بد اخلاق شدم

روزمره 8 Comments »

چند وقته بد اخلاق و تند خو شدم. ببینم شما هم این را فهمیدید؟

Balatarin

گزارش روزانه

دکترانه, روزمره 1 Comment »

در این شماره می خوانید: خورشت و جو، کهکشان، ویدئو، کارآموزی، مهسا و سرماخوردگی، خلفت و دکترا، لیسانس و نوشابه!

امروز یک ویدئوی جدید گرفتم که اطلاعات کالبیریشن را نداشت. ژاویر گفت که اطلاعات را خواهد گرفت و برایم می فرستد. البته من به کالیبریشن عقیده ای ندارم و با فوتوشاب تصویر را تبدیل کردم و ماتریس تبدیل اش را هم حساب کردم. حالا قرار است که اطلاعات tracking را هم برایم بفرستند. امیدوارم بفرستند.  ناهار خوردم یک چیزی شبیه خورشت با چلو اما به جای برنج؛ جو بود. دانه ها را طوری پخته بودند انگار برنج می خوردی فقط توپول تر بود و زرد رنگ.  بعد از نهار مهسا گفت که کمی سرما خورده. تفلکی کلی برایش ناراحت شدم. حال نداشت. بعد از صحبت با مهسا رفتم اتاقم. گشتی در اینترنت زدم و دیدم امیرمسعود «سایت نزدیک تر به حقیقت» را به اشتراک گذاشته که راجع به کهکشان و خدا و جهان ویدئوی شگفت انگیزی داشت. من هم که کشته مرده شگفت انگیزها هستم. نشستم مقداری دیدم. ساعت 4 شد و رفتم به ملاقات کسی که پیش اول قرار بود با او کار کنم و 3 سال پیش انیستیتوی تحقیقاتی شان به من پذیرش PhD نداده بود.  فکر کنم فهمید عجب چیز خوبی را از دست داده.( چند تا نوشابه هم شما برایم باز کنید) یک ساعتی گپ زدیم و از زمین و زمان گفتیم و از فرهنگ پژوهش  اینور و آنور گپ زدیم. راجع به پژوهش فعلی ام گفتم و نظرش را پرسیدم و این چیزها. برایم اسپرسو گرفت و من خوشحال شدم. یک جای جدید هم برای قهوه خوردن در دانشگاه پیدا کردم. اکنون برگشتم به اتاقم. نمیدانم که تعطیل کنم بروم خانه یا اینکه بشنیم با ویدئویی که صبح گرفتم بازی کنم. یا وبلاگ بنویسم؟

این را که نوشتم یاد گزارش کارهای شخصی و روزانه ام افتادم در کارآموزی دوره لیسانس می نوشتم. در مرکز تحقیقات مخابرات به جای گزارش کار به سبک رسمی، گزارشی برای خودم به سبک دفترچه خاطرات می نوشتم.  الان باید عجیب خواندنی باشند. بعدا که رفتم خانه اگر پیدا کردمش برایتان میگذارم اینجا.

Balatarin

زندگی سریع

وبلاگی 2 Comments »

ببینم تا حالا به برداشتن لیوان آب از روی میز دقت کردی؟ به گذاشتن اش روی میز چطور؟ همین دوتا کار ساده را در نظر بگیر. اگر تند انجام بدی ممکنه آب را بریزی یا لیوانت محکم به میز بخوره یا به بشقابت. برای اینکه تند انجامش بدی ناگزیری توجه بیشتری داشته باشی یا دست ماهری داشته باشی. مثلا دستی که تازه از گچ بیرون آمده یا یک بچه یا  یک معلول نمیتونه به همین تندی این کار را بکنه. این سرعت انجام یک کار کوچیکه. حالا فکرش را بکن جایی زندگی کنی که ریتم زندگی تنده. همه کارت را باید تند انجام بدی. همه زندگی ات روی یک نوار نقاله است که تندی می چرخه. اون وقت هم باید ماهر باشی همه کلی توجه کنی. این یعنی کلی انرژی مصرف کنی آن هم برای همان کارهای روزانه و روزمره. توی یک شهر شلوغ مثل تهران یا توی کشوری مثل امریکا ریتم زندگی همینطور تنده. بیشتر و بیشتر کار می  کنی، بیشتر خسته می شی و زودتر پیر. آره زندگی توی امریکا و به خصوص زندگی کاری توی شهرهای بزرگ همینطوره. هرچقدر هم شهر بزرگتر ریتمش تندتر.

راه فرارش اینکه نگذاری زندگی روزمره ترا با نقاله اش ببره و گاهی بیاستی و درنگ کنی. اینو دیروز  برای مهسا می گفتم، اینجا هم نوشتم اش تا ثبت بشه. راستی ایده ریتم زندگی از مهسا بود(:

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS