بمب

روزگار من No Comments »

آقايون واچ Human Rights ! با شما هستم! واچ!

Balatarin

آبعلي

روزگار من 5 Comments »

امروز رفتيم آبعلي(روي عکس کليک کني بزرگ مي‌بينيش). ياد روزهاي بمباران و موشک‌باران تهران به خير! ياد همه آن روزهاي بسيار تلخي که من فسقلي فقط اپسيلوني از تلخي‌اش را درک مي‌کردم. ياد آن کلاغه به خير که زخمي‌شده بود و آورده بوديم‌اش براي مداوا. ياد رفتن دسته جمعه به دستشويي با شعر “من مي‌روم به جيش‌گاه، تو مي‌روي به جيش‌گاه، راز سلامتي اين است، جيش‌گاه، جيش‌گاه، جيش‌گاه” هاه! ياد آن چادرهاي نمدار به خير. ياد خوابيدن کنار جاده و گذر نيمه‌شبي کاميون‌ها. خودمانيم ما يه پا آواره جنگي شده بوديم… يادم هست روز برگشتيم تهران، گفته بودند بمباران تمام شده. رسيديم خانه، تا شروع کرديم به شام خوردن، زمين زير پايمان تکان خورد. آژير خطر و آن صداي جهنمي! فردا صبح دوباره از تهران زديم بيرون! بعدافهميديم که همان‌شب موشکي به سازمان انرژي اتمي زده بودند که عمل نکرده! درست کمي بالاتر از جايي که شام نوش جان مي‌کرديم. آخرين باري که رفته بودم آبعلي حدود 8 سال پيش بود. در هتل آبعلي توي اتاقي خوابيديم که سرايدار مي‌گفت اطاق رضاشاه بوده. ما که نفهميديم راست مي گفت يا نه. درباره‌اش اينجا نوشته ام.

Balatarin

پيانو

روزگار من 6 Comments »

امشب که در اتوبان صدر- بابايي مي‌آمد ياد روزهاي خوشي افتادم که نيوشا در سالن بسيار بزرگ خانه‌شان پيانو مي‌زد، همان آهنگ ريچار کلايدرمن را که اسم‌اش خاطرم نيست چقدر دوست‌اش داشتم (و دارم) آن آهنگ را و نيوشا را. رويايي بود… صداي پيانو در آن سالن بزرگ. چقدر من خوش‌بخت‌ام که چنين خاطره‌هاي شيرني دارم. روزهاي بلند تابستان، بدون دغدغه، با استخر، کلاس زبان، بازي با آميگا و کمودور و قبل‌ترش اسپکتروم همراه با عليرضا مي‌گذشت. هميشه علاقه داشتم (و دارم) که موسيقي بنوازم. يادم هست آن زمان چندباري نيوشا سعي کرد به من ياد بدهد ولي من از نت خوشم نمي‌آمد. نواختن بدون نت را بيشتر مي‌پسنديدم. انگار، آن زمان برخلاف الان، علاقه چنداني به سمبل‌ها و نشانه‌ها و يادگيري زبان‌هاي جديد نداشته‌ام. هميشه خاله‌ام مواظب بود که من پيانو را خراب نکنم و من هم هيچ‌وقت اين کار را نمي‌کردم اما نمي‌دانم چرا خاله‌ام هميشه نگران خراب‌کارهاي من بود. به گمان‌ام دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها وقتي من نبودم بيش‌از حد بدگويي‌ام را مي‌کردند… نواي زيباي پيانو براي من يادآور روزهاي خوب کودکي است. ريچارد کلايدرمن و love story و آرامش عصرهاي بلند تابستان.

Balatarin

Ramin’s File Extention

وبلاگی 1 Comment »

You are .jpg You are very colorful.  Sometimes you forget things, or distort the truth.  You like working with pictures more than words.
Which File Extension are You?

Balatarin

استعداد دارم

روزگار من 3 Comments »

نمي‌دانم اين همه استعداد در وقت تل? کردن را از کجا آورده‌ام!

Balatarin

JFK

لبخند بزن No Comments »

يعني مي‌شه دوباره برم ?رودگاه جان‌ا?‌کندي؟ يعني مي‌شه؟ هووم… از google maps آدرس را هم گر?تم از ?رودگاه مستقيم، گ?ته برو چپ 4 قدم، بپيچ به راست سه تا بلوک رد کن و …

Balatarin

شرايط زاييدن را راحت‌تر کنيد!

لبخند بزن, روزگار من 3 Comments »

اين را به نقل از روزنامه شرق نوشتم اينجا تا بعدها موضوعي براي خنديدن داشته باشم(:

غضنفرى خوانسارى نيز يكى ديگر از داوطلبين انتخابات رياست جمهورى بود كه البته اعتقاد داشت: «انگيزه اى براى اينكه رئيس جمهور شوم ندارم، اما احساس تكليف مى كنم.» و ديگرى كه براى ثبت در دفتر خاطراتش كانديداى انتخابات رياست جمهورى شده بود و كشاورزى كه قصد داشت شرايط زايمان را در كشور راحت تر كند تا با افزايش جمعيت كشور بتوانيم قوى باشيم. وى مى خواست خاتمى را وزير كشاورزى خود كند. يك قاليباف هم ثبت نام كرد؛ وى فرق خود با سردار قاليباف را شغل قالى بافى خود مى دانست و مى گفت اگر آقاى كروبى ۵۰ هزار تومان به هر ايرانى مى دهد من ۵۲ هزار تومان مى دهم.

Balatarin

زندگي

وبلاگی No Comments »

اين عکس را ببين و متن مربوط به آن را هم بخوان.

Balatarin

?داکاري؟!

وبلاگی 1 Comment »

من اين نوشته‌ي ميشولک را به همه دوستان‌ام توصيه مي‌کنم.

Balatarin

ضمير ناخودآگاه‌ام

روزمره 1 Comment »

طرف‌هاي صبح بازهم خواب ديدم تهران زلزله داره مي‌آد. بعد از چند لرزش کوچک سريع خودم را به حياط رسانده بودم که يک دفعه همه چيز شروع کرد به تکان خوردن. خانه داشت تاب برمي‌داشت و گچ از بين تيرهاي آهني پارکينگ بيرون مي‌ريخت. اعضاي خانواده‌ام با هشدار من در لرزه‌هاي اوليه بيرون نيامده بودند. کمي صبر کردم با وجود اينکه لزره‌ها خيلي جدي بود آنها نيامدند. دوباره وارد پارکينگ شدم و به طرف در ورودي ساختمان دويدم، در در حال بسته شدن بود. مي‌ترسيدم که گير کنند. از خواب پريدم.

يادم هست درست قبل از شروع لرزه‌هاي اصلي، نور نارنجي رنگي از پشت در شوفاژخانه مي‌ديدم که کم و زياد مي‌شود. در خواب نمي‌فهميدم چي هست. بعد از بيداري به فکر گاز افتادم و آتش‌سوزي. هاها… هر وقت من نگران باشم، ناخودآگاه ياد زلزله مي‌افتم. به گمان‌ام اين تاثير زلزله رودبار در ذهن من است.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS