از زندگي‌اي که مي‌کنيم

روزمره Add comments

اتاق‌مان، لباسي که مي‌پوشيم، محلي که در آن زندگي مي‌کنيم آينه‌اي که صبح‌ها خودمان را در آن مي‌بينيم، کيف‌مان و هزار و يک چيز ديگري که با پسوندي به خودمان منسوب‌شان کرديم، چقدر از هويت‌مان را تشکيل مي‌دهند. چقدر از ما به اشيا و آدم‌هاي اطراف‌مان تعلق دارد. همه‌اش؟ چقدرش؟

شده‌است که يک‌باره از همه آن چه هستيد جدا شويد؟ حتي ساعتي که به‌اش عادت داشتيد ديگر آنجا نباشد؟ گوشه‌ي اتاق‌تان بود وقت را باهاش تنظيم مي‌کرديد. الان هر روز بيست بار سرتان را مي‌گردانيد آنجا را نگاه مي‌کنيد ولي ساعتي نيست. بازهم ياد نمي‌گيريد که اين اشتباه را نکنيد. روز بعد اين‌کار را تکرار مي‌کنيد و در هر تکرار غمگين مي‌شويد.

شده است که وارد اتاق قديمي‌تان بشويد و ببينيد که تمام نوشته‌هاي ساليان، کتاب‌ها، مجله‌ها مدارک‌تان درهم ريخته و به امان خدا رها شده است. شده است که ببينيد آن قسمت از خودتان که دوست مي‌داشتيدش بدون صاحب مانده. آن هم نه در اثر تخريب، يا اينکه کسي آن‌ها را بهم ريخته باشد. همه اين به هم‌ريختگي‌ها را خودتان انجام داده باشيد آن هم براي اينکه جابه‌جا شويد و جاي ديگري گزينيد. شده است وارد اتاق قديمي‌تان بشويد و يک آن به ذهن‌تان خطور کند که گويي مرده‌ايد؟ آيا اتاق و وسائل آدم‌هاي مرده را ديده‌ايد؟ مثل اين است که آنها همراه صاحب‌شان مي‌ميرند اما ديرتر دفن‌شان مي‌کنند. آن ظرف‌بلور يادتان هست که به پيرمرد با چه دقتي جايي مي‌گذاشت که وقتي زن‌اش زنده‌بود آن‌جا مي گذاشت. آن ظرف بلور گوشه‌ي اتاق، کنار در، به ميز تکيه داده. نشکسته، حتي کثيف هم نشده اما بدون صاحب است. در کمدي که هيچ‌وقت بسته نمي‌شد يادتان هست؟ هنوز هم باز مانده اما نه از زيادي لباس‌هاي درهم ريخته. کمد ديگر خالي است. انگار بذر مرگ پاشيده باشند.

چقدر از من و شما آن چيزي است که دور و بر خودمان جمع مي‌کنيم و چقدر از ما متکي به خود خودمان است. اگر امروز اين اتاق، از اين شهر، از اين لباس، از اين عينک کنده شويد و شما را بگذارند در جايي ديگر با همان حدود امکانات آيا چيزي در شما عوض خواهد شد. سوال مسخره‌اي است؟ شايد تا وقتي که در موقعيت‌اش قرار نگيريد نتوانيد اهميت اين موضوع را متوجه شويد.

کامپيوترم تنها جايش عوض شده اما به نظر ديگر آن کامپيوتر قبلي نيست. چيزهاي زيادي عوض شده، چيزهاي زيادي بهتر شده اما گويي فراموش “کرده‌ام” که من چندان عوض نشده‌ام. ارزش‌هايم، آرزوهايم، روزهايي خوب و بد گذشته‌ام همه ثابت مانده است. همه آنچه که به آن مي‌بالم، خوشحال‌ام يا به آن اميد دارم عوض نشده، من عوض نشده‌ام، بلکه بهتر شده‌ام ولي تمام آنچه که با پسوندي به من منسوب بود، تغيير کرده، پيچيده شده، کم يا افزوده شده.

لحظه‌هاي جديدي پيدا شده اما لحظه‌هايي هم گم شده، که دل‌تنگ‌شان مي‌شوي. زيستن با ارابه‌ي سنگين‌اش بر روز جاده‌ي عمرمان کشيده مي شود. زيبايي خوشحال‌کننده‌اش در اين است که “همواره مي‌رود” و تراژدي‌اش در اين که “ديگر هرگز بر نمي‌گردد”.

Balatarin

6 Responses to “از زندگي‌اي که مي‌کنيم”

  1. جير جير ک Says:

    هیچ لحظه ای گم نمی شود.همۀ لحظه ها حتی لحظه هایی که خوب هم نیستند در گوشه ایی از ذهن ما ثبت میشوند و بخشی از شخصیت ما را شکل می دهند.شخصیتی که مثل هیچ کس نیست الا خودمان.دلبستگی به اسباب و لوازم شخصی، هم همین حکم را دارد. نحوۀ چیدمان اسباب و لوازم در حیطه ایی که زندگی میکنیم برایمان ارامش خاصی ایجاد می کند که به ما کمک میکند شادتر زندگی کنیم،بهتر فکر کنیم و در نهایت فردی متمایز باشیم.

  2. maryamfd Says:

    وسائل ما مثل رد پاي زندگي ما روي محيط اطراف هستند …

  3. لرد شارلون Says:

    اى….. آره، بعضى وقت‏ها

  4. SoloGen Says:

    من از این نوشته‌ات خوش‌ام آمد. نگفته بودم؟!

  5. Ramin Says:

    نه نگفته بودي(:

  6. SoloGen Says:

    خب! حالا می‌گویم!‌ (:
    چند سال پیش این سوال را از خودم پرسیدم: کجاست که آدم تمام می‌شود و محیط شروع می‌شود؟ خود خود آدم دقیقا کجاست؟ فکر کنم من موجودی باشم گسترده در طول مکان و زمان با شاخک‌هایی به در و دیوار و کتاب‌ها و درخت‌ها و خاطره‌ها.

Leave a Reply

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS