نوشته های قدیم

وبلاگی, روزمره No Comments »

این داستان را داشتم می خواندم و یادم افتاد که از زمان آشنایی با مهسا من دیگر از این چیزها ننوشته‌ام. آنقدر ننوشتم که مهسا بعضی وقت‌ها خنده‌اش می گیره از اینکه می‌گویم، من هم زمانی می‌نوشتم!! جفا به نویسنده را می‌بینید؟!(;

شاید علت دیگرش هم مهاجرت‌ام به وردپرس و مرتب نکردن آرشیو باشد. آن هم بهانه دیگری داشت: تغییر احماقه‌ای دیتابیس در سرویس دهنده قبلی‌ام بود که همه حرف “ف” را در همه متن هایم خراب کرد و قابل بازگردان هم نبود!

Balatarin

ربات‌هاي آدم‌کش

فني 1 Comment »

عده‌اي از افرادي که در زمينه روباتيک فعاليت مي کنند عقيده دارند که تا 20-30 سال ديگه روبات‌ها آنقدر پيشرفت مي‌کنند که killer robotsابتکار عمل را از آدم‌ها مي‌گيرند و خودشان براي خودشان تصميم مي‌گيرند. به عبارت ديگه عقيده دارند که آنقدر سرعت پيشرفت علم زياد مي‌شود که انسان‌ها ديگه نمي‌تونن پيشرفت‌هاي علمي را دنبال کنند ولي در عوض اين روبات‌ها هستند که با قدرت پردازش بالا و خودکار بودن شروع به در دست گرفتن اطلاعات مي‌کنند و نهايتا اين روبات‌ها خواهند بود که ما را کنترل مي‌کنند و نه ما آنها را! به اين مي‌گويند Singularity يا تکين‌ي!

علاوه بر اين عده‌اي هم هستند که خطر روبات‌هاي قاتل را گوشزد مي‌کنند. چيزي شبيه Robocup که اتفاقا اين نوع روبات‌ها به احتمال زياد به زودي هم رايج خواهند شد! پروژه‌هايي مانند پروژه‌هاي DARPA براي ساختن رمه‌اي از روبات‌هاي پرنده که مي‌توانند به صورت دسته‌جمعي حمله کنند بسيار ترسناک هستند. فکرش را بکنيد که به جاي اينکه يه هواپيماي غول‌پيکر بخواهد يه مجموعه را از بين ببيرد يا يک گردان(ف؟!) هلي‌کوپتر بخواهد کسي يا کساني را نابود کنند اين پرنده‌هاي فسقلي با تعداد خيلي زياد به سراغ‌اش بروند.

مثل داستان‌هاي علمي-تخيلي به نظر مي رسد اما اين پروژه‌ها اصلا تخيلي نيستند! روبات‌هاي متحرک و جنگي در جنگ عراق به کار گرفته شده و الان انرژي زيادي براي ساخت روبات‌هاي خودکار و متحرک که در محيط واقعي حرکت کنند صرف مي‌شود. فرض کنيد که اين روبات‌هاي خودکار هم باشند و فقط يک مقدار اشتباه کنند، خيلي راحت آدم مي‌کشند! از اين بدتر وقتي است که اينها علاوه بر خودکار شدن، خود مختار هم بشوند!!

در يک سال اخير، دارپا مسابقه‌اي را برگذار کرد که 2 ميليون دلار جايزه داشت و هدف‌اش ساخت روباتي بود که بتواند عرض صحراي نودا را در امريکا بدون کمک انسان طي کند! اين روبات‌هاي ساخته شدند و جايزه اش راهم گرفتند دانشمند‌ها. حالا اين را به مطالب بالا اضافه کنيد… ترسناک نيست؟

عده‌اي از پژوهش‌گران به اين نحوه‌ي پيشرفت روباتيک اعتراض دارند و ساختن روبات‌هاي کشنده، مسابقات جنگ روبات و نظير آنها را غير اخلاقي مي‌دانند و مي‌گويند اينها آغاز راه ساختن روبات‌هاي قاتل است.

Prevent evil robots from taking over the world:
Just say no to robot weapons and violent robot competitions

Robot Weapons

This BBC story describes the deployment of armed mobile robots by the US forces in Iraq in early 2005. The robot is teleoperated; a human pulls the trigger by remote control.

It is not a trivial matter to make this robot autonomous; it would require a sensor suite and control software that is at the very edge of the current state of the art, or beyond.

However, scientists and engineers now have a choice whether or not to develop future autonomous armed robots.

reference No Evil Robots by Richard T. Vaughan

Balatarin

روز معلم: آقاي رادمهر

روزمره, روزگار من 8 Comments »

امروز ياد معلم‌هايم افتاده بودم. از معلم‌هاي راهنمايي‌ام خيلي خاطره دارم اما از معلم‌هاي دبيرستان‌ام نه. اکثر دبيرستاني‌ها برايم يک خاطره گنگ و محو هستند. معلم ادبيات‌ام را در راهنمايي خيلي دوست داشتم، آقاي… آم.. اسمشان چي بود؟ حتما يادم خواهد آمد… مرا به کل عوض کرد تقريبا تمام زندگي‌ام مديون او هستم! معلم رياضي‌ام هم همينطور آقاي ميثمي. يک معلم علوم هم داشتيم که نمي‌دانم الان شادروان شده يا نه. قدش کوتاه، مو‌هاي سرش نيمه طاس طوري که مو‌هاي جلويش را به پشت مي‌انداخت تا زياد معلوم نشود.، سن‌اش زياد بود و مقداري چاق. James Watt را مي‌گفت، جيم ز وات. تک‌زباني. ترک بود و بشدت لهجه داشت. يادم هست که سال سوم، مدرسه‌ي ما که سومين سال‌اش بود که نمونه مردمي شده‌ بود، براي کمک به پيشرفت علم فيلم‌هاي کمک‌آموزشي خريده بود. تازه ويدئو آزاد شده بود و اين حرف‌ها… معلم علوم ما را برده بود نمازخانه، آنجا ويدئويي خريده بودند و تلويزيوني. موضوع فيلم داستان تشکيل حيات بود. از همان ابتدا و اين حرف‌ها. يادم نمي‌رود رسيد به جايي که در باره توليد مثل انسان داشت صحبت مي‌کرد. هول شد، بلند شد رفت با آن شکم گنده‌اش جلوي تلويزيون ايستاد. نگذاشت ما بفهميم اين اسپرم‌ها از کجا به کجا منتقل مي‌شوند!! همين بود که ما ناآگاه مانديم. من رو باش که تا مدت‌ها فکر مي‌کردم از طريق تنفس منتقل مي‌شوند و کلي برايم عجيب بود که چطوري جلويش را مي‌گيرند؟!!!!

معلم قرآني هم داشتيم که خيلي قيافه‌اش جالب بود. مو‌هاي سياه و ريش بلند سياه. ناظم هم شده بود سال سوم. Read the rest of this entry »

Balatarin

ما اسم‌ها را مي‌خوانيم

وبلاگی No Comments »

1)
سال دوم بود، هيجان داشتيم. توي راه‌رو همه جمع شده بوديم جلوي تابلو اعلانات آموزش، نتايج نهايي انتخاب گرايش را زده بودند. بالا پايين مي‌کرديم. اسم دوستامون رو مي‌خوانديم که هرکدام به چه گرايشي وارد شدند. با کدام‌ها هم‌کلاسي هستيم و کدام‌ها ديگر هم‌کلاسي‌مان نيستند. اسم دخترها رو هم نگاه مي‌انداختيم. چندتايي که مهم‌تر بودند.

2)
سال سوم بود، توي حياط نشسته بوديم، گپ مي‌زديم که کي با کي دوسته، که از کي خوش‌اش مياد، کي مخ کي رو مي‌زنه، فلاني حل تمرين فلان درس شده و به بهماني نمره بالا داده چون دل‌اش رو برده و … ساعت‌ها من و وحيد صحبت مي‌کرديم. با سهيل و اميرمسعود سعي مي‌کرديم بحث فلسفي کنيم. بفهميم داريم توي دانشگاه چه غلطي مي‌کنيم.

3)
سال چهارم بود، رو صندلي‌هاي پشت زمين فوتبال نشسته بوديم، حساب مي‌کرديم کيا امسال کنکور قبول شدند، کيا نشدند. رتبه‌هاشون رو مي‌گفتيم. به بعضي‌ها آفرين مي‌گفتيم. درس خواندن بعضي‌ها رو مسخره مي‌کرديم. حساب مي‌کرديم کيا فارغ‌التحصيل مي‌شن. کيا 4 ساله تمام مي‌کنن. کيا 5 ساله. حس تمام شدن داستان برامون تازگي داشت. ياد ترم يک مي‌افتاديم و اون صف لعتي ثبت نام…

4)
حالا 2 سالي از اون سال آخر گذشته، وقتي سالي-ماهي، همديگر و مي‌بينيم، لبخند مي‌زنيم اگر وقت کنيم چند دقيقه يه جايي مي‌شينيم يا توي خيابون دست مي‌دهيم و سلام احوال پرسي ساده مي‌کنيم. اسم‌ها رو سعي مي‌کنيم به خاطر بياريم. حساب مي‌کنيم کيا ازدواج کردند، کيا رفتن خارج يا دارن مي‌رن. يکا نامزد کردن… برامون جالبه بدونيم کدام هم‌دوره‌اي هامون باهم ازدواج کردند. بعد مي‌فهميم بعضي‌ها حتي بچه‌دار هم شدند و تعجب مي‌کنيم. از کار و بار مي‌پرسيم آنهايي که خوب پول در مي‌آرن رو اسم مي‌بريم. به روزهاي گذشته مي‌خنديم و حس مي‌کنيم ديگر آن آدم قبلي نيستيم. زياد طول نمي‌کشد که از هم جدا مي‌شويم و به راه خودمان مي‌رويم.

5)
مي‌گفت، قبل‌ از شام دکتر خلـج براي اينکه همه ببينندش روي صندلي مي‌ره، صداش رو صاف مي‌کنه و خيلي مسلط، مثل هميشه شروع به صحبت مي‌کنه. از همه تشکر مي‌کنه که براي مراسم چهلمين سالگرد فارغ‌التحصيلي تشريف آورده‌اند. از چگونگي هماهنگ شدن اين جمع صحبت مي‌کنه. از کارت پستالي صحبت مي‌کنه با عکس چهل ستون خودنمايي مي‌کنه و گذشت چهل سال رو به همه تذکر مي‌ده. خيلي‌ها با بچه‌هاشون آمده‌اند. خيلي هم هم تنها هستند، به خصوص خانم‌ها. آقايون معمولا با خانم‌هايشان آمده‌اند. همگي سني ازشان گذشته. بعضي‌ها با دامادها و عروس‌هايشان آمده‌اند. آرمين و بابا و مامان هم آنجا ايستاده‌اند و فقط من مثل هميشه غايب‌ام. دکتر خلج بازهم توجه جمع را با کلمات منظم‌اش به خود جلب مي‌کنه. مي‌گه دوستان! از اينکه همه شما را در کنار هم مي‌بينم خوشحالم، کاغذي که در دست دارم، اسامي 50 نفر از هم‌دوره‌اي‌هاي عزيزمان است که فوت شده‌اند. اسامي‌شان را مي‌خوانم تا به ياد آوريم‌شان و بعد به احترام‌شان يک دقيقه سکوت مي‌کنيم. شروع به خواندن مي‌کند…

سکوت تمام مي‌شود. من آنجا نبودم و اينها را تنها شنيده‌ام، اما مطمئن‌ام در همان آغاز سکوت، چيزي درون آن جمع شکست و بعد جاري شد، همان‌طور که درون من شکست، يک درد مشترک انساني.

بابا دفترچه‌اي به همراه دارد، آلبوم عکس سياه‌وسفيد همه‌ي هم دوره‌اي‌هايش، به من چيزي نمي‌گويد اما در چشم‌‌هايش مي‌بينم که با غم و حسرت به روزهاي جواني‌شان نگاه مي‌کند، نشان‌ام مي‌دهد و ياد دوست قديمي و هميشگي‌اش مي‌افتد و به من مي‌گويند ” غفار رو خيلي دوست دارم بازهم ببينم‌اش… تفلک آلزايمر حاد داره”

— ببخشيد بيش‌از اين توان‌نوشتن ندارم در حال خرد شدن‌ام!
پ.ن: اين همان چيزي بود که قول داده بودم بعد از امتحان‌ها بنويسم

Balatarin

فازی

وبلاگی No Comments »

زندگي براي آدمي‌ چيز عجيبيه، هر بلايي هم که سرش بياره کار زيادي نمي‌تونه در موردش انجام بده چون اين آدمه که توي زندگيه نه اين زندگيه که توي آدمه. شوت، پاس، پرتاب، دانک، آبشار …. اوه يه توپ خوبه براش.

“پسر ايستاده بود، چشمان‌اش حدقه داشت مي‌پريد بيرون. زبان‌اش بند اومده بود و وسائل‌اش روي زمين ولو شده بود. ارزش زندگي چقدر بود. ارزش درس‌خواندن، غصه خوردن، بيداري کشيدن، تلاش کردن. همه‌شان داشتند جلوش رژه مي‌رفتند. موتوري کمي جلوتر ايستاد. رو کرد به پسر و با لحن دهاتي‌واري فرياد کشيد “حواست کجاست يابو علفي” و چهار تا فحش ديگه هم نثارش کرد، بعد ساکت شد. عکس‌العملي نديده بود جز نگاهي خشمگين. پسر واقعا نمي‌دانست ارزش‌اش چقدر است. اخلاق يا حتي آزادي. به فکر مردم بودن. احترام. فرهنگ… حالا چراغ راه‌نمايي سبز شده بود. موتوري گازش را گرفت رفت تا به هر قيمتي شده از ماشين‌هاي جلويي سبقت بگيرد. ديرش شده بود. بسته‌اي را براي آدرسي در خيابان ستارخان مي‌برد . داخل بسته: کتاب مجموعه داستان‌هاي هوشنگ گلشيري و کتابي فني که روي‌اش درشت به انگليسي نوشته شده بود “فازي”. حالا مردم هم سرشان را برگردانده بودند و رفته بودند پي کار خودشان. پسر آهسته از بين ماشين‌ها کتاب‌اش را برداشت، خط عابر را رد کرد و وارد پياده‌رو شد. کتاب‌اش را ورانداز کرد، رويش را که تميز کرد، همان موقع بود که من عنوان‌اش را ديدم: Fuzzy logic in nonlinear dynamics”

Balatarin

يك رؤيا

وبلاگی 1 Comment »

از آدم و حوا:
يك رؤيا
در مسجد جمكران لوح شيشه‌اي زيبايي هست كه در آن علت بناي مسجد را نقل كرده است و من آنرا مختصرآ مي‌آورم:
((در كتاب مونس الحزين اثر شيخ صدوق، آمده كه حسن بن مثله جمكراني به سال 393 هجري قمري در خوابي مفصل ديد كه امام زمان به او امر كرد تا به حسن مسلم بگويد كه ديگر حق ندارد در زمين خود زراعت كند و هر انتفاعي كه تا كنون از زمينت برده اي بايد برگرداني تا به اين موضع مسجدي بنا نمايي كه خداوند اين زمين را از زمينهاي ديگر برگزيده و شريف گردانيده است. حسن بن مثله از امام زمان، خواست تا حجتي به او بنماياند تا با آن مردمان را راضي به قبول قولش كنند و امام گفت كه در ان زمين علامتي خواهد نهاد. سپس امام امر كرد تا در مسجدي كه ساخته خواهد شد چهار ركعت نماز بگذارند … سپس امام امر كرد تا بزي را كه هفت علامت دارد، از گله گوسفندان جعفر كاشاني بخر و گوشت آن را ميان بيماران انفاق كن. حسن بن مثله از خواب بيدار شد و در زمين حسن مسلم زنجيري كوفته بر زمين يافت. او به نزد سيد ابوالحسن رضايي رفت و قبل از انكه داستان خواب خود را بازگويد، او مژده داد كه در خواب ديده كه كسي به او امر كرده تا سخن اين حسن را بپذيرد و … الخ))
در هامشف يك رؤيا
مشهور است كه در ميان علماي قم، بر سر صحت بنياد مسجد جمكران و روا بودنف زيارت آن به عنوان محل منتسب به امام زمان، اختلاف است؛ از اين رو كه فقط يك رؤيا و نه حتي يك حديث يا يك گزارش تاريخي آن را دلالت مي‌كند. برخي هم مي‌گويند اصولآ شيخ صدوق كتابي به اسم مونس الحزين نداشته است. برخي هم بر اين واقعيت انگشت مي‌گذارند كه شيخ صدوق در سال 381 درگذشته است. يعني 12 سال پيش از رؤياي مذكور!

Balatarin

نقد يک روش: در يک نوشتار به ناچار بلند

وبلاگی 1 Comment »

آنچه اين چند روزه در حوالي مساله پيش‌بيني زلزله گذشته بسيار جالب است.
مقدمه داستان اين چنين است: يک پديده طبيعي هولناک به نام زلزله که ممکن است جان ميليون‌ها آدم را بگيرد. يک شهر نا امن. يک سري شواهد علمي و يک سري آدم که سعي مي‌کنند اين پديده را پيش‌ييني کنند اما مطمئن نيستند.
لازم نيست که حتما در ايران زندگي کنيد تا تحليل‌ها و نقدها و شيوه‌هاي خنده‌دار، مضحک و يا مبتذل نقد علمي را ببينيد، اما اگر در ايران باشيد اين چيزها بسيار همه‌گير تر از کشورهاي پيش‌رفته است.
مي‌خواهم درباره نقد يک روش بنويسم. روش برخورد عده‌اي از دانشمندان و درس‌خوانده‌هاي ما.

مي‌دانيد، زلزله يک پديده‌ي طبيعي است و دليل اينکه هنوز ناشناخته مانده و غير قابل پيش‌بيني دقيق، حتي پيش‌بيني کوتاه مدت، اين نيست که ذاتا غيرقابل پيش‌بيني باشد. موضوع اين است که زلزله چندان در دسترس نيست، قابل تجربه آزمايشگاهي نيست، کسب اطلاعات درموردش آسان نيست، يک پديده Distributed است و …. . اينها مشکلات اساسي‌ است در شناخت‌اش!
چنين پديده‌اي، با چنين پيچيدگي‌اي به سختي رام مي‌شود ولي شدني است. اين روزها ما مواردي را مي‌شنويم از شواهد تجربي در مورد correlation اين پديده طبيعي با پديده‌ها ديگري، نظير ابرها، گرماي زمين، اشعه مادون قرمز و … . اينها شواهد علمي هستند و بيان‌گر همبستگي داده‌ها. کنار قرار دادن اينها و نتيجه گيري يک روش علمي‌است که قرن‌هاست بشر دارد استفاده مي‌کند. درست است که به قول آن پرفسور خارجي، تحليل‌هاي مبنتي بر correlation هميشه جاي شک دارند، چون ممکن است بين درس‌دادن او سر کلاس و زاد و ولد شيرها در افريقا هم correlation بالايي وجود داشته باشد، در حالي که اينها هيچ ربطي به هم ندارند! (البته اين راهم بگويم، براي من روش‌هاي علمي اين‌چنيني جالب هستند، مثل جستجويي هيجان‌انگيز در محيطي ناشناخته…)
ديشب چند مطلب جالب خواندم و مرا واداشت که اين سطرها را بنويسم. بعداز خواندن نقد متيني که سولوژن درباره مقاله دکتر رحيمي تبار نوشته بود، سخت است که مقاله‌اي بخواني برگرفته از “گزارش جناب آقاي دكتر محمد رضاقاسمي مدیریت رمین شناسی منطقه ای – سازمان زمین شناسی و اكتشافات معدني کشور ” و آنچنان از لحن و بيان غير علمي و لمپن وي متعجب شوي که با خود فکر کني که چه لزومي دارد که کسي دکتري داشته باشد تا چنين سخناني بگويد. البته من هر آنچه نقد در مورد وي داشتم را خواهم آورد و باقي سخنان وي به نظرم متين است و به نقد نگرفتم و مي‌توانيد براي خواندن مقاله به لينک‌اش مراجعه کنيد.(مقاله وي در سايت پايگاه ملي داده‌هاي علوم زمين)
چند جمله را به عنوان شاهد مي‌آورم:

“يك شبه دانشمند چيني مدعي است به كمك انواع ويژه‌اي از ابرها مي تواند زمان رويداد زمين لرزه در يك ناحيه را پيش بيني كند … . كدام مورد پيش بيني ايشان در مورد يك زمين لرزه موفق بوده است. چرا ارائه نمي كنند؟”

آقاي دکتر، آن فرد چيني دلايل‌اش را ارائه کرده شما نديدي! در چنين شرايطي شما بايد دلايل‌اش را نقد کني نه اينکه بگويي «کوش؟! کجاست؟! نديدم! پس چاخان مي‌گي!» اين جملات وي مرا ياد روزنامه کيهان مي‌اندازد! همانطور که گفتم اين‌پيش‌بيني‌ها بر پايه روش‌هاي تجربي هستند و اصلا اثبات رياضي ندارند و اين سوال‌ها را مي‌توان به بسياري از روش‌هاي تجربي‌اي که بکار مي‌گيريم نسبت داد و صاحبان‌اش را مسخره کرد! هاه!… به نظر اينجا فقط نبرد افکار عمومي جريان دارد و نه نقد علمي.
بازهم سخنان آقاي دکتر:

…جالب است بدانيد كه بعضی دانشمندان داخلي نيز به طور جدي در تلاش براي استفاده از اين روش استثنائي هستند!

بررسي روش تاثير فرآيندهاي نامربوط: نامه اي بدون امضا درباره يك استاد فيزيك كه خوب نيست نام برده شود از دانشگاهي(كه معرفي نشده است) دست به دست مي شود. ايشان با بررسي هاي انجام شده خود، رويداد يك زمين لرزه يا چند زمين لرزه كوچك در جنوب غرب تهران را حتمي دانسته است … داده هاي ايشان و روش تحليل اين داده ها چيست؟ ايشان تا چه حد با زمين شناسي، گسله ها و زمين لرزه آشناست؟”

لحن تمسخر آميز اين جملات بسيار شرم‌آور است! فکر کنم ايشان به جاي سوال ‌پرسيدن در گزارش خود بايد به دنبال جواب بگردد اما چنين نمي‌کند چون اين سوال پرسيدن‌ها تنها استراتژي‌اي رواني است براي ايجاد ابهام در خواننده و کم کردن اعتماد او به گفته‌هاي طرف مقابل! خب باشد… باشد اگر ايشان دکتر نبود، اگر «مدیریت رمین شناسی منطقه ای – سازمان زمین شناسی و اكتشافات معدني کشور» نبود، برايم قابل قبول بود چنين صحبتي اما … نمي‌دانم ما از چه کساني بايد انتظار علمي صحبت کردن داشته باشيم! سوال آخر ايشان جالب است و به نظر من خنده‌دار ترين سوال است! در مقابل سوال ايشان من مي‌توانم بپرسم که “زمين‌شناسان با اينهمه اطلاعات در مورد گسل‌هاي دنيا تا به حال چه کاري توانسته‌اند در مورد پيش‌بيني رخداد زلزله بنمايند؟؟! و آقاي دکتر چقدر با فيزيک و فرآيندهاي تصادفي و مدل مارکوف آشناست؟؟!”
به نظرم ايشان به جاي ايفاي نقش به عنوان يک فرد علمي، سعي‌کرده به عنوان مصلح اجتماعي اعمال نقش کند.
مقاله ديگري در همان سايت(و نه از آقاي دکتر قاسمي)، درباره شواهد پيش‌بيني زلزله هست که علمي‌تر و خبري‌تر با مسائل برخورد کرده ولي در جايي از مقاله به عنوان شاهد مطالب‌اش آزمايش روي سنگ‌هاي فشرده را در دانشگاه شريف به عنوان مدرک ذکر کرده. اما آن طور که من مي‌دانم چنين آزمايشي در شريف انجام نشده، بلکه اين آزمايش در يکي از مقالات ناسا ذکر شده! با وجود اينکه اينها هنوز فرضيه و شواهد علمي است اما به مسخره گرفتن آنها از جانب دکتر به نظرم از همه مسخره‌تر است!

همه چيز با هم قاطي شده! هاه! اما مهم اين است که بدانيد زلزله را مي‌شود پيش‌بيني کرد. الان دقت پيش‌بيني چيزي حدود 30 درصد است. همه مي‌دانيم که دقت 30 خيلي بد است اما بهتر خواهد شد! علم در مقابل زلزله يخ نزده است و پيشرفت مي‌کند. الان به گفته دکتر رحيمي تبار در ايران سيستمي در حال آزمايش و تحقيق است که مي‌تواند بر اساس دنباله‌هاي مارکوف وقوع زلزله را در لحظاتي قبل از آن پيش‌بيني کند و لابد اين روش‌هم هنوز خطاي زيادي دارد اما وجود دارد!!

پ.ن: اين سوال‌جواب‌ها را پيدا کردم در مورد پيش‌بيني زلزله بسيار جالب هستند. پيشنهاد مي‌کنم حتما بخوانيدشان.

Balatarin

گل‌اقا رفت!

وبلاگی No Comments »


بي‌بي‌سي: “کيومرث صابری فومنی طنزپرداز برجسته ايرانی که به گل آقا مشهور بود روز جمعه صبح يازدهم ارديبهشت به علت کم خونی شديد در بيمارستان مهر تهران درگذشت.”

گل آقا، طنزپندار محبوب من، سوپاپ اطمينان دولت سازندگي، رييس موسسه گل آقا که ابراهيم نبوي طنزپرداز، زرويي نصرآباد با تذکرة‌المقامات، محمد پورثانی که داستان‌هاي طنز‌ش فوق‌العاده بود، حسين پور کارکاريکاتوريست، نيک‌آهنگ‌کوثر کارکاتوريست و … اعضايش بودند، همانکه من مشترک‌اش بودم و آرشيو تقريبا کاملي از مجله‌هايش دارم،(تا حدود خرداد 76!)، همان که همواره لبخند مي‌زد، همان که پدرسالارانه موسسه‌اش را اداره مي‌کرد. همان که انقلابي قديم بود و مثل خوش انصاف‌هايش از گره‌اي که نسل‌اش زده بود حيران بود و به دنبال راه چاره مي‌گشت و مثل آنهايي که نمي‌توانند قبول کنند اشتباه کرده‌اند هنوز عاشق آنچه بود که در جواني کرده‌اند. آنکه موثر و خلاق بود…

آنکه آنکه آنکه..
آنکه من دوست‌اش داشتم درگشت!
به خاطر همه لبخندهايي که هديه کرد و همه دقايقي که مرا در اين سال‌ها به انديشه واداشت از او متشکرم.
متشکرم!

مطلب ابراهيم نبوي در اين باره خواندني‌است.
“صابري براي بچه هايي كه از شش – هفت سالگي تا بيست سالگي با نشريات او بزرگ شدند و براي فرهيختگان اين كشور همواره بزرگ و سربلند هست و خواهد ماند.
او را همواره دوست خواهم داشت.”

Balatarin

جمعه 16 بهمن

وبلاگی No Comments »


– اگر من در کشوري آزادتر بودم شايد الان يک columnist بودم اما اگر در دنياي آزاد بودم ديگر حرفي براي گفتن نداشتم يا حداقل اين حرف‌هاي فعلي را نداشتم و گمان نمي‌کنم يک columnist مي‌بودم.
– دلم مي‌خواهد براي بچه‌ها کتاب بنويسم، نه کتاب داستان با عکس‌هاي خوشگل بلکه کتاب سيگنال سيستم!
– دلم مي‌خواهد معلم باشم اما از معلم بودن بدم مي‌آيد. شايد چيزي شبيه معلم دوره گرد(!!) برايم ايده‌ال باشد، اينکه هر دفعه مطالب جالب و جديد را براي دانش‌آموزهاي جديدي بگويم و بروم!
– دلم مي‌خواهد استاد باشم يک استاد خوب که هميشه چيزهاي جديد براي کشف کردن دارد، چه در زمينه‌ي کاري، چه در دانشجوهايش!

هذيان نگو!

Balatarin

فراگستريسم

وبلاگی No Comments »

خبر داخ: يکي از بچه‌ها که به شوخي مي‌خواست وام ازدواج بگيره،‌ در دانشگاه تهران (پايين) رديابي شده با يک دخترخانمي!!! جالب است! اما از اين‌ها که بگذريم بايد به مطلبي اشاره کنم که بسيار باعث تعجب‌ام بود.

مقدمه داستان: دانشکده ما از ترم گذشته يک قرار دادي با شرکت فراگستر امضا کرده که عزيزان (!!) دانشجوي دانشگاه پيام نور در ساعت‌هايي که دانشکده برق کلاس رسمي ندارد، بتوانند از محيط دانشگاه استفاده کنند و در ازاي آن با پرداخت مبالغي دانشکده را خوشحال کنند. ماجرا کاملا ساده به نظر مي‌رسيد تا وقتي که اين عزيزان دانشجوي پيام‌نور به محيط دانشگاه آمدند و کمي با ما فرق داشتند. ماجرا از نگاه افراد مختلف:
۱) وااا… ! اون دختره رو ببين . نشسته روي پاي پسره توي حياط دانشگاه! بابا اينا ديگه خيلي… به نظر من کسي که مي‌آد دانشگاه براي يک کاري مي‌آد که به اين تيپ نمي‌خوره!
۲) مي‌بينيد چه مسخره بازي‌اي در آورده‌اند. قرار است هفته ديگه جلسه‌اي با رييس دانشگده ترتيب بدن، بچه‌هاي بسـيج هم اعتراض کردند که اينها را ديگه راه ندن….
2) به نظرم آمدن فراگستر به تعادل بازار عرضه و تقاضا کمک کرده و هزينه‌ها را پايين آورده. ببينيد در بيان ساده‌تر يعني: با گسترش فراگستر، دخترهاي دانشگاه که تا ديروز محل کوچکي هم به آدم نمي‌گذاشتند، حالا با لبخند و خوش‌رويي سلام و احوال پرسي مي کنند. ببين چقدر خوب شده. بازار سرمايه ، بازار رقابتي …..
4)هفلي هفلي نخواستيم ، UCLA نخواستيم، دختر سال چهارم KNTU نخواستيم،… فراگستر به راهه ….کمر باريک ……. دريرم ديريم دريريم ريم…. (موسيقي ادامه داره )
5) من نمي‌دانم اين فراگستري‌ها چرا همشون دخترن؟! چرا همشون اين همه آرايش دارن؟ چرا اين قدر خوش…. (اوه ببخشيد!!)
6) به نظر من سيستم‌هاي اينها همگي کاپلينگ خوبي دارند. حتي تطبيق امپدانسي خوبي هم دارند. چون آنهايي که روز اولي سينگل راه مي‌رفتند از روز دوم به صورت کاپلد هستند و سيستم‌ها مايمو هستند به جاي سايسو!

خود داستان: خب اين ماجراي فراگستر برايم جالب بود تا وقتي که با پريسا حرف زدم و برايم از دانشگاه تهران (پايين نه فني) گفت. شاخ روي سرم سبز شد. هرچه ما اين فراگستري‌ها را مريخي و بلکه ونوسي مي‌ديديم ، آنها مريخي و ونوسي‌تر بودند. تازه دانشگاه تهراني بودند نه پيام‌نوري! هاه! تا قبل از اين گمان مي‌کردم که اين ما هستيم که متعلق به “نسل جديد” هستيم و بزرگترهاي ما ديگه قديمي شده‌اند. اما نمي‌دانستم که “انفجار نور” در اين نسلف 2-4 سال کوچک‌تر از ما، تحولي عظيم به وجود آورده که ديگر ما را هم به “نسل قديم” تبديل کرده!! هاه! محمد که تازگي (بعد از مدت‌ها)از فني بالا رفته بود دانشکده فني پايين گفت: “آآآآآآآاففافافافآآه…. پس ما تاحالا کجا بوديم!!؟!”

آخي… ما چقدر محروميت کشيديم… !!

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS