خواب

روزمره 1 Comment »

خواب ام می آید

فردا جلسه دارم و کارهایم ناتمام است

دزد شیشه ماشین را شکسته و GPS را برده.

شیشه سفارش دادم از پیتزبورگ بیاید.

به جای 215 دلار، 40 دلار خواهم پرداخت

در رویا ام یوتیوب را بهتر خواهم کرد

خواب خواهم دید

پنل در ماشین را با دست خواهم کند

شیشه جدید جا خواهم انداخت.

GPS جدید خواهد رسید. مثل روز اول.

حقوق ام کو….

حقوق ماه ام نیامده است

کفش هایم کو؟

دزد آمده است

Balatarin

خواب و واقعیت

فیلم, وبلاگی 1 Comment »

به تازگی فیلم Stay (بمان) را دیدیم و برایم بسیار جالب بود. در اینجا می خواهم درباره یک ویژگی جالب آن بنویسم و داستان را تعریف نمی کنم اما اگر فیلم را ندیدید باید بگویم که خواندن خط های بعدی خطر لو رفتن داستان را همراه می آورد. با اینکه داستان و نحوه ارائه آن در این فیلم کاملا متفاوت و جدید بود اما من این فیلم را کنار فیلم های Eternal Sunshine of the Spotless Mind و Vanilla Sky قرار می دهم که هر کدام به نوعی “رویا” را به تصویر می کشند. همیشه برایم سخت بوده خواب هایم را توصیف کنم اما این فیلم ها به طرز جالبی این کار را می کنند و توصیف تصویری آن ها از خواب هر چه بیشتر با آنچه تجربه میشود نزدیک می شود. نمی دانم که فقط به دلیل پیشرفت گرافیکی است یا اینکه دانسته های “علوم شناختی” نیز به این کمک کرده است. فیلم Stay از این دیدگاه در نظر من شاهکار بود. من این فیلم را دوبار دیدم و بار اول گویی واقعا به خواب رفته بودم و رویایی دیده بودم و در انتها از خواب بلند شدم. گیج و منگ خواب! بار دوم که تماشا کردم اش بسیار از صحنه های تحسین می کردم.

Balatarin

دوستانم را می خواهم

وبلاگی 4 Comments »

۵ دقیقه مانده که آزمایشگاه شروع بشود و من خیر سرم مسوول آزمایشگاه هستم. دلم برای گپ زدن با دوستان ام تنگ شده. دوستانی که سال ها با هم بودیم و همدیگر را می شناسیم. هفته تقریبا تمام شده و آخر هفته هوس دور هم جمع شدن با یاران قدیم را کردم. وقتی این ور دنیایی هرچند اینترنت و تلفن هست اما مشکل اختلاف ساعت حل نشده. زنگ بزنم پسره خوابه یا گرفتار!

Balatarin

Left or Right

وبلاگی 4 Comments »

آیا شما موقع حرف زدن به کلمات دقت می کنید یا از دست تان برای رساندن منظور استفاده می کنید؟ نام ها را بهتر به خاطر می سپارید یا چهره ها را؟ ببینم نشسته بهتر فکرتان کار می کند یا خوابیده؟ بر اساس این پرسشنامه راست/چپ شناسی مغز، من 65% چپ مغز و 35% راست مغز محساب می شوم. امتحانش کنید. من که نشسته بهتر فکر کنم و در حال راه رفتن بهترتر، شما چطور؟

قسمت چپ مغز مسوول کنترل لغت دانی ، توجه به جزئیات و استدلال است. چپ مغزها در ریاضی و منطق بهتر هستند. اما راست مغزها در هنر، ورزش و خلاقیت بهتر هستند.

The left side of your brain controls verbal ability, attention to detail, and reasoning.
Left brained people are good at communication and persuading others.
If you’re left brained, you are likely good at math and logic.
Your left brain prefers dogs, reading, and quiet.

The right side of your brain is all about creativity and flexibility.
Daring and intuitive, right brained people see the world in their unique way.
If you’re right brained, you likely have a talent for creative writing and art.
Your right brain prefers day dreaming, philosophy, and sports.

Link: http://www.blogthings.com/areyourightorleftbrainedquiz/

Balatarin

خوابي چنين ميانه ميدان‌ام آرزوست

روزگار من No Comments »

khaaab

Balatarin

بازگشت به میهن یا مریخ

وبلاگی 2 Comments »

در بالکن هتل، مشرف به خیابان و کوچه پشتی هتل آپارتمانی فران-جیورجیو در مرکز شهر لارناکا نشسته‌ام. 24 ساعت دیگر در تهران خواهم بود، البته اگر هم چیز خوب پیش برود. شهر زنده است و انگار خواب ندارد حتی الان که تقریبا 2 ساعت از نیم‌شب گذشته است. از دیروز انتظار بازگشت کلافه‌ام کرده و دیگر حوصله این شهر و این مردمان را ندارم. اینجا “شهر تنبل‌های پینوکیو” برای من زیادی است. با آفتاب گرم‌اش، ساحل دم‌کشیده و ساکنین از گرماه برهنه‌اش. همه چیز نم‌دار و گرم است،‌ حتی کردار مردمان‌اش. از قبرسی‌ها خیلی خوش‌ام نمی‌آید و البته فکر کنم آن‌ها هم چندان از ما دل‌ خوشی ندارند. فکر کنم مساله به درک متقابلی از زبان و رنگ پوست بر می‌گردد و صد البته نرخ پوند قبرس. با هیچ قبرسی معاشرت نکردم که بدانم واقعا این مردم چگونه زندگی می‌کنند، خیلی خوشحال می‌شدم اگر فرصتی پیش می‌آمد. اما آن‌ها هم چندان رقبتی ندارند. حتی وقتی به قول یکی از دوستان “بدون پیراهن در بالکن می‌نشستیم هیچ استقبالی از من نمی‌شد”. نمی‌دانم شاید کار خدا باشد.

در اینجا ایرانی‌های جالبی هم سفرم بودند و دوست جدیدی نیز پیدا کردم که اتفاقا هم دانشگاهی نیز از آب در آمدیم (حتی از دریا هم در آمدیم). اگر نتوانستم با قبرسی‌ها معاشرتی داشته باشم، فرصتی بود که با جمعی از این هم‌میهنی‌هایم گپی بزنم. الان که در آخر سفر هستم و به یاد بازگشت ایران می‌افتم، ناخودآگاه یاد همه تضادها، تنش‌ها و تفاوت‌هایمان که با آنها در موردش صحبت کردیم ذهن‌ام را پر می‌کند. همین‌ها بود که عصر روز دوشنبه، پس از تحویل پاسپورت به سفارت امریکا، همه‌مان را در ساحل لارناکا دور هم جمع کرده بود. صحبت بالاگرفته بود از زمین و زمان اما همه درباره ایران و اینکه ما چگونه در این دیار می‌زییم و دیگران چگونه. هر کدام‌مان گوشه‌ای از ماجرا را برای دیگری می‌گفت و دیدگاه‌اش را، و البته من نیز. چیزی که در آن لحظه توجه‌ام را جلب کرد، رها بودن ذهن‌هایمان از قیدهایی بود که نمی‌گذاشت سال‌ها حرفی درباره‌اش بزنیم. نه فقط اینکه آزادی یا اجازه بیان نداشته باشیم، بلکه راه فرار یا نجاتی هم برای خودمان تصور نمی‌کردیم. اما بعد از سفارت، گویی به این جمع مژده رفتن به دنیایی دیگر و بهشتی داده شده بود! انگار بار یک عمر از دوش‌شان برداشته شده بود. افکارشان نو، تیز و برنده و صریح بود.

الان در پایان سفر آنجه می‌فهمم این است که ما ایرانی‌ها علاوه بر اینکه جزیره‌های تنهایی هستیم که نه در کنار هم و نه دور از هم خوبیم; در مکانی زندگی می‌کنیم که گویی زمین نیست و بر مریخ بنا شده است. آنچنان از فرهنگ و دنیای دیگران دوریم که زبان مشترک و سمبل‌های مشترک محدودی برای ارتباط برقرار کردن داریم. اینجا پسران عرب و دختران آسیای جنوب شرقی را می‌بینی که باهم قرار دارند و به انگلیسی می‌گویند و می‌خندند در حالی که انگلیسی زبان مادری هیچ‌کدامشان نیست. نمی‌دانم در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند اما دوستان ایرانی ما از اینکه نمی‌توانستند حتی چنین باشند ناراحت بودند. نمی‌توانستند چون اصلا نمی‌دانستند “چگونه”. سطحی از فرهنگ عامه جهانی شده‌است و عرب، چینی، لبنانی، فرانسوی و انگلیسی همه آن را می‌فهمند. این کف فرهنگ بنای رابطه اجتماعی را می‌سازد و ما، در مملکت گل و بلبل، بلکل این کف را نداریم و ندیده‌ایم. انگار از مریخ آمده‌ایم یا از اعماق اقیانوس.

موسیقی بدون لحظه‌ای توقف در خیابان روبه‌روی هتل از منبعی که نمی‌دانم کجاست پخش می‌شود و اتوموبیل‌ها همینطور در شهر پرسه می‌زنند. صدای “جیغ شادی” چند دختر جوان از اتوموبیلی که رد می‌شود به گوش‌ام می‌رسد و سر بلند می‌کنم. می‌دانید، زندگی در لارناکا به طرز بسیار ساده‌ای، بدون دغدغه و به خوشی می‌گذرد که حتی تصورش برای مردم تهران ناممکن است. کلید این آرامش را من در این می‌دانم که مردمان این سرزمین پذیرفته‌اند که “دیگری” می‌تواند هر طور که بخواهد فکر کند یا عمل کند، همانطور که او می‌تواند (البته تا جایی که پول می‌دهد و آسیبی نمی‌رساند!)

Balatarin

درد

وبلاگی No Comments »

آنچنان درد در استخوان‌ام مي‌پيچيد که خواب‌ام نمي‌برد. ساعت سه و نيم بامداد است اما مرا توان خوابيدن نيست. هر لحظه به آن ابلهي که اين بلا را بر سر انگشت من آورد، لعنت مي‌فرستم.

Balatarin

پنج جک خانوادگي

وبلاگی 2 Comments »

بازي جديد وب‌لاگستان، بازي جالبي است. شبيه همان شروع وب‌لاگ نويسي. ابتدا من از طرف دوست خوبم سولوژن دعوت شدم و بعد از طرف لرد بزرگ و سعيد هم تشويق به نوشتن شدم. شايد بايد همان شب يلدا شروع مي‌کردم به نوشتن اما بسيار درگير بودم. جاتون خالي، من و مهسا مهمان داشتيم و کلي خاله و مامان بابا دعوت کرده بوديم بيايند دور هم باشيم. شام مخصوص داشتيم و خفن!

1- اولين موردي که فکر مي‌کنم نمي‌دانيد، يکي از ترس‌هايم هست. من خيلي از دزد مي‌ترسم و البته در نتيجه‌اش خيلي محتاط‌ام. اين ترسي است که از کودکي در من مانده و نوع خاصي است. من از دزد در خانه مي‌ترسم و نه از دزد ماشين يا کيف قاپ يا کلاه‌بردار يا حتي دزد مسلح بانک! علت اين به خاطره‌اي در دوران کودکي‌ام بر مي‌گردد. 7 ساله بودم که پنج‌شنبه‌اي پدرم بنا به الزامات زمان جنگ، شبي کشيک بيمارستاني (به گمان‌ام در کرج) بود و من و آرمين و مادرم تنها بوديم. براي اينکه تنها نباشيم شب را به خانه خاله‌ام رفتيم و با اينکه قصدمان اين نبود اما بنا بر اصرار پدر بزرگم شب را هم آنجا مانديم. صبح که پدرم به خانه آمده بود ديده بود در حياط باز است و بعد از ورود به ساختمان با در شکسته و خانه‌ي دزد زده مواجه شد. تقريبا 80 درصد آنچه در خانه بود جارو شده بود. وقتي ما از خانه خاله آمديم فرشي نمانده بود و تمامي پول و جواهرات درو شده بود. از آن زمان به بعد من هر شب با اضطراب دزد به خواب مي‌رفتم و با کوچک‌ترين صدايي از حياط از خواب بيدار مي‌شدم. اين ترس هنوز هم در من مانده و هنوزم که هنوزه بعضي شب‌ها مثل ديشب کابوس دزدي مي‌بينم. الگوي خواب‌ها همه مثل هم هستند، وارد خانه مي‌شود و بعد از مدتي مي‌فهمم “مرد سياه پوشي” که به سختي قابل شناسايي است در خانه پنهان شده و يا در حال فرار است. بارها با “او” درگير شده‌ام. تقريبا مطمئنم که از اين مورد خبر نداشتيد….

2- من از کنکور متنفرم. البته اين را فکر کنم قبلا هم يادآور شده بودم. موردي که مي‌خواهم بگويم به کنکور ربط دارد اما اين نيست. من زمان کنکور به طبقه بالاي خانه‌مان، همان‌جايي که الان زندگي مي‌کنيم نقل مکان کرده بودم و تنها آنجا درس مي‌خواندم. روز و شب. فقط براي نهار و شام در بين خانواده ظاهر مي‌شدم و بعد دوباره مي‌رفتم. اواخر کمي خل شده بودم. البته به قول امروزي “قاط” نزده بودم اما با خودم حرف مي‌زدم و بلند بلند مساله حل مي‌کردم. از صداي خودم‌ام خوش‌ام آمده بود. مدت‌ها براي خودم سوت مي‌زنم. شايد همان اندک توانايي‌اي که امروزه در سوت زدن موزيکال دارم از آنجا آمده باشد. اتاق تقريبا خالي بود و صدا مي‌پيچيد. آشپزخانه بزرگي داريم که آن هم آن زمان خالي بود و صدا توش مي‌پيچيد. من در آن آواز مي‌خواندم. دو تا آواز مورد علاقه‌ام بود که شايد تعجب بکنيد. اولي مرغ سحر بود و دومي آن که براي شهيدان جنگ ايران و عراق خوانده‌اند: “کجاييد اي شهيدان خدايي/ بلا جويان دشت کربلايي”!

3- من از بچگي آدم خرابکار و آب‌زير کاهي بودم. البته اولي‌اش را بقيه مي‌گويند و من زياد بهش اعتقاد ندارم (:. دومي‌اش را هم بقيه مي‌گويند هم خودم بشدت تاييد مي‌کنم. من وقتي کوچک بودم از آن بچه‌هايي بودم وقتي چيزي را مي‌شکستم و يا خراب مي‌کردم قايم‌اش مي‌کردم يا مي‌انداختم‌اش پشت پرده‌اي، تخت‌خوابي چيزي که مثلا گم شده است. بعد از يک-دو ماه/سال/قرن هم که پيدا مي‌شد، آب‌ها از آسياب افتاده بود. البته اين اصلا تاييد کننده اين نيست که من بچه‌ي خراب‌کاري بودم. در واقع گفته بالا هيچ اطلاعاتي در مورد نرخ خراب‌کارهاي من نمي‌دهد و فقط رفتار پس از خراب‌کاري را نشان مي‌دهد. در نتيجه من در انظار عمومي، بچه منظم و حرف گوش کني به نظر مي‌آمدم و خودم هم همين عقيده را داشتم! سال‌هاي آخر دبستان که بودم به بازي‌هاي کامپيوتري علاقه خاصي داشتم. از مدرسه تعطيل مي‌شدم معمولا به همراه مادرم به خانه پدر بزرگم که در نزديکي بود مي‌رفتيم و چند ساعتي آنجا بوديم. آن زمان طبقه بالاي خانه، دايي‌ام و دو پسرش Kurt و Kevin زندگي مي‌کردند که تازگي از امريکا آمده بودند و هنوز خانه نخريده بودند. من هر روز وقتي نه Kevin و نه Kurt (و نه دايي) آنجا بود يواشکي مي‌رفتم ان بالا خيلي دقت مي‌کردم که هيچ چيز را دست نزنم يا اگر دست زدم دقيقا سرجايش بگذارم. بعد چند ساعتي با دل سير با کامپيوترشان (کمودور/آميگا) بازي مي‌کردم و بعد مادرم که صدا مي‌زد، مي‌رفتم. راستش را بگويم اگر شوکولات، آدامس خوش مزه‌اي هم بود قسمتي‌ش را هم مي‌خوردم جوري که کسي متوجه نشود. مثل وقتي که مي‌رفتم سراغ يخچال خانه خاله بهجت‌ام((:

4- 6 ساله که بودم به لندن و يکنه دنيا سفر دور و درازي داشتيم. يادم هست که صبحانه‌ي هتل انگليسي، خيلي خوش‌مزه و لذيذ بود. بعدها وقتي به تهران برگشتيم تازه فهميديم که آن چيزي که آنجا همراه تخم مرغ، کره و مربا مي‌خورديم بيکن بوده! (يک چيزي مي‌گم يک چيزي مي‌شنويد!). يادم هست انجا اولين جايي بود که دستگاه بازي Arcade را ديدم و کلي بدون انداختن سکه باهاش به خيال خودم بازي کردم! سنه‌ي 1365 بود به گمان‌ام و در ايران چنين چيزي اصلا وجود نداشت. تا مدت‌ها به اين سفر خارجه رفتن‌ام افتخار مي‌کردم اما هيچ وقت نمي‌توانستم فرنگستان را درست براي دوستان‌ام تعريف کنم و آنها هم اصلا درک نمي‌کردند. مثلا درک نمي‌کردند کيوي چه جور ميوه‌است، اجاق ماکرويو چي هست، برق اتمي چطوري کار مي‌کند، يا دزدگير ماشين چه صيغه‌اي‌ است. آنطور که من يادم هست، اولين بار دزدگير را من کشف کردم: در لندن در بازي با آرمين به يک ماشين پارک شده خوردم، و اين چنين بود که با صداي بلندي، دزدگير کشف شد! نمي‌دانم چند سال طول کشيد که اين تکنولوژي به ايران رسيد… اما هميشه برايم عجيب بود که چرا در آن‌ور دنيا اين همه کوچه‌ها و خيابان‌ها تميز و مرتب بود و در سرزمين ما همه چيز کثيف، گلي و خاکي.

5- آخري را از اين موارد جديد بگم: روزي که رفتيم براي خواستگاري من بعد از ماه‌ها يا حتي سال‌ها در يک مجلس رسمي شلوار پارچه‌اي پوشيده بودم و خيلي مرتب و منظم با کراوات و تشکيلات با يک دسته‌گل همراه خانواده وارد خانه‌ي مهسا اينها (: شدم! ما در خانه مان رسم داشتيم که وقتي مهمان داشتيم اجازه می‌داديم اگر خواستند با کفش وارد خانه شوند و بعدا خودمان خانه را تميز مي‌کرديم. اصولا در خانه ما با کفش يا بدون کفش وارد شدن به انتخاب مهمان بود. اما در خانه مهسا اينها ( يا بهتر بگويم خانه پدر مهسا) رسم اينگونه نبود. آنها رسم داشتند که حتما روي فرش بدون کفش وارد شوند. اما من (و خانواده) همگي با کفش وارد شديم و از قضا کفش نيمه نوي من در مسير گلي شده بود و فرش اتاق پذيرايي ابريشمين و شيري رنگ بود. نتيجه را خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد‍! فرش خانه آقاي دکتر مقامي با کفش من مهر شده بود و من در گير زلف عروس، اصلا اين موضوع را نفهميده بودم. وقتي با خوبي و خوشي خواستگارون اول تمام شد و داشتيم بيرون مي‌رفتيم آرمين در گوشم گفت که کفش‌ات گلي بود و ترتيب فرش رو دادي و شانس آوردي نيانداختندت بيرون! ((: بعد از عروسي فهميدم که مهسا ندانسته ماجراي کفش گلي را در خانه‌شان به گردن آرمين انداخته بوده و گفته بوده اين کفش آرمين بوده که گلي بوده و رامين بي تقصير!! ببينيد عشق چطوري چشم آدم را دچار خطاي ديد مي‌کند((:. در خاستگار زنون دوم کفش‌ام را دم در در آوردم و هرچه دقت کردم اثر مهرم روي فرش نبود.

براي ادامه بازي من از مهساي عزيزم که مدت‌هاست ننوشته، حامد که تازه وب‌لاگ دار شده، محمد که داره فرانسه‌اش خوب مي‌شه، و مهدي که پروژه‌ي يو‌سي‌اس را به من انداخت و خودش داره تو خارج خفن بيل برقي مي‌زنه، دعوت مي‌کنم. باشد که در اين شب کريسمس رستگار شويم(:

Balatarin

گنبد سلطانيه، زنجان و ما

روزمره, روزگار من 2 Comments »

زنجان بوديم، دو روز خورديم و خوابيديم! گنبد سلطانيه در زنجان هست که مي گويند بزرگ‌ترين گنبد گلي دنياست. ما به ديدن‌اش نرفتيم اما از وقتي با ماشين از اتوبان رد مي‌شديم در حال حرکت در افق با تله عکسي ازش انداختم تا در تاريخ بماند(:.
گنبد سلطانيه

Balatarin

اسپم کشون

وبلاگی 9 Comments »

اسپم کشون مثل مراسم سوسک کشون کلي طول مي‌کشه. ممکنه از کار بيانداز آدمو يا بي‌خواب کنه! امشب اسپم کشون داشتم. اين وب‌لاگ ما که از ورد پرس استفاده مي‌کنه يه فايل داره به اسم wp-comments-post.php که فرستنده‌هاي اسپم خوب مي‌شناسندش. بهش ورودي‌هاي مناسب مي‌دهند و بدون اينکه اصلا سايت من را ببينيد کامنت‌هاي هچل هفت مي‌گذارند و حال مي‌کنند. البته اگه توجه کرده باشيد همه اين کامنت‌هاي اسپم فيلتر شده‌اند تا به امروز ولي مشکل اين است که پنهاي باند مي‌گيرند. الان طوري بود که هر چند ثانيه 100 کامنت اسپم داشتم! الان که متوقف‌شان کردم مثل اين مي‌ماند که سوراخ مورچه‌ها را بسته باشي يا توي لانه سوسک‌ها پيف‌پاف زده باشي و درش را هم کيپ کرده باشي!

نام فايل wp-comments-post.php را به چيز ديگري تغيير دادم و از فرم HTML هم با يک جاوا اسکريپت به طور غير مستقيم بهش لينک دادم. الان شما بايد بتوانيد بدون هيچ مشکلي کامنت بگذاريد اما اين اسپمر هاي فلان‌فلان شده نبايد بتوانند. (چون اصولا جاوا اسکريپت اجرا نمي‌کنند)

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS