سفرنامه(1): در باب فرود رامین بر سوییس

وبلاگی, اروپا, روزگار من, سفر Add comments
رامین در کمپینگ
رامین در کمپینگ

رامین: اواسط ماه می بود. چند روزی بود که مهسا به لوزان (ای پی اف ال) سفر کرده بود و من مشغول مرتب کردن کارها و خاتمه دادن به لیست بلند کارهای استاد بسیار گرامی و همچنین کارهای شخصی بودم. آن روزهای بود که مهسا به سفارت امریکا رفت و مصاحبه ویزای برگشت اش به خوبی و خوشی انجام شد. نمی دانید چه کشیدم. افزون بر این، مهسا  دردسرهای فراوانی برای اجاره خانه در سوییس داشت. ماجرایش را بعدا برایتان خواهد نوشت. آری روزهای پیش از سفر من با استرس و دردسر و استیصال از اینکه به مهسا نمی توانم کمک کنم گذشت. البته این را من نوشته ام و   شاید شما باور نکنید. مخصوصا زمانی که عکس من را در پارک جنگلی “چشمه های جینی” نزدیک دانشگاه فلوریدا در اینترنت پیدا کرده باشید.  آن هفته که مهسا نبود یک طرف و آن شبی که با دوستان آنجا چادر زدیم و خوابیدیم یک طرف . آن شب دید من نسبت به دانشگاهای امریکا و زندگی دانشجویی کاملا روشن شد! برای توضیحات بیشتر می توانید به مطلب قدیمی ام «دانشگاه ات هتله» مراجعه کنید، همان بود همان. بگذریم قرار بود از سفر بنویسم. پس بیایید بریم سفر:

یک وجب فاصله بین من و مهسا

یک وجب فاصله بین من و مهسا

پروازم یک وجب بود. به نقشه گوگل نگاه کنی همه مسافت ها فقط یک وجب است. البته ناگفته نماند که این وجب چند ساعته برای من کابوس چند ساله بود. کنده شدن از امریکا و به امید ویزای بازگشت نشستن. رها کردن چند سال استرس و زحمت و یک عمر. شما حتما از استرس و ناراحتی دانشجویان ایرانی در حال تحصیل در امریکا شنیده اید. روادید با یک حق ورود، برای هزاران دانشجو محدودیت سفر ایجاد می کند آن هم تا انتهای 4-5 سال تحصیل. این برای من مثل خیلی کسان دیگر «بی اغراق بی اغراق» تبدیل به کابوس های شبانه شده بود. اما از روزی که به یاری مهسا تصمیم گرفتم از امریکا خارج شوم، گویی آبی بر آتش ریخته باشند. از کابوس رها شده بودم. وقتی در قفل باشد و کلید دست تو دیگر چه دغدغه ای می ماند. افسر فرودگاه چندین بار با تعجب از من می پرسید “می دونی که اگه خارج بشی ویزا دوباره باید بگیری؟” انگار باورشان نمی شد که هیولای ترس   کابوس هایم  را  کشته ام. افسر گویی می خواهد دوباره زنده اش کند. با خودم می گفتم “این ها  روکه تو میگی من فوت آب ام. برای شما جوکه برای ما خاطره. مهر بزن، انگشت نگاری رو بکن، می خواهم برم. یوهو!” . البته تمام مدت این چنین  با اعتماد به نفس نبودم، پیش تر، ابتدای گیت  بازرسی رفتم سراغ افسر و گفتم که من ایرانی ام  منو خوب موارد خاص بازرسی کنید! راستش خوانده بودم که بهتر است بگویید برای برگشتن خوب است. افسر بازرسی می گفت می دونم همه چیز درسته برو! می گفتم نه نه نیگاه کن من ایرانیما! موارد خاصم مطمئنی؟ نگاهی غریبی به من کرد که خجالت کشیدم. خندیدم و رفتم!

پرواز خیلی خوب بود. با هواپیمای «مارتین ایر» ای که پر از توریست های بلوند هلندی بود و از فلوریدای پر آفتاب بر می گشتند. همه چیزش نارانجی بود مثل تیم ملی فوتبالشان. نمی توانم انکار کنم که از زمانی ورودم به هواپیما، موهای سیاه و فرفری ام نظر همه شان را جلب نکرد، مخصوصا اینکه دیر سوار شدم و آخرین نفر بودم. شاید فکر کردند من هم از آنهایی هستم که کاریکاتوریست ها و کارگردان هاشان را به خطر می اندازند. به زبان مخصوصی پر از “خ” و این جور چیزهای با هم حرف می زدند. اگر فحش هم می دادند من نمی فهمیدم. این اولین روزی بود که زبان آدم های اطراف را نمی فهمیدم و البته این نفهمیدن تا سه ماه طول کشید. جایم را درست انتخاب کرده بودم. یک جای راحت کنار راهرو مخصوص سفر هوایی بلند  بر روی اقیانوس. نوشیدنی و شام را که خوردم تا نزدیکی اروپا خوابیدم.

فرودگاه آمستردام شیفول

فرودگاه آمستردام شیفول

فرودگاه آمستردام فوق العاده است. مثل اسمش که فوق العاده عجیب است: «شیفول» یا چیزی شبیه این. اما روزی که رسیدم اسمش را اسکوفول می خواندم! خیلی شیک راحت و پر از امکانات بود. آنجا آنلاین شدم با مهسا حرف زدم و البته فیسبوک را نیز به روز کردم!  به جوانکی ایتالیایی کمک کردم آنلاین شود و از شما چه پنهان، 5 دقیقه اینترنت اش را خودم استفاده کردم. پسرک آنقدر دیرش شده بود که نتوانست حتی کار آنلاین اش را تمام کند، مثل میمون چیتوز از طبقه دوم دوید و پرید و رفت طرف گیت پرواز. کمی بعد روی تخت های چرمی فرودگاه اندکی خوابیدم. ده ساعت در آمستردام بودم دو مقاله ژورنال را داوری کردم و هردو را رد کردم. آن روز اصلا از فرودگاه بیرون نرفتم. دردسرهای ویزا و ترس از شلوغی شهر مانع شد شهر زیبای آمستردام را ببینم. یادگاری ام از زیبایی آنجا تنها عکسی است که از ساعت دیجیتالی بزرگ، براق و تخت اش گرفته ام.

توصیه های آخر یادداشت برداری من

توصیه های آخر، یادداشت ها

پرواز آخر، از شیفول  با هواپیمایی سطلنتی دانمارک، همان کلم خودمان بود به شهر ژنو، به  شهر هسته ای و سازمان ملل. هواپیما آنقدر دور« لک لمن lac leman»  یا همان  دریاچه ژنو دور زد که نفهمیدم لوزان کجاست فرانسه کجاست شمال کجاست و جنوب کجا. فقط غرق تماشا بودم،  پر از هیجان. قرار بود محمد بیاید به پیشوازم و او را بعد از 3 سال می دیدم. چشمانم بین جمعیت دنبالش می گشت. چند بار بالا و پایین راهرو را رفتم تا آمد و از دور دیدمش. آنقدر هول بودم  که از گمرک خارج شدم بدون اینکه بلیط مجانی قطار شهر را بگیرم. راستش اصلا نمی دانستم که به هر مسافر تازه واردی  در فرودگاه یک بلیط مجانی قطار می دهند. محمد برام نوشته بود اما من فراموش کرده بودم. محمد را در آغوش کشیدم. ماچ کرد! ماچ کردم! توی بلاد امریکا بوسه مردان با هم غریب است و این نیز از سر من افتاده بود، چه هرگز در ایران هم برایم کار جالبی نبود. در بلاد  اروپا به خصوص در فرهنگ فرانس این غریب نیست. البته بوسه از هر نوعی غریب نیست به خصوص آبدار! محمد عوض نشده بود فقط با اعتماد به نفس تر و قوی تر به نظر می رسید. در انتهای دگردیسی به دکترا بود.

ژنو روبروی ایستگاه قطار

ژنو روبروی ایستگاه قطار- عکس از گوگل

از زندگی این سوییسی های خوشحال، داستان های فراوان دارم. اولین اش مربوط به همین فرودگاه بین المللی شهر سازمان ملل است: آنجا که باجه صرافی اش ساعت 9 شب دوشنبه روز اول کار بسته است. باورم نمی شد. چندین بار پرسیدم. آقا ناسلامتی صرافی فرودگاه تهران ساعت 3 نیمه شب رمضان هم باز است اما در ژنو هرگز!  محمد لطف کرد و  بلیطم را گرفت.  سوار قطار شدیم و 10 دقیقه بعد در مرکز شهر ژنو بودیم. از ایستگاه قطار که بیرون آمدیم، خشکم زده بود. شهر! شهر! شهر را دوباره کشف کرده بودم. شما هم اگر جای من بودید بعد از چند سال زندگی در فلوریدا وقتی شهر با خیابانهای تنگ و پراز ماشین و مغازه های به هم چسبیده و کوچک و شلوغ را می دیدید، هیجان زده می شدید. البته تنها تماشای شهر منبع اشتیاق من نبود. از این به وجد آمده بودم که قرار است 3 ماه دوباره در شهر زندگی کنم! این اولین منظره ای از اروپا و شهر ژنو بود که آن شب دیدم. بعد از یک سفر طولانی و آن همه خستگی تنها چیزی که  می خواستم، سفر به لوزان بود برای پیوستن به مهسا. شب را مهمان محمد بودم و فردا صبح به دیدار همسر گرامی شتافتم.

یک وجب فاصله بین من و مهسا

یک وجب فاصله بین من و مهسا

Balatarin

3 Responses to “سفرنامه(1): در باب فرود رامین بر سوییس”

  1. سولوژن Says:

    پیش‌تر ننوشته بودم، اما این دو نوشته را دوست دارم.

  2. Ramin Says:

    بیشتر می نویسیم چون دوست همی دارید(:

  3. امیر Says:

    با عرض سلام

    من 5 ژانویه بایستی بمدت 1 سال جهت فرصت مطالعاتی برم لوزان. اگر می تونین کمکم کنید لطف می کنید به من ایمیل بزنید.
    باتشکر

Leave a Reply

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS