56 نفر را کشتند

وبلاگی 1 Comment »

امروز 56 نفر ایرانی را که برای زیارت به عراق رفته بودند،‌ کشتند. یک عملیات انتحاری ساده! تنها نکته کمدی این تراژدی انسانی این است که هم قاتل و هم مقتولان در بین اطرافیان‌شان لقب شهید می‌گیرند. شهید راه همان خدایی که جفت‌شان می‌پرستند و در اسلام آمده است. یکی نیست از این آقاین بپرسه که تا کی می‌خواهید به این قاتلان در عملیات انتحاری بگویید شهادت طلب. بیچاره خانواده‌هایی که عزیزان‌شون رو از دست دادند و به جاش  شهید تحویل گرفتند.

راه حل ساده برای بهشتی شدن همه: اگر ما همه همدیگر را به خاطر یک عقیده خیلی مقدسی قتل‌عام کنیم به واسطه‌ی همین تعابیر قاتل امروز عراقی جایمان بهشت است!

حماقت پایان‌ناپذیر است. کلاه‌تان را سفت بچسبید.

Balatarin

ایرانیان همه ایدئولوژیک

وبلاگی, ایران 2 Comments »

این دوتا (1) و (2) را بخوانید برایتان خوب است. بعد از کنفرانس می‌گویم چرا.

خلاصه در یک خط: کنسرت نامجو در تورنتو از دید دو نفر که یکی محجبه است و زیر نگاه‌های مردم له شده، دومی از نگاه خود برتر بین روشن‌فکران ایرانی انتقاد می‌کنه و اتفاقا اولی را هم در کنسرت دیده.

نتیجه در یک خط: باید کمی یاد بگیریم ایدئولوژی‌هامون رو جدی نگیریم… زندگی خودش شوخیه… خیلی آدم‌ها رو زیر ذره‌بین ایدئولوژیک نبینیم.

Balatarin

مراسم پرشکوه هالووین

وبلاگی, روزمره 6 Comments »

2 روز دیگر شب پرشکوه هالووین برگزار می‌شود و پسندیده است که عزیزان امریکای شمالی نشین طبق سنت حسنه هالووین لباس‌ها و گریم‌های مخصوصی بنمایند! معمولا ملت لباس‌های ترسناک می‌پوشند. عده‌ای هم لباس‌های س ک C می‌پوشند و عده بسیاری هم لباس‌های عجیب غریب. خیلی‌ها با لباس‌هاشون پیامی را می‌رسونند یا منظوری دارند. بعضی‌ها فقط برای خنده و باحالی لباسی را انتخاب می‌کنند که همه را متعجب کنه. حالا شما طبق وظیفه ملی میهنی و ایرانی و اسلامی و … چه پیشنهادی دارید برای ایرانیان این‌ور دنیایی … چه بپوشند خوبه؟

Balatarin

یک دنیا دروغ

فیلم No Comments »

دیروز فیلم Body of lies را در سینما دیدیم. فیلم بسیار جالب و هیجان انگیزی بود که تا آخرش مرا میخ‌کوب نگه داشت. علاوه بر قسمت گلشیفه فراهانی‌اش که برای ما ایرانی‌ها موضوع توجه بود، فیلم پر بود از نگاه‌های تازه امریکایی‌های مغرور به خاورمیانه. انگار نویسنده داستان داشت سعی می‌کرد جوری غرور و برتری طلبی امریکایی را با درک آدم‌های پیچیده‌ی خوارمیانه‌ای پیوند بزند. فیلم در اردن، دوبی، عراق و سوریه دور می‌زد و آدم‌های اردنی، مردم درمانده‌ عراقی، آواره‌های فلسطینی، دختر معمولی ایرانی و دختران روسی دوبی در آن دیده می شدند. دیالوگ‌های جالبی داشت که من با بعضی‌هایش مشکلات اساسی داشتم اما جالب‌ترین دیالوگ برایم، گفته شیخ (ملا) در آخر فیلم بود که می‌گفت نگران نباش ما به کارمان ادامه می‌دهیم و بر شما امریکا پیروز می‌شویم چون همیشه توی دنیا آدم گرسنه و فقیر هست و تا اون‌ها هستند، همیشه آدمی پیدا می‌شود که عملیات استشهادی برای ما انجام بده.

هاه! احسنت!

Balatarin

ایران و ایرانی

امریکا, ایران No Comments »

لری (Larry) جان: تو میگی الان می تونم ایران برم و کاملا لذت ببرم؟

رامین: آره… بر خلاف همه حرف هایی که از ایران می شنوی خیلی مهمون نوازند.

لری جان: اون جا هم می تونم توی بار از این Pich ها بخورم؟ (لیوان آبجویش را نشان می دهد)

رامین: نه اصلا! کاملا ممنوعه.

لری جان: پس جای من اونجا نیست.

————

فامیل عروس: شما از کجای می آیید؟ (به سانفرانسیسکو)

مهسا: ما از فلوریدا می آییم. دانشجو هستیم و اصالتا از ایران می آییم.

فامیل عروس: اوه چه جالب. پس ایرانی هستید. خیلی جالبه. اتفاقا درست هفته پیش پسرم که نیویورک درس می خونه زنگ زد به من و خانم ام گفت که یه دوست دختر ایرانی گرفته! (با بهت)

رامین: چه جالبه! هاها…

فامیل عروس: آره بهش گفتم حالا خوشگل هست؟ پسرم داشت پای تلفن وا میرفت و خوشگلیش تعریف می کرد.

رامین: به به… به به!

————

دکتر سلیمان پور: بهترین جای دنیا بعد ایران برای زندگی کردن اینجا امریکا ست؟

رامین: اوه چه جالب!

دکتر: بله تاز به شوخی می گن خدا امریکاییه و متولد کالیفرنیاست.

رامین: واقعا درسته!

Balatarin

ایران

لبخند بزن, امریکا, سیاست 6 Comments »

کابوی: از کجا می آیید؟

مهسا: از ایران

کابوی: اوه از ایران… بهترین جایی که الان نباید بود!

—————–

دکترای فیزیک که در کنارش احساس امنیت نمی کردم: چه احساسی دارید که از ایران آمدید امریکا

رامین: احساس؟ طورخاصی نیست. منظورت چیست؟

دکترای فیزیک: همین که ممکن است امریکا به ایران حمله کند و هر روز تهدید می کند

رامین: هر شب کابوس می بینم

دکترا: جدی؟!

رامین: آره کاملا جدی.

دکترا: منظورم همین بود که چه حسی داری.

—————–

جادی-مانند فرانسوی: من فکر می کنم شما (ایرانی ها) پیش‌فرض هایی برای غذا خوردن دارین…

مهسا: جان؟!

جادی-مانند: یعنی بعضی غذاها را نمی خورید. وجیترین یا همچین چیزی

مهسا: ما هر غذایی خوش مزه باشه می خوریم. اتفاقا خیلی هم کباب و گوشت داریم.

—————–

هارلی دیودسون (موتور) سوار خفن: اوه ایران… ببینم درست می گم کشور شما را آیت الله اداره می کنه؟

رامین: آره.

موتور سوار : آیت الله خمینی دیگه درست میگم نه؟

رامین: نه عمو! او خیلی وقته عمرش را داده به شما. الان رهبر ایران کسی دیگریست!

موتور سوار: پس احمدی نژاد کیه؟

رامین: بوش دیدی؟ آبیش!

—————–
امریکایی: شما بودید که گفتند از ایران آمده اید؟
رامین: آره… از کجا فهمیدید؟ معلوم بود؟
امریکایی: آره… از رنگ پوستت. (رو به مهسا) اما شما نه… شکل ما هستید معلوم نیست!
مهسا: آره آره!

Balatarin

سال دوم

روزمره, روزگار من 4 Comments »

سال دومی است که زندگی مشترک ما را، من و مهسا، جشن می گیریم. امسال دور از ایران و در اورندو و به دور از دوستان همیشه همراه و خانواده های عزیزمان. دوستان دانشجوی ایرانی خوبی همراهمان بودند که دور هم جشن کوچکی گرفتیم و زدیم و خندیدیم. جشن امسال از جشن پارسال بیشتر به من و مهسا خوش گذشت. شاید یک دلیل اش این بود که خسته نبودیم. سال گذشته شب قبل از میهمانی هردو بیدار بودیم و برای 20 -30 نفر غذا آماده می کردیم و آن خانه ی 200 متری را تمیز و مرتب. وقتی مهمان ها رسیدند دیگر انگار همه انرژی مان مصرف شده بود. تازه هیچ مایعات نیروزایی هم در کار نبود. اما امسال از والمارت اعظم پیتزا گرفتیم و گذاشتیم در فر و با آپ پرتغال معنوی خوردیم و حالش را بردیم.

این روزی است که زندگی ام رنگی گرفت غیر قابل توصیف. من به اینکه همسری مانند مهسا دارم عمیقا افتخار می کنم.

Balatarin

پیاده روی

وبلاگی No Comments »

این چند روزه کلی پیاده روی کردم, هم به خاطر اینکه دانشگاه خیلی بزرگه و هم به دلیل اینکه ماشین ندارم! به قول یکی از استادی ایرانی اینجا, این شهر برای آدم های پیاده طراحی نشده! فرض این است که همه یا ماشین دارند یا وجود ندارند.

Balatarin

بازگشت به میهن یا مریخ

وبلاگی 2 Comments »

در بالکن هتل، مشرف به خیابان و کوچه پشتی هتل آپارتمانی فران-جیورجیو در مرکز شهر لارناکا نشسته‌ام. 24 ساعت دیگر در تهران خواهم بود، البته اگر هم چیز خوب پیش برود. شهر زنده است و انگار خواب ندارد حتی الان که تقریبا 2 ساعت از نیم‌شب گذشته است. از دیروز انتظار بازگشت کلافه‌ام کرده و دیگر حوصله این شهر و این مردمان را ندارم. اینجا “شهر تنبل‌های پینوکیو” برای من زیادی است. با آفتاب گرم‌اش، ساحل دم‌کشیده و ساکنین از گرماه برهنه‌اش. همه چیز نم‌دار و گرم است،‌ حتی کردار مردمان‌اش. از قبرسی‌ها خیلی خوش‌ام نمی‌آید و البته فکر کنم آن‌ها هم چندان از ما دل‌ خوشی ندارند. فکر کنم مساله به درک متقابلی از زبان و رنگ پوست بر می‌گردد و صد البته نرخ پوند قبرس. با هیچ قبرسی معاشرت نکردم که بدانم واقعا این مردم چگونه زندگی می‌کنند، خیلی خوشحال می‌شدم اگر فرصتی پیش می‌آمد. اما آن‌ها هم چندان رقبتی ندارند. حتی وقتی به قول یکی از دوستان “بدون پیراهن در بالکن می‌نشستیم هیچ استقبالی از من نمی‌شد”. نمی‌دانم شاید کار خدا باشد.

در اینجا ایرانی‌های جالبی هم سفرم بودند و دوست جدیدی نیز پیدا کردم که اتفاقا هم دانشگاهی نیز از آب در آمدیم (حتی از دریا هم در آمدیم). اگر نتوانستم با قبرسی‌ها معاشرتی داشته باشم، فرصتی بود که با جمعی از این هم‌میهنی‌هایم گپی بزنم. الان که در آخر سفر هستم و به یاد بازگشت ایران می‌افتم، ناخودآگاه یاد همه تضادها، تنش‌ها و تفاوت‌هایمان که با آنها در موردش صحبت کردیم ذهن‌ام را پر می‌کند. همین‌ها بود که عصر روز دوشنبه، پس از تحویل پاسپورت به سفارت امریکا، همه‌مان را در ساحل لارناکا دور هم جمع کرده بود. صحبت بالاگرفته بود از زمین و زمان اما همه درباره ایران و اینکه ما چگونه در این دیار می‌زییم و دیگران چگونه. هر کدام‌مان گوشه‌ای از ماجرا را برای دیگری می‌گفت و دیدگاه‌اش را، و البته من نیز. چیزی که در آن لحظه توجه‌ام را جلب کرد، رها بودن ذهن‌هایمان از قیدهایی بود که نمی‌گذاشت سال‌ها حرفی درباره‌اش بزنیم. نه فقط اینکه آزادی یا اجازه بیان نداشته باشیم، بلکه راه فرار یا نجاتی هم برای خودمان تصور نمی‌کردیم. اما بعد از سفارت، گویی به این جمع مژده رفتن به دنیایی دیگر و بهشتی داده شده بود! انگار بار یک عمر از دوش‌شان برداشته شده بود. افکارشان نو، تیز و برنده و صریح بود.

الان در پایان سفر آنجه می‌فهمم این است که ما ایرانی‌ها علاوه بر اینکه جزیره‌های تنهایی هستیم که نه در کنار هم و نه دور از هم خوبیم; در مکانی زندگی می‌کنیم که گویی زمین نیست و بر مریخ بنا شده است. آنچنان از فرهنگ و دنیای دیگران دوریم که زبان مشترک و سمبل‌های مشترک محدودی برای ارتباط برقرار کردن داریم. اینجا پسران عرب و دختران آسیای جنوب شرقی را می‌بینی که باهم قرار دارند و به انگلیسی می‌گویند و می‌خندند در حالی که انگلیسی زبان مادری هیچ‌کدامشان نیست. نمی‌دانم در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند اما دوستان ایرانی ما از اینکه نمی‌توانستند حتی چنین باشند ناراحت بودند. نمی‌توانستند چون اصلا نمی‌دانستند “چگونه”. سطحی از فرهنگ عامه جهانی شده‌است و عرب، چینی، لبنانی، فرانسوی و انگلیسی همه آن را می‌فهمند. این کف فرهنگ بنای رابطه اجتماعی را می‌سازد و ما، در مملکت گل و بلبل، بلکل این کف را نداریم و ندیده‌ایم. انگار از مریخ آمده‌ایم یا از اعماق اقیانوس.

موسیقی بدون لحظه‌ای توقف در خیابان روبه‌روی هتل از منبعی که نمی‌دانم کجاست پخش می‌شود و اتوموبیل‌ها همینطور در شهر پرسه می‌زنند. صدای “جیغ شادی” چند دختر جوان از اتوموبیلی که رد می‌شود به گوش‌ام می‌رسد و سر بلند می‌کنم. می‌دانید، زندگی در لارناکا به طرز بسیار ساده‌ای، بدون دغدغه و به خوشی می‌گذرد که حتی تصورش برای مردم تهران ناممکن است. کلید این آرامش را من در این می‌دانم که مردمان این سرزمین پذیرفته‌اند که “دیگری” می‌تواند هر طور که بخواهد فکر کند یا عمل کند، همانطور که او می‌تواند (البته تا جایی که پول می‌دهد و آسیبی نمی‌رساند!)

Balatarin

رییس جمهوری

وبلاگی 5 Comments »

French Presidential Candidate
اگر این خانم رییس جمهور کشور شما بود که چه حسی داشتید؟ یک لحظه فرض کنید که شما ایرانی نبودید و رییس جمهور شما اتمی نبود و این خانم رییس جمهور کشور شما شده بود. چه حسی داشتید؟

به نظر شما این تفاوت ها جالب نیست و تامل بر انگیز؟ چرا ما اینگونه نیستیم؟ چرا ما اینگونه نمی خندیم؟

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS