Forbidden Country

اینترنت, ایران, سفر 1 Comment »
گوگل آی پی را چک کرد و گفت کشورت ممنوع

گوگل آی پی را چک کرد و گفت کشورت ممنوعه

توی اخبار گوگل چرخ زدم گوگل فحش داد!

Google new says Im from a forbidden country

Google news says I'm from a forbidden country

Balatarin

در سرزمین من

ایران, روزگار من, سفر 2 Comments »

موزه هنرهای معاصر تهران و من

موزه هنرهای معاصر تهران و من

به یاد روزهای پیاده روی در امیرآباد، ورزش در پارک لاله و رفتن به گالری های موزه هنرهای معاصر (:


توی تاکسی گوینده رادیو پیام می گفت: “به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را…” گفتم چشم بگذار بگذریم بعدا…!

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما…. چه کنم که بسته پایم….
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر

اما

تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

Balatarin

زندگی، رویا ای است

اندیشه, ایران, سخن روز 9 Comments »

خبر کوتاه‌ است و بسی اندوه بار. در آینه به خود نگاه می‌کنم و پس از درنگی بلند، تصمیم به نوشتن می گیرم. آری نوشته‌ی امروزم به بهانه فوت «محمد نوری» عزیز است. نه مرثیه می‌خواهم بگویم نه آه بکشم. یقین دارم بسیاری این کار را بهتر از من خواهند کرد. راستش وقتی همین چندی پیش، شبی خبر فوت  «دکتر کارو لوکس» را شنیدم، چنان در بهت و غم فرو رفتم که مرا از مرثیه‌سرایی گریزی نبود. البته چیزی ننوشتم و چه خوب که مشغول کنفرانس و زندگی شدم وغم یادم رفت. پس این نوشته برای چیست؟ چه می خواهم بگویم؟ راستش این نوشته یک هدف بیشتر ندارد: تلنگری به خودم و به شما.

چندی است که خبرها پر است از رفتن عزیز دانشمند یا هنرمندی. به قول دوستی انگار ایران‌مان را دارند از از درون تهی می‌کنند. یا اینکه  و “ایران ذره ذره می‌میرد”. این بیانی بسیار شاعرانه است اما باید بگویم که  اشتباه است. غم از دست دادن چنین وزنه‌هایی برای فرهنگ ایران چنان عمیق است که یادمان می رود درست نگاه کنیم. این ایران نیست که بی‌دانشمند و بی‌هنرمند می‌شود این ما هستیم  “یادگارهای کودکی مان یکی یکی پر می کشند” (*).

در آینه که نگاه می‌کردم و شمار موهای تازه سپید شده‌ام را می‌دیدم؛ باورم شد که نه ایران تنها و بیچاره شده و نه دنیا با از دست دادن عزیزی خالی شده است. این من و هم‌سن و سال‌های من هستیم که یادمان رفته سنی ازمان گذشته و الان نوبت ماست که این چرخ را بچرخانیم. دانشمند بعدی و هنرمند پر آوازه‌ی بعدی باید یکی از من و شما باشد؛ که اگر چنین نکنیم باید مرثیه خواند و اندوهگین بود. چه کسی گفته که محمد نوری با آن صدای جاودان در 81 سالگی مرده است؟ مگر هنرمندی این چنین می میرد؟ مگر آنچه دکتر لوکس در ذهن هزاران دانشجویش کاشته از بین می‌رود؟ هرگز هرگز! یادتان هست؟ محمد نوری می خواند «زندگی است رویای زیبای عشق». بیایید ما هم رویایمان را بسازیم پیش از اینکه بیدار شویم. سعدی جانم حافظ میگه:

دور مجنون گذشت و نوبت ماست                هر کسي پنج روزه نوبت اوست .

Dr. Lucas and Me

Dr. Lucas and Me

محمد نوری بهانه‌ی من برای آشتی با موسیقی است و دکتر لوکس استاد عزیزم و منبع الهام علمی‌ام. امیدوارم این نوشته سر آغاز آن چیزی شود که زمان درازی است فکرم را مشغول کرده است و بعد از سفرم آن پی‌اش راخواهم گرفت؛ اینکه ما چه می‌توانیم بکنیم.

(*) صفحه فیس‌بوک دبیرستان دین و دانش تهران

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS