اينبار شخصيت داستانم آدم عجيبي نيست. مثل همهي آدمهايي که هر روز ميبينيشان دوپا دارد و دو دست و دو … اوه…. خب او همه چيزهاي قابل ديدن را دارد. از هر ديدي که بخواهي نگاهش کني يک آدم است، يک آدم معمولي. مثل من.
«با چشمهايش نگاهم ميکرد. اما مثل بقيه نبود که وقتي نگاهم ميکنند انگار چيزي را گم کردهاند، هي بالا و پايين را ورانداز ميکنند. شايد همه چيزي گم کردهاند. اما چرا وقتي من را ميبينند يادشان ميافتد که دنبالش بگردند؟ يادم رفت اسمم را بگويم. من اميد هستم. برادر بزرگم برديا است که خيلي دوستش دارم. معمولا برديا من را مثل امروز بيرون ميبرد. امروز هم يک دوست جديد پيدا کردم و بازهم به کسي نگفتم. خيلي آرام آمد و کنارم نشست. کمي سرش را تکان ميداد. البته من ميدانم که خيلي زياد نبود. بعد باهم دوست شديم. زياد بلند نميپريد اما تا بقيه را ميديد سريع بالا ميزد و ميرفت. فقط وقتي بر ميگشت که من تنها بود. اسمش را نپرسيدم. عادت ندارم از دوستام چيزهاي زيادي بپرسم. دوستام خودشان اگر لازم باشد ميگويند. ظهر برديا گفت بروم نهار. من خسته بودم و نميخواستم بروم. اما راه رفتن روي ابر را دوست دارم براي همين راضي شدم که برويم. برديا ميگويد که اين جملهي خوبي نيست و زياد نبايد تکرارش کنم. من هنوز نفهميدم که منظورش چيست اما حتماً راست ميگويد. من به برديا اطمينان دارم. حتي آن روز که دختر بچهي همسايه گريه ميکرد و ساندويچاش را از من ميخواست برديا طرف من را گرفت و همه را از من دور کرد. آسان نيست روي ابر راه رفتن. کمي تمرين ميخواهد. هنوز کسي جز خودم و برديا بلد نيست اين کار را بکند، آنهم به خاطر اين است که من به کسي ياد ندادهام. برديا معمولاً موفق نميشود. فکر کنم مردم حواسش را پرت ميکنند چون فقط وقتي تنها هستيم ميتواند روي ابر راه برود. وقتي روي ابر راه ميوري بايد نرم باشي، بالا و پايين برويم، زمين مال تو نيست، آسمان براي توست. روي ابرها ميلغزي و سر ميخوري و بعد دوباره صاف راه ميروي. مثل آب رودخانهاي که در ديزين ديدم. همينطور مثل من روي سنگها سر ميخورد و بعد پايين قل ميخورد. ياسمن امروز منتظرم است که باهاش بازي کنم. تازه ياد گرفته روي کاغذ نقاشي بکشد. من نقاشي را دوست دارم اما ياسمن دوست ندارد من چيزي بکشم. من دلم ميخواهد با ياسمن بخندم براي همين نقاشي نميکنم. آن وقت او نقاشي ميکند و کلي ميخنديم. يادم نبود بگم که ياسمن هم همسايهي ماست. البته همسايهي طبقه بالايي ما است. دختر خوبي است. حتي باهم تاب بازي هم کرديم. هرچقدر محکمتر حل ميدادم بيشتر ميخنديد. ياسمن با دختر همسايه کناري فرق دارد. ياسمن چيزي گم نکرده يا اگر هم گم کرده باشد پيدا کرده اما همسايه کناري اينطوري نيست.
برديا بازهم من را برگداند. اينبار کناردستيهايمان عوض شده بودند. بازهم همان دختري که دوست داشتم نگاهش کنم ويولون ميزد، برديا ميگفت اين چيزي که دارد ميزند خيلي مهم است. شايد اما کاش من را هم نگاه ميکرد موقع زدن. به نظرم تمام مدت به آن ور خيره شده بود. به نظر نميآمد که چيزي گم کرده باشد. بعد از او يک آقايي آمد که آواز ميخواند. صدايش خيلي بلند بود اما من خوشم نيامد. برديا ساکتف ساکت شده بود موقعي که او ميخواند. وقتي از برديا پرسيدم “گل يخ” اخم کرد و من ترسيدم. بعد خيلي آرام و آهسته به من گفت که وقتي بيرون رفتيم برايم ميگويد. هنوز هم چيزي نگفته. شايد يادش رفته، اما برديا يادش نميرود حتماً به من ميگويد که “گل يخ” چي هست. به نظر يک گل سردي است که توي زمستان رشد ميکند. ساعت نه و نيم شب بود ولي من هنوز خوابم نگرفته بود. برديا اصرار ميکرد که بايد برويم اما من ازش خواستم که دختري که ويولون ميزد را دوباره به من نشان بدهد. برديا گفت که اگر ويولون را درست تلفظ کنم اين کار را ميکنم. من سعي کردم اما نتيجه نداد. قول دادم که به محض اينکه به خانه رسيديم درستش را ياد بگيرم. برديا من را پيش دختر برد. ميخنيديد. سلام کرد و من هم کمي خجالت کشيدم. خيلي خوشحال بود. به اندازه ياسمن. سلام کردم و بعد برديا حرف زد. من نگاهش ميکردم. دلم ميخواست بازهم حرف بزنم اما مثل برديا بلد نبودم حرف بزنم. حرفهايي که ميزد را سعي ميکردم ياد بگيرم تا دفعه بعد که دختر ويلوين زن را ديدم برايش بگويم. راه افتاديم. من بازهم روي ابرها را ميرفتم. برديا دستم را گرفت. بعد گفت “صبر کن از اينجا بيرون برويم آن وقت نشانت ميدهم که کي بهتر روي ابرها ميره”. برديا هميشه اين را ميگه اما بعدا زود قبول ميکنه که نميتونه از من بهتر راه بره. برديا زياد نميخنده. وقتي ازش ميپرسم چرا ميگه خندهي زياد خوب نيست ولي از من گله ميکنه که نميخندم. من برايش ميگم که من خيلي ميخندم. خيلي زياد ولي او هميشه ميگه که به اندازهي کافي نيست. تا جايي که من يادم مياد من هميشه دارم ميخندم. حتي وقتي اون دختر ويولونزن داشت ويولون ميزد يا وقتي اون آقاي با صداي بلند داشت ميخواند. برديا من را زود به رختخواب برد و گفت بخوابم چون فردا بايد پيش آقاي دکتر برويم. من از دکتر خوشم ميآيد، با اينکه يک بار آنقدر دردم آورد که نزديک بود جيغ بکشم. وقتي اشکهايم را ديد کمي از ياسمن پرسيد و نقاشيهايش و اينکه من ميگذارم او نقاشي کند چون قشنگ ميخندد. آن وقت يادم رفت که درد داشتم. شروع کردم به حرف زدن. بعدش آقاي دکتر خنديد. خيلي خنديد و من هم خنديديم. بعد از من پرسيد که “اجازه ميدهي پاتو عمل کنم”، من پرسيدم “عمل کردن يعني چي؟ درد داره؟” گفت “درد نداره اما فقط براي مردهاي شجاع”. پرسيد “تو که شجاعي حتماً! نه؟” من نميدونستم شجاع هستم يا نه. خجالت کشيدم دروغ بگويم. اما دکتر گفت من شجاعم. برديا ميگه”آقاي دکتر خيلي مهربونه”. برديا ميگه “اون خيلي چيز ميدونه، خيلي بيشتر از من و مامان و بابا!” »

Recent Comments