تابستونه

روزمره 6 Comments »

بالاخره تعطیلات تابستون آمد. خیلی وقت بود که اینقدر از آمدن تابستان خوشحال نشده بودم. بعد از ماراتنی چندماه بالاخره همه کارهای یک دفعه تمام شد. هم درس هم پژوهش با هم تمام شد… ( تا چند روزی البته)

هوررررررررررررا(: فیتله امروز و فردا و پس فردا و … اینها تعطیله(:

Balatarin

دوستان من

روزگار من 8 Comments »

هنوز هيچي نشده احساس تنهايي مي‌کنم. غروب ديروز که با مهسا براي پياده‌روي و ورزش رفتيم پارک قزل‌قلعه، وسط راه مهسا به يادم انداخت که ديگه خانه سعيد اينجا نيست و نمي‌توانيم بريم دم در خانه‌اش سر بزنيم. غمگين شدم. مگر آدمي‌زاد چند تا دوست خوب و صميمي مي‌تواند پيدا کند. تازه گيريم که زياد هم بتواند، دور بودن از يک‌دانه‌شان هم سخت است. مهدي آمده است تهران براي ديدن و بازخواهد گشت. اميدوارم پيمان هم بيايد و ببينمش. محمد هم آخر تابستان شايد بيايد اما بعيد است من بتوانم ببينم‌اش. حامد را شايد بزودي ببينم. اما او هم بازخواهد گشت. پيام هم که رفتني شده. سولوژن را تازه ديدم اما کم ديدم حالا حالا ها نخواهم ديد. محمد ق هم که قصد رفتن دارد. هاه حسام هم همينطور. جواد هم مي‌رود بالاخره…. سعيد هم فعلا خانه را دور کرده بعدا کشور را. محسن که فعلا گرفتار خدمت است اما هواي رفتن دارد. آيدين هم لابد مي‌رود. و محمد افشار. روزبه، لرد بزرگ، هم اصلا براي اينجا ساخته نشده.

ببينم کسي مي‌ماند در اين خراب شده؟ دربدر داريم مي‌شويم…. دوستي… کسي…. همراهي…. انگار فقط صادق مي‌ماند به ميهن خدمت کند. شايد حميد هم بماند…

کاش لااقل همه يکجا مي‌رفتيم… هر کدام‌مان يک گوشه‌ي دنيا پرتاب مي‌شويم.

دلم لک زده براي اينکه گوشي را بردارم و برو بکس را دعوت‌کنم …. اما يکي امريکا، يکي سويس، يکي کانادا، يکي سوئد و الي ماشالله…. بقيه هم در حال رفتن….

Balatarin

امروز چقدر هوا ابری بود

وبلاگی 1 Comment »

اول تابستان آنقدر این آزمایشگاه ما گرم بود که من ازش فراری بودم. یک کولر کوچک هم گذاشته بودن داخل‌اش که بیشتر دم کند! حالا یک کولر گنده‌بک گذاشته‌اند بیرون پنجره برای یک اتاق 6 در7 ! فعلا در حال یخ‌زدن‌ام!

Balatarin

ذهنيت گناه

روزگار من 10 Comments »

در اين نوشته سعي کرده‌ام نشان دهم «ذهنيت گناه» در ذهن ايراني امروزي چيست. اينکه جامعه‌اي داريم که فکر و عمل‌اش يکي نيست. دو رويي در آن زياد است. نشانه‌هاي زندگي مدرن و حتي غربي در شهر تهران مي‌بينيم اما ذهنيت سنتي بر ما حاکم است. بين عمل و فکرمان فاصله است و اين باعث مي‌شود به آنچه مي‌کنيم اعتقاد نداشته باشيم و فکر کنيم در حال گناه هستيم. آنچه مي‌کنيم را حق خود نمي‌دانيم و به همين دليل براي احقاق حق‌مان نمي‌ايستيم. مثال‌هاي متعددي آورده‌ام از آنچه در زندگي روزمره مردم تهران مي‌گذرد و سعي کردم ذهنيت گناه را در آنها پيدا کنم. Read the rest of this entry »

Balatarin

پيانو

روزگار من 6 Comments »

امشب که در اتوبان صدر- بابايي مي‌آمد ياد روزهاي خوشي افتادم که نيوشا در سالن بسيار بزرگ خانه‌شان پيانو مي‌زد، همان آهنگ ريچار کلايدرمن را که اسم‌اش خاطرم نيست چقدر دوست‌اش داشتم (و دارم) آن آهنگ را و نيوشا را. رويايي بود… صداي پيانو در آن سالن بزرگ. چقدر من خوش‌بخت‌ام که چنين خاطره‌هاي شيرني دارم. روزهاي بلند تابستان، بدون دغدغه، با استخر، کلاس زبان، بازي با آميگا و کمودور و قبل‌ترش اسپکتروم همراه با عليرضا مي‌گذشت. هميشه علاقه داشتم (و دارم) که موسيقي بنوازم. يادم هست آن زمان چندباري نيوشا سعي کرد به من ياد بدهد ولي من از نت خوشم نمي‌آمد. نواختن بدون نت را بيشتر مي‌پسنديدم. انگار، آن زمان برخلاف الان، علاقه چنداني به سمبل‌ها و نشانه‌ها و يادگيري زبان‌هاي جديد نداشته‌ام. هميشه خاله‌ام مواظب بود که من پيانو را خراب نکنم و من هم هيچ‌وقت اين کار را نمي‌کردم اما نمي‌دانم چرا خاله‌ام هميشه نگران خراب‌کارهاي من بود. به گمان‌ام دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها وقتي من نبودم بيش‌از حد بدگويي‌ام را مي‌کردند… نواي زيباي پيانو براي من يادآور روزهاي خوب کودکي است. ريچارد کلايدرمن و love story و آرامش عصرهاي بلند تابستان.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

بعضي وقت‌ها وب‌لاگ نوشتن ساده‌ترين کاره…
1) آخ دلم! آخ! در غروب کشدار تابستاني که هزار جور کار ناتمام دارم، مي‌خواهم به يک دوست زنگ بزنم و مدتي صحبت کنم، آخ! اما يا در دسترس نيست يا اگر هست تو خيابون داره راه مي‌ره به طر? ?اطمي.
2) ديگر اينکه مي‌خواستم مطلبي در مورد کلاغ‌ها بنويسم اما خودم را سانسور کرده‌ام. مي‌دانم که خوب نيست اما کلاغ‌ها هم اصلا شوخي ندارند. …. آمم….
3) آها! >> منتظر نامه بودن خيلي سخته، انتظار! هاه! من منتظر نامه يک کن?رانس ديگه هستم. اين دومين کن?رانس بين‌المللي IT است که IEEE برگزار کننده‌اش است… 4 روز هم از موعدش گذشته.
4) ببينم به اين حالت چه مي‌گون؟ “دلگير؟”، “گر?تگي از ناحيه دل؟”، “غمبادک؟”، “نوستالژيا”؟
5) حس غريبي دارم…. حس بي‌پولي!
6) من يک امتحان ديگر دارم ولي ثبت نام دوره ارشد يک روز قبل از پايان امتحان‌هايم خواهد بود! به اين مي‌گويند يکي از علائم حضور 18 تير!

Balatarin

آي سوراخ فوري کجايي؟

وبلاگی, اندیشه, داستان No Comments »

پوسته‌ي خيلي نازکي بود. تا دست مي‌زدي مثل برگ خزون صدا مي‌کرد و خرد مي‌شد. دورتادورش را همين پوسته پوشيده بود. از پشت‌اش همه‌چيز معلوم بود. لااقل اينطور به نظرش مي‌رسيد. البته من که طرف ديگر پوسته هستم نمي‌توانم قضاوت کاملي بکنم. همين‌قدر مي‌دانم که اين پوسته‌ها معمولاً نور را عبور مي‌دهند. کمي خاکستري هستند و مات. البته آنقدر کدر هستند که اشباح را فرشته ببيني يا اينکه آسمان را خالي از ابر و مه.
دست بکار شده بود. راستش اگر پوسته فرو مي‌ريخت و باد سرد به تنش مي‌خورد نمي‌توانست تحمل کند. من که اينطور فکر مي‌کنم؛ شما را نمي‌دانم. اما به نظر من اگر باد سر به تن آدم بخورد، مخصوصاً اگر تابستان باشد و لباس‌هايش هم کم، خيلي آدم را سرحال مي‌آورد. او از اين بيم داشت. حق داشت. پوسته اگر مي‌ريخت خيلي بد مي‌شد. چند روزي بود که شروع کرده بود. اشتباهي، اول‌اش روي پوسته را آب پاشيده بود. نرم شده بود و بالايش کمي به داخل چلگي پيدا کرده بود. حالا ديگر فهميده بود چکار کند. محلول جديدش معرکه بود. محلول نه معجون!
معجون را که به پوسته مي‌پاشيد، زود سفت مي‌شد. عين سنگ، سخت. اوه چقدر خوب به نظر مي‌آمد. احساس قدرت مي‌کرد. حتي ورقه‌هاي آهن هم نمی‌توانند جاي اين معجون را بگيرند. سفت  سفت و خوش ريخت. همان انحناي پوسته را داشت. فقط کمي از خارج زبر به نظر مي‌آمد. اما از داخل هيچ عيبي نداشت. من فکر مي‌کنم حتي رنگ از داخل هم فرق مي‌کرد با رنگ بيرونش. از بيرون که مي‌ديدي، يک زرد نيره و نچندان خوش رنگ بود. از داخل، لابد زرد فسفري به نظر مي‌آمده. خودش را درون اين پوسته‌ي محکم قرار داده بود و از مدت‌ها پيش صداي من را نمي‌شنيد.
بعضي‌ها صداهايي دارند که از درون ديوارها، حصارها و موانع فيزيکي مي‌گذرد. اينها قديسين هستند. آدم‌هاي مهمي هستند. لااقل من هم اگر درون همچين پوسته‌اي بودم، صداي قديسين برايم زيباترين چيز بود. راستش درست نمي‌دانم، پس بهتر است بي‌انصافي نکنم . يک قديس هم آدم است و به اندازه يک آدم بايد احترام داشته باشد. اوه قديس عزيز، من عذر مي‌خواهم. تا امروز من فکر مي‌کردم قديس‌ها فحش نمي‌دهند؛ اما گويا فقط به افراد داخل پوسته فحش نمي‌دهند.
حالا ديگه نور هم به زحمت وارد پوسته‌اش مي‌شد. چراغ روشن کرده بود. خوشحالم که براي مدت‌هاي زيادي چراغ‌اش روشن مي‌ماند. راستش را بخواهيد، او از اين آدم‌هاي ساده‌ي دور و اطرافم نبود. يک آدم ويژه هيچ‌وقت ساده نيست. حتي اگر درون پوسته‌اش باشد. اين آدم‌ها دست کم براي مدت‌هاي چراغ‌شان روشن مي‌ماند. در بدترين شرايط. هنوز محکم هستند، حتي اگر از سستي پوسته‌شان بترسند و ندانند که اشتباه مي‌کنند.
آسمان ديده مي‌شد. زيبا بود. شايد درون پوسته هم روزنه‌اي باز شده باشد. آفتاب گرم است و فقط باد سرد همچنان مي‌وزد. آرزويم اين است که پوسته‌اش را خودش بشکند. فکر نمي‌کنم کار ديگري بشود کرد. لابد زمان راه‌حل خوبي است. هميشه خوب بوده است، البته همراه با کمي تأمل. راستش هيچ وقت نه من همه‌ي حقيقت را گفتم، نه او و نه قديسين. حقيقت دست نيافتني‌تر از آن چيزي است که ادعايمان مي‌شود.
امروز از نزديک پوسته‌اش رد مي‌شدم. کارگرهاش شهرداري مشغول مرتب کردن خيابان بودند. کنار بلوکي که پوسته‌اش در آن قرار دارد، روبه‌روي همان خانه که در آبي دارد. همان جا… کنار محفظه‌ي جعبه‌هاي دور ريختني که براي بازيافت گذاشته بودند، يک پاکت بد رنگ ديدم. رويش نوشته بود: “نفرت فوري، 450 گرم، سريع خشک مي‌شود”

Balatarin

وبلاگی No Comments »

تريپ ا?شا می‌کنيم!
به نظر بنده بايد جوانان وطن را که بدون اجازه رسمي از مقامات ذي‌ربط اقدام به ر?تن به پشت بام‌ها مي‌کنند، سريعاْ به دامان انقلاب بازگرداند. عکس‌هاي زير را اينجانب از پشت‌بام همسايه تهيه کرده‌ام. همانطور که در تصاوير به وضوح مشخص است، اين دو جوان اغ?ال شده‌اند و باهم تريپ زده‌اند و بدتر از اين در اين گرماي تابستان به پشت بام ر?ته‌اند. اين بينه روشن مشخص مي‌کند که لازم است شهرداري معظم تهران، هرچه سريع‌تر طرح جداسازي پشت‌بام‌ها را نيز به اجرا در آورد. همانطور که در عکس ديده مي‌شود، اين دو ?ريب‌خورده به پرتاب سنگ به ملت هميشه در صحنه‌ي کوچه‌ی ما مشغول هستند.


روي عکس کليک کنيد، در اندازه واقعي ببينيد

— بابا ما هم تابستون بود مي‌ر?تيم پشت بام;) اما به مردم که سنگ‌پرت نمي‌کرديم!!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

دليلش را نمي‌دانم
گاهي اوقات که به ات?اقات گذشته آن هم نه گذشته‌ي خيلي دور، بلکه همين اواخر ?کر مي‌کنم متوجه نمي‌شوم چرا ?لان کار را کرده‌ام يا دليلم از اين که بهمان کار را کنار گذاشته‌ام و حتي تک نگاهي هر به سويش نيانداخته‌ام چه بوده. گاهي گيج مي‌شوم که چه بر سرم آمده که آن طور ر?تار کردم و وقتي دليلش را نمي‌?همم، ترس برم مي‌دارد که نکند دوباره همان اشتباه‌ها را به شکل ديگري تکرار کنم. مثلاً الان هيچ دليل موجهي نمي‌بينم که پروژه‌ام را در تابستان تصويب کردم، آنهم در عرض 1 ه?ته و بدون ?کر! هيچ دليلي نمي‌بينم جز اين که در آن وقت کاملاً ذهنم تخريب شده بود. لابد آنقدر ضربه‌ي محکمي خورده بود که نمي‌دانست دارد چه مي‌کند. مسير ذهنم اصلاً در اين حالت قرار نگر?ت که ?کر کنم: «آخر براي چه!؟ کمي صبر کمي تامل لازم است.» هووم… چه دليلي مي‌توانست داشته باشد جز اينکه مي‌خواستم خودم را مشغول کنم. خود را به چيزي بياويزم! آره ?کر کنم همين بوده باشد.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

درسته که بعدازظهرهاي کشدار تابستان چندسالي هست که براي من هم تمام شده است. اما امسال از جنس ديگري بود. تابستان من بيشتر در اتاق‌هاي در بسته گذشته که هيچ پنجره‌ي درست حسابي نداشتند و نور مانيتور کامپيوترم گرمي بخش دلم بود! آره. امسال تابستان با آ?تاب زياد دوست نبود، گرچه گرمايش با من بود اما روزهاي دراز و شب‌هاي دلچسب‌اش ديگر مال من نبود.

اصلاً امسال تابستان نبود.
– چقدر دلم براي استراحت‌هاي بدون دغدغه تنگ شده است. براي ساعتي بدون استرس و ?شار کار دراز کشيدن و از سکوت لذت بردن، بدون اينکه ?کر کني از چيزي عقب ا?تاده‌اي يا چيزي را غير اين سکوت و خلسه‌ي ?کري نياز داري.
هاه! بسه… خب چند کلمه نوشتم، حالا برم به کارم برسم.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS