وبلاگی No Comments »

« يادداشتهاي روزانة يك م?سد اقتصادي» را از اينجا بخوانيد:
NabaviOnline

Balatarin

وبلاگی No Comments »

آيا به وب‌لاگ‌هاي انگليسي هم سر مي‌زنيد؟

يك سري هم به Visible Darkness بزنيد(:
پ.ن: اين نوشته به‌روز شده است و نوشته‌هاي انگليسي‌اش حذ? شده است تا يكي از آن دو ن?ري كه نوشته‌هايم را نمي‌خواند، پس از اين با بر طر? شدن مشكلات ويندوزي بتواند بخواند… آن ديگري را نمي‌دانم.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

امشب برايش نامه نوشتم. برايش نوشتم. از همه چيز. از تو، از تو و از تو … نوشتم.
مي‌داني فرقش با تو چيست؟ اگر نامه‌ام به دستش برسد جواب مي‌دهد! «شب خوش!»

Balatarin

وبلاگی No Comments »

«س?رنامه تبريز»
قسمت دوم:

امروز چهارشنبه ساعت 19:37
آه! ?قط يك روز است كه از شروع خاطرات گذشته است ولي انگار به اندازه يك عمر ات?اقات عجيب غريب ا?تاده است. همين الان روبات را آورده ايم درون اردوگاه قراملك، چيزهايي را در خوابگاه جا گذاشته‌ام كه محسن لط? كرد و ر?ت بياورد. امروز نهار را ساعت 4 خوردم و روبات را كاملا آمده كردم. البته باطري‌ها را درون روبات نگداشته بودم كه بشود با برنامه محمد آزمايش‌اش كرد. عجب اشتباهي! بار دوم با وصل كردن موتورها و گذاشتن باطريها روبات را سرهم كردم. اينبار يك بلاي ديگر نازل شد. يكي از سيمهاي كابل هارد ديسك قطع شد و همه چيز را متوق? كرد. اميرمسعود و محمد به قصد خريد كابل IDE به خيابان شهناز، مركز شهر، ر?ته‌اند. به دليل اينكه در اين دو روز چگالي ات?اقات زياد بود ؛ اين روزها نمونه خوبي براي قضاوت نيستند و شايد همه بچههاي تيم تحت ?شار بودند، اما در همين شرايط است كه انسان دوستانش را بيشتر و بهتر مي‌شناسد. نظرم راجع به هيچ‌كدام از دوستانم عوض نشد و ?قط بهتر و بيشتر با آنها آشنا شدم. ?كر كنم اميرمسعود و محمد را به خوبي رنجاندم ولي ?كر كنم از دلشان درآورده‌ام. من از اينكه مي‌توانم عذرخواهي كنم خوشحال هستم، زيرا مي‌دانم خيلي‌ها از اين عمل ترس دارند و همين باعث ميشود كه خيلي چيزها را از دست بدهند، مثلا دوستي‌هاي خوبشان را. ديروز در نبود صادق من به تنهايي همه مسئوليت‌هاي مديريتي را انجام دادم در حالي كه اصلا در وضعيت مناسبي نبودم. بسيار خسته! وقتي هنگام پذيرش ما را به علت نرسيدن ?يش بانكي رد كردند احساس كردم جز من كسي نيست كه رودرو از حق تيم د?اع كند. وقتي من براي تماس با موبايل از جلوي ميز پذيرش كنار ر?تم و طبيعتا ديگر چانه نمي‌زدم و همه بچه‌ها هم يك به كي از ميز دور ميشدند احساس كردم، تنها من در آنجا اراده‌ي لازم را دارم. البته اشتباه مي‌كردم… تنها آن روز گستاخ‌تر از همه بودم كه اين نيز شايد به دليل بيدار ماندن شب قبل بود. شايد نمي‌توانستم زحمت چنان شبي را از دست ر?ته ببينم.
زمان با ارزشي را داريم از دست مي‌دهيم و به Deadline نزديك شده‌ايم. هنوز روبات را سرهم آزمايش نكرديم. اين قابل قبول نيست!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

مي‌داني…هيچ چيز عظيم‌تر از تنهايي يك مرد نيست!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

گزاره‌ 1: انسان موجودي ماهيتاً تنها است.
گزاره 2: انسان موجودي ماهيتا خود خواه است.
گزاره 3: انسان‌ها از درك عين احساسات يكديگر عاجزند.
گزاره 4: اصول اخلاقي همگي برپايه‌ي انگيزه‌هاي خودخواهانه‌ي پنهان بنا شده است.
گزاره 5: انسان‌ها در اجتماع زندگي مي‌كنند اما ذاتا اجتماعي نيستند بلكه زندگي اجتماعي را به تجربه آموخته اند.
گزاره 6: انسان‌ها از زبان به عنوان واسط (Medium) ارتباطي است?اده مي‌كنند.
گزاره 7: انسان‌ها در زندان ان?رادي تقريبا ديوانه يا روان‌پريش مي‌شوند.
گزاره 8: انسان‌هايي كه ماهيتا خودخواه هستند – و براي ارضاي خودخواهي‌هاي دروني خويش اصولي را براي بهتر زيستن خود وضع كرده و نامش را اخلاقيات گذاشته‌اند – در اجتماع زندگي مي‌كنند. در اجتماع انسان‌ها با عنصر زبان با يكديگر ارتباط برقرار مي‌كنند ولي اين ارتباط كامل نيست و انسان‌ها اساسا از ادراك م?اهيم ذهني و احساسات عاجزند. با اين وجود اگر ?ردي را به مدت زيادي از اجتماع انساني دور نگه داشته شود خصوصيات غير طبيعي (!؟) مي‌يابد….

سوال بالاخره انسان‌ها بايد چكار كنند؟!
من تنها مي‌دانم در اين استنتاج‌ها يك چيزي گم شده است… يك چيز منطقي!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

پشيماني…
تا حالا چند بار عميقا پشيمان شديد؟
من امشب پشيمانم… يك نامه نوشتم در حدود 50 خط آن هم به انگليسي و سعي كردم توضيح بدهم كه چطور با Matlab برنامه بنويسند كه كارهاي پردازش تصوير مخالب نامه درست انجام شود… الان پشيمانم چون اگر ?ارسي مي‌نوشتم درصد احتمال اينكه متوجه شوند كه دقيقا چكار كنند، كمتر از 70 درصد بود. حالا با انگليسي نوشتن معلوم نيست چقدرش را مي‌?همند… خب اگر بخواهم از ديد مثبت ببينم؛ مي‌گويم اينطوري ذهن‌شون هم تمرين مي‌كنه و برايشان خوب است…(:

اين از اعترا? امشب من… بي مزه بود؟ ادبي نبود؟ هنري نبود؟ علمي و ?لس?ي نبود؟ خب آدمها چهره‌هاي مختل? دارند. يك روز يك چهره‌شان را مي‌بينيد و روز ديگر چهره ديگرشان… ?قط شايد بعضي آدمها چهره‌هاي زيادي نداشته باشند اما قطعا همه بيش از يكي دازند مثلا هميشه شاد يا هميشه غمگين نيستند.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

امروز زياد حوصله نوشتن ندارم… راستش هنوز دلخور هستم…. دلگير نه دلخورم!
اوه راستي يك سوال: شما مقاله جالب راجع به Face Recognition سراغ نداريد؟

Balatarin

وبلاگی No Comments »

اين را براي تو، سهيل، مي‌‌نويسم:

«او ديد»

بالا و پايين مي ر?ت. حركتي نوساني‌اي كه سريع خاتمه يا?ت. وقتي ?رو مي‌ر?ت صدايش مثل صداي برگهايي بود كه در روزهاي پاييزي زير پا خرد مي‌كردم. ناله‌اش را كه شنيدم چشمانم محكم را بستم. چه كار مي‌توانستم بكنم؟ وقتي شنيدم كه بر زمين كو?ته شد، دانستم كه تير اول و آخر بوده است. گردنم را بي‌اختيار به سمت داخل چرخانم. صورتم خراشيده شد. پذير?ته بودم و حتي ?كرش را هم نكردم كه بلند شوم بسويش بروم. سردي قطره‌هايي كه از گونه‌هايم پايين مي‌ر?ت آزارم مي‌داد اما دست خودم نبود. ذهنم را جستجو كردم تا ب?همم چه بر سر ما آمده است؛ اما تنها مزه خون و خاك در ذهنم باقي مانده بود. ?كر كردم يك قطعه جامد، يك سنگ يا شايد تكه پارچه‌اي به نظر مي‌آيم. درد تير آخر را تجسم كردم. شايد يك درد آني بهتر باشد، كسي چه مي‌داند. همه چيز تمام شده بود. او پاك‌ترين بود و ?رو ا?تادنش هم بهتر از همه. سرم تير كشيد اما اين بار ادامه پيدا كرد. به ?كر ا?تادم كه بازهم سعي كنم؛ شايد دستانم تكاني خوردند. پاهايم را هم امتحاني كردم اما همگي بي‌نتيجه بود. تنها گردن از آن خودم بود.
گوش‌هايم بر روي خاك بود كه شنيدم نزديك من مي‌آيند. اشك‌ام ايستاد. گرم‌تر شده بودم. مي‌آمدند كه من را خلاص كنند. صداي سنگها را زير چكمه‌هايشان شنيدم . دو يا سه ج?ت… چه اهميتي داشت؟ يكي از سنگها پرت شد و زير لبانم خورد و من سريع و ناخودآگاه سرم را حركت دادم. چكمه‌اي را ديدم كه رويش را به سويم گرداند و ابرو بالا انداخت. بقيه چكمه‌ها هم محاصره‌ام كردند. وحشت كردم ولي ديگر آنها من را گر?ته بودند. كت?‌هايم را ?شار دادند و سيلي وجودم را ?را گر?ت. درد از دستانم شروع شد و با دردي كه با معلق شدن پاهايم آغاز شد در هم آميخت. اول پاهايم بود كه شروع به لرزيدن كرد و بعد تمام جثه‌ام تكان‌تكان مي‌خورد. كمي گذشت و بعد آرام شدم. روي خاك كشيده مي‌شدم و مي‌ر?تم. آه چه ا?تخاري! باورم نمي شد! بالاخره كسي پيدا شد كه ببيند من هم «قرباني» شدهام. يك «قرباني با شخصيت»!

رامين
مهرماه 1380

Balatarin

وبلاگی No Comments »

اين براي توصي? امروز كا?ي است:

«درسمان هنوز به اين نرسيده»

سه بار نواخت .
و طنيني گنگ
همان سه بار
همان تكرار.
مگر از سنگ بود كه باز نشد؟

عدد چهار نمي‌دانست
آخر هميشه تا سه كار تمام بود.
يك «اشك»
يك «هديه»
و يك «لبخند»
همين!
و دل تو …
«نگاهي» كم داشت .

او چهار نمي دانست .

رامين
19آبانماه 1380
————
پ.ن: عمودي نوشتن نوشته را تبديل به شعر نمي‌كند… بلكه ?رم جديدي ايجاد مي‌كند.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS