وبلاگی No Comments »

Balatarin

وبلاگی No Comments »

چند تا جمله‌ي برقي که آيدا هم خوشحال بشه:
زمان‌هايي وجود داره که بايد Transition داشت…. از State خودت جدا مي‌شي و به يک State جديد مي‌روي. اين زمان‌هاست که برايت حياتي است و زندگي‌ات را بازهم قابل زيستن مي‌کند. معني زندگي همين است. اما State عوض کردن هميشه دردناک است. هميشه زحمت دارد. ساده نيست…. و نتيجه‌اش… خدا مي‌داند…

Balatarin

وبلاگی No Comments »

قسمتي از داستان عقاب من:
” …
نسيم خنكي مي وزيد. بعد از لحظه اي سرش را بلند كرد و گردن كشيده اش نمايان شد. دوباره سرش را پايين آورد و بندك?ش هاي ضربدري اش را دانه دانه كشيد. بندها كه شل شدند، راحت ك?شهايش را كناري انداخت. باد وحشي پرهايش را قلقك مي داد. چندبار بالهايش را باز كرد. جلو و عقب ، جلو و عقب . دوبار. همه بدنش را با اين موجود وحشي پوش داد و همه‌ي خشم دورنش جلا پيدا كرد. حالا ديگر آماده بود و پريد.

بالا و بالاتر ر?ت. ديگر دنياي زميني درون پنچه هايش جا مي گر?ت . پنجه هايش را ?شرد، مثل مچاله كردن تكه كاغذي هنوز صداهاي خ?ه‌اي از آن پايين به گوش مي‌‌رسيد. كاغذ مچاله‌اش را پرتاب كرد. به چپ به راست. تيغ نگاهش را بر گردن هر جنبده اي كه مي‌خواست، مي‌گذاشت و بهتر از خودشان مي‌ديدشان. باز هم نظر به راست ، به چپ. سكوت كه ?را رسيد، او صاحب ا?ق بود. آهويي توجهش را جلب کرد. كا?ي بود كمي بال چپ‌اش را پايين‌تر بياورد تا چرخي بزند. جرخيد و دوباره ديدش. آهوي بيچاره از ديدن چه منظره‌اي محروم است! در يك لحظه ، خنكي دلپذيري در پيكرش منتشر شد. رشته اعصابش زنده شده بود. بالهايش را راست كرد، سريع و مغرور ادامه داد.

هيچ قلمروي منحصر ب?ردي براي خودش نداشت. ?رقي نمي كرد كه الان بال‌هايش بر ?راز قلمرو چه موجودي در پروازند. چنان تيز و گستاخ مي‌گذشت كه ?رصت چون و چرايي هم باقي نمي‌گذاشت. گذرنامه‌اي همراهش نبود اما براي گذشتن هرچه لازم بود همراه داشت. دوبال قوي، تني ورزيده و اراده اي آهني.

بعضي وقت ها با حمله به خرگوشها خستگي درمي كرد. برايش كاري نداشت. اول مي شمرد و وقتي از شمردن خسته مي‌شد ناچار انتخاب مي‌كرد و كمي بالهايش را به هم نزديك مي كرد و بعد خيز بر مي‌داشت . البته خيز برداشتن از بالا به پايين كمي با انواع ديگرش ت?اوت دارد.
نتيجه مت?اوت بود اما يک چيز هميشه يکسان بود. او و ا?ق بينهايتي كه هميشه منتظرش مي‌ماند.

امروز را خوب شروع كرده بود. دلش مي‌خواست بال‌هايش را براي آن پاييني‌ها تكان دهد. اما چه كسي مي‌تواند ب?همد كه يك عقاب دارد آن بالابالاها براي پاييني‌ها دست تكان مي دهد يا دارد بال مي زد. حتي اگر كسي هم ب?همد ?كر مي‌كند عقاب بي‌تجربه‌اي است كه نمي داند چطور پرواز كند چون عقاب‌ها معمولا بال نمي‌زنند. از اين ?کر خنده‌اش گر?ت. آن پاييني‌ها بعضي وقت‌ها آنقدر ساده‌اند که ?کر مي‌کنند مي‌توانند درست پرواز کردن را به يک عقاب ياد‌آوري کنند. کمي برايشان دست تکان داد.
منظره‌ي ?وق‌العاده‌اي پيش رو داشت. يک رشته‌کوه عظيم که روي همه قله‌ها را بر? پوشانده. از پايين که نکاه کني مي‌بيني که آن بالاي بالاي کوه ابر خاکستري خودش را روي کوه انداخته و سايه درست کرده. اما از اين بالا که نگاه مي‌کرد اين ?ريبکاري‌ها همگي مقهور ا?ق بود.

…”

Balatarin

وبلاگی No Comments »

امروز بال‌هايم پس گر?تم. عقاب من بازهم خواهد پريد و بالش را به کسي هديه نخواهد کرد.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

«آيا وقتي امتحان دارم آدم ديگري هستم؟»
«آيا وقتي اندکي سختي مي‌بينم آدم ديگري مي‌شوم؟»
«آيا حقيقت من هماني است که وقت? ناراحتي ?رياد مي‌کشد و بي‌محلي مي‌کند؟»
«من کدام من هستم؟»

من امتحان دارم!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

يک عزيزي مي‌گ?ت: «وقتي امتحان داشتم ?کرم باز مي‌شد و زياد مي‌نوشتم. انگار مغزم شروع مي‌کرد به ?عاليت. حتي يک بار وسط امتخان‌ها عاشق شدم.»

اما من مجنون شدم!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

و بازهم BlogSpot!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

هنر آينه است و من بي‌هنر.
اين هم امروز
توضيح: لينک بالا يک ?ايل Flash است. کوچک است اما کمي براي ديدنش بايد صبر کنيد. و توضيح ديگر اينکه مرگ بر تبليغات بالاي ص?حه!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

دنياي کوچکي داريما… اينو حتماً ببينيد تا متوجه بشويد.
Molecular Expressions: Science, Optics and You – Powers Of 10: Interactive Java Tutorial

Balatarin

وبلاگی No Comments »

خوش‌ به حالشون!

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS