وبلاگی No Comments »

اینجا را ببینید!
?صل اول: گ?تگو

Balatarin

وبلاگی No Comments »

راستي اگر من وقت کنم يک چيزهاي خوبي مي‌گذارم اينجا…

— اوه يک کش? خوب کردم امروز: لابي هتل استقلال جاي خوبيه(;

Balatarin

وبلاگی No Comments »

از امروز رامين عوض شد!
ماشالله هزار ماشالله کنکور داره رامين….

Balatarin

وبلاگی No Comments »

از همه‌تون خيلي خيلي ممنونم. از همه جواب‌هاتون به سوالم.
حتي از اونهايي که جوابش را ندادند و از کنارش گذشتند هم ممنونم.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

شورش

من ?ردا کمي شورشي مي‌شوم. آنطور که مي‌خواهم زندگي مي‌کنم. ?ردا نمي‌خواهم مدت زيادي سر کار بروم.

من به گذار روزهايم خواهم شوريد!
اينطوري که نمي‌شود ادامه داد. دهـــه!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

زنده

Balatarin

وبلاگی No Comments »

«به رهي ديدم برگ خزان، پژمرده ز بيداد زمان، کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان، در رهگذرش باد خزان، چون پيک بلا بود »

Balatarin

وبلاگی No Comments »

ببينم من چرا بي‌حس شدم؟
تو بگو کلک! تو!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

24 hours
سحر بيدار.
صبح خواب.
ظهر جردن.
عصر خيابان نيلو?ر.
ساعت 6 پيتزا کانزاس.
تا 12 شب پشت کامپيوتر.
بزرگراه نيايش تا ده ونک و کردستان
اينترنت، اي‌ميل، نظرخواهي، وب‌لاگ
پو?! من نمي‌خواهم نمي‌خواهم! بسه!!!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

Impact
روبه رويم ايستاده بود. دقيقاً يادم نيست چند وقت بود اين ات?اق نيا?تاده بود.
– سلام
– سلام!
خط کش‌ها براي مشخص کردن محدوده‌ها هستند. اشتراک‌ها را از ت?اوت‌ها جدا مي‌کنند. او با يک خط زخيم از من جدا شده بود. حرکات چهره‌اش حساب شده بود. حتي طرز قرار گر?تن پاها و نگاه معني‌دار. ر?تارش خشک بود درست عين تخته الوار مرغوب و خشک که از مرطوب شدن پرهيز مي‌کند خشک! آه از انصا? نگذرم… مهربان هم بود. مهرباني ذاتي با ياد روزهاي خوب و بد گذشته مخلوط. آنچه من پرسيده بودم يک بهانه بيشتر نبود. و پاسخ‌هايش هرچه بودند برايم اهميت چنداني نداشت. نگ?ت نديده يا نمي‌داند.
– چطوري بود؟ اسمش را نمي‌دانم اگر بيشتر توضيح بدهيد ممکنه يادم بياد.
توضيحات ?ي‌البداهه‌ي من. به چه مي‌خواستم برسم؟ قدم‌هاي دوستش پشت در برايم گنگ بود. چهره خندانش کاملاً جدي بود. وقتي لازم است، چقدر خوب آدم‌ها ?راموش مي‌کنند. به زمين که خيره شد تا چيزي درباره‌ي سوالم به خاطر بياورد چهره‌اش را کاويدم. عمداً طوري که متوجه شود. چيزي نبود. هيچ نبود. شايد هم بود اما آنچيزي که قبلاً بود نبود. آنجا قبلاً چيز ديگري بود که من گذاشته بودمش. مثل يادگاري روي تاقچه که خيلي عزيز است ولي بهش توجه نمي‌کنيم ?قط روزي که گم شود دلمان برايش تنگ مي‌شود. آن چيز آنجا نبود ولي مثل هر چيز از دست ر?ته‌اي، با گذشت زمان عادي شده بود. امروز روز اولي نبود که آنجا نبود.
اصلاً به خاطر نداشتم که بهانه‌ام براي پرسيدن چه بود. يادم نبود … اصلاً احساس نمي‌کردم سوال و جوابي را که در حال انجام است من باعث شده‌ام.
– باشه من مي‌پرسم، اگر چيزي پيدا کردم براتون مي‌?رستم.
صحبت تمام شد. همانقدر که لازم بود و نه کمتر و نه بيشتر کلمات رد و بدل شد. اين اولين بار بود بعد از آخرين بار.
هيچ حسي نداشتم. نه شادي نه غم! هيچ! اينجا يک من وچود داشت. يک من که هيچ حس نمي‌کرد چون هيچ نمي‌انديشيد. چون اگر مي‌انديشيد نيست بود.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS