زندگی خوابی بود… چرتی شاید، خوش چرت زدیم؟

وبلاگی Add comments

سلام من رو یادتون میاد؟ از فیسبوک شاید؟ زمان زیادی از آخرین نوشته گذشته و یک دنیا بر من اتفاق. نمی دانم بهترین آغاز کدام است، پس از انتها شروع می کنم. چند روزی است که درست خواب ام نمی بره. راست اش شب که میشه با خودم کلنجار میرم که برای چه فردا بیدار بشم. نمی دانم. نوشتن درمان است، برای من و خیلی ها، این را بار ها نوشته ام و دیگر بار نیز.ramin

داستان چنین است که چند ماهی است، بعد ازنزدیک به 14 سال، دیگر دانشجو نیستم. الان یک برگه بزرگ و خوشگل دارم که نوشته دکتر شده ام. دیگه رسما می تونید دکتر صدایم کنید. البته رامین همیشه بهتر است. زمان مثل برق گذشت. امشب که صفحه وبلاگ را باز کردم، گویی به خودی از خودم برگشتم که مدتهاست ندیدم اش. دستی تکان داد و لبخندی زد. چند کامنت تایید نشده بر نوشته های قدیمی را نشان ام داد. شوکه شدم که هنوز مرکز زمین پیدا نشده و خوانندگان گذری بحث اش را ادامه می دهند. آری، زمان بر من نیز گذشت و دیگر نه مرکزیت زمین و بسی موضوعات دیگر دغدغه ام نیستند. بسیاری از کامنت ها را با لبخندی تلخ تایید کردم حتی آنهایی که دوباره بد و بیراه گفته بودند. امروز روز دیگری است و من با دغدغه هایی نو می نویسم.

آیا گفتم الان در آن سوی قاره امریکا نشسته ام و می نویسم؟ اگر نقشه روبه روتا دارید یا همین نقشه گوگل بینگ را باز کنید، سر تیز پرگار را بر فلوریدا، آن شاخه پایین سمت راست امریکا، و سر دیگر پرگار را بر مرز برزیل (یاد استخر نیافتید) بگذارید و نیم دایره ای بزنید. من را پیدا می کنید. البته برای دفعات بعد از انگشت شست (شصت؟) و سبابه استفاده کنید. تکان دادن علم تمام شد، اینجا مشغول تکان دادن تکنولوژی هستم. خدا قوت فراموش نشود(:.

آخ! یا بلکه آوخ! سرم تیر کشید. یعنی “خواب” ام دیر شده: همان بهانه این نوشته. خواب ام  نا مرتب شده. چند روز پیش، میانه روز، خواب ام برد. پریشان از خواب پریدم. شما هم حتما تجربه اش کرده اید، ناگاه از خواب می پرید، تهی شده اید. نمی دانید چه زمانی است؟ امروز است یا فردا. نمی دانم در انگلیسی به این چه می گویند. شما می دانید؟ بگذریم برای من این لحظه، اوج غم است. از همان لحظه های برهنه و پاک زندگی است. پوچ! هیچ! این دو معنی چیزهایی است که در آنی از ذهنم می گذرد. یادم می افتد که همه آنچه در روز و شب و سال ها می کنیم بازی ای بیش نیست. آن به که ازش لذت ببریم. افسردگی عمیقی وجودم را می گیرد. چیز عجیبی هم نیست. همان افسردگی است که وقتی به گذشت عمر یا رفتن عزیزان ات می اندیشی وجودت را می گیرد. راستش می دانی، زندگی با فراموشی این لحظات است که سپری می شود مگرنه می ایستاد.

دریا را نگاه می کردم، باد خنک ای گوشم را نوازش می داد. به طور معجزه آسایی دور و برم آنی خلوت شد. فکر کردم اگر من هم در کادر این منظره نبودم هیچ نمی شد. زمین و کهکشان (و میلیاردها دوستان اش) روزهای زیادی را بدون آدمی و انبوه دغدغه هایش سپری کرده اند. درنگی کردم و به خاطر آوردم که این همان افکاری بود که 14 سال پیش نخستین بار آشفته ام کرد. الان، بعد از این سال ها، آشفته نمی شوم. آموخته ام، بسیار، که این پوچی را گریزی نیست جز فراموشی. چه آن فراموشی هنر (*) باشد، چه عشق، چه قدرت، چه مخدر، و چه بقیه مخدر ها.

صندلی ای که رویش نشسته ام کمرم را ناراحت می کند. مانیتوری که نگاه اش می کنم زاویه اش درست نیست. میز کارم زاویه اش مناسب نیست. بالش ام ارتفاع اش درست نیست. این روزها خیلی چیزها را باید تنظیم کنم تا عضله هایم تیر نکشند. راستش نهار و شام را هم باید سر وقت بخورم که سر درد نگیرم. نگران نباشید چیزیم نیست. روزهای عجیبی است، عجیب! خلاصه اش می کنم. فیلم Midnight In Paris (نیمه شب در پاریس) ساخته “وودی الن” را به احتمال زیاد دیده اید:

Gertrude Stein:

– Now, about your book,
It’s very unusual, indeed.
I mean, in a way, it’s almost like science fiction.
We all fear death, and question our place in the universe.
The artist’s job is not to succumb to despair, but to find an antidote for the emptiness of existence.
You have a clear and lively voice. Don’t be such a defeatist.

(*): امروز یک قطعه موسیقی روز مرا ساخت.

Balatarin

9 Responses to “زندگی خوابی بود… چرتی شاید، خوش چرت زدیم؟”

  1. آرماتیل Says:

    دکتر رامینِ عزیز، نوشته‌ات من رو یاد حالتی از داستان در میانه‌ی این فیلمِ زیبا می‌ندازه:
    It’s a wonderful life
    (http://www.imdb.com/title/tt0038650/)
    دوم اینکه این حالت نوشته و این چهره، بسیار «روشن‌بین»گونه شده!
    و بعد هم از اونجایی که می‌دونی «آدم موجودِ بسیار شیمیایی‌ای» است، کمی دویدن معمولاً رنگ دنیا رو عوض می‌کنه!

    وبلاگ خیلی قشنگی داری، به من هم سر بزن ;)

  2. روزبه Says:

    :)

    پی‌نوشت: تأثیر خیام نباشه ;)

  3. سونا Says:

    به پیداتر نشدن مرکز زمین نزدیک میشیم… با لبخندتر هامون به کامنتهای قدیمی خودمون و بقیه… به تنظیمی زاویه ها، نه ببخشید به کم شدن تیزی زاویه ها و همونقد حاده یا منفرجه موندن شون…به کمتر ازجا پریدن برای درگذشته ها…
    وقتی می نویسی انگار که اون سر پرگار که از رو نیم دایره ی یرزیل می گذره… جمع میشه، جمع میــــــشه، میاد پاشو جفت می کنه کنار اون یکی پاش روی این شاخه هه… بعد در حالیکه لم دادی به گوشه ی مبل و داری با کوسن توی بغلت بازی بازی می کنی… آروم سرتو می خارونی و وسط خنده ها بریده بریده یه جمله هایی میگی… بعد بحث میل پیدا می کنه به سمت چقدر تکون نخوردن علم یا تکنولوژی… یا حال و هوامون مث وقتایی که مدرسه مونو تازه عوض کردیم…

  4. آرزو Says:

    سلام آقا ی دکتر …
    میشه گفت از وقتی ننوشتید من خوندمتون و هی میومدم سر میزدم که نوشتید یا نه …
    و این دفه یه دفه شوکه شدم … خیلی خوشحال شدم …
    چرا همه ی شما ها که دکترا میگیرید بعدش یه دفه تا یه مدت تو یه دپرسی میرید ؟؟؟:)))
    موفق باشی آقای دکتر میگذره این روزها هم …

  5. مریم Says:

    welcome back !!!!

  6. Elham Says:

    سلام رامین
    فکر کنم آب و هوای آن نقطه روی این طرز فکر اثرگذار باشه .
    من جای شما باشم برای میز صندلیم و زاویه اش هر چه زودتر یه فکری میکنم. :)

  7. حمید Says:

    آقا برگشتی ولی جواب سوال منو که در پست قبلی برات گذاشتم ندادی که. شاید جوابشو نمی دونی که اشکال نداره.

  8. حمید Says:

    اگه برگشتی لوزان یه شیرجه بزن تو آب سرد رودخونه ی اونجا تا جیگرت حال بیاد.
    میخوای تاسف بیشتری بخوری یه سر برو آمستردام طرفای Red Light

  9. بهار Says:

    خدا قوت رامین :)

Leave a Reply

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS