جنگ

روزگار من 5 Comments »

هفت سال پیش وقتی «صادق» از خطر جنگ امریکا به ایران می گفت من در جوابش می گفتم حداقل تا دو سال آینده به ایران نگاه چپ هم نمی کند. از آن روز تا امروز هر روز خطر حمله امریکا به ایران بیشتر شده است و حاکمیت ایران هم کاملا از این استقبال می کند. امروز بیش از هر وقت دیگری از وقوع جنگ می ترسم. هر روز اخبار را می خوانم و منتظرم خبر بدی بیاید. امریکا 2 ناو جنگی در خلیج فارس دارد، ناو جنگی سوم هم به سوی لبنان در حرکت است. همه مذاکرات هم متوقف شده و اصلا امیدی به شروع اش نیست. همیشه جنگ ها وقتی شروع می شود که احمق ها از حرف زدن می ایستند و سلاح هایشان را بیرون می کشند.

ترس من از جنگ روز افزون است.

Balatarin

پنج جک خانوادگي

وبلاگی 2 Comments »

بازي جديد وب‌لاگستان، بازي جالبي است. شبيه همان شروع وب‌لاگ نويسي. ابتدا من از طرف دوست خوبم سولوژن دعوت شدم و بعد از طرف لرد بزرگ و سعيد هم تشويق به نوشتن شدم. شايد بايد همان شب يلدا شروع مي‌کردم به نوشتن اما بسيار درگير بودم. جاتون خالي، من و مهسا مهمان داشتيم و کلي خاله و مامان بابا دعوت کرده بوديم بيايند دور هم باشيم. شام مخصوص داشتيم و خفن!

1- اولين موردي که فکر مي‌کنم نمي‌دانيد، يکي از ترس‌هايم هست. من خيلي از دزد مي‌ترسم و البته در نتيجه‌اش خيلي محتاط‌ام. اين ترسي است که از کودکي در من مانده و نوع خاصي است. من از دزد در خانه مي‌ترسم و نه از دزد ماشين يا کيف قاپ يا کلاه‌بردار يا حتي دزد مسلح بانک! علت اين به خاطره‌اي در دوران کودکي‌ام بر مي‌گردد. 7 ساله بودم که پنج‌شنبه‌اي پدرم بنا به الزامات زمان جنگ، شبي کشيک بيمارستاني (به گمان‌ام در کرج) بود و من و آرمين و مادرم تنها بوديم. براي اينکه تنها نباشيم شب را به خانه خاله‌ام رفتيم و با اينکه قصدمان اين نبود اما بنا بر اصرار پدر بزرگم شب را هم آنجا مانديم. صبح که پدرم به خانه آمده بود ديده بود در حياط باز است و بعد از ورود به ساختمان با در شکسته و خانه‌ي دزد زده مواجه شد. تقريبا 80 درصد آنچه در خانه بود جارو شده بود. وقتي ما از خانه خاله آمديم فرشي نمانده بود و تمامي پول و جواهرات درو شده بود. از آن زمان به بعد من هر شب با اضطراب دزد به خواب مي‌رفتم و با کوچک‌ترين صدايي از حياط از خواب بيدار مي‌شدم. اين ترس هنوز هم در من مانده و هنوزم که هنوزه بعضي شب‌ها مثل ديشب کابوس دزدي مي‌بينم. الگوي خواب‌ها همه مثل هم هستند، وارد خانه مي‌شود و بعد از مدتي مي‌فهمم “مرد سياه پوشي” که به سختي قابل شناسايي است در خانه پنهان شده و يا در حال فرار است. بارها با “او” درگير شده‌ام. تقريبا مطمئنم که از اين مورد خبر نداشتيد….

2- من از کنکور متنفرم. البته اين را فکر کنم قبلا هم يادآور شده بودم. موردي که مي‌خواهم بگويم به کنکور ربط دارد اما اين نيست. من زمان کنکور به طبقه بالاي خانه‌مان، همان‌جايي که الان زندگي مي‌کنيم نقل مکان کرده بودم و تنها آنجا درس مي‌خواندم. روز و شب. فقط براي نهار و شام در بين خانواده ظاهر مي‌شدم و بعد دوباره مي‌رفتم. اواخر کمي خل شده بودم. البته به قول امروزي “قاط” نزده بودم اما با خودم حرف مي‌زدم و بلند بلند مساله حل مي‌کردم. از صداي خودم‌ام خوش‌ام آمده بود. مدت‌ها براي خودم سوت مي‌زنم. شايد همان اندک توانايي‌اي که امروزه در سوت زدن موزيکال دارم از آنجا آمده باشد. اتاق تقريبا خالي بود و صدا مي‌پيچيد. آشپزخانه بزرگي داريم که آن هم آن زمان خالي بود و صدا توش مي‌پيچيد. من در آن آواز مي‌خواندم. دو تا آواز مورد علاقه‌ام بود که شايد تعجب بکنيد. اولي مرغ سحر بود و دومي آن که براي شهيدان جنگ ايران و عراق خوانده‌اند: “کجاييد اي شهيدان خدايي/ بلا جويان دشت کربلايي”!

3- من از بچگي آدم خرابکار و آب‌زير کاهي بودم. البته اولي‌اش را بقيه مي‌گويند و من زياد بهش اعتقاد ندارم (:. دومي‌اش را هم بقيه مي‌گويند هم خودم بشدت تاييد مي‌کنم. من وقتي کوچک بودم از آن بچه‌هايي بودم وقتي چيزي را مي‌شکستم و يا خراب مي‌کردم قايم‌اش مي‌کردم يا مي‌انداختم‌اش پشت پرده‌اي، تخت‌خوابي چيزي که مثلا گم شده است. بعد از يک-دو ماه/سال/قرن هم که پيدا مي‌شد، آب‌ها از آسياب افتاده بود. البته اين اصلا تاييد کننده اين نيست که من بچه‌ي خراب‌کاري بودم. در واقع گفته بالا هيچ اطلاعاتي در مورد نرخ خراب‌کارهاي من نمي‌دهد و فقط رفتار پس از خراب‌کاري را نشان مي‌دهد. در نتيجه من در انظار عمومي، بچه منظم و حرف گوش کني به نظر مي‌آمدم و خودم هم همين عقيده را داشتم! سال‌هاي آخر دبستان که بودم به بازي‌هاي کامپيوتري علاقه خاصي داشتم. از مدرسه تعطيل مي‌شدم معمولا به همراه مادرم به خانه پدر بزرگم که در نزديکي بود مي‌رفتيم و چند ساعتي آنجا بوديم. آن زمان طبقه بالاي خانه، دايي‌ام و دو پسرش Kurt و Kevin زندگي مي‌کردند که تازگي از امريکا آمده بودند و هنوز خانه نخريده بودند. من هر روز وقتي نه Kevin و نه Kurt (و نه دايي) آنجا بود يواشکي مي‌رفتم ان بالا خيلي دقت مي‌کردم که هيچ چيز را دست نزنم يا اگر دست زدم دقيقا سرجايش بگذارم. بعد چند ساعتي با دل سير با کامپيوترشان (کمودور/آميگا) بازي مي‌کردم و بعد مادرم که صدا مي‌زد، مي‌رفتم. راستش را بگويم اگر شوکولات، آدامس خوش مزه‌اي هم بود قسمتي‌ش را هم مي‌خوردم جوري که کسي متوجه نشود. مثل وقتي که مي‌رفتم سراغ يخچال خانه خاله بهجت‌ام((:

4- 6 ساله که بودم به لندن و يکنه دنيا سفر دور و درازي داشتيم. يادم هست که صبحانه‌ي هتل انگليسي، خيلي خوش‌مزه و لذيذ بود. بعدها وقتي به تهران برگشتيم تازه فهميديم که آن چيزي که آنجا همراه تخم مرغ، کره و مربا مي‌خورديم بيکن بوده! (يک چيزي مي‌گم يک چيزي مي‌شنويد!). يادم هست انجا اولين جايي بود که دستگاه بازي Arcade را ديدم و کلي بدون انداختن سکه باهاش به خيال خودم بازي کردم! سنه‌ي 1365 بود به گمان‌ام و در ايران چنين چيزي اصلا وجود نداشت. تا مدت‌ها به اين سفر خارجه رفتن‌ام افتخار مي‌کردم اما هيچ وقت نمي‌توانستم فرنگستان را درست براي دوستان‌ام تعريف کنم و آنها هم اصلا درک نمي‌کردند. مثلا درک نمي‌کردند کيوي چه جور ميوه‌است، اجاق ماکرويو چي هست، برق اتمي چطوري کار مي‌کند، يا دزدگير ماشين چه صيغه‌اي‌ است. آنطور که من يادم هست، اولين بار دزدگير را من کشف کردم: در لندن در بازي با آرمين به يک ماشين پارک شده خوردم، و اين چنين بود که با صداي بلندي، دزدگير کشف شد! نمي‌دانم چند سال طول کشيد که اين تکنولوژي به ايران رسيد… اما هميشه برايم عجيب بود که چرا در آن‌ور دنيا اين همه کوچه‌ها و خيابان‌ها تميز و مرتب بود و در سرزمين ما همه چيز کثيف، گلي و خاکي.

5- آخري را از اين موارد جديد بگم: روزي که رفتيم براي خواستگاري من بعد از ماه‌ها يا حتي سال‌ها در يک مجلس رسمي شلوار پارچه‌اي پوشيده بودم و خيلي مرتب و منظم با کراوات و تشکيلات با يک دسته‌گل همراه خانواده وارد خانه‌ي مهسا اينها (: شدم! ما در خانه مان رسم داشتيم که وقتي مهمان داشتيم اجازه می‌داديم اگر خواستند با کفش وارد خانه شوند و بعدا خودمان خانه را تميز مي‌کرديم. اصولا در خانه ما با کفش يا بدون کفش وارد شدن به انتخاب مهمان بود. اما در خانه مهسا اينها ( يا بهتر بگويم خانه پدر مهسا) رسم اينگونه نبود. آنها رسم داشتند که حتما روي فرش بدون کفش وارد شوند. اما من (و خانواده) همگي با کفش وارد شديم و از قضا کفش نيمه نوي من در مسير گلي شده بود و فرش اتاق پذيرايي ابريشمين و شيري رنگ بود. نتيجه را خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد‍! فرش خانه آقاي دکتر مقامي با کفش من مهر شده بود و من در گير زلف عروس، اصلا اين موضوع را نفهميده بودم. وقتي با خوبي و خوشي خواستگارون اول تمام شد و داشتيم بيرون مي‌رفتيم آرمين در گوشم گفت که کفش‌ات گلي بود و ترتيب فرش رو دادي و شانس آوردي نيانداختندت بيرون! ((: بعد از عروسي فهميدم که مهسا ندانسته ماجراي کفش گلي را در خانه‌شان به گردن آرمين انداخته بوده و گفته بوده اين کفش آرمين بوده که گلي بوده و رامين بي تقصير!! ببينيد عشق چطوري چشم آدم را دچار خطاي ديد مي‌کند((:. در خاستگار زنون دوم کفش‌ام را دم در در آوردم و هرچه دقت کردم اثر مهرم روي فرش نبود.

براي ادامه بازي من از مهساي عزيزم که مدت‌هاست ننوشته، حامد که تازه وب‌لاگ دار شده، محمد که داره فرانسه‌اش خوب مي‌شه، و مهدي که پروژه‌ي يو‌سي‌اس را به من انداخت و خودش داره تو خارج خفن بيل برقي مي‌زنه، دعوت مي‌کنم. باشد که در اين شب کريسمس رستگار شويم(:

Balatarin

بازهم زيدان

وبلاگی 1 Comment »

کله زدن زيدان مارکو را از ديد آلماني‌ها، فرانسوي‌ها، امريکايي‌ها و روزنامه‌ها را مي‌توانيد ببينيد. در هر اتفاقي اول بايد ببينيد ناظر کي هست بعد روايت‌اش را ارزيابي کنيد… مثل روايت‌هاي سي‌ان‌ان از جنگ لبنان و اسرائيل که تمام مدت دختران شوکه اسرائيلي را که از حمله کاتيوشا ترسيده‌اند را نشان مي‌دهد.

ممنون از محسن به خاطر لينک

Balatarin

موتوري يا شتري؟

وبلاگی 3 Comments »

چه حسي داره که تمام 8 سال جنگ ايران و عراق فرمانده لجستيکي در ارتش باشي و در خط مقدم و چيزيت نشه، حالا يه موتوري توي تهران بهت بزنه 5 متر پرت‌ات کنه، مهره‌هاي کمرت را بشکنه و بعد بخواهد فرار کنه؟ تازه وقتي با چک و توسري نگه‌اش داشتي، ننه من غريبم در بياره که آخ پام درد مي‌کنه؟

Balatarin

Akismet

فني, مدیریت سایت No Comments »

Akismet بهترين جنگجوي اسمپ کامنتي و trackback‌اي است که من تا به حال ديدم. حدس مي‌زنم به زودي جايزه‌اي هم بگيرد به خاطر اين اختراع‌اش. سيستم به صورت آموزش پذير و centeralized هست که از همه کاربران‌اش فيدبک مي‌گيرد و بهتر و بهتر مي‌شود. اطلاعات همه اسپم‌فرست‌ها را يکجا ذخيره مي‌کند و هر کامنتي که در وب لاگ‌هاي مجهز به آن گذاشته مي‌شود اول با اين ليست چک مي‌شود و در صورت مشکوک بودن به اسپم علامت مي‌خورد. مي‌شود کامنت‌هاي علامت خورده را تا 15 روز چک کرد و اگر اشتباهي شده برگرداند. همان موقع هم مي‌شود اسپم‌ها را از بانک اطلاعاتي حذف کرد. نکته جالب‌اش اين است که آمارش نشان مي‌دهد که 81 درصد کامنت‌هايي که در وب‌لاگ‌ها گذاشته مي‌شود اسپم است! :))

Live Spam Zeitgeist
1,463,385 spams caught so far
55,284 so far today
81% of all comments are spam
Balatarin

وردپرس 2

مدیریت سایت, روزمره 5 Comments »

هاه… WordPress 2.0 هم آمد. من که خيلي دوست‌اش دارم. اگر MT داريد به راه راست بياييد و WordPress نسب(نصب) کنيد و در جنگ با اسپم‌ها پيروز باشيد(:

Balatarin

ربات‌هاي آدم‌کش

فني 1 Comment »

عده‌اي از افرادي که در زمينه روباتيک فعاليت مي کنند عقيده دارند که تا 20-30 سال ديگه روبات‌ها آنقدر پيشرفت مي‌کنند که killer robotsابتکار عمل را از آدم‌ها مي‌گيرند و خودشان براي خودشان تصميم مي‌گيرند. به عبارت ديگه عقيده دارند که آنقدر سرعت پيشرفت علم زياد مي‌شود که انسان‌ها ديگه نمي‌تونن پيشرفت‌هاي علمي را دنبال کنند ولي در عوض اين روبات‌ها هستند که با قدرت پردازش بالا و خودکار بودن شروع به در دست گرفتن اطلاعات مي‌کنند و نهايتا اين روبات‌ها خواهند بود که ما را کنترل مي‌کنند و نه ما آنها را! به اين مي‌گويند Singularity يا تکين‌ي!

علاوه بر اين عده‌اي هم هستند که خطر روبات‌هاي قاتل را گوشزد مي‌کنند. چيزي شبيه Robocup که اتفاقا اين نوع روبات‌ها به احتمال زياد به زودي هم رايج خواهند شد! پروژه‌هايي مانند پروژه‌هاي DARPA براي ساختن رمه‌اي از روبات‌هاي پرنده که مي‌توانند به صورت دسته‌جمعي حمله کنند بسيار ترسناک هستند. فکرش را بکنيد که به جاي اينکه يه هواپيماي غول‌پيکر بخواهد يه مجموعه را از بين ببيرد يا يک گردان(ف؟!) هلي‌کوپتر بخواهد کسي يا کساني را نابود کنند اين پرنده‌هاي فسقلي با تعداد خيلي زياد به سراغ‌اش بروند.

مثل داستان‌هاي علمي-تخيلي به نظر مي رسد اما اين پروژه‌ها اصلا تخيلي نيستند! روبات‌هاي متحرک و جنگي در جنگ عراق به کار گرفته شده و الان انرژي زيادي براي ساخت روبات‌هاي خودکار و متحرک که در محيط واقعي حرکت کنند صرف مي‌شود. فرض کنيد که اين روبات‌هاي خودکار هم باشند و فقط يک مقدار اشتباه کنند، خيلي راحت آدم مي‌کشند! از اين بدتر وقتي است که اينها علاوه بر خودکار شدن، خود مختار هم بشوند!!

در يک سال اخير، دارپا مسابقه‌اي را برگذار کرد که 2 ميليون دلار جايزه داشت و هدف‌اش ساخت روباتي بود که بتواند عرض صحراي نودا را در امريکا بدون کمک انسان طي کند! اين روبات‌هاي ساخته شدند و جايزه اش راهم گرفتند دانشمند‌ها. حالا اين را به مطالب بالا اضافه کنيد… ترسناک نيست؟

عده‌اي از پژوهش‌گران به اين نحوه‌ي پيشرفت روباتيک اعتراض دارند و ساختن روبات‌هاي کشنده، مسابقات جنگ روبات و نظير آنها را غير اخلاقي مي‌دانند و مي‌گويند اينها آغاز راه ساختن روبات‌هاي قاتل است.

Prevent evil robots from taking over the world:
Just say no to robot weapons and violent robot competitions

Robot Weapons

This BBC story describes the deployment of armed mobile robots by the US forces in Iraq in early 2005. The robot is teleoperated; a human pulls the trigger by remote control.

It is not a trivial matter to make this robot autonomous; it would require a sensor suite and control software that is at the very edge of the current state of the art, or beyond.

However, scientists and engineers now have a choice whether or not to develop future autonomous armed robots.

reference No Evil Robots by Richard T. Vaughan

Balatarin

وار

لبخند بزن, روزمره No Comments »

امروز در دانشگاه در حين پژوهش به اين سايت کوما /وار kuma\war سر زدم که بازي‌هاي جنگي درست مي‌کند. يکي‌اش را گرفتم. جالب بود ! خوب که پژوهش کرديم، علاقه‌مند شديم که آن بازي را که مي‌گويند درباره ايران ساخته را هم آزمايش کنيم اما گويا اجازه نمي‌داد از ايران کسي آن را دريافت کند. خلاصه بدون آن هم پژوهش گسترده‌اي نموديم !

Balatarin

جنگ متقابل

فني, مدیریت سایت 1 Comment »

از امروز اين وب‌لاگ با اسپَم مي‌جنگه!

Balatarin

آبعلي

روزگار من 5 Comments »

امروز رفتيم آبعلي(روي عکس کليک کني بزرگ مي‌بينيش). ياد روزهاي بمباران و موشک‌باران تهران به خير! ياد همه آن روزهاي بسيار تلخي که من فسقلي فقط اپسيلوني از تلخي‌اش را درک مي‌کردم. ياد آن کلاغه به خير که زخمي‌شده بود و آورده بوديم‌اش براي مداوا. ياد رفتن دسته جمعه به دستشويي با شعر “من مي‌روم به جيش‌گاه، تو مي‌روي به جيش‌گاه، راز سلامتي اين است، جيش‌گاه، جيش‌گاه، جيش‌گاه” هاه! ياد آن چادرهاي نمدار به خير. ياد خوابيدن کنار جاده و گذر نيمه‌شبي کاميون‌ها. خودمانيم ما يه پا آواره جنگي شده بوديم… يادم هست روز برگشتيم تهران، گفته بودند بمباران تمام شده. رسيديم خانه، تا شروع کرديم به شام خوردن، زمين زير پايمان تکان خورد. آژير خطر و آن صداي جهنمي! فردا صبح دوباره از تهران زديم بيرون! بعدافهميديم که همان‌شب موشکي به سازمان انرژي اتمي زده بودند که عمل نکرده! درست کمي بالاتر از جايي که شام نوش جان مي‌کرديم. آخرين باري که رفته بودم آبعلي حدود 8 سال پيش بود. در هتل آبعلي توي اتاقي خوابيديم که سرايدار مي‌گفت اطاق رضاشاه بوده. ما که نفهميديم راست مي گفت يا نه. درباره‌اش اينجا نوشته ام.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS