گوگل: google trends

وبلاگی 2 Comments »

آمار جالبي است. در ايران کلمه اسم‌ش را نبر بعد از ظهور دولت فخيمه ديگه در اينترنت سرچ نمي‌شود. البته با 8 ماه تاخير!

Google trends in Iran

Balatarin

not too much nerdiness in me

وبلاگی 1 Comment »

I am nerdier than 59% of all people.
Somewhat nerdy. I mean face it, you are nerdier than about half the test takers.
http://www.nerdtests.com/images/ft/nq.php?val=1678

Balatarin

پنج جک خانوادگي

وبلاگی 2 Comments »

بازي جديد وب‌لاگستان، بازي جالبي است. شبيه همان شروع وب‌لاگ نويسي. ابتدا من از طرف دوست خوبم سولوژن دعوت شدم و بعد از طرف لرد بزرگ و سعيد هم تشويق به نوشتن شدم. شايد بايد همان شب يلدا شروع مي‌کردم به نوشتن اما بسيار درگير بودم. جاتون خالي، من و مهسا مهمان داشتيم و کلي خاله و مامان بابا دعوت کرده بوديم بيايند دور هم باشيم. شام مخصوص داشتيم و خفن!

1- اولين موردي که فکر مي‌کنم نمي‌دانيد، يکي از ترس‌هايم هست. من خيلي از دزد مي‌ترسم و البته در نتيجه‌اش خيلي محتاط‌ام. اين ترسي است که از کودکي در من مانده و نوع خاصي است. من از دزد در خانه مي‌ترسم و نه از دزد ماشين يا کيف قاپ يا کلاه‌بردار يا حتي دزد مسلح بانک! علت اين به خاطره‌اي در دوران کودکي‌ام بر مي‌گردد. 7 ساله بودم که پنج‌شنبه‌اي پدرم بنا به الزامات زمان جنگ، شبي کشيک بيمارستاني (به گمان‌ام در کرج) بود و من و آرمين و مادرم تنها بوديم. براي اينکه تنها نباشيم شب را به خانه خاله‌ام رفتيم و با اينکه قصدمان اين نبود اما بنا بر اصرار پدر بزرگم شب را هم آنجا مانديم. صبح که پدرم به خانه آمده بود ديده بود در حياط باز است و بعد از ورود به ساختمان با در شکسته و خانه‌ي دزد زده مواجه شد. تقريبا 80 درصد آنچه در خانه بود جارو شده بود. وقتي ما از خانه خاله آمديم فرشي نمانده بود و تمامي پول و جواهرات درو شده بود. از آن زمان به بعد من هر شب با اضطراب دزد به خواب مي‌رفتم و با کوچک‌ترين صدايي از حياط از خواب بيدار مي‌شدم. اين ترس هنوز هم در من مانده و هنوزم که هنوزه بعضي شب‌ها مثل ديشب کابوس دزدي مي‌بينم. الگوي خواب‌ها همه مثل هم هستند، وارد خانه مي‌شود و بعد از مدتي مي‌فهمم “مرد سياه پوشي” که به سختي قابل شناسايي است در خانه پنهان شده و يا در حال فرار است. بارها با “او” درگير شده‌ام. تقريبا مطمئنم که از اين مورد خبر نداشتيد….

2- من از کنکور متنفرم. البته اين را فکر کنم قبلا هم يادآور شده بودم. موردي که مي‌خواهم بگويم به کنکور ربط دارد اما اين نيست. من زمان کنکور به طبقه بالاي خانه‌مان، همان‌جايي که الان زندگي مي‌کنيم نقل مکان کرده بودم و تنها آنجا درس مي‌خواندم. روز و شب. فقط براي نهار و شام در بين خانواده ظاهر مي‌شدم و بعد دوباره مي‌رفتم. اواخر کمي خل شده بودم. البته به قول امروزي “قاط” نزده بودم اما با خودم حرف مي‌زدم و بلند بلند مساله حل مي‌کردم. از صداي خودم‌ام خوش‌ام آمده بود. مدت‌ها براي خودم سوت مي‌زنم. شايد همان اندک توانايي‌اي که امروزه در سوت زدن موزيکال دارم از آنجا آمده باشد. اتاق تقريبا خالي بود و صدا مي‌پيچيد. آشپزخانه بزرگي داريم که آن هم آن زمان خالي بود و صدا توش مي‌پيچيد. من در آن آواز مي‌خواندم. دو تا آواز مورد علاقه‌ام بود که شايد تعجب بکنيد. اولي مرغ سحر بود و دومي آن که براي شهيدان جنگ ايران و عراق خوانده‌اند: “کجاييد اي شهيدان خدايي/ بلا جويان دشت کربلايي”!

3- من از بچگي آدم خرابکار و آب‌زير کاهي بودم. البته اولي‌اش را بقيه مي‌گويند و من زياد بهش اعتقاد ندارم (:. دومي‌اش را هم بقيه مي‌گويند هم خودم بشدت تاييد مي‌کنم. من وقتي کوچک بودم از آن بچه‌هايي بودم وقتي چيزي را مي‌شکستم و يا خراب مي‌کردم قايم‌اش مي‌کردم يا مي‌انداختم‌اش پشت پرده‌اي، تخت‌خوابي چيزي که مثلا گم شده است. بعد از يک-دو ماه/سال/قرن هم که پيدا مي‌شد، آب‌ها از آسياب افتاده بود. البته اين اصلا تاييد کننده اين نيست که من بچه‌ي خراب‌کاري بودم. در واقع گفته بالا هيچ اطلاعاتي در مورد نرخ خراب‌کارهاي من نمي‌دهد و فقط رفتار پس از خراب‌کاري را نشان مي‌دهد. در نتيجه من در انظار عمومي، بچه منظم و حرف گوش کني به نظر مي‌آمدم و خودم هم همين عقيده را داشتم! سال‌هاي آخر دبستان که بودم به بازي‌هاي کامپيوتري علاقه خاصي داشتم. از مدرسه تعطيل مي‌شدم معمولا به همراه مادرم به خانه پدر بزرگم که در نزديکي بود مي‌رفتيم و چند ساعتي آنجا بوديم. آن زمان طبقه بالاي خانه، دايي‌ام و دو پسرش Kurt و Kevin زندگي مي‌کردند که تازگي از امريکا آمده بودند و هنوز خانه نخريده بودند. من هر روز وقتي نه Kevin و نه Kurt (و نه دايي) آنجا بود يواشکي مي‌رفتم ان بالا خيلي دقت مي‌کردم که هيچ چيز را دست نزنم يا اگر دست زدم دقيقا سرجايش بگذارم. بعد چند ساعتي با دل سير با کامپيوترشان (کمودور/آميگا) بازي مي‌کردم و بعد مادرم که صدا مي‌زد، مي‌رفتم. راستش را بگويم اگر شوکولات، آدامس خوش مزه‌اي هم بود قسمتي‌ش را هم مي‌خوردم جوري که کسي متوجه نشود. مثل وقتي که مي‌رفتم سراغ يخچال خانه خاله بهجت‌ام((:

4- 6 ساله که بودم به لندن و يکنه دنيا سفر دور و درازي داشتيم. يادم هست که صبحانه‌ي هتل انگليسي، خيلي خوش‌مزه و لذيذ بود. بعدها وقتي به تهران برگشتيم تازه فهميديم که آن چيزي که آنجا همراه تخم مرغ، کره و مربا مي‌خورديم بيکن بوده! (يک چيزي مي‌گم يک چيزي مي‌شنويد!). يادم هست انجا اولين جايي بود که دستگاه بازي Arcade را ديدم و کلي بدون انداختن سکه باهاش به خيال خودم بازي کردم! سنه‌ي 1365 بود به گمان‌ام و در ايران چنين چيزي اصلا وجود نداشت. تا مدت‌ها به اين سفر خارجه رفتن‌ام افتخار مي‌کردم اما هيچ وقت نمي‌توانستم فرنگستان را درست براي دوستان‌ام تعريف کنم و آنها هم اصلا درک نمي‌کردند. مثلا درک نمي‌کردند کيوي چه جور ميوه‌است، اجاق ماکرويو چي هست، برق اتمي چطوري کار مي‌کند، يا دزدگير ماشين چه صيغه‌اي‌ است. آنطور که من يادم هست، اولين بار دزدگير را من کشف کردم: در لندن در بازي با آرمين به يک ماشين پارک شده خوردم، و اين چنين بود که با صداي بلندي، دزدگير کشف شد! نمي‌دانم چند سال طول کشيد که اين تکنولوژي به ايران رسيد… اما هميشه برايم عجيب بود که چرا در آن‌ور دنيا اين همه کوچه‌ها و خيابان‌ها تميز و مرتب بود و در سرزمين ما همه چيز کثيف، گلي و خاکي.

5- آخري را از اين موارد جديد بگم: روزي که رفتيم براي خواستگاري من بعد از ماه‌ها يا حتي سال‌ها در يک مجلس رسمي شلوار پارچه‌اي پوشيده بودم و خيلي مرتب و منظم با کراوات و تشکيلات با يک دسته‌گل همراه خانواده وارد خانه‌ي مهسا اينها (: شدم! ما در خانه مان رسم داشتيم که وقتي مهمان داشتيم اجازه می‌داديم اگر خواستند با کفش وارد خانه شوند و بعدا خودمان خانه را تميز مي‌کرديم. اصولا در خانه ما با کفش يا بدون کفش وارد شدن به انتخاب مهمان بود. اما در خانه مهسا اينها ( يا بهتر بگويم خانه پدر مهسا) رسم اينگونه نبود. آنها رسم داشتند که حتما روي فرش بدون کفش وارد شوند. اما من (و خانواده) همگي با کفش وارد شديم و از قضا کفش نيمه نوي من در مسير گلي شده بود و فرش اتاق پذيرايي ابريشمين و شيري رنگ بود. نتيجه را خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد‍! فرش خانه آقاي دکتر مقامي با کفش من مهر شده بود و من در گير زلف عروس، اصلا اين موضوع را نفهميده بودم. وقتي با خوبي و خوشي خواستگارون اول تمام شد و داشتيم بيرون مي‌رفتيم آرمين در گوشم گفت که کفش‌ات گلي بود و ترتيب فرش رو دادي و شانس آوردي نيانداختندت بيرون! ((: بعد از عروسي فهميدم که مهسا ندانسته ماجراي کفش گلي را در خانه‌شان به گردن آرمين انداخته بوده و گفته بوده اين کفش آرمين بوده که گلي بوده و رامين بي تقصير!! ببينيد عشق چطوري چشم آدم را دچار خطاي ديد مي‌کند((:. در خاستگار زنون دوم کفش‌ام را دم در در آوردم و هرچه دقت کردم اثر مهرم روي فرش نبود.

براي ادامه بازي من از مهساي عزيزم که مدت‌هاست ننوشته، حامد که تازه وب‌لاگ دار شده، محمد که داره فرانسه‌اش خوب مي‌شه، و مهدي که پروژه‌ي يو‌سي‌اس را به من انداخت و خودش داره تو خارج خفن بيل برقي مي‌زنه، دعوت مي‌کنم. باشد که در اين شب کريسمس رستگار شويم(:

Balatarin

انتخابات

وبلاگی No Comments »

فردا بازهم در ايران انتخابات است.

مرعشي انتخابات

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS