این صفحه را با دست چین نوشته‌های قدیمی‌ام پر می کنم.

Saturday, February 09, 2002


● هميشه در خاطرم هست با آن چهره ابلهانه و حركاتي كه همه تقليدي ناشيانه بودند. لابد نيت‌اش خير بود كه مي‌خواست همه ما را هدايت كند. به «لين‌چان» بيشتر شبيه بود تا معلم تربيني. چيزي از تفكراتش منتشر مي‌شد به بوي گند مرداب مي‌مانست. مثل مايه قهوه‌اي رنگي كه از گوشت چرخ‌كرده بيرون مي‌آيد. هر وقت به يادش مي‌افتم ناخودآگاه درونم تاريك مي‌شود و دلم برايش مي‌سوزد… همان موقع هم همين حس را داشتم. مثل وقتي ديوانه‌اي صدمه‌اي به شما بزند. حس ترحم و انزجار باهم مخلوط مي‌شود. يادم مي‌آيد يك روز بود شبيه همين روزها… فجر بود… دهه فجر… قرار بود كه كلاس‌ها را تزئين كنيم. نمي‌دانم چرا ولي او احساس كرده بود كه لابد براي من لازم است كه در يك كار گروهي شركت كنم و براي همين من را هم در گروه افراد برگزيده‌اي قرار داد كه افتخار تدارك مراسم پرشكوه!! را بدست مي‌آوردند. چه احساسي مي‌كنيد وقتي يك ابله برايتان دل بسوزاند؟… كاغذها و نوارهاي رنگي‌اش برايم بي‌معني بودند. مثل خودش و دوستان رواني‌اش. تعجب نكن… دوستانش واقعا رواني بودند. خب اگر بخواهم محترمانه بگويم عزيزاني كه ازشان صحبت مي‌كنم تازه از جنگ برگشته بودند. كمي موجي بودند… اگر فيلم «شكارچي گوزن» را ديده باشي مي‌فهمي منظورم چه جور آدمي‌هايي است. آن موقع تعجب مي‌كردم كه اين همه كاغذهاي رنگي و نو از كجا به دست اين مدرسه رنگ و رو رفته رسيده است. اما راستش تعجبي ندارد… وقتي چيزي لازم تشخيص داده مي‌شود حتما انجامش مي‌دهيم… ما انسانيم. نياز داريم… يكي از نيازهاي ما اين است كه يكجوري فكر كنيم داريم كار مهم انجام مي‌دهيم. نوعي رضايت شخصي. آن زمان نوارهاي رنگي كه در طول و عرض كلاس كشيده مي‌شد چيزهاي مهمي به حساب مي‌آمد. يادم نمي‌آيد ديگر براي چنين عمل مهمي انتخاب شده باشم. وقتي تازه سيبيلم در آمده بود آمد كه به حساب خودش مرا ارشاد كند. مي‌خواست بچه را از آينده سياه نجات دهد. چندين بار سعي كرد دوستانه به من نزديك شود. عجب شانسي! مثل اينكه كفش‌تان را توي گل نرم بگذاريد. وقتي بيرون مي‌آوريد بايد مدتها گل كفش‌تان را پاك كنيد. كم كم از ارشاد من نا اميد شد. شايد توي كتاب‌هايي كه از 200 سال پيش به اين طرف راجع به رشد سيبيل نوشته شده بود چيزي درباره پسرك نوجواني كه لباس قرمز پر رنگ مي‌پوشيد و هيچ وقت موهايش را به خاطر ناظمش كوتاه‍ِ كوتاه نكرد ننوشته بود. فكر كنم استعدادش را هم نداشت كه بفهمد چطور بايد رفتار كرد. مثل دكمه‌اي بود كه به جاي لبه، بروي پشت پيراهن دوخته باشند. وصله‌ي ناجور. بيشتر به درد اين مي‌خورد كه تلفنچي صدا و سيما باشد تا معلم مدرسه راهنمايي. دستان بلند و نحيفي داشت… هاه! يادم آمد… جلوي اتاقش يك صندوق داشت. يادم مي‌آيد هيچ وقت درون اتاقش نرفتم. برايم مثل خانه اشباح بود. اما يك بار برايش يك نامه نوشتم. صندوقش براي همين بود يا من اينطور فكر مي‌كردم. گذاشته بود كه بچه‌ها حرف‌هايشان را برايش بنويسند. ولي من نمي‌فهميدم كه بچه‌ها چه حرف‌هايي مي‌توانسنند با اين موجود داشته باشند جز اينكه كاغذ شكلات‌ درونش بياندازند. چيزي كه من برايش نوشتم يك «انتقاد» بود. وحشت از اينكه شناخته شوم مرا واداشت كه به خط خودم ننويسم. مثل فيلم‌هاي جنايي با خط نا آشنايي شبيه خط بچه‌هاي كلاس اول و دوم دبستان شروع به نوشتن كردم. نوشتم كه ما «ملا‌بنويس» نيستيم كه اين همه اراجيف را مي‌گويد در دفترچه «نمي‌دانم چي‌چي» بنويسم و بياوريم… «نمي‌دانم چي‌چي» يك دفترچه‌اي بود كه بايد از حرف‌هاي اين عزيز(ان) درست مي‌كرديم. فكر كنم توش بايد احاديث يا چيزي شبيه به اين را كه وسط درس مي‌گفت مثل ماهي شكار مي‌كرديم و مي‌نوشتيم. يادم هست كه وقتي دفترچه‌ام را نشانش دادم كلي تو ذوقم زد. چون به جاي نقش گل و بلبل و ابر و باد و اين جور چيزها، دفترچه من يك مقدار قيافه متجدد داشت. آره! آره! غربزده بود! حتما همين فكر را كرده بود. با ماژيك فوسفوري حديث نوشته بودم و دور عنوان‌ها را با روان نويس آبي رنگ كرده بودم به طوري كه برجسته شوند. اعتراف مي‌كنم كه خوش‌خط نبودم اما به اندازه كافي زحمت كشيده بودم كه وقتي نمره كمي براي اين گرفتم ديگر از همه اين بازي‌هاي اين معلم‌ام متنفر شوم. آه يادم آمد… يك مدت جايش را مشابه ديوانه‌اش عوض مي‌كرد. فكر كنم ايده‌ي دفترچه از او نبود بلكه از همان مشابه ديوانه‌اش بود. يك مرد بلند قد تركه‌اي كه هميشه سياه مي‌پوشيد. مي‌گفت خدا 14000 پيغمبر فرستاده. حتي اگر روزي چندتاشون هم باهم به رحمت خدا رفته باشن، هميشه سالروز وفات حداقل يكي از اين مردان خداست. براي همين هم هميشه سياه مي‌پوشيد. زياد تعجب نكن. از جنگ برگشته بود… به چنگ فرستاده بودنش، روحش را جا گذاشته بود و جسم بيمارش را براي من فرستاده بودند. از آن روزها خيلي خاطره دارم. از مدرسه‌ام با آن ديوارهاي بلند و آن استخر بزرگ كه با الوار پوشيده شده بود. همه چيز آنجا يكطوري ناجور بود. انگار مي‌خواست بتو بفهماند كه از اينجا نبايد انتظارات عقلاني داشت. مدرسه در واقع يك خانه بزرگ بود و صاحب آن را گذاشته بود و جانش را برداشته بود و رفته بود.
امروز كه نوارها و چراغ‌هاي رنگي را ديديم ياد كلاسي افتادم كه قرار بود من در تزئين‌اش شركت كنم. ياد روزهاي «مفيد، منطقه 6»
شب به خير(:

Sunday, February 17, 2002


Tantalus يكي از اساطير يونان است. پادشاه « ليديا » و پسر « زئوس ». « تنتولوس » ما جزء بندگان دوست‌داشتني خدايان يونان بود تا زماني كه سعي كرد كه به خداهايش كلك بزند. خدايان يونان هم كه زياد رحم سرشان نمي‌شد تصميم گرفتند بلايي سر اين « تنتولوس » بيچاره بياورند كه درس عبرتي باشد براي ديگران! چنين شد كه « تنتولوس » را محكوم كردند كه براي ابد از درختي در Tartarus آويزان باشد. جالب نيست؟ حالا اين Tartarus كجا باشه خوبه؟ يوناني‌ها اينطور مي‌گفتند كه Tartarus پايين‌ترين نقطه‌ي زير زمين است. جايي كه محل لعنت ابدي نابكاران است بعد از مرگ. مثلا فرض كنيد قعر جهنم خودمان… يك جايي كه اصلا خوب نيست(: اما خشم خدايان « تنتولوس » به اينجا ختم نمي‌شد. آن درخت، يك درخت عادي نبود كمي خاصيت‌هاي مناسب Tartarus‌اي داشت. پاي درخت حوضچه آبي قرار داشت. اما هر وقت « تنتولوس » خودش را پايين مي‌كشيد كه از آب بنوشد، آب حوضچه خشك مي‌شد! بالاتر از جايي كه آويزان هم بود شاخه‌هاي درخت پر ميوه بود. هر وقت كه « تنتولوس » فلك‌زده اراده مي‌كرد كه براي رفع گرسنگي تقلا كند و ميوه‌اي بچيند و بخورد؛ باد شروع به وزيدن مي‌كرد و شاخه‌هاي پر ميوه را دور مي‌كرد كه دست اين بيچاره بهشان نرسد… خلاصه توي بد مخمصه‌اي گير افتاده بود.

داستان جالبي بود نه؟… اما هنوز شروعش است. لغت Tantalize در زبان انگليسي از ريشه لاتيني آمده. ريشه اين لغت Tantalus خودمان است. Tantalize الان به معني اين است كه شوق رسيدن به چيزي را درون كسي ايجاد كنيد در حاليكه آن را برايش غيرقابل دسترس مي‌كنيد.

و داستاني ديگر… وقتي در افغانستان و در زمان طالبان مجسمه بودا را با مواد منفجره پايين مي‌آوردند كسي كه صدايش از پس زمينه تصوير مي‌آمد، محكم و پشت سر هم الله‌اكبر مي‌گفت. شوخي نداشت. تظاهر نمي‌كرد. برايش آن روز، روز بزرگي بود. روز نابودي شرك. روز پيروزي اسلام. مي‌دانيد… انسان‌ها بايد هميشه به چيزها مهم مشغول باشند تا فكرهاي «زيادي» نكنند. افغان‌ها به چيزهاي جالبي مشغول بودند كه شهوت عظمت‌خواهي‌شان را ارضا مي‌كرد. مردم كشورهاي ديگر هم نوعي ديگر اين كار را مي‌كنند.

در كشور ما هم كارهاي مهمي انجام مي‌شود. يكي از آن كارهاي مهمي كه همه ما در انجامش سهم داريم و خيلي جدي دنباش مي‌كنيم، «كنكور» است. يك عظمت پوچ براي يك جامعه.
چندين و چند سال است كه در ايران كنكور برگزار مي‌شود. داستان جالبي دارد. تقريبا همه جوان‌هاي ايراني حداقل يك بار آن را تجربه مي‌كنند. انگار همه ما گناه بزرگي نسبت به خدايان يونان (ايران؟!) انجام داده‌ايم كه بايد چنين
Tantalize شويم. چيزي كه به تازگي اين ماجرا را جالب‌تر كرده است اين است كه طبق طرحي مشخص كه معلوم نيست از ذهن خلاق و نفرين شده‌ي چه كسي بيرون آمده است هر سال قوانين كنكور عوض مي‌شود. هيچ از خودتان پرسيده‌ايد چرا؟! شايد دليل ساده‌اش اين باشد كه قبول شدن در كنكور فرمول‌بندي نشود… اما راستش را بخواهيد تغييراتي كه ايجاد مي‌شود اين نتيجه را نمي‌دهد. آنچه نتيجه تغييرات است همان نشان دادن ميوه‌هاي بالاي سر و حوض پر آب « تنتولوس » خودمان است تا هميشه و براي ابد مثل او محكوم باشيم كه يك چيز عظيم پوچ براي فتح داشته باشيم و هيچ‌وقت هم فتح نشود… مي‌بيني چقدر دوستمان دارند و به فكرمان هستند…؟

Wednesday, March 13, 2002


● قدمهايم را مي‌شمارم و از ميان‌تان مي‌گذرم. مواظب باشيد تنه نخوريد، قطعه‌اي گوشت و استخوان در حال عبور است. تنها براي تو كه صداي عصاي سفيدت از دور مي‌آيد كنار خواهم رفت. قدمهايم را يكنواخت و آرام ولي محكم برمي‌دارم. به تو كه مي‌رسم، فقط شانه‌هايم را مي‌چرخانم. انگار همة رهگذران در كمين من نشسته‌اند تا غافل‌گيرم كنند. اينجا شهر پليد من است. روزگار كثافت من و زندگي من. شمارة قدمهايم را فراموش كرده‌ام. حتي نمي‌دانم چندمين‌بار است كه از اول مي‌شمارم: 1، 2، 3… از رديف قهو‌ه‌اي رنگ آجر‌هاي خانه‌هاتان گذشتم و نگاهم را در چشمانتان دوختم. همه غريبه بودند. شايد تو هم غريبه باشي! تو كه چشمانت خودشان را پشت عينك دودي از من قايم مي‌كنند. خيابان‌هاي شهر من بعضي سنگ فرش شده‌اند، بعضي اسفالت و بعضي هنوز پرخاك هستند. آفتاب شهر من را از جهنم آورده‌اند. نور زرد رنگش در دودمه شهر انگار از قارچ اتمي خارج مي‌شود و گرماي ناملموس‌اش دل‌گير است. سپيدة صبح خواب هستم و با شروع ساعت كار است كه قدمهايم آغاز مي‌شود. آفتاب جهنمي هم با من شروع مي‌كند. از شرق بلند مي‌شود. گوي بزرگ نارنجي رنگي كه چند برابر جثه‌اش هاله خاكستري از نفرين دوزخيان به همراه دارد. يادم نمي‌آيد از كي اين را شيطان برايمان هديه فرستاد. با اين وجود حتم دارم كه روز اولي كه شيطان آوردش؛ اسپري براق كننده رويش زده بود مگرنه الان كه هيچ جلايي ندارد تا وسوسه شويم و قبولش كنيم. قدمهاي من به سوي گوي جهنمي‌ام به پيش مي‌رود. 1، 2، 3… خورشيد شهر من غروب مي‌كند و من براي بدرقه‌اش مي‌روم. شب منتظر است. سنگ فرش‌ها صدا مي‌كنند و تو نزديكٍ‏ نزديك شده‌اي. صداي عصايت را به وضوح مي‌شنوم.

Friday, April 19, 2002

بیا… بیا جلوتر… آهان خوبه خوبه. حالا از این طرف بیا… نه نه از این طرف. با تو هستم! از اینطرف…. هـــی! ابن طرف!… درست شد… خوبه… بیا بیا… حالا از این لبه بپر. نترس. بپر عزیزم. بیا باهم می‌شماریم. 1 2 3… پر! خوبه مثل یک لکه روغن افتادی اون تو. کاش می‌تونستی خودت رو ببینی باشه بعداً برایت آینه می‌آرم. اینجا رو نگاه کن. اینجا، این بالا رو می‌گم. من اینجا ایستادم. ببین خونه‌ی جدید شیشه‌ای تو چه در قشنگی داره. آره عزیزم آره… با مامان خداحافظی کن… نازی…

Friday, May 03, 2002


● همين امشب دلهره‌هايم را نقاشي مي‌کنم و به ديوار پشتي مي‌زنم. همه دل‌تنگي‌هايم را قاب مي‌کنم و کنارش قرار مي‌دهم. روزهايم آنقدر غني است که ديگر منتظر شب نمي‌ماند ولي وقتي شب مي‌رسد يک چيز کم است. يک نقص، يک قطعه‌ي جامانده… مي‌داني هرچه بهتر بازي مي‌کنم بيشتر دل‌زده مي‌شوم. انگار بازي وقتي لذت دارد که تازه داري ياد مي‌گيري. وقتي خبره شدي مثل خوراکي مي‌شود که هر روز بخوريش. مزه‌اش فراموش مي‌شود. حسرتِ خوردن، شهوت پنهان است. تا تشنگي نکشي، يک جرعه آب برايت تعبير زندگي نخواهد داشت ولي اگر عطش رفت، لذت نوشيدن نيز فراموش مي‌شود.
بازي، بازي و بازهم بازي… يادم مي‌آيد وقتي کوچک بودم. «خونه‌ی خاله» تا دير وقت بازي مي‌کردم. موقع رفتن هم به بهانه‌ی اينکه «بازي هنوز شروع نشده» لجاجت مي‌کردم. راستش بازي ما هم هنوز شروع نشده… يک چيز به خصوص باقي مانده. يک شرط مهم. درست مثل اين است که دکمه‌ی آخر پيراهن را را نبسته باشي…
ديوار کناري را رنگ زرد مي‌پاشم. رنگ همه دلهره‌هايم. ديوار روبه‌رو را سبز براي همه آرزوهايم. و سقف را آبي… به رنگِ…
يادت باشد وقتي وارد مي‌شوي در نزني. مي‌خواهم همانطور مرا ببيني که هستم. اينجا، اينجا پشت کتاب‌ها و دفتر نقاشيم که تازه خريدمش. «صدايم کن!» به اسم صدايم کن. قول مي‌دهم نگذارم صدايت در فضاي دل‌گير اتاقم گم شود. همه‌اش را از هوا مي‌قاپم. مثل بازي‌هاي «خونه‌ی خاله».
باور کن، باور کن … باور کن! امشب صدايت را کم دارم و فردا..

Saturday, May 11, 2002

هاه! تجربه‌ي خوبي بود… اين بار با شهاب Chat کردم امشب:

– صبر!
– صبرم خشک مي‌شود. مثل دلم که مي‌پوسد. روي طاقچه مي‌خشکد. اشکم ديگر باران نمي‌شود.
– صبر!!!
– و هرگز بهارم باراني نيست. عشقم پژمرد. روحم مرد.
– صبر کن رامين!!! بابا صبر کن!
– روز باراني بود و من در شرم مغروق. روز باراني بود و ديوارها بر کاسه‌ي دلم سرک مي‌کشيدند. گفتم: “هيچ ندارم… بياييد راحت نگاه کنيد… همه را فروخته‌ام.” باورشان نبود سوختن پروانه مثل خوردن سيب ساده است، واقعي است.
– رامين!! بنويس همشو بعداٌ مي‌خونم.
– چيزي که هنوز به دنيا نيامده است را کي جز الان مي‌شود خلق کرد؟
-…
– “سکوت! سکوت! اينجا باران تعطيل است. پلمپ شده است. همه ابرها محکومند. «اعدام، اعدام». گفتم: من يک خواب نوشتم. نمي‌خواهيد تماشايش کنيد؟… قول مي‌دهم چيپس هم بتوانيد به داخل سالن ببريد و تخمه بشکنيد.”‌اين را که گفتم روح باران خورده‌ام پرواز کرد. پريد… فکر کنم به سوي شرق بود. يادم نيست. رفت و مرا نبرد.
– رامين! رحم کن.
– نبرد. اين است که اينجا درون پنجره‌هاي باز شهرتان گرفتارم.
– دارم حرف مي‌زنم. بابا وايسا. کر شدم! اين مسنجر صدا مي‌ده.
– باشد. من سکوت می‌کنم. مي‌ميرم. مرگ آخر هرچيزي است. تا ناقوس‌هاي مرگ من ديگر در گوشت صدا نکند. خدا نگهدارت. راضي به پژمردن گل‌هاي تازه نيستم.

Saturday, May 11, 2002

فوق‌العاده:
خرگوش مي‌خنديد.
روباره چرخي زد و پرسيد: ” واقعاٌ بايد پخته شوند؟ ”
ژوکر گفت: “‌آره. هميشه. حتي وقتي سس قارچ نداشته باشي.”
روباه فکر کرد: ” اما من قبل از اينکه يک روباه فوق‌العاده بشوم اينقدر گرسنگي نمي‌کشيدم”

Thursday, May 16, 2002

ژوکر گفت: « از تو بعيده اينطوري فکر کني. اين روزها با اين همه پيشرفت علم، روش‌هاي مختلف و بهينه‌اي براي تعيين کيفيت خرگوش داريم. لازم نيست ديگه بو بکشي روباه جان. عقب بشين و تکيه بده من نشانت مي‌دم. »
روباه: « جان من اگر کمي بيايي از بوش کاملاٌ معلومه… اما … خب بگو ببينم چکار بايد بکنم؟‌»
ژوکر: « بيا اين ارلن را بگير. مناسب‌ترين روش براي اين سايز خرگوش اينه که گوش چپ‌اش و فقط گوش چپ‌اش را به مدت 2 دقيقه درون محلول پرمنگنات پتاسيم بگذاري. اگر گوش‌اش آبي شد. خرگوش درجه يک است. اگر سبز شد درجه دو و اگر سفيد شد درجه سه. به همين سادگي‌ »
روباه: « اما من گوش خرگوش را بيشتر از همه قسمت‌هاش دوست دارم. اينطوري يک گوش‌ کمتر بايد بخورم.»
ژوکر: « اما وقتي مي‌خوري يک گوش مرغوب خواهي خورد نه دو گوش نامرغوب »

خرگوش مي‌خنديد

Wednesday, June 05, 2002


يک بلاگ واقعي
زنگ کليدي در را مي‌زنم و وارد مي‌شود. با لبخند دست مي‌دهم و رفتار پرتعللم به ناشي‌گري برداشت مي‌شود. وارد اتاق کار مي‌شوم و بلند سلام مي‌کنم و با همه آقايان دست مي‌دهم. براي خانم‌ها فقط سر تکان مي‌دهم و لبخند مي‌زنم. روي اولين صندلي‌اي که پيدا مي‌کنم مي‌نشينم و خودم را مشتاق نشان مي‌دهم. هيچکدام از آنهايي که کنارشان هستم نمي‌دانند که قبل از ورود از در ورودي و درست پيش از به صدا درآمدن زنگ چيزي را پشت در گذاشته‌ام. همان چيزي که همه‌ي روز در ذهن حملش مي‌کردم. وقتي از آن در وارد مي‌شوم، مانند اين است که به خانه‌ی امني به پناه آمده باشم. ذهنم را در محدوده‌ی همان مساحت چندين متري متمرکز مي‌کنم و بعد شروع کار… هيچکدام از آنها نمي‌دانند که ساعت پيش را تنها با پرسه زدن در خيابان‌ها گذرانده‌ام و چهره مردمي را که از کنارم مي‌گذشتند، نظاره مي‌کردم. حدس هم نمي‌توانند بزنند که همکارشان که تا ساعت 3 شب مشغول انجام کارهاي محوله بوده امروز 2 ساعت را تنهاي تنها با قدم زدن در شلوغ‌ترين خيابان شهر هدر داده باشد.
چهره‌هاي زيادي بودند. ماسک‌هاي متعدد. صورتک‌هاي خندان و جدي. چشم‌هاي غمگين و مضطرب. همه و همه بودند… وجود داشتند… واقعي بودند… وقتي از کنار تو مي‌گذشتم متوجه نمي‌شدي که مدتي است در چهره‌ات خيره مانده‌ام مثل همه صدها نفري که آن روز ديدمشان. آدمها زيادند… خيلي هم زيادند… چهره‌هاي مختلفي که هيچ‌کدامشان آن نسبتي که من به دنبالش مي‌گشتم نداشتند. افق نگاه هيچکدام با من يکي نبود. آري آري… مي‌دانم که اينگونه به جستجوي نگاه‌هاي آشنا رفتن خطاست. خوب مي‌دانم… ولي من که به خطا نرفته بودم و نگاه‌هاي آشنايم را گم کردم چه؟…

خطا کردن نسبي است. زندگي نسبي است. زمان نسبي است. سرعت نسبي است … دود به طور نسبي سياه است… زمين به طور نسبي گرد است… آسمان به طور نسبي وسيع است… و من به طور نسبي زنده هستم…

ساعت 8:30 است. وقت آن است که خلاقيت‌هاي مهندسي‌مان را تعطيل کنيم. همه با هم خارج مي‌شويم. به دنبال نکته‌اي نمي‌گردم که توجه کسي را جلب کنم. به صدا لولاي در مثل بقيه مي‌خندم. سعي مي‌کنم يک همکار عادي به نظر آيم تا يک آدم ويژه. به گفتگوهاي دوستانه تن در مي‌دهم و بعد از مدتي بازهم تنها هستم. بيست قدم جلوتر بايد سوار تاکسي شوم. جلوي دکه‌ی روزنامه فروشي مي‌ايستم. آنجا کاملا روشن است. «کارنامه» را مي‌خرم. قدم‌هايم را از سر مي‌گيرم. چند قدم جلوتر حس مي‌کنم کسي در تعقيبم است. بر مي‌گردم و نگاهش مي‌کنم. از همان جا که بيرون آمديم تعقيبم مي‌کرده، از همان لحظه‌اي که دوباره پشت در قرار گرفتم و به سوي خانه حرکت کردم. جلو آمد و درون ذهنم جا خوش کرد و با هم رفتيم.

Sunday, June 09, 2002


آرامش
وقتي درون کلبه‌ات نشسته‌اي و مي‌داني تا ساعت‌ها و شايد روزها کسي به سراغت نمي‌آيد. دنياي ذهنيت مال خودت است.
وقتي درون خانه‌ات نشسته‌اي و مي‌داني هيچ زنگي، هيچ تلفني براي تو به صدا در نخواهد آمد.
وقتي درون خانه‌ات نشسته‌اي و مي‌داني که هيچ کس در خانه‌ را نخواهد زد. حداقل بي‌خبر نخواهد آمد.

ولي:
عادت کرده‌ايم به صداي تلويزيون وقتي به خصوصي‌ترين مکان زندگي‌مان قدم مي‌گذارد.
عادت کرديم به مسنجر وقتي تق تق مي‌کند و ناخودآگاه ذهن‌مان را تسخير مي‌کند. ديگر شب‌هاي تنهايي نداريم. شب‌هاي تنهاييمان را هم در جمعي مجازي مي‌گذارنيم. به مجاز پناه می‌بريم. به هيچ. به سايبر. به
Hallow
عادت کرديم وقتي لبخند کم داريم به جاي لبخند زدن لبخند ببينيم.
عادت کرديم وقتي انسانيت کم داريم، وقتي محبت کم داريم، محبت را توي گوشي تلفن از سيگنال‌هاي مخابراتي بشنويم و انسانيت را در
Google جستجو کنيم.

بيهوده عادت کرديم تنهايي‌هايمان را گم کنيم.
بيهوده است.

و بي‌مزه، بي لذت. کوچک و حقير!

Thursday, July 04, 2002

قلم براي کسي است که جاري است در بي‌نهايتي.
نوشتن از آن کسي است که کلام ناگفته‌اش هنوز شکل نگرفته به پرواز در مي‌آيد.
نوشته بازي شادمانه‌ي کودک است،
وقتي که بي‌پروا اوج مي‌گيرد.

کاش مي‌شد نوشته‌هايم از آن تو باشد.
ولي تنها چيزي که هست
تنها و تنهاترين چيزي که هست
سکوت ناخواسته‌ي من است که در عصر دل‌گير تابستان
کنار ايوان نشسته.

Saturday, July 06, 2002

با من دوست مي‌شويد؟

من اعتراض ندارم.
اعتراض مرا مرغابي‌هاي وحشي خوردند.

من احساس ندارم.
احساس مرا پرنده‌هاي مهاجر کش رفتند.

من اعتماد ندارم.
اعتماد مرا قورباقه‌هاي سبز به زير مرداب بردند.

من عقيده ندارم.
عقيده من را خوک‌ها زير لجن‌ها قايم کردند.

من روح ندارم.
روح مرا شبکه‌هاي عصبي شبيه سازي کردند.

من قلب ندارم.
قلب مرا امروز جراحان به ديگري پيوند زدند.

من کشور ندارم.
کشورم را دزدان دريايي به جاي طلا معامله کردند.

من نام ندارم.
نام‌ام را برنامه‌هاي تشخيص هويت اشتباهي حذف کردند.

من هويت ندارم.
هويتم را پشت سبزه‌ها قايم کرده بودم، بچه‌هاي همسايه دزديدند.

من آسمان ندارم.
اهريمن‌هاي آهني آسمانم را خاکستر پاشيده‌اند.

من عشق ندارم.
عشق‌ام را فروختم، خريداران قيمت بالا پيشنهاد کردند.

من خواب ندارم.
کابوس‌هاي شبانه با پاهاي بزرگشان دمپايي خوابم را پاره کرده‌اند.

با من دوست مي‌شويد؟

Thursday, July 25, 2002

اعترافات تکان دهنده‌ي کامبيز پورزند:
– من سالهاست که تلاش مي‌کنم چهره مملکت گل و بلبل را در نظر جهانيان خراب کنم ولي جهانيان هنوز هم که هنوز است هي
nightingale ، nightingale مي‌گويند پس من اصلاً موفق نشدم و پشيمانم.
– من سالهاست که با آمريکا در زمينه واردات چمدان‌هاي پر از پول همکاري مي‌کنم و حتي دزديده شدن ريش‌تراش هم نقشه من بود واصلاً موفق نشدم و پشيمانم.
– من سال‌هاست که در طبس با آمريکا فعاليت مي‌کنم تا نکند دوباره توفان شن بيايد حتي با روزنامه‌هاي زنجيره‌اي موشک کاغذي توليد مي‌کردم تا توطئه‌ي طبس را شبيه سازي کنم ولي ابداً موفق نشدم و پشيمانم.
– من سال‌هاست که جوانان وطن آريايي را گول مي‌زنم که فقط کمي، قد يک نخود، کوتاه بيايند و ناميد و سکولار و غير مذهبي شوند اما اصلاً موفق نشدم و پشيمانم.
– من سال‌هاست که خوانندگان ايراني را به کنسرت‌هاي رقص و آواز مي‌فرستم تا قبح مساله را کم کنم يا حداقل بارم نمره را پايين بياورم، اما اصلاً موفق نشدم و پشيمانم.
– من سا‌ل‌هاست که بچه‌ي قلقلکي‌ و راستگويي بودم و اين اصلاً ربطي به زندان ندارد. حتي در اينباره با انواع آمريکايي‌ها همکاري داشتم تا من را خوب کنند ولي نشد. حتي وقتي بوش برايم زن دومم را عقد کرد هم آب از آب تکان نخورد و موفق نشدم و پشيمانم.
– من سال‌هاست…

Friday, August 02, 2002

ما که هستيم؟

ما که هستيم؟
– مردماني زنداني در تنهايي خويش که گذر روزهايمان را با چوب‌خط‌هاي الکترونيکي که بر ديوار وب‌لاگ‌هامان مي‌کشيم مي‌شماريم!

– از کارخانه‌ي توليد تنهايي خارج شده‌ايم و همه در يک چيز مشترکيم و آن تنهايي است. آن را هم قاب کرده‌ايم و براي تماشا درون خانه‌ي شيشه‌اي گذاشته‌ايم.

– جمله‌هاي تزئين شده و آرايش شده تحويل هم مي‌دهيم و هر روز ادبيات براي هم خلال مي‌کنيم! اما دريغ و صد دريغ که تغيير نمي‌کنيم و چاره‌اي نمي‌يابيم.

– مي‌نويسيم و مي‌نويسند و بازهم مي‌نويسيم و مي‌نويسند. کاش مي‌شد حداقل هر صد روز يکبار کمي هم آن (( ارابه‌ي بشريت )) را تکان مي‌داديم.

راستي اين را مي‌خواستم بگويم: پايان نزديک است!

Sunday, September 01, 2002

ماجراي من
ژوکر: اين فقط براي اينه که دردت رو راحت کنه.
روباه: اما درد بيشتر شده که!؟
ژوکر: نه نه… صبر کن چند سانتي‌متر که بيشتر فرو بره بهتر مي‌شه… قولِ من قوله.
روباه: آخه خيلي داغه، جزغاله شدم!
ژوکر: صبر داشته باش عزيزم… صبر!

Sunday, September 15, 2002

آخر سر نامه نوشت براش:
«از تو خواهش مي‌کنم، لطفاً از خواب‌هاي من بيرون برو. گرچه اين چيزهايي که من مي‌بينم آنقدر دردناکه که بيشتر به کابوس شبيه هست تا خواب… اما لطفاً مرا در خواب هم تنها بگذار. آن وقت‌ها که مي‌ديدمت اينقدر توي خواب من سرک نمي‌کشيدي اما اين چند ماه اگر روزي خوابت را نبينم تعجب مي‌کنم.
برو لطفاً برو … همانطور که من رفتم.‌»
و گذاشت يک جايي که حتما ببيندش…

Saturday, September 21, 2002

آيا کلام بهتري هست؟
فکر مي‌کردم آخر چه چيزي مي‌تواند اين همه انرژي به او بدهد. اين همه پشتکار. مي‌ديدمش که ديگر مثل قبل راه نمي‌رود. حوصله‌اش کمتر شده و خيلي چيزهاي ديگر اما هنوز که هنوز است، پراميد، پرکار و زحمت‌کش است. وقتي مي‌بينمش حس مي‌کنم چقدر من نسبت به او ضعيف هستم. چقدر راه است ميانِ من و او. چه روزهاي سختي که بر او گذشته که من به خواب هم چنين کابوس‌هايي نداشته‌ام. چطور او سرنوشت‌اش را به دست خودش تغيير داده و مسير ناهموار زندگي‌اش را خودش صاف کرده…
مي‌بينمش که هنوز زندگي برايش پر رنگ است. نگاهش مي‌درخشد و نيرو مي‌دهد و اين همه چه مي‌تواند باشد جز اينکه او عاشق است. بله او عاشق است.

پدرم دوستت دارم.

Friday, October 04, 2002

براي الميرا
اين ايده‌اي است که مدتي درون ذهنم وول مي‌خورد و بعد به طور جدي در
Workshop روبات فوتباليست دانشگاه پلي‌تکنيک (رشته‌ي شبيه‌سازي) سروکله‌اش پيدا شد. همان‌جا به صورت سوالي پرسيدمش اما آن روزها ايده‌ خامي‌تر از اين بود که کسي بتواند درکش کند. آن هم در موضع دفاعي و در مقام سوال‌شونده.

ايده اين است که ما در مهندسي يک کار اساسي انجام مي‌دهيم و آن «انتقال پيچيدگي سيستم‌ها» است ولي سيستم قبل از طراحي همانقدر پيچده است که بعد از طراحي! مثال معمول من، سيستم‌هاي فازي است. ما پيچيدگي را از سطح طراحي به سطح پياده سازي منتقل مي‌کنيم. طراحي هوشمند است اما نياز به سنسورها و ورودي‌هاي ويژه دارد. خب اين ايده اوليه بود.

اما حالا ايده‌ی‌ اصلي و جديد اين است: « مقدار پيچدگي سيستم‌ها ذاتي و ثابت هستند و طراحي مهندسي تنها روشي براي جابه‌جايي اين پيچيدگي‌هاست. بدين ترتيب يک طراحي مهندسي تنها زماني موفق است که با جابه‌جايي پيچيدگي‌ها، آنها را در سطحي قرار دهد که به ما اجازه مي‌دهد راه‌حلي برايشان پيدا کنيم»


The greatest challenge to any thinker is stating the problem in a way that will allow a solution.
Bertrand Russell


به نظر من سيستمي‌ که به طور مثال براي مکانيزه‌ کردن فرآيندي استفاده مي‌شود، تنها زماني موفق نام دارد که بتواند از پيچيدگي‌هاي سيستم آن‌طور که ذکر شد، گذر کند. نوع و شيوه‌ي گذر کردن از پيچدگي‌ها را سطح دانش، توانايي و موقعيت زماني مشخص می‌کند.

— آه اصلاً ايده‌ي بدي نيست که اينجا نوشته‌هايم را به دوستانم تقديم کنم. از بهانه‌هاي قبلي که بهتره، نه؟

Friday, October 11, 2002

خوابيد
« او پيچ راديو را چرخاند. گوينده حرف مي‌زد. حرف پشت حرف. او مي‌ترسيد. يک دست را پايه کرده بود بين پيشاني‌اش و ميز. دست ديگر بي‌تاب. گاهي روي ميز، اينطرف، آنطرف. گوينده مي‌گفت. سکوت مي‌کرد، ادامه مي‌داد. او ترسيده بود. او نمي‌دانست. صداي راديو را زياد کرد. موسيقي شروع شده بود. حواسش نبود که چند دقيقه گشت. خيره به لبه وَر آمده‌ي رنگ ديوار نگاه مي‌کرد. فکرش حيله‌گر بود. همه‌جا پرواز مي‌کرد. روي هر سنگ که مي‌خواست مي‌نشست. روي همه ابرهاي آسمان پشتک مي‌زد اما نمي‌گذاشت با خودش روبه‌رو شود. تا به «آن» مي‌رسيد، دور مي‌زد و بر مي‌گشت. مثل اين که نديده‌اش. او مي‌ترسيد. او خواب بود.»

Saturday, November 09, 2002

اولين
(( … دسته گلي براي اولين کسي که عاشقم شد… ))
باورش نمي‌شد! از وقتي آن جمله را در نامه‌اش ديد خشکش زده بود. اما بالاخره بلند شذ. چند کلامي روي کاغذ چرک نويس کرد و بعد تابلو را نوشت و پشت در نصب کرد:
((… براي اولين کسي که عاشقش شوم… ))
»

Friday, November 29, 2002

طيل مي‌کوبند
مدتي است که طبل مي‌کوبند. خيلي وقت بود که شروع کرده بودند اما تازگي بيشتر و نزديک‌تر شده‌اند. طبل‌ها را به صدا در آورده‌اند. خون‌ريزان، جلادان، سفاکان، جاهلان، غارت‌گران.
طبل مي‌کوبند. آمده‌اند تا آخرين کشته‌ها را نيز تقديم‌مان کنند.
يادت باشد وقتي رسيدند برايشان از مروت نخواني. صبر نکن تا واژه «بي‌شرف» را درگوششان هجي کني… يادت باشد سهم من و تو مرگ است. يا مرگ آني يا مرگ تدريجي! پس يا محکم بايست يا بگريز!
آه خدا… مي‌بيني؟…لاشخورها هم چنگال تيز کرده‌اند.

طبل مي‌کوبند.

Saturday, December 07, 2002

ماده اول از حقوق آدم:
«تمام افراد بشر آزاد و با شآن و حقوق برابر به دنيا مي‌آيند. همه از موهبت عقل و وجدان برخوردارند و بايد نسبت به يکديگر با روحيه‌ي برادرانه رفتار کنند.»
به فرنگي:


All human beings are born free and equal in dignity and rights. They are endowed with reason and conscience and should act towards one another in a spirit of brotherhood.

خب شروع جالبيه براي بيانيه. من هم اگر يک روز يک بيانيه جهاني صادر کنم لابد همينطور شروع مي‌کنم. پيش‌فرض‌هاي اثبات نشده و عمومي رو به عنوان پايه قرار مي‌دهم. بعد شروع مي‌کنم حرف‌هاي خودم را رويش بنا مي‌کنم… خب باشه باشه… زياد ناراحت نشيد. بيانيه حقوق بشر آنقدرها هم «خبيثانه» نوشته نشده. بهتره همانطور که در مقدمه‌ي آن کتاب آمده بود بگويم که «نوميدانه» نوشته شده است.
راستي يک سؤال اساسي: چرا ادعا مي‌کنيم که افراد بشر « آزاد » به دنيا مي‌آيند؟! لطفاْ کسي، لااقل يکي براي من ثابت کند که آزاد به دنيا آمده است! هيچ تا به حال فکر کرده‌ايد اين پيش‌فرض از کجا آمده است که انسان‌ها آزاد به دنيا مي‌آيند؟! من متوجه نيستم. برايم توضيح دهيد لطفاً!

— اوه راستي درمورد «روحيه برادرانه» در آخرين جمله: به نظر مي‌آيد جنبش فيمينيستي با بيانيه حقوق بشر همراهي کامل ندارد.

Monday, December 30, 2002

درباره‌ي ماده‌ي ۶ از حقوق آدم


يادآوري:«هرکس حق دارد همه‌جا به عنوان شخص در برابر قانون به رسميت شناخته شود.»

آها… جالب شد. فقط دو نفر درباره‌اش اظهار نظر کردند. اما به نظرم کسي پاسخ دقيق و کامل نداد که جايزه بگيرد(: اما شرح ماجرا:
امروز در دانشگاه ديدم عده‌اي از طرف‌داران حقوق‌آدم ماده‌هاي مختلفي از حقوق‌شان را به ديوار چسبانيده بودند! (هاه! عجب جمله‌اي!!) اما ماده‌ي 6 را ننوشته بودند چون اکثر افراد منظور اين ماده از اعلاميه جهاني حقوق آدم را درک نمي‌کنند. وقتي اعلاميه جهاني تصويب شد، ذهنيت جامعه‌ي جهاني هنوز از جنگ‌جهاني دوم کاملاً متأثر بود. هرکدام از ماده‌هاي اعلاميه به نوعي براي پيشگيري از تکرار آنچه در جنگ دوم بر سر انسان آمد نوشته شده است. راستش آن موقع انسان موجود مهمي حساب مي‌شد که قدرش را در موقع جنگ ندانسته بودند. اومانيسم باحالي داشتند آن موقع. مثل الان نبود که Human Cloning بکنند و هيچ خيالشان هم نباشد که انسانيت‌اي گفته‌اند، کرامت انساني‌اي گفته‌اند و اين حرفا… خلاصه اينکه از ديدگاه اعلاميه جهاني حقوق بشر، «انسان» تنها به دليل انسان بودنش چيز مهمي حساب مي‌شود.

آنچه اين ماده آن را نفي مي‌کند يکي از رفتارهاي حکومت فاشيستي است. حکومت فاشيستي اول فرديت افراد را نابود مي‌کند. آنها را به شکل توده در مي‌آورد. سپس آنهايي که جزء اين توده نيستند از شمول قانون خارج مي‌شوند. به همين سادگي! مي‌پرسيد حالا از شمول قانون فاشيسم خارج شدن مگر بد است؟… جوابتان را با يک مثال مي‌نويسم:
فرض کنيد از شمول قانون هيتلر خارج شديد. آن وقت ديگر به عنوان يک فرد در برابر قانون شناخته نمي‌شويد. در اين حالت اگر از کسي به نهاد قانوني شکايت کنيد که بي‌اجازه وارد خانه‌ي شما شده است يا بي‌هيچ دليل موجهي پدرتان را توي کوره‌ي آدم‌سوزي سوزانده‌ است، شکوايه شما از طرف قانون بي‌معني است! چون شما در برابر اين قانون «شخصيت حقوقي» نداريد! مثلاً ايراني‌هايي که مقيم امريکا هستند و تازگي به دليل نقص مدارک اقامتشان بازداشت شده‌اند و به بازداشت خودشان شکايت کرده‌اند. اما دادستاني امريکا به دليل اينکه نقص مدارکشان قطعي است و اينها شهروند امريکايي نيستند ادامه‌ي دادرسي را بي‌معني اعلام کرده است. در واقع قانون آنها را محق براي اقامه‌ي دعوا نمي‌داند.
به زبان ساده در اين حالت از نظر قانون آنها آدم حساب نمي‌شوند و هر طوري که مي‌خواهند مي‌شود با آنها رفتار کرد.

با اجرا شدن اين ماده جهاني حقوق بشر ديگر نمي‌شود کسي را به هيچ دليلي از شمول قانون خارج کرد و هر بلايي به سرش آورد. چون هر انساني به صرف اينکه انسان است داراي اين حق است که در برابر قانون به عنوان فرد شناخته شود.

— هيتلرهاي عزيز، مي‌پرسيد چکار کنيم؟ کمي سرعت کارتان کم شده اما غير ممکن نشده. ابتدا بايد قانون ِ «بلابه‌سرون» را تصويب کنيد تا «بلا به سر آوردن» قانوني شود. بعد قانون را به نحو مقتضي اجرا کنيد!

Friday, January 31, 2003

تهرانين
براي رانندگي در تهران ۲تا اصل را بايد رعايت کني تا به بي‌عرضگي متهم نشوي:
۱) بايد هرطوري شده از ماشين جلويي‌ات سبقت بگيري، حتي اگر کاملاً غير ممکن باشد. حتی اگر جانت به خطر بيافتد اين کار را بايد بکني و 5 لاين به مسير مقابل تجاوز کني… مهم نيست که چقدر در زمان صرفه‌جويي مي‌کني مهم اين است که جلوتر از ماشين پشتي هستي! البته بعد از سبقت بايد از ماشين جلوتري هم جلو بزني و …
2) نبايد توي رانندگي به کسي راه بدهي! هر ماشيني که خواست مسير عوض کند، اگر 6 ساعت هم راهنما زده باشد مهم نيست. بايد حتماً راهش را صد کني. الکي که نيست. تو نبايد راه بدهي تا آخرين قطره خون!

— خيابان ولي‌عصر بالاتر از نيايش ماشين‌هايي که به/از فرعي مي‌پيچند مورد دوم را خوب مي‌فهمند. مورد اول را همه زود متوجه مي‌شوند.

Friday, February 07, 2003

فراروايت
تازگي‌ها به اين نتيجه رسيدم که مجموعه اتقاقاتي که روز ۲۲ بهمن ۵۷ به نتيجه رسيد تا حدودي اجتناب‌ناپذير بوده است. برگ برنده‌اي که آن روز سران انقلاب در بازي قدرت ايران قرار دادند آنقدر ُبرنده و آنقدر قوي بود که در ُبردش شکي نبود. جمع دموکراسي و دين شعار آن روزها بود گرچه يک سال بعد از آن روز تاريخ گواهي داد که مسير زندگي مردم ايران آن شعارهاي آغازين نخواهد بود. «دموکراسيِ نقد شده»، موضوع بحث روشنفکري آن زمان بود و حتي اروپايي‌ها هم از اينکه انقلابي هم‌جهت با نظرات جديد آنها شکل گرفته بود در شگفت بودند. ذوق‌زدگي‌ بعضي از آنها آنقدر بود که چشم‌شان را به واقعيت‌هاي انقلاب ببندند.

قصه‌ي تاريخ را تکرار نمي‌کنم بلکه قصدم اين است يادآوري کنم که «برگ ‌برنده‌ي بهمن 57 با همه‌ي قدرت و توانايي‌اش فقط يک بار قابل روکردن بود!» درست از زماني که رو کردنش، شمارش معکوس براي پاک‌شدن تقدس‌اش آغاز شد. از زماني که دين و دموکراسی در مقام مقايسه قرار گرفتد اين دين بود که ماهيت قدسي و عظمت معنوی‌اش را از دست داد و هرچه خواست عقلاني‌تر شود، خردتر و سطحي‌تر شد. اين واقعيت آنقدر براي سران انقلاب اسلامي ايران ناخوشايند است که حتي جرأت صحبت درباره‌اش را ندارند چه برسد که اجازه بدهند که اين به يک گفتمان اجتماعي تبديل شود. آدمهايي مثل سروش هم که قصد داشتند که با جداسازي دين و سياست، دين را با عرصه‌ي اجتماعي آشتي دهند هنوز نتوانسته‌اند گفتمان اجتماعي قوي ايجاد کنند. با وجود اينکه تلفيق دموکراسي و اسلام در عرصه اجتماعي نقد نمي‌شود ولي در عرصه اجتماعي عمل مي‌شود. اين نوع پرهيز و ترس از يک چالش اجتناب‌ناپذير جامعه‌ي ايران، بين دين و دومکراسي تنها يک نتيجه دارد: « مرگ تقدس!» دين يک فراروايت است. فراروايت دنياي قديم. علم فراروايت دنياي جديد است. غيبت هرکدام از اين‌ها در عرصه‌ي اجتماعي نبايد خوشحال کننده باشد اما کاري که حاکميت ايران ناخواسته در حال انجام آن است نتيجه‌اي جز حذف دين از عرصه‌ي اجتماع ندارد.
حذف دين شايد عده‌اي را که به نام آن سال‌ها تحت فشار بوده‌اند خوشحال کند. اما خوشبختي‌اي به ارمغان نمي‌آورد. حقيقت اين است که حذف دين و معنويات به معني دست‌يافتن به آزادي‌هاي فردي و جمعي نيست. اين تصور مسموم حاکم بر افکار عمومي است. با اين تصور تنها چيزي که منتظر ايران است « تراژدي» است!

— مي‌داني آخرش همين است. هميشه بايد تراژدي جهان‌سوميِ خوارميانه‌اي اجرا شود. تراژدي مضحک!

Friday, February 14, 2003

پيشي‌جون

يک گربه‌ي خپلِ خمار روي کاناپه نشسته و چشمانش را گاهي باز مي‌کنه و بعد مي‌بنده. اگر ندوني که واقعاً داره چکار مي کنه ممکنه فکر کني که داره چرت مي‌زنه و به قار و قور شکمش گوش مي‌ده.

Pishi

حالا گربه خيلي کسل خميازه مي‌کشه. راستش گربه نازنازي ما غرق تفکره. داره سعي مي‌کنه جوري مساله‌هاي زندگي‌اش رو حل کنه. مهم‌ترين مشکلش اينکه که يادش نمي‌آيد آن کسي که امروز صبح براش غذا آورد کي بوده. خودش را به هرکسي که امروز عصر ديده ماليده ولي چيزي نصيبش نشده. اگر يادش بياد که چه کسي امروز صبح غذا آورده خيلي خوب مي‌شه. چون مي‌تونه بازهم غذا گير بياره.
راستش موجود بامزه‌ي ما امروز صبح از دست صاحبش که خيلي دوستش داره غذا خورده. همون طوري که هر روز طي اين سال‌ها غذا مي‌خورده؛ اما هيچ وقت يادش نمونده که چه کسيه که هر روز براش غذا مي‌آره.
دُمش رو تکون مي‌ده. کمي با دمش بازي مي‌کنه. سعي مي‌کنه از سر تا ته دمش رو با آب دهنش واکس بزنه. واي! اون انتها به نظر نمي‌آد هيچ‌وقت درست تميز بشه. باز روي کاناپه وِلو مي‌شه. اين بار چشماش بيشتر بازه اما گردنش را توي خودش جمع کرده. نه نه اصلا حالش بد نيست، اون داره سعي مي‌کنه آخرين جايي که دستشويي رفته رو به خاطر بياره اما نمي‌تونه. هميشه اينطوري شروع مي‌شه. آخرش هم وقتي از روي کاناپه بلند مي‌شه و شروع به قدم زدن مي‌کنه يک‌دفعه در نيمه باز انباري پشت اتاق خواب رو مي‌بينه و بعد چيزي توي ذهنش جرقه مي‌زنه. مثل دوتا سيم که اتصالشون رو يهو برقرار کرده باشي. تصوير يک لگن مخصوص گربه‌ي خانگي توي ذهنش پيدا مي‌شه. بعدش ديگه معلومه.
روز بعد بازهم گربه‌ي ما روي کاناپه است و داره فکر مي‌کنه که دستشويي ممکنه کجا باشه. موجود بانمکيه. حتي گاهي هم باهوش به نظر مي‌آد. از نظر خودش فقط چند مساله‌ي محدود ولي مهمه که مخش درموردش درست کار نمي‌کنه؛ مگر نه خيلي هم تيز و باهوشه. مساله‌هايي مهم مثل دوتاي قبلي.
اما پيشي ما مي‌تونه از درخت بالا بره تند تر از هم جونور ديگه‌اي، کاري که صاحبش حتي تصور انجامش رو نمي‌تونه بکنه. مي‌تونه يک لباس کاموايي رو در چند دقيقه ريش‌ريش کنه. مي‌تونه اگه موشي پيداش بشه اونو سه سوت از دم آويزون کنه. حتي مي‌تونه از ديوار صاف بالا بره و از طبقه‌ي سوم هم بيافته پايين و هيچيش نشه.
وقتي جلوي صاحبش ميو ميو مي‌کنه مي‌بينه که چهره‌اش عوض مي‌شه. هميشه اينو مي‌بينه و مي‌فهمه که لابد چيزي تغيير کرده. اما چه چيزي ممکنه با يک ميو تغيير کرده باشه؟ پيشي‌جون خودش را با اين چيزها خسته نمي‌کنه. اون مي‌دونه که تغيير مي‌کنه و اين تغيير خوبيه.
گربه ناناز ما امروز عصر بازهم روي کاناپه وسط پذيرايي آپارتمان صاحبش لم داده و داره چرت مي‌زنه و فکر مي‌کنه.
گربه‌ي خوبيه.

ما آدم‌ها هم موجودات خوبي هستيم. ما هم گاهي بعضي مسائل‌مون که اتفاقاً خيلي بنيادي است حل نمي‌شن. راستش خيلي سعي مي‌کنيم حلشون کنيم و تمام فکر و ذهن‌مون رو مشغولش مي‌کنيم؛ لامصّب‌ حل نمي‌شه که!
آره ما براي بعضي چيزهاي دنيامون فقط گربه‌ي ناز روي کاناپه هستيم. فعلاً!

داستانک‌ها:

«او ديد»

بالا و پايين مي رفت. حركتي نوساني‌اي كه سريع خاتمه يافت. وقتي فرو مي‌رفت صدايش مثل صداي برگهايي بود كه در روزهاي پاييزي زير پا خرد مي‌كردم. ناله‌اش را كه شنيدم چشمانم محكم را بستم. چه كار مي‌توانستم بكنم؟ وقتي شنيدم كه بر زمين كوفته شد، دانستم كه تير اول و آخر بوده است. گردنم را بي‌اختيار به سمت داخل چرخانم. صورتم خراشيده شد. پذيرفته بودم و حتي فكرش را هم نكردم كه بلند شوم بسويش بروم. سردي قطره‌هايي كه از گونه‌هايم پايين مي‌رفت آزارم مي‌داد اما دست خودم نبود. ذهنم را جستجو كردم تا بفهمم چه بر سر ما آمده است؛ اما تنها مزه خون و خاك در ذهنم باقي مانده بود. فكر كردم يك قطعه جامد، يك سنگ يا شايد تكه پارچه‌اي به نظر مي‌آيم. درد تير آخر را تجسم كردم. شايد يك درد آني بهتر باشد، كسي چه مي‌داند. همه چيز تمام شده بود. او پاك‌ترين بود و فرو افتادنش هم بهتر از همه. سرم تير كشيد اما اين بار ادامه پيدا كرد. به فكر افتادم كه بازهم سعي كنم؛ شايد دستانم تكاني خوردند. پاهايم را هم امتحاني كردم اما همگي بي‌نتيجه بود. تنها گردن از آن خودم بود.
گوش‌هايم بر روي خاك بود كه شنيدم نزديك من مي‌آيند. اشك‌ام ايستاد. گرم‌تر شده بودم. مي‌آمدند كه من را خلاص كنند. صداي سنگها را زير چكمه‌هايشان شنيدم . دو يا سه جفت… چه اهميتي داشت؟ يكي از سنگها پرت شد و زير لبانم خورد و من سريع و ناخودآگاه سرم را حركت دادم. چكمه‌اي را ديدم كه رويش را به سويم گرداند و ابرو بالا انداخت. بقيه چكمه‌ها هم محاصره‌ام كردند. وحشت كردم ولي ديگر آنها من را گرفته بودند. كتف‌هايم را فشار دادند و سيلي وجودم را فرا گرفت. درد از دستانم شروع شد و با دردي كه با معلق شدن پاهايم آغاز شد در هم آميخت. اول پاهايم بود كه شروع به لرزيدن كرد و بعد تمام جثه‌ام تكان‌تكان مي‌خورد. كمي گذشت و بعد آرام شدم. روي خاك كشيده مي‌شدم و مي‌رفتم. آه چه افتخاري! باورم نمي شد! بالاخره كسي پيدا شد كه ببيند من هم «قرباني» شدهام. يك «قرباني با شخصيت»!

رامين
مهرماه 1380


Wednesday, August 14, 2002

«آفتاب»
دستگيره‌ي در را با دست چپ فشار داد و وارد بانک شد. باجه‌ها چند مشتري بيشتر نداشتند. وارد صف پرداخت شد و منتظر ماند. روز آفتابي و گرمي بود مثل همه‌ي اين روزهاي جهنمي. با اينکه مي‌دانست زين موتورش زير آفتاب چقدر داغ مي‌شود اما عمداْ آن را جلوي در پارک کرده بود. يک نفر مانده بود تا نوبتش بشود براي همين نوبتش را سپرد به نفر بعدي و سراغ آب‌سرد کن کنار در ورودي رفت. هميشه از اين طور موقع‌ها که دهانش خشک مي‌شد و مردم فکر مي‌کردند لکنت دارد متنفر بود. برگشت و تمامي اين مدت دست راستش کيسه‌ي سياهي را چسبيده بود. وقتي آقايي که نوبت را به او سپرده بود برگشت و اشاره کرد که نوبتش شده، کيسه را کشيد و پيت بنزين را محکم با دو دست گرفت. قدم‌هايش سري و محکم شده بودند. باورش نمي‌شد اما اين بار واقعي بود. نيم متر با باجه فاصله داشت که صدايش را بلند کرد. خيلي بلند، در حقيقت فرياد مي‌کشيد مثل همان روزهاي که سر زنش داد مي‌کشيد و تنها جوابي که مي‌شنيد جيغ‌هاي مقطع او بود. فرياد زد: « همين الان 2 ميليون تومان بايد به من بديد مگرنه خودمو مي‌کشم!» متصدي باجه نگاهش را بلند کرد و چشمانش را ديد که دودو مي‌زند و اينطرف آنطرف را نگاه مي‌کند اما با اين همه رويش به باجه بود: «لابد از من پول مي‌خواد. مردک بدخت!» درست است که گاهي صدايش طوري مي‌شد که به نظر مي‌آمد لکنت دارد و درست است که پاي چپش کمي مي‌چليد، اما اين‌ها باعث نمي‌شد که مردم فکر کنند که او آدم جدي‌اي نيست. حداقل که خودش اينبار اينطور تصور مي‌کرد چون فکر همه چيز را کرده بود، حتي قبلش جزعه‌اي آب خورده بود و آماده‌ي آماده شده بود. هنوز متصدي باجه سرش را پاييش نياروده بود که دوباره فرياد کشيد. اين بار رساتر و خشن‌تر. شايد فقط خَـش صدايش مشخص‌تر شده بود. اما طوري نبود که زن متصدي باجه‌ي کناري زيرلبي نگويد: «بيچاره…بيچاره..». « فهميديد يا گوش‌تون کره؟!؟ مرتيکه گفتم خودمو مي‌کـُشم!» اين را گفت و فندکش را از جيب چپ کتِ نخ‌نمايش بيرون آورد و انگشتش را روي شاسي آن گذاشت. حقيقتش کتش زياد هم نخ‌نما نمود فقط کمي رنگ‌ورو رفته بود. حتي يک کت خوب هم اگر چند روزي در جاي بدي نگهداري شود ممکن است به اين روز بيافتند. متصدي اعصابش به هم ريخته بود. اين را از اخم‌هايي که در چهره‌اش نقش بست تشخيص دادم. يک دسته اسکناس را طوري برداشت که انگار مي‌خواهد تقديم مَرد کند. بسته را درون دستگاه اسکناس شمار گذاشت. مرد فرياد کشيد: « هي عوضي! مگه با تو نيستم. لازم نيست بشماري… همين الان 2 ميليون به من مي‌دي يا بنزين را مي‌ريزم روي خودم و آتيش مي‌زنم.» متصدي سرش را بلند نکرده خيلي معمولي گفت: «نفر بعد…» مرد دست‌هايش مي‌رزيد. شايد هم پاهايش بود. به خصوص پاي چپ. در پيت بنزين را باز کرد. خيلي سريع آن را بالاي سرش گرفت طوري که کمي بنزين هم روي ميز کنار تابلوي جوايز قرض‌الحسنه ريخت و ادامه‌ي بوي بنزين عرض بانک را پيمود. « باور نمي‌کنيد کثافتا!؟… » و سر و صورت و لباسش را بنزين خيس کرد. « آقا گفتم نفر بعد… چرا مات‌تون زده؟ » متصدي بانک هم لابد چاره‌اي نداشت. 2 ميليون تومان پول بي‌زبان را بدهد به يک بدبختي مثل اين؟ متصدي معطل نماند تا نفر بعدي خودش را جمع‌ و جور کند و جلو بيايد. سرش را به چک‌ها گرم کرد و بعد از باجه‌ي کناري چند تا کاغذ کاربن گرفت. مي‌دانيد که، هيچ وقت کار بانکي‌هاي بدون اين کاغذها که کپي سري برمي‌دارند راه نمي‌افتد. مرد صدايش گرفته بود. مثل اين که به اندازه‌ي کافي آب نخورده بود. نخواست صدايش را امتحان کند. مي‌دانست حتماً گرفته است. چشم‌هايش خيره بود. مرا هم ورانداز کرد. چشم‌هاي نگران و خيره‌اي که انگار يادشان نبود اينجا به دنبال 2 ميليون آمده است. متصدي زن باجه‌ي کناري هم کارش را از سر گفته بود و حتي بلند شد و تلفني را هم جواب داد: ساعت 11 صبح بود و هنوز وقت کافي بود که کارهاي امروز را سر و سامان بدهد. حتي مي‌توانست امروز زودتر بچه‌اش را از مهدکودک بياورد.
مردي که لباس‌هايش بنزيني بود آهسته سرش را چرخاند. حتي برنگشت تا در پيت بنزين را که وسط بانک انداخته بود بردارد. خارج بانک سوار موتورش شد و رفت. « ديوانه بود… بدبختِ ديوانه…» « راستي راستي بنزين بود؟ … پس چرا آتيش نزد اگه بنزين بود؟ …»


داستان
اين‌بار شخصيت داستانم آدم عجيبي نيست. مثل همه‌ي آدم‌هايي که هر روز مي‌بيني‌شان دوپا دارد و دو دست و دو … اوه…. خب او همه چيزهاي قابل ديدن را دارد. از هر ديدي که بخواهي نگاهش کني يک آدم است، يک آدم معمولي. مثل من.

«با چشمهايش نگاهم مي‌کرد. اما مثل بقيه نبود که وقتي نگاهم مي‌کنند انگار چيزي را گم کرده‌اند، هي بالا و پايين را ورانداز مي‌کنند. شايد همه چيزي گم کرده‌اند. اما چرا وقتي من را مي‌بينند يادشان مي‌افتد که دنبالش بگردند؟ يادم رفت اسمم را بگويم. من اميد هستم. برادر بزرگم برديا است که خيلي دوستش دارم. معمولا برديا من را مثل امروز بيرون مي‌برد. امروز هم يک دوست جديد پيدا کردم و بازهم به کسي نگفتم. خيلي آرام آمد و کنارم نشست. کمي سرش را تکان مي‌داد. البته من مي‌دانم که خيلي زياد نبود. بعد باهم دوست شديم. زياد بلند نمي‌پريد اما تا بقيه را مي‌ديد سريع بالا مي‌زد و مي‌رفت. فقط وقتي بر مي‌گشت که من تنها بود. اسمش را نپرسيدم. عادت ندارم از دوستام چيزهاي زيادي بپرسم. دوستام خودشان اگر لازم باشد مي‌گويند. ظهر برديا گفت بروم نهار. من خسته بودم و نمي‌خواستم بروم. اما راه رفتن روي ابر را دوست دارم براي همين راضي شدم که برويم. برديا مي‌گويد که اين جمله‌ي خوبي نيست و زياد نبايد تکرارش کنم. من هنوز نفهميدم که منظورش چيست اما حتماً راست مي‌گويد. من به برديا اطمينان دارم. حتي آن روز که دختر بچه‌ي همسايه گريه مي‌کرد و ساندويچ‌اش را از من مي‌خواست برديا طرف من را گرفت و همه را از من دور کرد. آسان نيست روي ابر راه رفتن. کمي تمرين مي‌خواهد. هنوز کسي جز خودم و برديا بلد نيست اين کار را بکند، آنهم به خاطر اين است که من به کسي ياد نداده‌ام. برديا معمولاً موفق نمي‌شود. فکر کنم مردم حواسش را پرت مي‌کنند چون فقط وقتي تنها هستيم مي‌تواند روي ابر راه برود. وقتي روي ابر راه مي‌وري بايد نرم باشي، بالا و پايين برويم، زمين مال تو نيست، آسمان براي توست. روي ابرها مي‌لغزي و سر مي‌خوري و بعد دوباره صاف راه مي‌روي. مثل آب رودخانه‌اي که در ديزين ديدم. همين‌طور مثل من روي سنگ‌ها سر مي‌خورد و بعد پايين قل مي‌خورد. ياسمن امروز منتظرم است که باهاش بازي کنم. تازه ياد گرفته روي کاغذ نقاشي بکشد. من نقاشي را دوست دارم اما ياسمن دوست ندارد من چيزي بکشم. من دلم مي‌خواهد با ياسمن بخندم براي همين نقاشي نمي‌کنم. آن وقت او نقاشي مي‌کند و کلي مي‌خنديم. يادم نبود بگم که ياسمن هم همسايه‌ي ماست. البته همسايه‌ي طبقه بالايي ما است. دختر خوبي است. حتي باهم تاب بازي هم کرديم. هرچقدر محکم‌تر حل مي‌دادم بيشتر مي‌خنديد. ياسمن با دختر همسايه کناري فرق دارد. ياسمن چيزي گم نکرده يا اگر هم گم کرده باشد پيدا کرده اما همسايه کناري اينطوري نيست.
برديا بازهم من را برگداند. اين‌بار کناردستي‌هايمان عوض شده بودند. بازهم همان دختري که دوست داشتم نگاهش کنم ويولون مي‌زد، برديا مي‌گفت اين چيزي که دارد مي‌زند خيلي مهم است. شايد اما کاش من را هم نگاه مي‌کرد موقع زدن. به نظرم تمام مدت به آن ور خيره شده بود. به نظر نمي‌آمد که چيزي گم کرده باشد. بعد از او يک آقايي آمد که آواز مي‌خواند. صدايش خيلي بلند بود اما من خوشم نيامد. برديا ساکتِ ساکت شده بود موقعي که او مي‌خواند. وقتي از برديا پرسيدم “گل يخ” اخم کرد و من ترسيدم. بعد خيلي آرام و آهسته به من گفت که وقتي بيرون رفتيم برايم مي‌گويد. هنوز هم چيزي نگفته. شايد يادش رفته، اما برديا يادش نمي‌رود حتماً به من مي‌گويد که “گل يخ” چي هست. به نظر يک گل سردي است که توي زمستان رشد مي‌کند. ساعت نه و نيم شب بود ولي من هنوز خوابم نگرفته بود. برديا اصرار مي‌کرد که بايد برويم اما من ازش خواستم که دختري که ويولون مي‌زد را دوباره به من نشان بدهد. برديا گفت که اگر ويولون را درست تلفظ کنم اين کار را مي‌کنم. من سعي کردم اما نتيجه نداد. قول دادم که به محض اينکه به خانه رسيديم درستش را ياد بگيرم. برديا من را پيش دختر برد. مي‌خنيديد. سلام کرد و من هم کمي خجالت کشيدم. خيلي خوشحال بود. به اندازه ياسمن. سلام کردم و بعد برديا حرف زد. من نگاهش مي‌کردم. دلم مي‌خواست بازهم حرف بزنم اما مثل برديا بلد نبودم حرف بزنم. حرف‌هايي که مي‌زد را سعي مي‌کردم ياد بگيرم تا دفعه بعد که دختر ويلوين زن را ديدم برايش بگويم. راه افتاديم. من بازهم روي ابرها را مي‌رفتم. برديا دستم را گرفت. بعد گفت “صبر کن از اينجا بيرون برويم آن وقت نشانت مي‌دهم که کي بهتر روي ابرها مي‌ره”. برديا هميشه اين را مي‌گه اما بعدا زود قبول مي‌کنه که نمي‌تونه از من بهتر راه بره. برديا زياد نمي‌خنده. وقتي ازش مي‌پرسم چرا مي‌گه خنده‌ي زياد خوب نيست ولي از من گله مي‌کنه که نمي‌خندم. من برايش مي‌گم که من خيلي مي‌خندم. خيلي زياد ولي او هميشه مي‌گه که به اندازه‌ي کافي نيست. تا جايي که من يادم مياد من هميشه دارم مي‌خندم. حتي وقتي اون دختر ويولون‌زن داشت ويولون مي‌زد يا وقتي اون آقاي با صداي بلند داشت مي‌خواند. برديا من را زود به رخت‌خواب برد و گفت بخوابم چون فردا بايد پيش آقاي دکتر برويم. من از دکتر خوشم مي‌آيد، با اينکه يک بار آنقدر دردم آورد که نزديک بود جيغ بکشم. وقتي اشک‌هايم را ديد کمي از ياسمن پرسيد و نقاشي‌هايش و اينکه من مي‌گذارم او نقاشي کند چون قشنگ مي‌خندد. آن وقت يادم رفت که درد داشتم. شروع کردم به حرف زدن. بعدش آقاي دکتر خنديد. خيلي خنديد و من هم خنديديم. بعد از من پرسيد که “اجازه مي‌دهي پاتو عمل کنم”، من پرسيدم “عمل کردن يعني چي؟ درد داره؟” گفت “درد نداره اما فقط براي مردهاي شجاع”. پرسيد “تو که شجاعي حتماً‌! نه؟” من نمي‌دونستم شجاع هستم يا نه. خجالت کشيدم دروغ بگويم. اما دکتر گفت من شجاعم. برديا مي‌گه”آقاي دکتر خيلي مهربونه”. برديا مي‌گه “اون خيلي چيز مي‌دونه، خيلي بيشتر از من و مامان و بابا!” »


پزشکان بدون مرز
فرياد، فرياد … مي‌خواهم همه جملاتم فرياد باشد. بازهم ذهنم گستاخ است. مي‌خواهم بنويسم. بله بله… اين ذهنم همه فريادي است که مدت‌هاست خاموش نگه‌اش داشته‌ام. آهاي انسان کجايي!؟ روزها مي‌گذرند و «هنوز آدم نشده‌اي!» آهاي صداي من را مي‌شنوي. من اين‌جا نشسته‌ام. در مملکت جهان سومي‌ام. پشت ميزم، در اتاقم با خيال راحت تايپ مي‌کنم و کمي آن طرف‌تر آدم‌ها دارند جان مي‌دهند. با اين حال من نيز هنوز گرفتارم. زنجير شده به حماقت‌هاي خويش و حماقت‌هاي ديگران. آهاي آدم صداي من را مي‌شنوي؟!

۱)
«آه! يک‌آن، يک لحظه، و بعد خشکش زد. بدنش سرد شد. ايستاد و چشمانش را بست. پاک شده بود… هيچ چيز نبود. فراموش شده بود. ميهمان‌ها رفته بودند ولي مهماني هنوز سرجايش بود. با گيلاس‌هاي پر و ميزهاي دست نخورده.»

۲)
« حالا داشت برمي‌گشت. حس غريبي داشت. گناه! گناه! بله يک ((گناه‌کار)). نبايد مي‌گذاشت آن کار را با او مي‌کردند. لباس‌هايش را کند و گذاشت نگاهش کنند. نه اين درست نيست. او لباس‌هايش را آرام آرام کنار مي‌زد و بعد با عشوه‌گري کناري مي‌انداخت. بعد مي‌ايستاد و خيره مي‌شد. به چشماني در دور دست. لبخند مي‌زد و ادامه مي‌داد تا آخرين تکه‌لباس و چشم‌هايي برق زده از هوس ليس‌اش مي‌زد… سخت بود. شايد شرم‌آور. شايد! هميشه ترس و شرم مرزهايشان باريک است. دست‌اخر او بود و روح عريان شده‌اش. روحش را
Strip کرده بود و اين بزرگ‌ترين گناه بود.»

3)
«سراپايش خيس بود و نفس نفس مي‌زند. چند لحظه پيش نفس‌هايش به طور وحشيانه‌اي تند بودند، اما الان بسامدش کمتر مي‌شد. به سينه روي زمين بود و چشمانش را تازه باز کرد. انگشتانش را که تکان داد متوجه شد روي گل افتاده است. حرف‌هاي دوستش را به ياد آورد که براي گِل خاصيت شهواني قائل بود. بوي خون مشامش را آزار مي‌داد. روي گل افتاده و خون از يک پايش که ديگر نبود، روان. کابوسي را که ديده بود دوباره از سر گذراند، چشمانش برق زد و سرش تير کشيد و صداي خمپاره‌اي شنيد. سربازهاي به زودي مي‌آمدند و روپوش سفيدش که گل‌مال شده بود، در شب تيره تفاوت چنداني با يونيفرم نظامي نداشت. سعي کرد خودش را جمع کند. بعد يادش به کارت شناسايي‌اش افتاد و پلاک‌اش. جيب روپوش‌اش را گشت ولي اثري از کارت ((پزشکان بدون مرز)) که هميشه با خود مي‌بُرد، نبود. دستش را به طرف گردنش برد و سريع پلاکش را کشيد. آه خدا را شکر، سر جايش بود. وقتي پلاک را مي‌کشيد. به نظرش چيزي غير طبيعي آمد. پايين تر از گردنش. دستش را دراز کرد. دستش چيزي بيش از حد انساني را لمس کرد. خدايا! او برهنه بود، کاملاً برهنه. »