سربازی

فیلم, دانشگاه, روزگار من Add comments

از اینکه یک روز هم به خدمت مقدس سربازی نرفتم خوشحالم. همین پارسال بود که اگر پذیرش/ویزا چند هفته‌ای دیرتر می‌شد من دیگر سرباز شده بود. برگه اعزام‌ام ( که بهش کارت سبز می‌گفتند) برای شهریور ماه مهر خورده بود و همه چیز آماده بود. الان که بهش فکر می‌کنم، از گردش‌های زندگی غرق شگفت می‌شوم. تصورش را می‌کنم که به جای اینکه الان اینجا مشغول این کار باشد، شاید در پادگانی در تهران مشغول خدمت بودم و عصر هم به ناچار مشغول کار در یک شرکت خصوصی. دوسال زندگی را تلف می‌کردم و روح‌ام را برای مدت‌ها آزرده می‌ساختم. شاید خواندن تجربه‌های دژبان پلاستیکی برای‌تان کافی باشد که حرف‌ام را درک کنید. او اواخر دوران سربازی‌اش را می‌گذراند و مثل من یک فارغ‌التحصیل رشته‌ی فنی است. یادم هست که به من توصیه می‌کردند که اگر می‌توانی دو سال را بروی و در خارج از کشور فقط زبان بیاموزی برو و بعد سربازی‌ات را بخر! هاه! چرا ما در ایران به این سادگی عمرمان را هدر می‌دهیم؟ چرا نمی‌شود سربازی را طوری انجام داد که موتور اقتصاد باشد و سرویس‌های اجتماعی را فعال کند؟ این و سوال‌های این چنین دیگر برایم اهمیت ندارند. آنقدر از این چراها پرسیدم که خسته شده‌ام.

هرگز فراموش نمی‌کنم، آن روز زیبای بهاری را، وقتی از امیرآباد وارد خیابان شیخ بهایی شدم، پیچیدم در اتوبان رسالت غرب و با 206 گازش را گرفتم به سوی شهرک غرب و ساختمان وزارت علوم. اولین پذیرش‌ام درست همراه با عید آمده بود و من می‌رفتم تا بفهمم چم و خم خلاصی از مملکت‌ام و سربازی  چیست. از شیشه نیمه‌باز ماشین به برج نیمه‌تمام میلاد می‌نگریستم، همان نماد تهران فردا، همراه موسیقی فریاد می‌زدم: می‌خواهم آزاد باشم! I wanna be free and see the other side. هاه! هرگز آن روز را فراموش نخواهم‌کرد و آن شادی وصف ناشدنی‌ای که از عمق وجودم فروران می‌کرد. آری من به عهد خودم وفا کرده بودم!

من یک سال یا دو سال برای چنین روزی لحظه شماری می‌کردم، و با تمام وجودم عهد کرده بودم با همه مشکلات بجنگم، عهد کرده بودم که از راه قانونی هرگز نگذارم سرباز بشوم! مثل اسکارلت در فیلم برباد رفته که عهد کرد دیگر هرگز شبی را گرسنه نگذراند. راستی اگر فیلم در جستجوی خوشبختی را دیدید خوب می‌توانید معنی جمله بعدی من را بفهمید. شادی آن روز من تنها با شادی کریس در آخرین صحنه این فیلم قابل مقایسه بود. وقتی که از پله‌ها پایین می‌آید و اشک در چشمان‌اش حلقه بسته. آه انگار آینه‌ی من است.

Balatarin

9 Responses to “سربازی”

  1. مصطفی Says:

    من هم همین طور!
    امّا …

  2. محمد Says:

    آه شادی که برای قابل فهم نیست.
    چون مجبور بودم این مسیرسخت رو بپیمایم.
    وقتی فکرش را می کنم که بچه در خواب بودند من داشتم با برنامه های شبکه 4 انگلیسی تمرین میکردم. اشکم در میاد……..(cry cry )

  3. علی Says:

    قشنگ نوشتی رامین جان! من هم واقعا خوش شانس بودم که سربازی نرفتم و شادی تمام عیار رو هم اون روزی که نامه پذیرشم برای بورسیه رو گرفتم تجربه کردم! عجب حس خوبی بود… با خوندن متنت یاد تموم اون حسهای خوب افتادم…

  4. محمد Says:

    بازهم بهت تبريک مي‌گم. اين که تو رو اينقدر خوشحال مي‌بينم باعث مي‌شه خودم هم خوشحال بشم. برات موفقيت‌هاي بيشتر و زندگي خوشبخت‌تري رو در آينده آرزو مي‌کنم.

  5. علامت سئوال Says:

    دوست من سلام. خوشحالم كه تو حداقل مثل من فعلا اسير اين نكبت سربازي نشدي. نوشته قشنگت رو هم خوندم اما خودمونيم ها بعد از خوندن نوشته ات حس كردم واقعا يك دژبان پلاستيكي موجود قابل ترحمي هستش !!!!
    همه ما مردمي كه توي اين مملكت داريم زندگي ميكنم در وضعيت ‌”قابل ترحم” قرار گرفتيم. واقعا متاسفم من خودم سعي ميكنم از افتادن يك برگ هم عبرت بگيرم پس خوشحال ميشم كه آينه عبرتي براي دوستان باشم
    قربان شما محمد ياسر – علامت سئوال – دژبان پلاستيكي (پليس آسماني) و كلي صفت ديگه!!!

  6. کتایون Says:

    خیلی نوشته ی قشنگی بود….کلی منو تو فکر برد! یاد اون روزا بخیر…..

  7. idea Says:

    چقدر حس متفاوتي داشتيد… من معمولن نديدم ميون دور و بريهام كه رفتن كسي اين طوري بوده باشه… ولي كاملن موافقم كه خوب شد كه سربازي نرفتيد.

  8. گل سرخ Says:

    دوست عزيز با سلام, اميدوارم كه حالتون خوب باشه. چند نامه تا قبل از اين براتون نوشتم ولي از اونجايي كه فكر كردم شايد نامه قبلي من به دستتون نرسيده باشه, به همين دليل دوباره در رابطه با كاري كه انجام ميدم و قصد انجامش رو دارم براتون توضيحاتي رو ارسال ميكنم.
    همونطور كه در نامه قبلي هم بهتون گفته بودم من يك سري فعاليتهاي خبري و تهيه گزارشات مختلف و سناريوي برنامه هاي متفاوت انجام ميدم.
    شامل عكس يا فيلمهاي كوتاه از, دستفروشها و افراد بي بضاعت و از وضعيت زندگي آنها . از آلونك نشينها از كودكان معتاد , از كارگران, از افراد زحمتكش….
    از كارگران كارگاههاي كوچك كه كودكان كم سن و سال در آن كار ميكنند.
    در اين رابطه ميخواستم از شما كمك بگيرم چون خودم امكان حضور در اونجا رو ندارم. ميخواستم راجع به فقر اگه لطف كنيد و امكانش رو داشته باشيد در تهيه گزارشات تصويري اش به من كمك كنيد.
    منتظر پاسخ شما هستم
    موفق و شاد باشيد

  9. Ramin Says:

    به مصطفی: اما چی؟
    به محمد: امیدوارم همیشه موفق باشی. البته من این را ننوشتم که تو را برنجانم. بعضی‌ها می‌گن زندگی پر از فرصته مهم نیست که قبلا چقدر فرصت را از دست دادی مهم اینه که با غصه خوردن فرصت‌های همین لحظه‌ات را از دست ندی.
    به علی: مرسی(: خوشحالم که احساسم را درک می‌کنی.
    به محمد پرتی‌اسمارت: ممنونم. تو نیز موفق باشی. همیشه.
    به علامت‌سوال: ممنونم از کامنت. امیدوارم شما هم در زندگی‌ات موفق باشی. این نوشته یادآوریشادی آن روز بود برای امید دادن به روزهای آینده. زندگی پر بالا و پایینه.
    به کتایون: آره… منم یاد همون روزها افتادم. خدا روزهای خوب رو بیشتر کنه(:
    به ایده 4me.blogsky: آره حس عجیبی بود آن روزها…. خیلی روزهای سختی بود.
    به گل سرخ: جدا برایت جواب می‌نویسم. کامنت قبلی را ندیده بودم.

Leave a Reply

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS