چین امریکا را در نیمه اول برد

امریکا 8 Comments »
  • فکر می کنید امریکا و شرکت های امریکایی به چه کسی بیشتر از همه بدهکارند؟
  • – چین
  • فکر می‌کنید کدام کشور محترمانه از امریکا خواست که با دولتی کردن بزرگ‌ترین بانک‌های خصوصی‌اش در دو هفته اخیر، از سقوط بیشتر دلار و اقتصاد دنیا جلوگیری کند؟
  • – درست حدس زدید، چین
  • کدام کشور است که اکثر شرکت‌های در حال ورشکستگی امریکا را، دارد می‌خرد؟
  • – بله، چین

آیا الان چین ابرقدرت دنیا نیست؟آیا این خداحافظی با دنیای آزاد و اقتصاد بازار است؟ آیا این شکست ایدئولوژی اقتصادی امریکا نیست؟ این‌ها سوال‌هایی کاملا جدی‌ هستند که تا قبل از دولت بوش شوخی به نظر می‌رسیدند. اقتصاد امریکا از این به بعد چیزی متفاوت از اقتصاد چین یا روسیه نیست. اقتصادی دولتی!

راستی می‌دانید که بوش 8 سال پیش وقتی دولت را در دست گرفت، 400(+) میلیارد دلار ذخیره بودجه داشت و تا همین دیروز کشور را با 700(-) میلیارد دلار بدهی تحویل رییس جمهور بعدی می‌داد. اما اگر این کار بعدی را نمی‌کرد، گل‌کاری ایشان ناتمام می‌ماند. از همین فردا 1000(-) میلیارد دلار هم با چاپ کردن پول و قرار دادن‌اش در جیب بانک‌ها به بدهی اضافه می‌کند تا آن‌ها ورشکست نشوند. به عبارت دیگر، امریکایی‌ها 1700(-) میلیارد دلار اضافی خرج کرده‌اند بدون اینکه چیزی تولید کرده باشد. 700 تایش را برای جنگ داده‌اند، بقیه‌اش را به روش امریکایی بریز و بپاش کردند!

فکر می‌کردم ده سال دیگر طول خواهد کشید اما گویی چین بازی را در همین نیمه اول برده!

Balatarin

فرهنگ

اندیشه, ایران 10 Comments »

داشتم همینطور در اینترنت می چرخیدم، وبلاگی دیدم راجع به سخت‌گیری فدراسیون فوتبال نسبت به ریخت ریش بازیکن‌های لیگ مطلبی نوشته بود. در جواب‌اش توضیحی دادم که فکر کردم اگر در وب‌لاگ هم بیاورم بد نباشد. نوشته وب‌لاگ این‌روزها را در مورد ریش بازیکن‌های فوتبال را رونوشت کردم اینجا، بخوانید:

چندوقت پیش، از طرف معاونت فرهنگی فدراسیون فوتبال ایران دستوری داده شد که بنابر آن بعضی بازیکن­های لیگ برتر می­بایست مدل ریش­شان را عوض کنند. ظاهرن این دستور برای ایجاد فضای فرهنگی متناسب با هنجارهای اخلاقی جامعه صادر شده است. (نقل از خبرگزاری)

اگر فرض کنیم که بازیکن­های فوتبال ممکن است الگوی جامعه قرار بگیرند، بنابراین نقد رفتار آنها می­تواند مهم باشد. اما من فکر می­کنم این افراد به هیچ وجه الگوهای قابل توجهی برای افراد جامعه نیستند. برای این حرفم یک دلیل دارم؛ بازیکن­های ما در مقایسه با بازیکن­های دنیای فوتبال در مکان قابل توجهی قرار نمی­گیرد، و اگر بنابر الگوبرداری باشد بازیکن­های بسیار قابل توجهی در دنیا هستند.

و کامنت من:

راستی چرا فکر می کنی که لازم است دولت برای نحوه اصلاح صورت آدمها دستورالعمل صادر کند. به این فکر کردی؟

یا مثلا به ای عبارت ها فکر کردی که از کجا در زبان من تو وارد شده اند در حالی که 20 سال پیش هیچ معنایی نداشته اند و 20 سال دیگر هم نخواهند داشت:
ایجاد فضای فرهنگی متناسب با هنجارهای اخلاقی جامعه

توضیح: فرهنگ یعنی نحوه زندگی مردم، فضای فرهنگی؟! بی معنی است. هنجارها فرهنگ را می‌سازند. لازم نیست مردم را مجبور کنیم به رعایت هنجارها. چون هنجارها قانون نیستند. مردم خودشان درست کرده‌اندش و خودشان هم رعایت می کنند یا می‌شکنند. عادت مردمان یک شهر یک دیار هستند که عوض می شوند. اگر نمی شدند الان مثل 200 سال پیش شال دور کمر می بستیم. هنجار اخلاقی کلمه بی معنی است.

راستی از همین نوع است:
تهاجم فرهنگی
استحاله فرهنگی
فرهنگ منحط
بی فرهنگ

کلمات و عبارات بی معنی که فقط برای اعمال زور “اختراع” شده‌اند.

از شما می پرسم: کلمه فرهنگ را معنی کنید، بگویید فرهنگ چیست؟

پ.ن: دوستمان روزبه نویسنده وبلاگ این‌سال‌ها برایم کامنت گذاشت که این عبارت را از خبرگزاری کپی کرد و در پاراگراف اول آورده. پس نقد من به خبرگزاری بر می‌گرده.

Balatarin

تفاوت های ما

ایران 2 Comments »

ما ایرانی ها مثل هر ملت دیگری خصوصیات منحصر به فردی داریم. یکی از این خصوصیات روابط اجتماعی پیچیده ی ماست. برای من همواره تفاوت فرهنگ ها جالب بوده است و تفاوت فرهنگ ایرانی با دیگر ملل از همه جالب تر. یکی از این تفاوت ها در رابطه های شخصی است و از داغ ترین بحث ها دوست پسر یا دوست دختر داشتن شان است. بنابر نظر اسلام این کار غیر شرعی است. در آیین شیعه راه های میان بری مانند صیغه و مشابه آن وجود دارد که در نتیجه ( و نه شکل) کمی شبیه به رابطه دوست دختر و دوست پسر غربی هاست. حالا فرض کنید کسی اینجا دور از کشور خودش دوست دختر یا دوست پسری به معنی غربی آن پیدا کند. گروه ایرانی های با او چه برخوردی می کنند؟

دوستان پاکستانی ای دارم یکی شان بسیار مسلمان، دیگری کمی متعادل تر اما بازهم مسلمان و معتقد که روزه هایش هیچگاه فراموش نمی شود اما نامزدش (همسرش) که قبلا باهم دوست بوند بی حجاب است. سومی هم غربی تر فکر می کند و دنبال نماز و روزه نیست. دوست دختری امریکایی دارد و شراب هم به وفور دوست می دارد. این سه آنچنان با هم دوست هم فکر و جور هستند که برایم من بسیار عجیب است. انگار زندگی فردی شان اززندگی اجتماعی شان جداست. یا شاید به عقاید هم احترام می گذارند. نه این دیگری را در عمق جهنم می بیند و نه آن این را عقب افتاده.

حال اگر این دوست بنده که با دوست دختری امریکایی اش زندگی می کند ایرانی بود چه می شد؟ اولین اتفاقی که برایش رخ می داد این بود که انگشت نما می شد. نه اینکه اینجا همه مسلمانی شان گل کرده باشد. برعکس انگار می شمارند که چقدر عقب افتاده اند و راجع اش صحبت می کنند. انگار زندگی خصوصی آدم‌ها محل بحث اجتماعی است. گزاره های اخلاقی پشت سر هم صادر می شد و بحث گرم مجالس (به خصوص خانم ها می بود). نتیجه این صحبت ها هم از خودش بدتر است. اگر روزی خدای ناکرده این دوست مان قصد داشته باشد در ایران کار دولتی داشته باشد باید با هزار ترس و دلهره بیاید و گزینش شود چون در سرزمین گل و بلبل، زندگی فردی اش معیار ارزش گذاری اجتماعی است.

شنیده ام که در نیویورک و لس انجلس که ایرانی زیاد است، بعد از ساعت 9 شب تلفن‌های خانه های آن چنان ایرانی اشغال می شود که دیگر نمی توانی تلفن ضروری بزنی. ساعت نه ساعتی است که بعد از آن تلفن زدن تا صبح مجانی است. پس بهترین فرصت است برای غیبت کرد. تعریف کردن داستان زندگی دیگران و تعجب کردن از دیگرگون بودن آدم های متفاوت. این جا سرزمین آزادی است همان چیزی که ما ایرانی ها به آن بسیار علاقه‌مندیم. اما گویی در این سرزمین هم عادت هایمان را ترک نمی کنیم و به دور خودمان ریسمانی می تنیم که محدود شویم. این گوی تمدن هزاران ساله با زنجیری به پایمان بسته شده است.

Balatarin

جملات طلایی

وبلاگی, سخن روز 1 Comment »

این جملات طلایی از فیلم V for Vendetta است.

Remember, Remember The fifth of November
The gunpowder treason and plot.

I know of no reason Why the gunpowder treason Should ever be forgot.
But what of the man? I know his name was Guy Fawkes and I know that in 1605 he attempted to blow up the houses of parliament, but who was he really? What was he like?

We are told to remember the idea, not the man. Because a man can fail. He can be caught. He can be killed and forgotten. But four hundred years later an idea can still change the world.

I’ve witnessed firsthand the power of ideas. I’ve seen people kill in the name of them; and die defending them. But you cannot touch an idea, cannot hold it or kiss it. An idea does not bleed, it cannot feel pain, and it does not love. And it is not an idea that I miss, it is a man. A man who made me remember the fifth of November. A man I will never forget.

Balatarin

سینما آزادی و 50 سال دیگر

روزگار من 1 Comment »

امروز سینما آزادی بعد از 10 سال شروع به کار کرد. سینما آزادی جدید 5 سالن دارد. برای من سینما آزادی دوست داشتنی ترین سینمای تهران است و خوشحالم که بازسازی شده و دوباره شروع به کار کرده است. امروز که این خبر را شنیدم بی اختیار به یاد این شعر افتادم

بلوار میرداماد/ با لحظه های آزاد

50 سال دیگر / از ما می آورد یاد

در روزهای رنگی

Balatarin

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی

وبلاگی 3 Comments »

خبر برای من کاملا باور نکردنی است.

خبرنامه امیرکبیر: تجمع بزرگ دانشجویان، دانشگاه آخرین سنگر آزادی، به دعوت دفتر تحکیم وحدت در دانشگاه تهران با حضور جمعیت بیش از ۲۰۰۰ نفری دانشجویان دانشگاه های تهران برگزار شد.

مطمئنم اگر من الان در تهران دانشجو بودم از ترس هرگز در این جمعیت شرکت نمی کردم و آن هم بعد از اینهمه بگیر و ببند اخیر. واقعا آفرین بر این جوانه های جدید.

Balatarin

بازگشت به میهن یا مریخ

وبلاگی 2 Comments »

در بالکن هتل، مشرف به خیابان و کوچه پشتی هتل آپارتمانی فران-جیورجیو در مرکز شهر لارناکا نشسته‌ام. 24 ساعت دیگر در تهران خواهم بود، البته اگر هم چیز خوب پیش برود. شهر زنده است و انگار خواب ندارد حتی الان که تقریبا 2 ساعت از نیم‌شب گذشته است. از دیروز انتظار بازگشت کلافه‌ام کرده و دیگر حوصله این شهر و این مردمان را ندارم. اینجا “شهر تنبل‌های پینوکیو” برای من زیادی است. با آفتاب گرم‌اش، ساحل دم‌کشیده و ساکنین از گرماه برهنه‌اش. همه چیز نم‌دار و گرم است،‌ حتی کردار مردمان‌اش. از قبرسی‌ها خیلی خوش‌ام نمی‌آید و البته فکر کنم آن‌ها هم چندان از ما دل‌ خوشی ندارند. فکر کنم مساله به درک متقابلی از زبان و رنگ پوست بر می‌گردد و صد البته نرخ پوند قبرس. با هیچ قبرسی معاشرت نکردم که بدانم واقعا این مردم چگونه زندگی می‌کنند، خیلی خوشحال می‌شدم اگر فرصتی پیش می‌آمد. اما آن‌ها هم چندان رقبتی ندارند. حتی وقتی به قول یکی از دوستان “بدون پیراهن در بالکن می‌نشستیم هیچ استقبالی از من نمی‌شد”. نمی‌دانم شاید کار خدا باشد.

در اینجا ایرانی‌های جالبی هم سفرم بودند و دوست جدیدی نیز پیدا کردم که اتفاقا هم دانشگاهی نیز از آب در آمدیم (حتی از دریا هم در آمدیم). اگر نتوانستم با قبرسی‌ها معاشرتی داشته باشم، فرصتی بود که با جمعی از این هم‌میهنی‌هایم گپی بزنم. الان که در آخر سفر هستم و به یاد بازگشت ایران می‌افتم، ناخودآگاه یاد همه تضادها، تنش‌ها و تفاوت‌هایمان که با آنها در موردش صحبت کردیم ذهن‌ام را پر می‌کند. همین‌ها بود که عصر روز دوشنبه، پس از تحویل پاسپورت به سفارت امریکا، همه‌مان را در ساحل لارناکا دور هم جمع کرده بود. صحبت بالاگرفته بود از زمین و زمان اما همه درباره ایران و اینکه ما چگونه در این دیار می‌زییم و دیگران چگونه. هر کدام‌مان گوشه‌ای از ماجرا را برای دیگری می‌گفت و دیدگاه‌اش را، و البته من نیز. چیزی که در آن لحظه توجه‌ام را جلب کرد، رها بودن ذهن‌هایمان از قیدهایی بود که نمی‌گذاشت سال‌ها حرفی درباره‌اش بزنیم. نه فقط اینکه آزادی یا اجازه بیان نداشته باشیم، بلکه راه فرار یا نجاتی هم برای خودمان تصور نمی‌کردیم. اما بعد از سفارت، گویی به این جمع مژده رفتن به دنیایی دیگر و بهشتی داده شده بود! انگار بار یک عمر از دوش‌شان برداشته شده بود. افکارشان نو، تیز و برنده و صریح بود.

الان در پایان سفر آنجه می‌فهمم این است که ما ایرانی‌ها علاوه بر اینکه جزیره‌های تنهایی هستیم که نه در کنار هم و نه دور از هم خوبیم; در مکانی زندگی می‌کنیم که گویی زمین نیست و بر مریخ بنا شده است. آنچنان از فرهنگ و دنیای دیگران دوریم که زبان مشترک و سمبل‌های مشترک محدودی برای ارتباط برقرار کردن داریم. اینجا پسران عرب و دختران آسیای جنوب شرقی را می‌بینی که باهم قرار دارند و به انگلیسی می‌گویند و می‌خندند در حالی که انگلیسی زبان مادری هیچ‌کدامشان نیست. نمی‌دانم در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند اما دوستان ایرانی ما از اینکه نمی‌توانستند حتی چنین باشند ناراحت بودند. نمی‌توانستند چون اصلا نمی‌دانستند “چگونه”. سطحی از فرهنگ عامه جهانی شده‌است و عرب، چینی، لبنانی، فرانسوی و انگلیسی همه آن را می‌فهمند. این کف فرهنگ بنای رابطه اجتماعی را می‌سازد و ما، در مملکت گل و بلبل، بلکل این کف را نداریم و ندیده‌ایم. انگار از مریخ آمده‌ایم یا از اعماق اقیانوس.

موسیقی بدون لحظه‌ای توقف در خیابان روبه‌روی هتل از منبعی که نمی‌دانم کجاست پخش می‌شود و اتوموبیل‌ها همینطور در شهر پرسه می‌زنند. صدای “جیغ شادی” چند دختر جوان از اتوموبیلی که رد می‌شود به گوش‌ام می‌رسد و سر بلند می‌کنم. می‌دانید، زندگی در لارناکا به طرز بسیار ساده‌ای، بدون دغدغه و به خوشی می‌گذرد که حتی تصورش برای مردم تهران ناممکن است. کلید این آرامش را من در این می‌دانم که مردمان این سرزمین پذیرفته‌اند که “دیگری” می‌تواند هر طور که بخواهد فکر کند یا عمل کند، همانطور که او می‌تواند (البته تا جایی که پول می‌دهد و آسیبی نمی‌رساند!)

Balatarin

براي بار سوم

وبلاگی 2 Comments »

براي بار سوم سنگ مزار احمد شاملو از جا کنده و شکسته شد

هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گور کن

از آزادی آدمی

افزون باشد.

Balatarin

آهاي آدم اين حقه توئه برو بگيرش همينطوري بهت نمي‌دن!

اندیشه No Comments »

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزا دی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبنتی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعا به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد .

Balatarin

آزادي تنها چيزي است که از عشق مي‌برد

ایران No Comments »

حکم اعدام آغاجري تاييد شد. او در يک کلام گفته بود که براي فهم دين احتياج به يک طبقه اجتماعي نداريم، بلکه دين رسالت پيغمبر است و پيغام الهي است و خداوند بدون نياز به طبقه‌اي خاص از انسان‌ها، خودش بلد است با انسان‌ها رابطه برقرار کند. خداوند در لباس آدمها حلول نمي‌کند. خداوند بت نيست! خداوند احتياج به مترجم ندارد!
حکم او تاييد شده است. به سادگي. براي يک دهن کجي، اما من شرم‌سارم از اينکه در کشوري زندگي مي‌کنم که چنين عملي، حتي اگر صوري، انجام مي‌شود!

با اينکه از آنهايي که وعده ويراني مي‌دهند متنفرم اما گاهي اين نکته در گوشه‌ي ذهنم مي‌آيد که بهتر است همه چيز را بر سر آنهايي نقشه ويراني ايران را در ذهن دارند خراب کنيم… گرچه مي‌دانم از اين مردم بخاري بلند نمي‌شود و صد البته از اين نيز خوشنودم.
من انسان‌هايي که زندگي را بر مرگ ترجيح مي‌دهند را ترجيح مي‌دهم!
اما…

“هراس من – باری – همه از مردن در سرزميني است


که مزد گورکن


از آزادی آدمي


افزون تر باشد


…”

رفتن.
فرار کردن.

مهاجرت
نبودن.
نديدن.
طمع آزادي را چشيدن.
ديدن
زيستن!

در جريان يک کودتاي نظامي، فرودگاه بين‌المللي تهران اشغال شد و هواپيماي مسافربري با پدافند ضدهوايي نيروهاي نظامي تهديد شد! چون؟… چون…. چون…. چون جان انسان‌ها در مملکت من ارزشي ندارد! چون زيستن در اين مملکت امري حرام است! چون اهم امور در مملکت ما چيز ديگري است که صاحب هم دارد! چون در سرزمين من،‌ مزد گورکن از آزادي آدمي افزون‌تر است!(مزد جلاد به جاي خويش محفوظ است!)

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS