داستان

داستان Add comments

داستون
«دست‌اش به سررسيد روي ميز خورد و افتاد. کاغذهاي توش بيرون ريخت و پخش و پلا شد. دست برد که کاغذها رو جمع و جور کنه، يک برگه پيدا کرد که با خودنويس آبي روش نوشته بود: من امشب فهميدم چرا اينقدر مجذوب تو شده‌ام! من عاشق تو هستم! نه نه اين يک کشف احمقانه نيست، زياد هم پيش نمي‌آيد.، اين احساسي نيست که فقط توقع به ارمغان بياورد، اين احساسي شادي‌آفرين است براي من. حالا ديگر گوشه‌ی اتاق نشسته بود. با دوتا گوي سبز قرمزش بازي مي‌کرد»

Balatarin

Leave a Reply

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS