داستان

داستان No Comments »

داستون
«دست‌اش به سررسيد روي ميز خورد و افتاد. کاغذهاي توش بيرون ريخت و پخش و پلا شد. دست برد که کاغذها رو جمع و جور کنه، يک برگه پيدا کرد که با خودنويس آبي روش نوشته بود: من امشب فهميدم چرا اينقدر مجذوب تو شده‌ام! من عاشق تو هستم! نه نه اين يک کشف احمقانه نيست، زياد هم پيش نمي‌آيد.، اين احساسي نيست که فقط توقع به ارمغان بياورد، اين احساسي شادي‌آفرين است براي من. حالا ديگر گوشه‌ی اتاق نشسته بود. با دوتا گوي سبز قرمزش بازي مي‌کرد»

Balatarin

آي سوراخ فوري کجايي؟

وبلاگی, اندیشه, داستان No Comments »

پوسته‌ي خيلي نازکي بود. تا دست مي‌زدي مثل برگ خزون صدا مي‌کرد و خرد مي‌شد. دورتادورش را همين پوسته پوشيده بود. از پشت‌اش همه‌چيز معلوم بود. لااقل اينطور به نظرش مي‌رسيد. البته من که طرف ديگر پوسته هستم نمي‌توانم قضاوت کاملي بکنم. همين‌قدر مي‌دانم که اين پوسته‌ها معمولاً نور را عبور مي‌دهند. کمي خاکستري هستند و مات. البته آنقدر کدر هستند که اشباح را فرشته ببيني يا اينکه آسمان را خالي از ابر و مه.
دست بکار شده بود. راستش اگر پوسته فرو مي‌ريخت و باد سرد به تنش مي‌خورد نمي‌توانست تحمل کند. من که اينطور فکر مي‌کنم؛ شما را نمي‌دانم. اما به نظر من اگر باد سر به تن آدم بخورد، مخصوصاً اگر تابستان باشد و لباس‌هايش هم کم، خيلي آدم را سرحال مي‌آورد. او از اين بيم داشت. حق داشت. پوسته اگر مي‌ريخت خيلي بد مي‌شد. چند روزي بود که شروع کرده بود. اشتباهي، اول‌اش روي پوسته را آب پاشيده بود. نرم شده بود و بالايش کمي به داخل چلگي پيدا کرده بود. حالا ديگر فهميده بود چکار کند. محلول جديدش معرکه بود. محلول نه معجون!
معجون را که به پوسته مي‌پاشيد، زود سفت مي‌شد. عين سنگ، سخت. اوه چقدر خوب به نظر مي‌آمد. احساس قدرت مي‌کرد. حتي ورقه‌هاي آهن هم نمی‌توانند جاي اين معجون را بگيرند. سفت  سفت و خوش ريخت. همان انحناي پوسته را داشت. فقط کمي از خارج زبر به نظر مي‌آمد. اما از داخل هيچ عيبي نداشت. من فکر مي‌کنم حتي رنگ از داخل هم فرق مي‌کرد با رنگ بيرونش. از بيرون که مي‌ديدي، يک زرد نيره و نچندان خوش رنگ بود. از داخل، لابد زرد فسفري به نظر مي‌آمده. خودش را درون اين پوسته‌ي محکم قرار داده بود و از مدت‌ها پيش صداي من را نمي‌شنيد.
بعضي‌ها صداهايي دارند که از درون ديوارها، حصارها و موانع فيزيکي مي‌گذرد. اينها قديسين هستند. آدم‌هاي مهمي هستند. لااقل من هم اگر درون همچين پوسته‌اي بودم، صداي قديسين برايم زيباترين چيز بود. راستش درست نمي‌دانم، پس بهتر است بي‌انصافي نکنم . يک قديس هم آدم است و به اندازه يک آدم بايد احترام داشته باشد. اوه قديس عزيز، من عذر مي‌خواهم. تا امروز من فکر مي‌کردم قديس‌ها فحش نمي‌دهند؛ اما گويا فقط به افراد داخل پوسته فحش نمي‌دهند.
حالا ديگه نور هم به زحمت وارد پوسته‌اش مي‌شد. چراغ روشن کرده بود. خوشحالم که براي مدت‌هاي زيادي چراغ‌اش روشن مي‌ماند. راستش را بخواهيد، او از اين آدم‌هاي ساده‌ي دور و اطرافم نبود. يک آدم ويژه هيچ‌وقت ساده نيست. حتي اگر درون پوسته‌اش باشد. اين آدم‌ها دست کم براي مدت‌هاي چراغ‌شان روشن مي‌ماند. در بدترين شرايط. هنوز محکم هستند، حتي اگر از سستي پوسته‌شان بترسند و ندانند که اشتباه مي‌کنند.
آسمان ديده مي‌شد. زيبا بود. شايد درون پوسته هم روزنه‌اي باز شده باشد. آفتاب گرم است و فقط باد سرد همچنان مي‌وزد. آرزويم اين است که پوسته‌اش را خودش بشکند. فکر نمي‌کنم کار ديگري بشود کرد. لابد زمان راه‌حل خوبي است. هميشه خوب بوده است، البته همراه با کمي تأمل. راستش هيچ وقت نه من همه‌ي حقيقت را گفتم، نه او و نه قديسين. حقيقت دست نيافتني‌تر از آن چيزي است که ادعايمان مي‌شود.
امروز از نزديک پوسته‌اش رد مي‌شدم. کارگرهاش شهرداري مشغول مرتب کردن خيابان بودند. کنار بلوکي که پوسته‌اش در آن قرار دارد، روبه‌روي همان خانه که در آبي دارد. همان جا… کنار محفظه‌ي جعبه‌هاي دور ريختني که براي بازيافت گذاشته بودند، يک پاکت بد رنگ ديدم. رويش نوشته بود: “نفرت فوري، 450 گرم، سريع خشک مي‌شود”

Balatarin

پزشکان بدون مرز

داستان 2 Comments »

پزشکان بدون مرز
فرياد، فرياد … مي‌خواهم همه جملاتم فرياد باشد. بازهم ذهنم گستاخ است. مي‌خواهم بنويسم. بله بله… اين ذهنم همه فريادي است که مدت‌هاست خاموش نگه‌اش داشته‌ام. آهاي انسان کجايي!؟ روزها مي‌گذرند و «هنوز آدم نشده‌اي!» آهاي صداي من را مي‌شنوي. من اين‌جا نشسته‌ام. در مملکت جهان سومي‌ام. پشت ميزم، در اتاقم با خيال راحت تايپ مي‌کنم و کمي آن طرف‌تر آدم‌ها دارند جان مي‌دهند. با اين حال من نيز هنوز گرفتارم. زنجير شده به حماقت‌هاي خويش و حماقت‌هاي ديگران. آهاي آدم صداي من را مي‌شنوي؟!

۱)
«آه! يک‌آن، يک لحظه، و بعد خشکش زد. بدنش سرد شد. ايستاد و چشمانش را بست. پاک شده بود… هيچ چيز نبود. فراموش شده بود. ميهمان‌ها رفته بودند ولي مهماني هنوز سرجايش بود. با گيلاس‌هاي پر و ميزهاي دست نخورده.»

صبر داشته باش. بايد راهي باشد. اين ذهن تا همين چند لحظه‌ي پيش کلي فرياد داشت که بايد خلق‌شان مي‌کرد. کجا رفت آن همه شور، آن همه اشتياق!؟ بارها اين سوال را از خود پرسيده‌ام که کجاي اين جهان ايستاده‌ام، سپس به جستجوي راهي پرداختم. هدفي، يا اهدافي کوتاه و بلند. اما هدف تنها، به زندگي معني نمي‌دهد. اعتراف مي‌کنم که بدون شيدايي زندگي از آن پوچي که همراه خود مي‌کشد، نيز پوچ‌تر است. شيدايي مخدر خوبي است بدون آن درد با چنگال‌هاي برهنه حمله مي‌کند.

۲)
« حالا داشت برمي‌گشت. حس غريبي داشت. گناه! گناه! بله يک ((گناه‌کار)). نبايد مي‌گذاشت آن کار را با او مي‌کردند. لباس‌هايش را کند و گذاشت نگاهش کنند. نه اين درست نيست. او لباس‌هايش را آرام آرام کنار مي‌زد و بعد با عشوه‌گري کناري مي‌انداخت. بعد مي‌ايستاد و خيره مي‌شد. به چشماني در دور دست. لبخند مي‌زد و ادامه مي‌داد تا آخرين تکه‌لباس و چشم‌هايي برق زده از هوس ليس‌اش مي‌زد… سخت بود. شايد شرم‌آور. شايد! هميشه ترس و شرم مرزهايشان باريک است. دست‌اخر او بود و روح عريان شده‌اش. روحش را Strip کرده بود و اين بزرگ‌ترين گناه بود.»

حس بدي است. به نظرم آشغال‌هاي ذهنم آنقدر زياد شده است که مسيري بي‌انتها از زباله را بايد طي کنم تا به درون آن برسم. شايد زندگي همان باشد که همه انجامش مي‌دهند. مدتي درسي مي‌خوانند يا نمي‌خوانند. کمي پول در مي‌آورند و زنده مي‌مانند. بعد مي‌ميرند يا کشته مي‌شود. فکر کنم قضيه همين باشد، حدوداً براي نود درصد چنين است. باز از خودم مي‌پرسم من کجا ايستاده‌ام. گاهي پيش خودم فکر مي‌کنم که من به اندازه‌ي نيچه مغرورم. دقيقاً به اندازه‌ي شخصيت اول رمان سقوط! هاه! اين شايد بزرگ‌ترين اعتراف من باشد!! هاي! آدم! من از زندگي چه مي‌خواهم؟! من کجا هستم ؟! مي‌شنوي؟

3)
«سراپايش خيس بود و نفس نفس مي‌زند. چند لحظه پيش نفس‌هايش به طور وحشيانه‌اي تند بودند، اما الان بسامدش کمتر مي‌شد. به سينه روي زمين بود و چشمانش را تازه باز کرد. انگشتانش را که تکان داد متوجه شد روي گل افتاده است. حرف‌هاي دوستش را به ياد آورد که براي گِل خاصيت شهواني قائل بود. بوي خون مشامش را آزار مي‌داد. روي گل افتاده و خون از يک پايش که ديگر نبود، روان. کابوسي را که ديده بود دوباره از سر گذراند، چشمانش برق زد و سرش تير کشيد و صداي خمپاره‌اي شنيد. سربازهاي به زودي مي‌آمدند و روپوش سفيدش که گل‌مال شده بود، در شب تيره تفاوت چنداني با يونيفرم نظامي نداشت. سعي کرد خودش را جمع کند. بعد يادش به کارت شناسايي‌اش افتاد و پلاک‌اش. جيب روپوش‌اش را گشت ولي اثري از کارت ((پزشکان بدون مرز)) که هميشه با خود مي‌بفرد، نبود. دستش را به طرف گردنش برد و سريع پلاکش را کشيد. آه خدا را شکر، سر جايش بود. وقتي پلاک را مي‌کشيد. به نظرش چيزي غير طبيعي آمد. پايين تر از گردنش. دستش را دراز کرد. دستش چيزي بيش از حد انساني را لمس کرد. خدايا! او برهنه بود، کاملاً برهنه. »

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS