هميشه در خاطرم هست با آن چهره ابلهانه و حركاتي كه همه تقليدي ناشيانه بودند. لابد نيتاش خير بود كه ميخواست همه ما را هدايت كند. به «لينچان» بيشتر شبيه بود تا معلم تربيني. چيزي از تفكراتش منتشر ميشد به بوي گند مرداب ميمانست. مثل مايه قهوهاي رنگي كه از گوشت چرخكرده بيرون ميآيد. هر وقت به يادش ميافتم ناخودآگاه درونم تاريك ميشود و دلم برايش ميسوزد… همان موقع هم همين حس را داشتم. مثل وقتي ديوانهاي صدمهاي به شما بزند. حس ترحم و انزجار باهم مخلوط ميشود. يادم ميآيد يك روز بود شبيه همين روزها… فجر بود… دهه فجر… قرار بود كه كلاسها را تزئين كنيم. نميدانم چرا ولي او احساس كرده بود كه لابد براي من لازم است كه در يك كار گروهي شركت كنم و براي همين من را هم در گروه افراد برگزيدهاي قرار داد كه افتخار تدارك مراسم پرشكوه!! را بدست ميآوردند. چه احساسي ميكنيد وقتي يك ابله برايتان دل بسوزاند؟… كاغذها و نوارهاي رنگياش برايم بيمعني بودند. مثل خودش و دوستان روانياش. تعجب نكن… دوستانش واقعا رواني بودند. خب اگر بخواهم محترمانه بگويم عزيزاني كه ازشان صحبت ميكنم تازه از جنگ برگشته بودند. كمي موجي بودند… اگر فيلم «شكارچي گوزن» را ديده باشي ميفهمي منظورم چه جور آدميهايي است. آن موقع تعجب ميكردم كه اين همه كاغذهاي رنگي و نو از كجا به دست اين مدرسه رنگ و رو رفته رسيده است. اما راستش تعجبي ندارد… وقتي چيزي لازم تشخيص داده ميشود حتما انجامش ميدهيم… ما انسانيم. نياز داريم… يكي از نيازهاي ما اين است كه يكجوري فكر كنيم داريم كار مهم انجام ميدهيم. نوعي رضايت شخصي. آن زمان نوارهاي رنگي كه در طول و عرض كلاس كشيده ميشد چيزهاي مهمي به حساب ميآمد. يادم نميآيد ديگر براي چنين عمل مهمي انتخاب شده باشم. وقتي تازه سيبيلم در آمده بود آمد كه به حساب خودش مرا ارشاد كند. ميخواست بچه را از آينده سياه نجات دهد. چندين بار سعي كرد دوستانه به من نزديك شود. عجب شانسي! مثل اينكه كفشتان را توي گل نرم بگذاريد. وقتي بيرون ميآوريد بايد مدتها گل كفشتان را پاك كنيد. كم كم از ارشاد من نا اميد شد. شايد توي كتابهايي كه از 200 سال پيش به اين طرف راجع به رشد سيبيل نوشته شده بود چيزي درباره پسرك نوجواني كه لباس قرمز پر رنگ ميپوشيد و هيچ وقت موهايش را به خاطر ناظمش كوتاه كوتاه نكرد ننوشته بود. فكر كنم استعدادش را هم نداشت كه بفمد چطور بايد رفتار كرد. مثل دكمهاي بود كه به جاي لبه، بروي پشت پيراهن دوخته باشند. وصلهي ناجور. بيشتر به درد اين ميخورد كه تلفنچي صدا و سيما باشد تا معلم مدرسه راهنمايي. دستان بلند و نحيفي داشت… هاه! يادم آمد… جلوي اتاقش يك صندوق داشت. يادم ميآيد هيچ وقت درون اتاقش نرفتم. برايم مثل خانه اشباح بود. اما يك بار برايش يك نامه نوشتم. صندوقش براي همين بود يا من اينطور فكر ميكردم. گذاشته بود كه بچهها حرفهايشان را برايش بنويسند. ولي من نميفهميدم كه بچهها چه حرفهايي ميتوانسنند با اين موجود داشته باشند جز اينكه كاغذ شكلات درونش بياندازند. چيزي كه من برايش نوشتم يك «انتقاد» بود. وحشت از اينكه شناخته شوم مرا واداشت كه به خط خودم ننويسم. مثل فيلمهاي جنايي با خط نا آشنايي شبيه خط بچههاي كلاس اول و دوم دبستان شروع به نوشتن كردم. نوشتم كه ما «ملابنويس» نيستيم كه اين همه اراجيف را ميگويد در دفترچه «نميدانم چيچي» بنويسم و بياوريم… «نميدانم چيچي» يك دفترچهاي بود كه بايد از حرفهاي اين عزيز(ان) درست ميكرديم. فكر كنم توش بايد احاديث يا چيزي شبيه به اين را كه وسط درس ميگفت مثل ماهي شكار ميكرديم و مينوشتيم. يادم هست كه وقتي دفترچهام را نشانش دادم كلي تو ذوقم زد. چون به جاي نقش گل و بلبل و ابر و باد و اين جور چيزها، دفترچه من يك مقدار قيافه متجدد داشت. آره! آره! غربزده بود! حتما همين فكر را كرده بود. با ماژيك فوسفوري حديث نوشته بودم و دور عنوانها را با روان نويس آبي رنگ كرده بودم به طوري كه برجسته شوند. اعتراف ميكنم كه خوشخط نبودم اما به اندازه كافي زحمت كشيده بودم كه وقتي نمره كمي براي اين گرفتم ديگر از همه اين بازيهاي اين معلمام متنفر شوم. آه يادم آمد… يك مدت جايش را مشابه ديوانهاش عوض ميكرد. فكر كنم ايدهي دفترچه از او نبود بلكه از همان مشابه ديوانهاش بود. يك مرد بلند قد تركهاي كه هميشه سياه ميپوشيد. ميگفت خدا 14000 پيغمبر فرستاده. حتي اگر روزي چندتاشون هم باهم به رحمت خدا رفته باشن، هميشه سالروز وفات حداقل يكي از اين مردان خداست. براي همين هم هميشه سياه ميپوشيد. زياد تعجب نكن. از جنگ برگشته بود… به چنگ فرستاده بودنش، روحش را جا گذاشته بود و جسم بيمارش را براي من فرستاده بودند. از آن روزها خيلي خاطره دارم. از مدرسهام با آن ديوارهاي بلند و آن استخر بزرگ كه با الوار پوشيده شده بود. همه چيز آنجا يكطوري ناجور بود. انگار ميخواست بتو بفهماند كه از اينجا نبايد انتظارات عقلاني داشت. مدرسه در واقع يك خانه بزرگ بود و صاحب آن را گذاشته بود و جانش را برداشته بود و رفته بود.
امروز كه نوارها و چراغهاي رنگي را ديديم ياد كلاسي افتادم كه قرار بود من در تزئيناش شركت كنم. ياد روزهاي «مفيد، منطقه 6»
شب به خير(:

October 16th, 2008 at 12:23 pm
سلام دوست عزیز بهتره درمورد عقایدت تجدید نظر کنی
یا حق
October 16th, 2008 at 5:50 pm
من متوجه نشدم از دید شما در مورد کدام عقیدهام باید تجدید نظر کنم. لطفا منظورتان را دقیق بگویید.
October 17th, 2008 at 2:07 am
جواب کامنتات را اینجا گذاشتی:
http://weblog.raminia.com/?p=2400#comment-130812
March 3rd, 2009 at 5:24 am
مرتيكه نفهم عوضي برو گمشو با اين مطلب دري وريت كه فقط به درد آدمهاي بي شرافتي مثلل خودت مي خوره برو جمعش كن خودوتو اون دماغت رو عوضي
March 3rd, 2009 at 6:22 am
قربان شرافتات افجی! واقعا شما مایه افتخار ملت ایران هستید. نمیدانم چرا این همه شرافت همیشه از آیپی های ایران (بانک سپه 80.191.70.33) خارج میشود. فکر کنم مخرج شرافت ایران گشاد است.
October 20th, 2009 at 11:27 pm
سلام
من و همکارام توی کلاس تربیت معلم همه مربی پرورشی های جوونی هستیم که نمی خواهیم مثل نسل اول مربی های پرورشی باشیم حرفاتو به گوش همه می رسونم
یا حق
October 23rd, 2009 at 9:31 am
[...] و برداشت هایی از این دست در وبلاگ ها موجود است : چيزي از تفكراتش (مربی)منتشر ميشد به بوي گند مرداب ميمانست http://weblog.raminia.com/?p=67 [...]