ذهنيت گناه

روزگار من Add comments

در اين نوشته سعي کرده‌ام نشان دهم «ذهنيت گناه» در ذهن ايراني امروزي چيست. اينکه جامعه‌اي داريم که فکر و عمل‌اش يکي نيست. دو رويي در آن زياد است. نشانه‌هاي زندگي مدرن و حتي غربي در شهر تهران مي‌بينيم اما ذهنيت سنتي بر ما حاکم است. بين عمل و فکرمان فاصله است و اين باعث مي‌شود به آنچه مي‌کنيم اعتقاد نداشته باشيم و فکر کنيم در حال گناه هستيم. آنچه مي‌کنيم را حق خود نمي‌دانيم و به همين دليل براي احقاق حق‌مان نمي‌ايستيم. مثال‌هاي متعددي آورده‌ام از آنچه در زندگي روزمره مردم تهران مي‌گذرد و سعي کردم ذهنيت گناه را در آنها پيدا کنم.

مدتي است که تصميم داشتم نوشته‌اي بنويسم در مورد «ذهنيت گناه» و فرصت نمي‌شد. الان هم فرصت‌اش نيست اما مي‌نويسم‌اش! شايد نوشته‌ي جادي در مورد دندان آبي (Blue Tooth) مرا باز به ياد اين موضوع انداخت.

1) ديباچه: سال دوم مهندسي برق بوديم که عده‌اي از بچه‌هاي دوره ما در مجله کوچه‌ها جمع شده بودند. دانشجويان نسل دوم خرداد بودند و خيلي حرف‌ها داشتند که بزنند. با اين که چندين بار تصميم داشتم بروم اما من هيچ وقت به جمع‌شان نپيوستنم. چندين نوشته به خصوص از ميان شماره‌هاي متعددش را به خاطر دارم. يکي از آن‌ها نوشته‌اي بود به گمان‌ام به قلم شايا با عنوان «ذهنيت گناه». از اين خرده گرفته بود که در پس ذهن همه ما اين نهفته‌است که آن کار را که مي‌کنيم گناه است. آنچه به نظرمان درست است و روزانه انجام‌اش مي‌دهيم (مثلا سلام کردم به دختر هم کلاسي يا نگاه کردن به او) چيزي است که در پس اعتقادات چندين‌ساله‌مان به عنوان عمل غير اخلاقي و گناه به ما معرفي شده است. خيلي از رفتارهاي ما گرفتار بايدها و نبايدهايي است که رعايت‌شان نمي‌کنيم. با اينکه آن کار را با اختيار انجام مي‌دهيم و چنين مي‌خواهيم اما از ذهنيت‌مان «آزاد» نشديم. در ذهن‌مان در حال گناه، اشتباه، عمل خلاف و … هستيم. مثلا وقتي اخلاقيات جامعه را به سوال مي‌گيريم، حاضر نيستيم خلاف آن عمل کنيم. اين نوشته آن هم با آن فضاي دانشگاه بسيار شجاعانه بود. به نظر مي‌آمد خيلي مسائل را خودسانسوري کرده بود.

2) خبر اين بود: در عربستان حتي سخت‌گيرانه‌تر از ايران دوران پيش از خاتمي در مورد روابط دختر پسر زور اعمال مي‌شود. اما با آمدن Blue Tooth دختر و پسرهاي عرب با هم به طور پنهان چت مي‌کنند. مشابه اين خبر را هم مي‌توانيد در خبرهاي غير رسمي از ايران بشنويد: مثلا يکي از فاميل‌هاي من که از سوئد آمده بود اينجا وقتي به مرکز خريد ميلاد نور (در شهرک غرب) رفته بود متعجب شده بود و گفته بود که اينها از ما در سوئد هم شيک‌تر لباس مي‌پوشند و سـکـسـي‌تر! و اين مايه شگفتي بزرگي برايش بود. حال چطور است که از چنين جامعه‌اي رفتارهاي شديدا مذهبي بروز مي‌کند؟ چطور است که از چنين شهري چنان رئيس جمهوري مي‌آيد.

شايد بگوييد آنجا شهرک غرب است. خب باشد. يک مقدار پايين‌تر مي‌رويم. خيابان ستارخان. کافي است؟ در عصر تابستان وقتي هوا خنک شده و رو به تاريکي است، آنجا برويد و به جوان‌هايش نگاهي بياندازيد. چگونه لباس مي‌پوشند. چطور يا هم هستند. اينها همه آن هنجارهايي است که به ما ياد دادند رعايت کنيم تا اخلاقي و اسلامي باشيم و امروز اساسا ناديده گرفته مي‌شوند. خب چنين جامعه آوانگاري چطور صدايش در نمي‌آيد؟ چطور آن چيزي را که روزانه انجام مي‌دهد را علنا نمي خواهد؟
لابد مي‌گوييد برويم پايين‌تر آنجا هنوز شمال شهر است: آشنايي دارم که با بسيج همکاري مي‌کند و پدرش کارگر بسيار ساده‌اي است که عقايد شديد مذهبي دارد. کنکور قبول نشد. بعضي شب‌ها مي‌رفت براي ايست و بازرسي ماشين‌هاي مردم، همراه برادران کشيک مي‌داد. اين روزها دوست دخترش امان از زنگ تلفن‌اش بريده. عکس‌هاي پورونوي(!) روي کامپيوترش هم امان ما را! مطمئن‌ام پدرش در مورد رابطه‌اش چيزي نمي‌داند چون اگر بداند خيلي بد مي‌شود. چون گناه است!

3) آنچه در عربستان در کافه‌هايش با دندان‌آبي رخ مي‌دهد، در ايران در خيابان‌هايش در پشت دبيرستان‌هايش (و…) رخ مي‌دهد. اما آنچه گزارش‌گران خارجي و فاميل بنده نديدند اين است که اين آدم‌ها که چنين رفتار تجددمعابانه (نوگرايانه، مدرني) انجام مي‌دهدند که حتي اروپايي‌هايش هم چنين نمي‌کنند، به آنچه انجام مي‌دهند اعتقاد ندارند! زيرعنوان خبر عربستان، خبرنگار خارجي مي‌نويسد «تکنولوژی علیه استبداد» اما حقيقت ترسناک چيز ديگري است. بدون اعتقاد به اينکه آنچه انجام مي‌دهي درست است (و حق توست) نمي‌توان کاري عليه استبداد کرد! اين تصور کاملا اشتباهي است که با ديدن ظاهر ماجرا گرفتارش مي‌شويم و فکر مي‌کنيم تجدد در حال پيشروي است. بله هست اما با سرعت مورچه‌متر بر ثانيه!
مشکل بزرگ جامعه جوان ايران اين است که حقوق خودش را نمي‌داند. نمي‌داند ديگرگونه زيستن، ديگرگونه انديشيدن، به سوال کشيدن باورهاي پدران و هنجارها را به چالش کشيدن همه «حق» اوست و حق چيزي است که او بايد بگيرد و بايد برايش بايستند. باور کنيد بسياري از ما به آنچه مي‌کنيم باور نداريم. مثلا اگر باور داشتيم که رابطه خارج از ازدواج عمل خلافي نيست و آنچه فرد انجام مي‌دهد يک تجربه انساني است که ممکن است مضر باشد، اما خلاف، گناه و … نيست آن را در هر دادخواست رسما مي‌خواستيم و هم انتظار نداشتيم که عاملان‌اش شرمسار باشند. اما چنين نيستيم در عوض در جامعه ما، دانشجويان در درس تنظيم خانواده، که از سال 77 تدريس‌اش در دانشگاه‌ها اجباري شده است، از استاد در مورد اينکه کار ديشب‌شان با دوست‌دخترشان باعث باردار شدن‌اش مي‌شود يا نه، مي‌پرسند.

4) درست نگاه کنيم، مي‌بينيم همه اتفاقات دنياي جديد در جامعه ما در حال رخ دادن است اما کليد اصلي آن نيست و تا اينکه آن را بفهميم لابد چند نسل لازم است. جوانان دبيرستاني ما لباس‌هايي زشتي مي‌پوشند که آنها را شبيه دلغک‌هاي سيرک مي‌کند و اين لباس‌ها شبيه لباس‌هاي روز جوانان امريکايي است. “چه به روز! چه رو مد!” با اينکه آن‌ها اين کار را به عنوان اعتراض به هنجارها انجام مي‌دهند اما عموما «ذهنيت گناه» را همراه خود دارند و عقيده ندارند کار درستي مي‌کنند. آن‌ها اين کار را تا وقتي ادامه مي‌دهند که کوچک‌ترين خطري برايشان نداشته باشد. اگر حکومت (مدرسه) شروع به منع کردن آنها بکند، سريعا رنگ عوض مي‌کنند. چون لباس پوشيدن اين گونه ( يا هرگونه خلاف عرفي) را حق خود نمي‌دانند. اصلا نمي‌دانند که حکومت «حق» ندارد در زندگي فردي‌شان دخالت کند. اگر ازشان سوال کني که “در مواقع لزوم آيا حکومت حق دارد قوانيني را وضع کند که براي امنيت جامعه بعضي رفتارهاي فردي غير قانوني اعلام شود؟” عموما نمي‌دانند چه جوابي درست است. به آنها امنيت جامعه، پيشرفت جامعه به عنوان موارد مثبت قبولانده شده. آزادي فردي هم که علاقه هر آدمي است. اما نمي‌دانند کدام بر کدام مقدم است. آنها حق خودشان را نمي‌دانند. آنها فقط مي‌خواهند زندگي کنند.

5) قدم اول در نو شدن جامعه اين است که هنجارهاي قديمي شکسته شود. بعد اين هنجارها به چالش کشيده شود. عده‌اي در دفاع از آنها بر مي‌آيند و بعد عده‌اي بايد شکل بگيرد که از ساختار شکني دفاع کند. اما اين عده آخر در جامعه ما خيلي اقليت کوچکي هستند! تا اين گروه شکل نگرفته باشد، هرگاه زور حکومت برسد مي‌تواند آزادي‌هاي فردي را از بين ببرد. هرگاه اراده کند اندکي آزادي بدهد و هرگاه بخواهد از مردم بگيرد. پيدا شدن گروه خواستار تغيير، نو شدن، هنجار شکني و … تنها وقتي رخ مي‌دهد که مردم (اکثريت آنها) حق خودشان را بشناسند. بدانند انتخاب اينکه با حجاب بيرون بروند يا نروند حق آنهاست و هيچ کس حق ندارد در مورد نحوه‌ي زندگي فردي آنها اعمال زور کند، حتي قانون! خب حال تا وقتي که مردم چنين حقوقي براي خودشان قائل نيستند، مي‌توان آنهايي را که اين حق را تشويق مي‌کنند خفه کرد. آن‌هايي که به طور طبيعي مي‌خواهند انتخاب کنند را زنداني کرد و به منکرات برد و مطئمن بود که بقيه مردم به آنها به چشم مجرمان يا قانون گريزان نگاه مي‌کنند.

6) مهم‌ترين موضوعي که بايد مردم در موردش آگاه شوند اين است که آنها حقوقي دارند. دوستي دارم در ظاهر بسيار امروزين. در باطن فقط تا آنجايي که به مذهب نرسيده باشد امروزين است. اما کجاست که مذهب حضور نداشته باشد؟ کافي است که در يک مساله مذهبي يا فقهي سوال مطرح کني و شک. مي‌گويد که در اين مورد من نمي‌توانم نظر بدهم و اين کار آنهايي است که سال‌هاي در اين موضوع در دين تحقيق کرده‌اند. به خودش اجازه نمي‌دهد که در موردي بيانديشد چون آن را حق خودش نمي‌داند. از چنين نسلي، فرزندان فردا به وجود مي‌آيند که آهنگ جنفرلوپز گوش مي‌دهند، لباس و کفش آخرين مدل مي‌پوشند، با دوست-دختر/پسر خود هر 2 روز يک بار بيرون مي‌روند، آخرين فيلم‌هاي هاليوود را مي‌بينند، اما همه اين کارها را در خفا و پوشش انجام مي‌دهند. چون جامعه‌اي که خودشان و پدران‌شان سازنده‌ آن بودند اينها را حق نمي‌داند بلکه شر مي‌داند. در عمل مذهب را کنار گذاشته‌اند اما در فکرشان هنوز خودشان را مذهبي مي‌دانند. يادم هست در انتخابات اخير يک مقاله‌اي در گويا مي‌خواندم که مي‌گفت مشکل اين است که خود مشارکتي‌هاي که مي‌خواهند اصلاحات کنند عقيده ندارند کاري که مي‌کنند درست است. کنارشان که بشيني از اعمال خودشان استغفار مي‌کنند و مي‌گويند خدا مارا ببخشد!! (خب اگر مي‌داني داري غلط مي‌کني نکن!)

7) دوست من: اگر توانستي يک بار تکليف خودت را با سنت، گذشته، هنجار و اخلاقيات مشخص کني و بگويي کدام‌ها را انجام مي‌دهي و کدام‌ها را نه آن وقت است که در گروهي از مردم قرار گرفته‌اي که آينده را تغيير خواهند داد. عقيده دارم آدم‌هاي کاملا مذهبي و آدم‌هاي کاملا بي مذهب از نظر روحي از همه سالم‌تر هستند. چون «ذهنيت گناه» همراه‌شان نيست. اگر کاري مي‌کنند يا براي خداست يا براي خودشان. در هر دو صورت هميشه در شک نيستند که کدام درست است و موقع تصميم‌گير و عمل نمي‌لرزند.

Balatarin

10 Responses to “ذهنيت گناه”

  1. نگار Says:

    درسته که جامعه خیلی کثیف شده اما به ما جونها حق بدید خودتون اگر جوون بودید حاضر میشدید جلو یه عده دختر و پسر به اصطلاح خیلی امروزی تریپ مومنی بزارین و از طرف اونا امل شناخته بشید پس به ما حق دادید چون اگر چند روز دیگر ملت باید و بگوید که مثلا چادر مد شده اونوقت میبینید که حتی خرابترین آدم هاهم چادری میشوند فقط برای اینکه پیش بقیه دوستاشون از مد کم نیارن .

  2. salam Says:

    سلام …
    عالی بود..بسیار جای تامل داره…………….

  3. نیلوفر Says:

    اگر از دید علمی به قضیه نگاه کنید خیلی بهتره چون توی این نوشته ها اساس و پایه ی مستدلی نیست به نظر من!!!!

  4. رامین Says:

    بله دید علمی خیلی خوبه من هم موافقم و خوشحال می شوم اگر در این مورد مقاله هست مرا به آن رجوع دهید.

    آنچه در بالا آمده نتیجه تجربه شخصی و برداشت من از جامعه ام بوده، مگرنه من جامعه شناس نیستم.

  5. ریحانه Says:

    عالی بود.سعی کنید مطالب بیشترومهمتری بنویسید

  6. مسعود Says:

    سلام
    ولی من شرمنده نیستم. میشه به من بگین حق رو کی تعیین می کنه؟ من در سرزمینی زندگی می کنم که بوعلی و حافظ و سعدی و شیخ بهایی و خمینی و همت و بسیاری دیگر از خوبان روزگار که اکنون در دنیا نام آورند پرورش یافته اند. برعکس نه تنها شرمنده نیستم بلکه افتخار هم می کنم و بر این افتخارم پافشاری می نمایم. حق انسانها چیست؟ بفرمایید. آیا غیر از این بوده است که خود (اولی هم من!) در بی ارزش شدن آن مقصر بوده ایم؟! به قول حافظ : تو به تقصیر خود افتادی از در محروم، از که می نالی و فریاد چرا می داری. ذهنیت گناه شما رو هم خوندم. اگر بخواهیم مطالبی که جنابعالی نوشتید را قبول کنیم بایستی نسبی گرایی را قبول کنیم. آنگاه همه چیز با نسبیت معنا پیدا می کند. و هیچ چیز مطلق وجود نخواهد داشت. و اگر این گونه باشد آنگاه همان حقی که جنابعالی اظهار می کنید در ” ذهن ” من حق نخواهد بود. این براساس استدلال ” ذهنیت گناه ” شماست. استدلال شما می گوید با ذهنیت گناه چیزی قبلاً گناه بوده امروز گناه نیست و ما فقط برای خود ذهنیت درست کرده ایم. خوب اگر این گونه به مسأله نگاه شود چیزی که قبلاً حق بوده نباید امروز حق باشد از این بابت باید این اصل را نیز بپذیریم. چراکه اگر ” ذهنیت گناه ” را بپذیریم و ” ذهنیت ثواب “را نپذیریم نظریه شما دچار اشکال خواهد بود. همین مقدار کافی است. اگر دوست داشتین می تونیم در یک فرصت مناسب بیشتر بحث کنیم. فقط بعنوان نکته پایانی عرض کنم ما برای این که سرپوشی بر کارهای نادرست خود قرار دهیم برای خود ذهنیت می سازیم و به دنبال این نظریات می رویم. چون می خواهیم هرهری عقیده باشیم. توصیه می کنم آیه 7 سوره زمر را بخوانید. مضمون آیه این گونه است که اگر می خواهید کافر باشید و با شیطان بمانید خوب در این کفرتان ثابت قدم باشید. چرا خیلی اوقات که گرفتار می شوید و مصایب شدید دارید به خدا مراجعه می کنید و آنگاه که در ناز و نعمت هستید که البته این نعمت هم از طرف خداست خدا را فراموش می کنید. مشکل ما این است که هرهری مذهبیم برادر عزیز و می خواهیم هم خدا را داشته باشیم و هم خرما را. والسلام

  7. Ramin Says:

    خوب اینجا جواب این کامنت را می نویسم که جای دیگر هم گذاشته بودی.
    “اگر بخواهیم مطالبی که جنابعالی نوشتید را قبول کنیم بایستی نسبی گرایی را قبول کنیم.”
    نمیدانم چرا این نتیجه را گرفتی. من گفتم اگر می خواهی رومی رومی باش یا زنگی زنگ. شما هم می گویی “می خواهیم هم خدا را داشته باشیم و هم خرما را”. پس هم عقیده ایم.

    کی گفته که ذهنیت گناه را باید بپذیریم و ذهنیت ثواب را نه؟ من گفتم که اگر عقیده داری کاری گناه داره نکن. اگه نداری چرا دیگه خودت را عذاب می دی؟ به عبارت دیگر دوباره می گم یا رومی روم باش یا زنگی زنگ.

    با مضمون آیه 7 سوره زمر که گفتی هم کاملا موافق ام. این لپ کلام بنده بود.

  8. Ramin Says:

    آه راجع به حق پرسیدی چیست. سوال سختی است. اما نوشته من در مورد این نبود که حق و نا حق را تمیز بدهم. نه می خواهم نه می توانم برای بقیه حق و ناحق را تشخیص بدهم. صحبت ام این بود که با این دورویی در کردار، آنچه حق می دانیم را نیز فدا می کنیم چون در واقع پای‌بند اصول نیستیم. مثال هم که در متن زیاد آوردم. به نظرم الان کاملا روشن است که چه گفتم.

  9. مسعود Says:

    صحبت بنده این بود ما نمی توانیم بگوییم گناه یک امر ذهنی و نسبی است بلکه یک امر مطلق است. دروغ برای همه جوامع گناه است و صداقت و راستی ثواب. چراکه فطرت ما نشأت گرفته از یک حقیقت و آن حقیقت تغییرناپذیر است. پس ثواب و گناه مطلق است. فقط همین. البته اگر نظر شما همین است بنده هم موافقم. اما از مطالب جنابعالی چنین برداشت می شود (البته من از ماهیت تفکر شما خبر ندارم و نبایستی خبر داشته باشم) که اگر با “ذهنیت گناه” به قضیه نگاه شود آن وقت نتیجه می گیریم که هر کس با هر ذهنیتی می تواند هر عملی را صرف اینکه در ذهن من گناه نیست انجام دهد. درست است؟ و دیگر فرقی نمی کند چه عملی گناه است یا ثواب. از طرف دیگر صرف اینکه اشاره کنیم یک نفر بنام بسیجی (که در متن اشاره فرمودید) هر غلطی انجام داد و خواست نامش را بسیجی بگذارد درست نیست. همانند آن است که خوارج نیز نماز شب می خواندند و روزها روزه می داشتند و قرآن از بر بودند و در روز روشن شکم مادری می دریدند را مسلمان نامید. البته با ماهیت صحبت های شما در مورد اینکه نفاق جامعه ما را آنچنان گرفته است که صره از ناصره را نمی توان تشخیص داد موافقم اما با ذهنیت گناه اصلاً و ابداً.
    اما در مورد حق. البته سؤال در مورد حق سؤال سختی است ولی مسلماً شما نیز با بنده موافقید که دیر است روز قیامت بفهمیم حق چیست؟ چون در آن روز راه تکلیف و اختیار و تعقل از ما ربوده شده و دار مجازات است. مجازات اینکه چرا حق شناسی نکردیم. ظاهراً (ما که از مکنونات و غیب خبر نداریم و آن را که خبر هم شد خبری نداد) منابع مختلفی در این رابطه است که مهمترین آنها قرآن، سیره و رفتار پیامبر (بعنوان شخصیت برگزیده ) و نعمت عقلی است که خداوند به ما ارزانی داشته است (ابته غربیان از آخری کمال بهره را برده اند و به همین دلیل است که ادعای آقایی دارند. ناز شستشان! به عمل کار برآید به سخنرانی نیست). خیلی ساده است و ما متأسفانه (خودم از همه بیشتر) از این نعمت بزرگ استفاده نمی کنیم. هر رفتاری که از ما سر بزند اگر با هریک از این مراجع (جمع هر سه) موافق بود، پس رفتار حقی است، اگر نبود نیست. البته جنابعالی که در فن روانشناسی مطالبی نوشته اید مسلماً بهتر از بنده می دانید (چون رشته من مهندسی است و در این مطالب بی سوادم و این خرده دانش را نیز جسته گریخته آموختم) اجتماع ما متأثر از این رفتارهاست. هرچه این رفتارها قرآن پسند، پیامبر پسند و عقل پسند باشد به حقیقت نزدیک است و هرچه دورتر دورتر. جامعه ما مجموعه ای از رفتارهای تک تک بنده و شما بعنوان انسان است.
    نکته دیگری هم هست (اگر چه گزافه گویی کردم ببخشید). در عصر گذشته خصوصاً در 150-200 سال اخیر جامعه ما بیشتر مقلد بود است تا مبدع. پیرو بوده است تا نوآور. تأثیرپذیر بوده است تا تأثیرگذار. حتی در عصر پس از انقلاب که ارزش های پاک و متعالی آن را به پیروزی رساند. صرف اینکه غرب این را گفته است و این یعنی تمدن پذیرفته ایم. و یا بسیاری دیگر. ماشینی ابداع نکرده ایم تا همه فرهنگ غرب را در این ماشین بریزیم، هضمش کنیم و از آن میان آنچه خوب و مناسب است را بیرون دهیم و خود براساس منابع غنی ایرانی و اسلامی چیزی اضافه کنیم. و این اشکال بزرگ نسل جوان ماست. ملت تمدن ساز بیش از 5000 ساله ما در مقابل تمدن 500 ساله غرب تأثیر کورکورانه گرفته و کم آورده است. البته این آخری حرف دل بود و یا شاید درددلی نهفته در برخورد و بحث با جوانان امروزی. امیدوارم موفق باشید.

  10. Ramin Says:

    من منظورت و استدلال‌ات را کاملا می فهمم و ممنونم که نوشتی. قصد نقدش را ندارم همینطور قصد تاییدش نیز را نه. در دو نکته خواهم گفت چرا.

    اول: هدف من اینجا در این وبلاگ یا در این نوشته این نیست که بگویم چه درست است و یا حقیقت چیست. هدف من این بود که بگویم در ذهن کلی آدم در جامعه ما ذهنیت گناه هست. آیا این درست است یا نه؟ رو به سعادت است یا نه؟ من اظهار نظر شخصی نکردم. گفتم ذهنیت گناه باعث چه می شود و چرا بد است. شما عقیده داری اخلاق امری مطلق است. خیلی ها این عقیده را ندارند. خیل بیشتری هم اصلا به این موضوع فکر نمی کنند. صحبت من این بود که چطور در کنار هم زندگی کنیم. خواستم دوستان ام به اندیشیدن وا دارم که به همین موضوع که شما می اندیشی فکر کنند و یک بار برای همیشه تصمیم بگیرند و در گیر ذهنیت گناه نمانند.

    دوم: این نیز مهم است که این ذهنیت گناه از کجا آمده. از تمامی اتفاقاتی آمده که در نظر آدمها از نظر اخلاقی و عقلی درست است اما از نظر دین نه یا بر عکس. آنوقت است که تعارض پیش می آید و ذهنیت گناه شکل می گیرد. صحبت این است که بابا اگر به دین اعتقاد داری چرا دورش می زنی؟! فکر می کنی اصلا داری چه می کنی؟ یا برعکس اگه به عقلت اعتماد داری چرا خود درگیری داری و به آنچه می کنی اعتقاد نداری؟

    علمای اسلامی یه چیز خوبی میگن. اینکه شک می کنی بکن. اما توی شک نمان! قضیه همینه. اگه شک می کنی از شک بیرون بیان این وسط ذهنیت گناه هم آدم را فرسوده می کند هم جامعه را به عقب بر می‌گرداند.

    راستی نوشتی “البته غربیان از آخری کمال بهره را برده اند و به همین دلیل است که ادعای آقایی دارند”. اصلا اینطور نیست. من با همین غربیان که می گویی زندگی کردم. همه نوع آدمی دارند مثل شرقیان یا ایرانیان. آنچه تو در ذهن‌ات داری از غربیان مربوط به آن چیزی است که رسانه‌ از غرب نشان می دهند. چه ایرانی چه غربی! به من اعتماد کن اندکی در این مورد از منابع مستقل جستجو کن، نظرت عوض می‌شود. آنوقت شاید به درک بهتری از آنچه واقعا به آن معتقد هستند برسی و سیاه نبینی‌شان.

Leave a Reply

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS