در بالکن هتل، مشرف به خیابان و کوچه پشتی هتل آپارتمانی فران-جیورجیو در مرکز شهر لارناکا نشستهام. 24 ساعت دیگر در تهران خواهم بود، البته اگر هم چیز خوب پیش برود. شهر زنده است و انگار خواب ندارد حتی الان که تقریبا 2 ساعت از نیمشب گذشته است. از دیروز انتظار بازگشت کلافهام کرده و دیگر حوصله این شهر و این مردمان را ندارم. اینجا “شهر تنبلهای پینوکیو” برای من زیادی است. با آفتاب گرماش، ساحل دمکشیده و ساکنین از گرماه برهنهاش. همه چیز نمدار و گرم است، حتی کردار مردماناش. از قبرسیها خیلی خوشام نمیآید و البته فکر کنم آنها هم چندان از ما دل خوشی ندارند. فکر کنم مساله به درک متقابلی از زبان و رنگ پوست بر میگردد و صد البته نرخ پوند قبرس. با هیچ قبرسی معاشرت نکردم که بدانم واقعا این مردم چگونه زندگی میکنند، خیلی خوشحال میشدم اگر فرصتی پیش میآمد. اما آنها هم چندان رقبتی ندارند. حتی وقتی به قول یکی از دوستان “بدون پیراهن در بالکن مینشستیم هیچ استقبالی از من نمیشد”. نمیدانم شاید کار خدا باشد.
در اینجا ایرانیهای جالبی هم سفرم بودند و دوست جدیدی نیز پیدا کردم که اتفاقا هم دانشگاهی نیز از آب در آمدیم (حتی از دریا هم در آمدیم). اگر نتوانستم با قبرسیها معاشرتی داشته باشم، فرصتی بود که با جمعی از این هممیهنیهایم گپی بزنم. الان که در آخر سفر هستم و به یاد بازگشت ایران میافتم، ناخودآگاه یاد همه تضادها، تنشها و تفاوتهایمان که با آنها در موردش صحبت کردیم ذهنام را پر میکند. همینها بود که عصر روز دوشنبه، پس از تحویل پاسپورت به سفارت امریکا، همهمان را در ساحل لارناکا دور هم جمع کرده بود. صحبت بالاگرفته بود از زمین و زمان اما همه درباره ایران و اینکه ما چگونه در این دیار میزییم و دیگران چگونه. هر کداممان گوشهای از ماجرا را برای دیگری میگفت و دیدگاهاش را، و البته من نیز. چیزی که در آن لحظه توجهام را جلب کرد، رها بودن ذهنهایمان از قیدهایی بود که نمیگذاشت سالها حرفی دربارهاش بزنیم. نه فقط اینکه آزادی یا اجازه بیان نداشته باشیم، بلکه راه فرار یا نجاتی هم برای خودمان تصور نمیکردیم. اما بعد از سفارت، گویی به این جمع مژده رفتن به دنیایی دیگر و بهشتی داده شده بود! انگار بار یک عمر از دوششان برداشته شده بود. افکارشان نو، تیز و برنده و صریح بود.
الان در پایان سفر آنجه میفهمم این است که ما ایرانیها علاوه بر اینکه جزیرههای تنهایی هستیم که نه در کنار هم و نه دور از هم خوبیم; در مکانی زندگی میکنیم که گویی زمین نیست و بر مریخ بنا شده است. آنچنان از فرهنگ و دنیای دیگران دوریم که زبان مشترک و سمبلهای مشترک محدودی برای ارتباط برقرار کردن داریم. اینجا پسران عرب و دختران آسیای جنوب شرقی را میبینی که باهم قرار دارند و به انگلیسی میگویند و میخندند در حالی که انگلیسی زبان مادری هیچکدامشان نیست. نمیدانم در مورد چه چیزی صحبت میکنند اما دوستان ایرانی ما از اینکه نمیتوانستند حتی چنین باشند ناراحت بودند. نمیتوانستند چون اصلا نمیدانستند “چگونه”. سطحی از فرهنگ عامه جهانی شدهاست و عرب، چینی، لبنانی، فرانسوی و انگلیسی همه آن را میفهمند. این کف فرهنگ بنای رابطه اجتماعی را میسازد و ما، در مملکت گل و بلبل، بلکل این کف را نداریم و ندیدهایم. انگار از مریخ آمدهایم یا از اعماق اقیانوس.
موسیقی بدون لحظهای توقف در خیابان روبهروی هتل از منبعی که نمیدانم کجاست پخش میشود و اتوموبیلها همینطور در شهر پرسه میزنند. صدای “جیغ شادی” چند دختر جوان از اتوموبیلی که رد میشود به گوشام میرسد و سر بلند میکنم. میدانید، زندگی در لارناکا به طرز بسیار سادهای، بدون دغدغه و به خوشی میگذرد که حتی تصورش برای مردم تهران ناممکن است. کلید این آرامش را من در این میدانم که مردمان این سرزمین پذیرفتهاند که “دیگری” میتواند هر طور که بخواهد فکر کند یا عمل کند، همانطور که او میتواند (البته تا جایی که پول میدهد و آسیبی نمیرساند!)

August 19th, 2007 at 5:16 pm
عجب از ته دل بود این نوشتهات؛ رفت و چسبید درست ته دلمان!
August 21st, 2009 at 4:51 pm
سلام .برای من که قصد سفر داشتم بسیار مفید وجالب بود. سپاسگزارم