگاه آریزونا پخش باشند.

امیدوارم روح خواجه نصیر از این موضوع شاد شده باشد.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS