وبلاگی No Comments »

دزديدم
من امشب، معلاً يک ماشين دزديدم. ق?ل عصايي‌اش را که به ?رمان و پدال کلاچ وصل بود را بدون کليد باز کردم و ماشين را روشن کردم و ر?تم و آب هم از آب تکان نخورد! هاه! نمي‌دانم چه شده بود که کليدم توي ق?ل درست نمي‌چرخيد. مجبور شدم به روش‌هاي کاملاً ?يزيکي اين ق?ل پدالي را از زير کلاچ بيرون بکشم. بعد از نيم ساعت! قول مي‌دهم در سرقت بعدي نص? اين هم وقت نگيره… اصلا کار سختي نبود. هاها…. چه راحته… مي‌دوني از OCR‌نوشتن خيلي ساده‌تره به خصوص از گزارش نوشتن. چند دقيقه بيشتر وقت و انرژي لازم نداره….

Balatarin

وبلاگی No Comments »

مکالمه در سه سوت
– آقا! ساعت کار شما اشکال داره!
: چطور ممکنه خانم؟!
– آقا! شما روز پنج‌شنبه ساعت زده‌ايد و ادعا مي‌کنيد که به شرکت آمده‌ايد اما اصلا خارج نشده‌ايد.
: بله!؟ من دروغ‌گو نيستم خانم!
– آقا شما روز جمعه هم که حتي مرده‌ها تعطيل‌اند به شرکت آمده‌ايد و معلوم نيست چه غلطي مي‌کرديد… ضمناً ساعت ورود خروج را هم دست‌کاري کرديد.
: ديگه انتظار اين را نداشتم خانم!
– آقا! اعترا? کنيد، بامداد جمعه چه مي‌کرديد؟!
: ما OCR‌مي‌کرديم!

——–
محمد مي‌گ?ت: “شب جمعه است، همه دارن عشق و حال مي‌کنن، ما نشستيم اينجا داريم OCR‌مي‌کنيم!”
ساعت 1:20 بامدادان جمعه از شرکت آمده‌ام. يک Literature Review نوشتيم براي Persian Printed OCR که بدون قسمت مدل‌سازي زباني، 118 تا مرجع را بررسي کرديم توش!!! هاه!!

Balatarin

تقوا

وبلاگی No Comments »

چرا دعاها را وقتي مي‌خواهند خيلي جدي باشند و به خدا نزديک باشند، به عربي مي‌خوانند؟ يعني مي‌ترسند خدا فارسي بلد نباشد!؟ آيا مجبورند به عربي بخوانند که نفهمند چه دعايي مي‌کنند؟! آيا زبان فارسي ارتباطش با خدا ناقص است؟! …. شايد لازم باشد، در روزگاري که همه چيز نسبي شده است، از پشت غبارهاي يک زبان بيگانه با خدا سخن گفت. حتي روزگاراني که سواد دانستن زبان مادري يک تحفه مخصوص براي افراد اندکي حساب مي‌شد نيز لابد لازم بود، با خدا با زبان بيگانه‌اي سخن گفته شود. در پس غبارهاي و تاويل‌هاي گوناگون.

راستي زبان فارسي چه ايرادي دارد مگر؟! شايد فکر مي کنند وقتي عربي حرف مي‌زنند، خدا نمي‌فهمد کي هستند و جدي‌شان مي‌گيرد و بهشت بهشان هديه مي‌دهد؟!… شايد واقعاً خداشان را دست کم مي‌گيرند و به روي خودشان هم نمي‌آورند. شايد خداشان واقعاً فقط عربي مي‌فهمد… واي به حال آنها با اين خداي‌شان!

Balatarin

پيانيست

جامعه No Comments »

امشب پيانيست را ديدم. آه راست مي‌گن، فيلم ديدن، داستان خواندن و هزار کار جالب ديگه از وقت تلف کردن بهتره. فيلم زيبايي بود. اوه يک جاييش بود که من خيلي کيف کردم از هوش کارگردانش. هاه! اوجايي که با تانک به ساختماني که اشپيلمن توش بود شليک کردند. صدا توي گوش‌اش پيچيد و گوش‌اش کيپ شد. همون صدا روي فيلم آمد. آه خيلي فوق‌العاده بود. گوش کيپ شده و صداهاي عجب غريبي که آدم در اين موقع مي‌شنود. به اين مي‌گن هوش کارگرداني!
يک جنبه ديگر ماجرا اين بود که فيلم برايم زجر آور بود. آه! من از فاشيسم متنفرم چه داخلي باشد چه آلماني! اصلا در حسي نبودم که کشتن آدم‌ها را، آن هم کشتن با چنين بي‌رحمي را، بتوانم ببينم اما خب ديدم. انرژي‌بر است خلاصه و امشب کاملاً‌خسته بودم. اگر يک فيلم کمتر خشن، مثلا فارست‌گامپ را امشب براي اولين بار مي‌ديدم، برايم بهتر بود. اما آه! اين من را شديداً به فکر انداخت. براي همين مي‌گويم که فيلم ديدن خوب است!(:

فکر … فکر… آدمها، همين آدم‌ها اطرافتان. چيزهاي عجيبي نيستند. يک مقداري سلول‌هاي بيولوژيکي که کنار هم کار مي‌کنند. به شدت به مواد شيميايي احتياج دارند تا از آن انرژي توليد کنند. ماشين‌هاي بهينه‌اي هستند. هيچ گرگي نمي‌تواند هم‌جنسان‌اش را در چند قدمي آتش بزند ( يا تکه پاره کند) و بعد بشيند آن کنار غذايش را بخورد. اما در پيانيست ديديم که مي‌شود. بدتر از اين‌ها هم مي‌شود براي انسان متصور بود. چرا؟! چرا مي‌تواند چنين باشد؟! چون همه آنچه به عنوان اخلاق، انسانيت و … مي‌شناسد، تعابير دست‌دومي هستند که از نيازهاي اساسي‌ترش ناشي مي‌شوند. هاه! اين معني تمدن است!! تمدن است که پايه اخلاق، انسانيت و ارزش‌ها است! هاه! بدي‌اش اين است که اگر کمي کنترل شده نباشد، مي‌تواند از درون تمدن، فاشيسم بيرون بيايد. نيازهاي اساسي گرگ‌ها مثل آدمها، عامل اصلي برهم‌کنش‌شان است. يعني اگر گرگ‌ها به هم حمله نمي‌کنند، لابد از چيزي مي‌ترسند يا چيزي شبيه به اين. اين ممکن است يک غريزه‌ي ذاتي يا اکتسابي‌شان باشد.حالا نيازهاي انسان چيست؟ امنيت، غذا و سلامتي و …؟ هاه! وقتي قانع باشي که امنيت داري،‌غذا داري، حق داري کسي را بکشي، قدرت داري، وقتي چنين باشي آيا ديگر دليلي باقي مي‌ماند که آنها را آتش نزني و کنار آتشي که از گوشت انسان‌ها درست کردي غذايت را نخوري؟! آيا دليلي مي‌ماند؟!
باز از خود مي‌پرسم: “پس انسانيت چه؟!”
انسانيت. هاه! بدي انسانيت اين است که جز خصوصيات ذاتي ما حساب نمي‌شود. جز آن چيزهايي است که ياد گرفته‌ايم. آن چيزهايي که ممکن است اگر حواسمان نباشد، فراموش کنيم. همه‌ي ما فراموش کنيم. همه کور شويم، آن وقت است که زنداني را درون زندان مي‌کشيم و حکم مي‌کنيم که اينها لازم بود بميرند، چون بد هستند و ما خوبيم! چون يهودي هستند و ما نيستيم و … هاه! وقتي آرمين از آشويتز تعريف مي‌کرد، از اينکه انسان‌ها چنين سرنوشتي را تجربه کرده‌اند، احساس شرم مي‌کردم.

يادمان باشد. انسانيم. مقداري ماده شيميايي از پايمان در مي‌آورد. مقدار فشار متلاشي‌مان مي‌کند. مقداري قدرت، فاسدمان مي‌کند. يادمان باشد. انسانيم و بهتر است به قرار دادهاي انساني پايبند باشيم. يادمان باشد…

———————-
فکر کنم قطع‌نامه حقوق بشر سازمان ملل را هم براي همين نوشتند و تصويب کردند: که يادمان باشد!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

پارو را گم کرده‌ام

Balatarin

وبلاگی No Comments »

گ?ت: “?رزندان و عزيزان، شما زمان شاه را نديديد و نمي‌?دانيد چه خبر بوده است. اينكه در نظام جمهوري اسلامي متولد شديد و داراي ع?ت و تقوا هستيد را قدر بدانيد.”

Balatarin

وبلاگی No Comments »

دقايق
من دو دقيقه ديگر وقت دارم که استراحت کنم و بعد بروم سراغ نوشتن گزارش شرکت. واقعاً وجدان درد خواهم داشت اگر اين دو وب‌لاگ را که مدتي است مي‌خوانم معر?ي نکنم، هرچند که معر?ي کوتاهي باشد. اينها را از سري وب‌لاگ‌هاي دانشجويان Ph.D پيدا کردم.
اولي: وب‌لاگ يک دانشجوي دکتراي کامپيوتر است در هند….
دومي: ?ارغ‌التحصيل MIT است در رشته‌ي تاريخ علم که الان اگر اشتباه نکنم در نيويورکر مقاله مي‌نوسد و تازگي هم مادر شده است.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

اين هم.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

ا?سانه 77‌ي تمام شده…
سارا و سپيده هم د?اع کردند.

ا?سانه ۷۷‌ي هاي دانشکده تقريباً تمام شد. مي‌گويم تقريباً چون هنوز وحيد و سهيل د?اع نکرده‌اند مگر کاملاً تمام شده بود. اين جمله را به يکي از بچه‌هاي هم‌دوره‌اي که گ?تم، ناراحت شد و گ?ت “حالا که سارا و سپيده د?اع کردند يعني تمام شد؟!‌يعني همه‌اش اين دخترها بودند؟! يعني ?قط اينها مهم هستند؟! يعني من اهميتي ندارم؟!”
اما حقيقت‌اش اين است که از ديد من ا?سانه در حال پايان يا?تن است. ا?سانه من، ا?سانه ما، ا?سانه ما 77يي‌ها که مي‌شناسم‌شان و مي‌شناسند مرا.

امروز روزي بود که مدت‌هاي مديدي منتظرش بودم و شايد بارها بهش ?کر کرده بودم. هاه! ولي الان که ?را رسيد، چندان قله‌ي بزرگي نبود برايم. بعضي چيزها پاک نمي‌شوند اما از خيلي چيزها گذر مي‌کنيم و تنها در اين گذر است که مي‌آموزيم.

Balatarin

من يک پيشنهاد تاريخي دارم: جايزه نوبل اسلامي!

وبلاگی No Comments »

اين پيشنهاد تاريخي، وقتي وب‌لاگ آيدين را مي‌خواندم به ذهنم رسيد. از آنجايي که ما اسلامي کردن همه چيز آن را ~گل باران نموده‌ايم و با تاسيس دانشگاه اسلامي، حقوق بشر اسلامي، دموکراسي ديني (اسلامي)‌ و … به معارف و ارزش‌هاي اسلامي خدمت بزرگي نموده‌ايم و براي اينکه در مملکت اسلامي همه چيز بايد ارزشي باشد، از اينکه ملل خارجه با دادن جايزه‌هاي ضدارزشي بخواهد در ما دخالت کنند ما نبايد بگذاريم! بايد بنيادي باشد که جلوي اينها را بگيرد! پيشنهاد مي‌کنم هر چه سريع‌تر و در عرض همين چند هفته، براي ارزشي کردن ماجرا، “بنياد نوبل اسلامي” تاسيس شود که با استفاده از پول نفت شيوخ عرب و آقازاده‌هاي عزيز هر ساله چند نفر از برادران ( و احيانا در صورت نياز خواهران) ارزشي و متعهد ملل اسلامي نظير ايران، افغانستان، لبنان، فلسطين و اخيراً عراق در مرز ايران به عنوان برندگان “جايزه نوبل اسلامي” در رشته‌هاي مختلف به خصوص رشته “اخلاص”، معرفي نمايد تا معارف و ارزش‌ها را گسترده شود! در ضمن در صورتي به يکي خواهران ارزشي جايزه‌اي تعلق گرفت، ارزش آن بايد نيم بهاي ارزش جايزه برادران باشد تا شئونات و معارف اسلامي به نحو احسنت گسترانيده شده و زمين را فرا بگيرد!

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS