پزشکان بدون مرز

داستان Add comments

پزشکان بدون مرز
فرياد، فرياد … مي‌خواهم همه جملاتم فرياد باشد. بازهم ذهنم گستاخ است. مي‌خواهم بنويسم. بله بله… اين ذهنم همه فريادي است که مدت‌هاست خاموش نگه‌اش داشته‌ام. آهاي انسان کجايي!؟ روزها مي‌گذرند و «هنوز آدم نشده‌اي!» آهاي صداي من را مي‌شنوي. من اين‌جا نشسته‌ام. در مملکت جهان سومي‌ام. پشت ميزم، در اتاقم با خيال راحت تايپ مي‌کنم و کمي آن طرف‌تر آدم‌ها دارند جان مي‌دهند. با اين حال من نيز هنوز گرفتارم. زنجير شده به حماقت‌هاي خويش و حماقت‌هاي ديگران. آهاي آدم صداي من را مي‌شنوي؟!

۱)
«آه! يک‌آن، يک لحظه، و بعد خشکش زد. بدنش سرد شد. ايستاد و چشمانش را بست. پاک شده بود… هيچ چيز نبود. فراموش شده بود. ميهمان‌ها رفته بودند ولي مهماني هنوز سرجايش بود. با گيلاس‌هاي پر و ميزهاي دست نخورده.»

صبر داشته باش. بايد راهي باشد. اين ذهن تا همين چند لحظه‌ي پيش کلي فرياد داشت که بايد خلق‌شان مي‌کرد. کجا رفت آن همه شور، آن همه اشتياق!؟ بارها اين سوال را از خود پرسيده‌ام که کجاي اين جهان ايستاده‌ام، سپس به جستجوي راهي پرداختم. هدفي، يا اهدافي کوتاه و بلند. اما هدف تنها، به زندگي معني نمي‌دهد. اعتراف مي‌کنم که بدون شيدايي زندگي از آن پوچي که همراه خود مي‌کشد، نيز پوچ‌تر است. شيدايي مخدر خوبي است بدون آن درد با چنگال‌هاي برهنه حمله مي‌کند.

۲)
« حالا داشت برمي‌گشت. حس غريبي داشت. گناه! گناه! بله يک ((گناه‌کار)). نبايد مي‌گذاشت آن کار را با او مي‌کردند. لباس‌هايش را کند و گذاشت نگاهش کنند. نه اين درست نيست. او لباس‌هايش را آرام آرام کنار مي‌زد و بعد با عشوه‌گري کناري مي‌انداخت. بعد مي‌ايستاد و خيره مي‌شد. به چشماني در دور دست. لبخند مي‌زد و ادامه مي‌داد تا آخرين تکه‌لباس و چشم‌هايي برق زده از هوس ليس‌اش مي‌زد… سخت بود. شايد شرم‌آور. شايد! هميشه ترس و شرم مرزهايشان باريک است. دست‌اخر او بود و روح عريان شده‌اش. روحش را Strip کرده بود و اين بزرگ‌ترين گناه بود.»

حس بدي است. به نظرم آشغال‌هاي ذهنم آنقدر زياد شده است که مسيري بي‌انتها از زباله را بايد طي کنم تا به درون آن برسم. شايد زندگي همان باشد که همه انجامش مي‌دهند. مدتي درسي مي‌خوانند يا نمي‌خوانند. کمي پول در مي‌آورند و زنده مي‌مانند. بعد مي‌ميرند يا کشته مي‌شود. فکر کنم قضيه همين باشد، حدوداً براي نود درصد چنين است. باز از خودم مي‌پرسم من کجا ايستاده‌ام. گاهي پيش خودم فکر مي‌کنم که من به اندازه‌ي نيچه مغرورم. دقيقاً به اندازه‌ي شخصيت اول رمان سقوط! هاه! اين شايد بزرگ‌ترين اعتراف من باشد!! هاي! آدم! من از زندگي چه مي‌خواهم؟! من کجا هستم ؟! مي‌شنوي؟

3)
«سراپايش خيس بود و نفس نفس مي‌زند. چند لحظه پيش نفس‌هايش به طور وحشيانه‌اي تند بودند، اما الان بسامدش کمتر مي‌شد. به سينه روي زمين بود و چشمانش را تازه باز کرد. انگشتانش را که تکان داد متوجه شد روي گل افتاده است. حرف‌هاي دوستش را به ياد آورد که براي گِل خاصيت شهواني قائل بود. بوي خون مشامش را آزار مي‌داد. روي گل افتاده و خون از يک پايش که ديگر نبود، روان. کابوسي را که ديده بود دوباره از سر گذراند، چشمانش برق زد و سرش تير کشيد و صداي خمپاره‌اي شنيد. سربازهاي به زودي مي‌آمدند و روپوش سفيدش که گل‌مال شده بود، در شب تيره تفاوت چنداني با يونيفرم نظامي نداشت. سعي کرد خودش را جمع کند. بعد يادش به کارت شناسايي‌اش افتاد و پلاک‌اش. جيب روپوش‌اش را گشت ولي اثري از کارت ((پزشکان بدون مرز)) که هميشه با خود مي‌بفرد، نبود. دستش را به طرف گردنش برد و سريع پلاکش را کشيد. آه خدا را شکر، سر جايش بود. وقتي پلاک را مي‌کشيد. به نظرش چيزي غير طبيعي آمد. پايين تر از گردنش. دستش را دراز کرد. دستش چيزي بيش از حد انساني را لمس کرد. خدايا! او برهنه بود، کاملاً برهنه. »

Balatarin

2 Responses to “پزشکان بدون مرز”

  1. SEEKING LIFE » Blog Archive » نوشته های قدیم Says:

    […] این داستان را داشتم می خواندم و یادم افتاد که از زمان آشنایی با مهسا من دیگر از این چیزها در ننوشته‌ام. آنقدر ننوشتم که مهسا بعضی وقت‌ها خنده‌اش می گیره وقتی من می‌گم من هم می نوشتم! […]

  2. anita Says:

    shoma midunid che juri mishe ye pezeshke bedune marz shod,

Leave a Reply

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS