جملات طلایی

وبلاگی, سخن روز 1 Comment »

این جملات طلایی از فیلم V for Vendetta است.

Remember, Remember The fifth of November
The gunpowder treason and plot.

I know of no reason Why the gunpowder treason Should ever be forgot.
But what of the man? I know his name was Guy Fawkes and I know that in 1605 he attempted to blow up the houses of parliament, but who was he really? What was he like?

We are told to remember the idea, not the man. Because a man can fail. He can be caught. He can be killed and forgotten. But four hundred years later an idea can still change the world.

I’ve witnessed firsthand the power of ideas. I’ve seen people kill in the name of them; and die defending them. But you cannot touch an idea, cannot hold it or kiss it. An idea does not bleed, it cannot feel pain, and it does not love. And it is not an idea that I miss, it is a man. A man who made me remember the fifth of November. A man I will never forget.

Balatarin

فکرش را که مي‌کنم سرم درد مي‌گيرد

روزگار من 4 Comments »

به فرصت‌هايي که برايش پيش مي‌آيد، به توانايي‌ها و قابليت‌هايش، به همه زحمت‌هايي که کشيده که فکر مي‌کنم به نظرم کار درستي مي‌کند و به همين دليل به نظرم ناراحتي نبايد وجود داشته باشد. جملات‌اش را تکرار مي‌کند: پيوندهايي هست که دوست ندارد شکسته يا سست شود. مي‌گويم نگران نباش اينها طبيعي است. مي‌پرسد در چند سالگي، جواب من چهل سالگي است و او مي‌گويد باشه اما من 25 سالمه.
و من هم سعي مي‌کنم اطمينان‌اش دهم که تو به خوبي از پس اين سختي بر مي‌آيي. فکر نکنم زياد حرف‌ام را باور کرده باشد اما من کاملا اطمينان دارم.

در راه که مي‌آمدم خوب خوب بودم. حداقل خيلي بهتر از ديشب حتي. امشب مثلا با اميرمسعود خداحافظي کردم. رانندگي را ادامه مي‌دهم، از نوبنياد رد شده‌ام. به ياد روزها گذشته، اين هفت سال گشته، مي‌افتم. اختيارم از دست مي‌رود. اشک در چشمان‌ام جمع شده. سرم تير مي‌کشد. راننده در اين وضع با سرعت بالاي 120 کار خطرناکي است. چندين بار سعي مي‌کنم آگاهانه به خودم آرامش بدهم. صداي ضبظ را بلند بلند مي کنم. مي‌خواند I want to be wild again. هنوز همانطور هستم، عقل منطقي‌ام مي‌گويد که لابد براي خودم دلم مي‌سوزد و بعد لابد براي او. البته درست‌تراين است که بگويم براي خودمان دلم مي‌سوزد. مي‌دانم که اين دلتنگي و فوران احساسات “اصلا رفتار منطقي‌اي نيست اما کاملا طبيعي است!”. مي‌داني، عزيزترين دوست‌ام را تا مدتي نخواهم ديد و اميدوارم اين مدت بيش‌از يک سال نشود.

وقتي سعي مي‌کنم تک تک آن روزها را به خاطر بياورم منقلب مي‌شوم. نمي‌توانم فعلا به يادشان بيافتم. باشد براي فرصتي بهتر. وقتي شادتر بودم. به ياد همه روزهايي که با هم بحث مي‌کرديم. بياد همه چيزهايي که من از تو ياد گرفتم. به ياد همه ساعت‌هايي که سعي کرديم خودمان را بشناسيم. به ياد همه درد دل‌هايي که من برايت مي‌کردم و مشکلات‌ام را مي‌گفتم. به ياد همه درد دل‌هاي سر بسته تو. روزهاي سخت و آسان، زشت و زيبايي گذشت و همانطور که گفتي ما در همه اين مدت موضوعات زيادي داشتيم که مي‌توانستيم به اشتراک بگذاريم و گذاشتيم.

شايد اين هم فرصت من باشد که احساساتي شوم. ياشد… باشد. مگر من دوستي بهتر از اميرمسعود دارم؟ نوشتن‌اينها کمک‌ام مي‌کند. يادت هست؟ مي‌نويسم تا بهتر شوم؟ هاها…

راستي مگر ما چند سال زندگي مي‌کنيم؟ مي‌داني از 18 سالگي تا 25 سالگي مهمترين دوران شکل گيري شخصيت آدم است. نيمه دوم 25 تا 30 هم اين گياه تازه شکل گرفته، محکم مي‌شود. من با همه ناراحتي و دل‌تنگي‌ام، بسيار خوشحالم و راضي. خوشحال‌ام که در تمام اين مدت دوستي مانند اميرمسعود داشته‌ام هميشه همراه، همفکر و راهنما.

اميدوارم موفق باشد. نمي‌دانم چرا اما ته دلم اطميناني دارم که اميرمسعود را نه‌جندان دير خواهم ديد، شاداب و خوشحال. اين مايه دلگرمي من است.

هرجا باشي شاد و سلامت باشي.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

Iran is not Iraq
عقيده دارم که اين جملات را بايد به انگليسي در اينترنت زياد بنويسيم خيلي! مثل همان بمب گوگل‌اي! چون خيلي‌ها در دنيا نمي‌دانند ما که هستيم، چه هستيم و چه مي‌خواهيم.

  • Iranians are not Arabs, they are Persians.
  • Iran has a long history and a long living culture far more than Arabs!
  • Iran and Greece were old advesories for centeries!
  • Iran is not Iraq, Iran is a different country with different culture.
  • Iran is written as (ايران) and Iraq is written as (العراق) in their native language.
  • Iran in not a part of the Arabic world in no time at all.
  • Usually, Iranians hate Arabs!
  • Iranians do not speak Arabic, they speak Persian Language (Farsi).
  • Most Iranians do not know Arabic language at all!
  • In contrast to most Arabic nations, most Iranians are educated.
  • Iranian women are more educated than any Middle-east nation.
  • Rememeber Iran has oil fields, but Iranians are not oily Arabs!
  • Iran is not an extremist islamic nation like Arabs in Arabian Peninsula.

. . .

Balatarin

فراموشی

وبلاگی No Comments »

نام نويسنده‌اش يادم نيست، حتي به خاطر ندارم که جملات دقيق‌اش چه بود اما نقل به مضمون مي‌کنم:
«مکان: آلمان نازي
روزي فاشيست‌ها آمدند گفتند: “يهودي‌هاي بلند شوند!”
من يهودي نبودم، پس بلند نشدم. يهودي‌ها را کشتند.
روز ديگري آمدند گفتند: “هم‌جنس‌گراها بلند شوند!”
من هم‌جنس‌گرا نبودم، پس بلند نشدم. آن‌ها راه هم کشتند.
روز ديگري آمدند: “کمونيست‌ها بلند شوند!
من کمونيست نبودم. بلند نشدم. آن‌ها را کشتند.
روز بعد آمدند: “….
من….

روز ديگري آمدند گفتند من بلند شوم.
من بلند شدم. چون کس ديگري نمانده بود که جاي من بلند شود. »

————————————————————
آنچه بر سر ما آمد هم همين بود.

براي اينکه ياد اين بيافتيد، اظهار نظر روزنامه جمهوری اسلامی درمورد لباس زیر بانوان ایرانی را از اينجا بخوانيد و اين هم تصويري از يک گورستان ناشناس!!.

Balatarin

نقد يک روش: در يک نوشتار به ناچار بلند

وبلاگی 1 Comment »

آنچه اين چند روزه در حوالي مساله پيش‌بيني زلزله گذشته بسيار جالب است.
مقدمه داستان اين چنين است: يک پديده طبيعي هولناک به نام زلزله که ممکن است جان ميليون‌ها آدم را بگيرد. يک شهر نا امن. يک سري شواهد علمي و يک سري آدم که سعي مي‌کنند اين پديده را پيش‌ييني کنند اما مطمئن نيستند.
لازم نيست که حتما در ايران زندگي کنيد تا تحليل‌ها و نقدها و شيوه‌هاي خنده‌دار، مضحک و يا مبتذل نقد علمي را ببينيد، اما اگر در ايران باشيد اين چيزها بسيار همه‌گير تر از کشورهاي پيش‌رفته است.
مي‌خواهم درباره نقد يک روش بنويسم. روش برخورد عده‌اي از دانشمندان و درس‌خوانده‌هاي ما.

مي‌دانيد، زلزله يک پديده‌ي طبيعي است و دليل اينکه هنوز ناشناخته مانده و غير قابل پيش‌بيني دقيق، حتي پيش‌بيني کوتاه مدت، اين نيست که ذاتا غيرقابل پيش‌بيني باشد. موضوع اين است که زلزله چندان در دسترس نيست، قابل تجربه آزمايشگاهي نيست، کسب اطلاعات درموردش آسان نيست، يک پديده Distributed است و …. . اينها مشکلات اساسي‌ است در شناخت‌اش!
چنين پديده‌اي، با چنين پيچيدگي‌اي به سختي رام مي‌شود ولي شدني است. اين روزها ما مواردي را مي‌شنويم از شواهد تجربي در مورد correlation اين پديده طبيعي با پديده‌ها ديگري، نظير ابرها، گرماي زمين، اشعه مادون قرمز و … . اينها شواهد علمي هستند و بيان‌گر همبستگي داده‌ها. کنار قرار دادن اينها و نتيجه گيري يک روش علمي‌است که قرن‌هاست بشر دارد استفاده مي‌کند. درست است که به قول آن پرفسور خارجي، تحليل‌هاي مبنتي بر correlation هميشه جاي شک دارند، چون ممکن است بين درس‌دادن او سر کلاس و زاد و ولد شيرها در افريقا هم correlation بالايي وجود داشته باشد، در حالي که اينها هيچ ربطي به هم ندارند! (البته اين راهم بگويم، براي من روش‌هاي علمي اين‌چنيني جالب هستند، مثل جستجويي هيجان‌انگيز در محيطي ناشناخته…)
ديشب چند مطلب جالب خواندم و مرا واداشت که اين سطرها را بنويسم. بعداز خواندن نقد متيني که سولوژن درباره مقاله دکتر رحيمي تبار نوشته بود، سخت است که مقاله‌اي بخواني برگرفته از “گزارش جناب آقاي دكتر محمد رضاقاسمي مدیریت رمین شناسی منطقه ای – سازمان زمین شناسی و اكتشافات معدني کشور ” و آنچنان از لحن و بيان غير علمي و لمپن وي متعجب شوي که با خود فکر کني که چه لزومي دارد که کسي دکتري داشته باشد تا چنين سخناني بگويد. البته من هر آنچه نقد در مورد وي داشتم را خواهم آورد و باقي سخنان وي به نظرم متين است و به نقد نگرفتم و مي‌توانيد براي خواندن مقاله به لينک‌اش مراجعه کنيد.(مقاله وي در سايت پايگاه ملي داده‌هاي علوم زمين)
چند جمله را به عنوان شاهد مي‌آورم:

“يك شبه دانشمند چيني مدعي است به كمك انواع ويژه‌اي از ابرها مي تواند زمان رويداد زمين لرزه در يك ناحيه را پيش بيني كند … . كدام مورد پيش بيني ايشان در مورد يك زمين لرزه موفق بوده است. چرا ارائه نمي كنند؟”

آقاي دکتر، آن فرد چيني دلايل‌اش را ارائه کرده شما نديدي! در چنين شرايطي شما بايد دلايل‌اش را نقد کني نه اينکه بگويي «کوش؟! کجاست؟! نديدم! پس چاخان مي‌گي!» اين جملات وي مرا ياد روزنامه کيهان مي‌اندازد! همانطور که گفتم اين‌پيش‌بيني‌ها بر پايه روش‌هاي تجربي هستند و اصلا اثبات رياضي ندارند و اين سوال‌ها را مي‌توان به بسياري از روش‌هاي تجربي‌اي که بکار مي‌گيريم نسبت داد و صاحبان‌اش را مسخره کرد! هاه!… به نظر اينجا فقط نبرد افکار عمومي جريان دارد و نه نقد علمي.
بازهم سخنان آقاي دکتر:

…جالب است بدانيد كه بعضی دانشمندان داخلي نيز به طور جدي در تلاش براي استفاده از اين روش استثنائي هستند!

بررسي روش تاثير فرآيندهاي نامربوط: نامه اي بدون امضا درباره يك استاد فيزيك كه خوب نيست نام برده شود از دانشگاهي(كه معرفي نشده است) دست به دست مي شود. ايشان با بررسي هاي انجام شده خود، رويداد يك زمين لرزه يا چند زمين لرزه كوچك در جنوب غرب تهران را حتمي دانسته است … داده هاي ايشان و روش تحليل اين داده ها چيست؟ ايشان تا چه حد با زمين شناسي، گسله ها و زمين لرزه آشناست؟”

لحن تمسخر آميز اين جملات بسيار شرم‌آور است! فکر کنم ايشان به جاي سوال ‌پرسيدن در گزارش خود بايد به دنبال جواب بگردد اما چنين نمي‌کند چون اين سوال پرسيدن‌ها تنها استراتژي‌اي رواني است براي ايجاد ابهام در خواننده و کم کردن اعتماد او به گفته‌هاي طرف مقابل! خب باشد… باشد اگر ايشان دکتر نبود، اگر «مدیریت رمین شناسی منطقه ای – سازمان زمین شناسی و اكتشافات معدني کشور» نبود، برايم قابل قبول بود چنين صحبتي اما … نمي‌دانم ما از چه کساني بايد انتظار علمي صحبت کردن داشته باشيم! سوال آخر ايشان جالب است و به نظر من خنده‌دار ترين سوال است! در مقابل سوال ايشان من مي‌توانم بپرسم که “زمين‌شناسان با اينهمه اطلاعات در مورد گسل‌هاي دنيا تا به حال چه کاري توانسته‌اند در مورد پيش‌بيني رخداد زلزله بنمايند؟؟! و آقاي دکتر چقدر با فيزيک و فرآيندهاي تصادفي و مدل مارکوف آشناست؟؟!”
به نظرم ايشان به جاي ايفاي نقش به عنوان يک فرد علمي، سعي‌کرده به عنوان مصلح اجتماعي اعمال نقش کند.
مقاله ديگري در همان سايت(و نه از آقاي دکتر قاسمي)، درباره شواهد پيش‌بيني زلزله هست که علمي‌تر و خبري‌تر با مسائل برخورد کرده ولي در جايي از مقاله به عنوان شاهد مطالب‌اش آزمايش روي سنگ‌هاي فشرده را در دانشگاه شريف به عنوان مدرک ذکر کرده. اما آن طور که من مي‌دانم چنين آزمايشي در شريف انجام نشده، بلکه اين آزمايش در يکي از مقالات ناسا ذکر شده! با وجود اينکه اينها هنوز فرضيه و شواهد علمي است اما به مسخره گرفتن آنها از جانب دکتر به نظرم از همه مسخره‌تر است!

همه چيز با هم قاطي شده! هاه! اما مهم اين است که بدانيد زلزله را مي‌شود پيش‌بيني کرد. الان دقت پيش‌بيني چيزي حدود 30 درصد است. همه مي‌دانيم که دقت 30 خيلي بد است اما بهتر خواهد شد! علم در مقابل زلزله يخ نزده است و پيشرفت مي‌کند. الان به گفته دکتر رحيمي تبار در ايران سيستمي در حال آزمايش و تحقيق است که مي‌تواند بر اساس دنباله‌هاي مارکوف وقوع زلزله را در لحظاتي قبل از آن پيش‌بيني کند و لابد اين روش‌هم هنوز خطاي زيادي دارد اما وجود دارد!!

پ.ن: اين سوال‌جواب‌ها را پيدا کردم در مورد پيش‌بيني زلزله بسيار جالب هستند. پيشنهاد مي‌کنم حتما بخوانيدشان.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

گ?تمان ?ارسي
1)
“دستش را طوري تکان مي‌داد که تنه‌هاي مزاحم‌اش را کنار بزند و به او برسد. شبيه يک قورباغه وقت شنا کردن. بدن‌اش پيچ و تاب مي‌خورد. هر کلمه‌اي که که بين‌ آن دو رد و بدل مي‌شد، مثل يک نيروي جديد که داخل سيستم مي‌شد. يک محرک جديد بود، وضعيت هر لحظه پيچيده‌تر مي‌شد. دهان‌ها می‌جنبيد اما مو?ق‌ترين گ?تارها، اصوات زشت و کلمات رکيک بود. م?هوم خاصي ارسال نمي‌شد تنها خشم بود که به پرواز در آمده بود.”

2)
انسان‌ها به طور عمده دروغ مي‌گويند. وقتي که مي‌گويند “هميشه به ?کر تو هستم.”، “همه جا دنبالش گشتم”، “من هيچ‌وقت دروغ نمي‌گويم”، “من هيچ کار خلا?ي نکرده‌ام” و ….. وقتي گزاره‌هاي عمومي بيان مي‌کنند و سور عمومي مي‌بندند؛ دروغ مي‌گويند. البته از ديدگاهي ديگر شايد اين دروغ‌گويي توجيه‌پذير باشد. براي انسان ب?عد زمان يا مکان تا محدوده‌ي خاصي قابل درک است. به همين دليل وقتي گزاره‌اي عمومي مي‌گويند مثل اين جمله: “هيچ وقت ?راموش‌ات نخواهم کرد.” به معني اين است که تا جايي که بتوانم (و بخواهم) اين کار را خواهم کرد. مشکل اساسي وقتي روشن مي‌شود که مي‌?هميم اين مخلوط شدن م?اهيم در غالب کلمات چقدر ادراک ما را گنگ مي‌کند. انسان‌ها به طور اساسي در انتقال م?اهيم مشکل دارند. به طور مثال اگر کسي به شما جمله بالا را بگويد، که هرگز ?راموش‌تان نخواهد کرد، اگر ?رد مورد علاقه شما باشد، آرزو مي‌کنيد که اين هيچ وقت براي هميشه ادامه پيدا کند. خوب اگر شما مي‌دانيد که اين قطعيت اصلاً وجود ندارد و او هم مي‌داند پس جرا چنين بياني را انتخاب مي‌کنيد!؟ چرا چنين کلماتي!؟ اوه… يک جاي کار اشکال دارد.

3)
دعوايي بالا مي‌گيرد و کم کم به مشاجره، بعد به ?حاشي و نهايتا به برخورد ?يزيکي منجر مي‌شود، اين يک ?رايند اجتماعي است که هميشه برايم توجه‌برانگيز بوده است. چند روز پيش که شاهد يکي از همين نوع دعواها بودم، ‌در خيابان ?لسطين، خاطره‌اي از ذهنم گذشت. اين که سال‌ها پيش وقتي کودکي بودم، ?کر مي‌کردم اين من هستم که “نمي‌دانم” در دعوا چه بايد گ?ت و چه بايد کرد. طبيعتاً علاقه‌اي به دعوا نداشتم و از برخورد ?يزيکي هم اصلا خوشم نمي‌آمد. اين يک اخلاق ?ردي است و براي اينکه به مقصود خودم، يعني پايان دادن مشاجره‌ها، دست پيدا کنم نمي‌دانستم چه بايد بگويم. چون هرچه در چنين ?ضاي سنگيني بيان مي‌شد، شعله‌ي جديدي بود که به آتش اضا?ه مي‌شد. آن روز در خيابان ?لسطين به ياد آن زمان ا?تادم و ?هميدم بيش از اينکه من نسبت به بکار بردن مناسب زبان بي‌اطلاع باشم، “اين خود زبان است که ناتوان است”.هاه! يک بار به حر?‌هاي دو ن?ر که در اوج خشم هستند و ?قط اندکي مانده که به هم کلمات رکيک بگويند، دقت کنيد. سعي کنيد کلامي را بيابيد که يکي از طر?ين در آن لحظه بايد بگويد تا وضعيت از اين بدتر نشود اين کلام بايد ويژگي‌هاي زير را داشته باشد:

– از حقي که ?رد براي خودش قائل است کوتاه نيامده باشد.
– کلمه رکيکي در آن نباشد.
– حرمت طر? مقابل ح?ظ شده باشد.
– مناسب شرايط ملتهب باشد. (نه مثل آقاي خاتمي، وقتي دانشجويان را دارند مي‌کشند مي‌گويد “بايد مطابق قانون عمل شود!” يک جمله عمومي و خنثي)

به نظر من زبان، به خصوص زبان ?ارسي اين کاستي را دارد. وقتي نياز به آرام کردن چنين آشوبي بر اساس حق و داوري است، “کلمات و جملات مناسب کم داريم!” عملا چنين است: اين نيست که من يا شما نتوانيم کلمات مناسبي بگوييم، بلکه چنين است: کلمات مناسبي براي بيان وجود ندارد! (يا بسيار کم وجود دارد!) اوه، ا?تضاح است!

— اين يک دليل است که جامعه‌اي نمي‌تواند درون خودش گ?تمان داشته باشد.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

ريشه؟
جمله‌ها با است تمام مي‌شوند. گاهي با بايد همراه مي‌شوند. گاهي توصي? مي‌کنند. گاهي دستوري هستند. گاهي قوانين را بيان مي‌کنند. ايده‌آل‌ها را… جملات من مدتي است که هست را بيان مي‌کنند. و مدتي ديگر است که جملاتي نيستند…. حتي توصي?‌هاي هست دار!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

سلام
لابد به ثبت کردن‌اش مي‌ارزد. لحظه‌هاي سخت زندگي همان‌هايي هستند که ?رصت نمي‌يابيم راجع‌شان به درستي ?کر کنيم. پيچ‌هاي تند. دو روز سخت را پشت سر مي‌گذارم. بسيار ?شرده! کم‌خوابي باعث شده در طول روز حالت تهوع داشته باشم. آگاهيم نسبت به آنچه در حال انجام‌اش هستم بسيار کاهش يا?ته. عملاْ به تحليل عملکردم نمي‌پردازم. همين چند دقيقه پيش يک ليوان قهوه نوشيدم تا کمي سرگيجه و نهوع‌ام کم شود. در دو شبانه‌روز در حال نوشتن پايان‌نامه هستم! به نظر خودم بد نشده است. و اين خوب است. اگر قرار بود اين يک گزارش باشد، يک گزارش خوب به حساب مي‌آمد اما چون پايان‌نامه است بايد دقيق‌تر باشم. صورتم را چند روزي هست اصلاح نکرده‌ام، گمان مي‌کنم از روز چهارشنبه ه?ته پيش به بعد…

جملات بالا مربوط به من بود. اما حالا غير من… اما اين روزها که بيشتر از هر وقتي ديگري مشغوليت دارم، حر?‌هاي دلگير کننده‌اي هم مي‌شنوم. متهم مي‌شوم و بعد سريع حکم مي‌گيرم. هاه! من ?علاٌ سکوت مي‌کنم چون اصلاً وقت‌اش نيست.

اين را يک بار گ?تم به کسي، ولي مخاطبم را اشتباه گر?ته بودم: من شيطان نيستم و تو هم موسي نيستي

پ.ن: من اسب نيستم، من اسب دارم;)

Balatarin

وبلاگی No Comments »

آن روز باراني که ابري در آسمان نبود
توي حياط دانشکده روي يک صندلي سبز ?لزي نشسته بود. چشمانش سرخ بود و خيس. حالا ديگه تنها بود. و براي مدتي تنها نشست، تا وقتي که يکي از دوستانش آمد و بازهم شروع کرد به حر? زدن. اين د?عه مثل ساعت پيش که با آن پسر صحبت مي‌کرد، زمين را زياد نگاه نمي‌کرد. عوضش دستانش را تکان مي‌داد و جملات را با حالت نرمي بيان مي‌کرد که ?قط از او برمي‌آيد. چيزي نمي‌شنيدم اما مي‌تواستم تصور کنم چه مي‌گويد. کلمات مقطع که تند و سريع بيرون مي‌آيند، کنار هم ص? مي‌کشند و معني خلق مي‌کنند. اوه من معني کلماتي که نم اشک خوردند و توي حياط دانشگاه پرواز مي‌کنند را ناشنيده، مي‌دانم. دلم برايش سوخت اما آن روز با او آنقدر آشنا نبودم که صحبت‌هاي من بتواند دلداري‌اش بدهد. آن روز را خوب به خاطر دارم. لبخند تلخي زدم وعبور کردم.
اين هم يک اعترا? بود.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

به کجاي اين شب تيره…؟
ببينم نوشتن در طبقه‌بندي مخدرها قرار ندارد؟ در ليست مخدرهاي «بد» نباشد در ليس «خوب‌ها» حتماً هست. با دقت نگاه کن. مي‌نويسم براي اين که تسکين باشد يا شايد راهي باشد جديد. مي‌داني نوشتن تنها روان‌گردان نيست، روان‌ساز نيز هست. گمان مي‌کنم ساختار ذهني‌ام بهم ريخته است. « به‌هم‌ريخته» لغت مناسبي نيست. بهتر است بگويم کارايي ذهني‌ام کم شده است. نشانه‌اش هم اين است بيشتر از گذشته شرطي شده است. به نظر مي‌آيد درجه آزادي‌اش کم شده باشد. سيستمي با درجه آزادي کمتر راحت‌تر کنترل مي‌شود اما در عين حال آنقدرها هم چيز خوبي از آب در نمي‌آيد چون نمي‌تواند بهتر از يک آستانه‌ي مشخصي بشود. Good Command Following نداره! آه! نمي‌تواند به درستي بفهمم که چه دارد به سرم مي‌آيد. انگار آن قسمت از ذهنم که مسؤول نظارت برکارکرد افکارم بوده خراب شده باشد. اين کنکور مثل ويروس اچ.آی.وي به همان جايي حمله کرده است که مسؤول ايمني سيستم است. چه دارد بر سرم مي‌آيد؟
از بررسي داخلي که چيزي دستگيرم نشد. از ديدگاه رفتاري بررسي مي‌کنم. خودخواه شده‌ام. شديداً خودخواه آنطور که گاهي کاملاً از رفتار خودم شرمنده مي‌شوم. اکثر جملاتم با کلمه‌ي «من» شروع مي‌شود. استرس يا نگراني خاموشي هميشه همراهم است. حتي در شادترين لحظات. آخ! مدتي است که استراحت مطلق نکرده‌ام. کوه نرفته‌ام. سينما هم همينطور. 3 ماه است نرفته‌ام حقوقم را بگيرم آن هم به اين دليل که فکر کرده‌ام ممکن است وقتم تلف شود! هاه! (پول ندارم!!) من روزی 1-2 ساعت تلويزيون نگاه مي‌کنم آن وقت بيرون رفتنم را اينقدر محدود مي‌کنم.
آها! يک چيز جالب. چندان فکر نمي‌کنم. چند ماه پيش افکارم که شروع به پرواز مي‌کردند، سريع جمعش مي‌کردم. الان ديگر احتياجي به اين نظارت نيست. افکارم پرواز کردن را فراموش کرده‌اند! خاموش و خسته گوشه مغزم نشسته‌اند. خيلي کم به موسيقي گوش مي دهم. خيلي کمتر از هميشه. برعکس چگالي پينک‌فلويد گوش دادنم زياد شده است. زيادتر از هميشه. طوري که گاهي فقط در روز پينک‌فلويد گوش مي‌دهم آنهم 2-3 قطعه‌ي هميشگي که دوست‌شان دارم.
دوستانم از من دور شده‌اند يا بهتر بگويم من از آنها دور شده‌ام. وقت زيادي براي ديگران نمي‌گذارم. حس همدردي‌ام تقريباً نابود شده. فکر کنم حس‌گرهايش از بس تحريک نشده‌اند، براي راه‌اندازي دوباره به تعمير اساسي نياز دارند.
به نظرم بدتر شده‌ام. بدتر يعني غير انساني‌تر! هر روز بيشتر به ماشين نزديک مي‌شوم و راهي براي گريز از اين ندارم. شايد با تمام شدن اين فشار درس‌ها و تغييراتف اجباري‌ بعدش درست شوم.

مواظب مغزتون باشيد، همه چيزتان آنجاست.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS