لباس دختران نیویورک از حیایشان نیست از هوایشان است

لبخند بزن, وبلاگی, امریکا 1 Comment »

نیویورکی‌ها خودشان را خیلی شهری می‌دانند و تقریبا بقیه دنیا را دهاتی. البته حق هم دارند. اما من در سفر اخیر رفتار جالبی‌تری را از نیویورکی‌ها کشف کردم.  در مقایسه بین دخترکان نیویورکی و فلوریدایی فهمیدم که “لباس دختران نیویورک از حیا کردن‌شان نیست بلکه از هوا شهرشان است!” در فلوریدا ملت لب ساحلی لباس می‌پوشند و در نیویورک کت شلوار. اما در همین پنج‌روزی که در نیویورک بودم کافی بود که فقط یک روز هوای نیویورک هم لب ساحلی بشود، بیا و ببین چه فلوریدایی شدند این‌ها!

Balatarin

بازهم: پارتی و سقوط به کف

ایران 5 Comments »

همین 2 ماه پیش بود که در این وب لاگ بحث نافرمی(1، 2 و 3)  درباره سابقه حمله به پارتی ها در ایران داشتیم و دوستی (مریم) – که دیگر بعد از جواب های تند من اینجا سر نمی زند – خیلی مطمئن بود که آن زمان ها گذشته است و چنین چیزهایی را ندیده و اصلا هم احتمال نمی داد رخ بدهد. امیدوارم این مریم همان مریمی نباشد که چند شب پیش در یک پارتی دوستانه در شمال تهران شرکت کرده بود و بعد از ریختن ماموران امربه معروف از پنجره به بیرون پرت شده و کشته شده است. حالا معلوم نیست که قتلی رخ داده یا اینکه از ترس خودکشی کرده است. افسوس که در سرزمین من، زندگی آدم ها آنقدربی ارزش است که جایی برای زیستن نیست.

اگر یادتان باشد  فیلم پرسپولیس صحنه ای از پارتی جوانان تهران داشت که به پرت شدن و کشته شدن پسری که در حال فرار از دست ماموران بود ختم شد. این صحنه روایت 10-15 سال گذشته بود که الان دوباره تکرار شده است. اینجا هم ماموران منکرات آمده اند تا با دستگیری پسران و جدا کردن دختران آن ها را ارشاد کنند که نمی دانم چه شده که ماموری در اتاق و یا نزدیک آن بوده و دختری که در اتاق بوده جیغ زده و از آن بالا پرت شده. داستان آنقدر غم انگیز است که شرمم می آید بیشتر توضیح بدهم. البته گویا این ماموران منکرات محرم بودند و  پلیس رسمی مملکت تفاوت داشتند چون تازه بعد از مرگ مریم پلیس به خودش اجازه می دهد به حریم شخصی و خانه ملت وارد شود و تا قبل اش تنها ماموران منکرات را تماشا می کردند که هر کاری خواستند با دختران و پسران پارتی-رو بکنند.

——————-

خبر از خبرگزاری فارس

شامگاه پنج‌شنبه 25 مرداد سال‌جاري مأموران كلانتري 101 تجريش از برگزاري يك پارتي شبانه در يكي از خانه‌هاي داخل يك برج در الهيه با خبر شدند.

مأموران با حضور در محل برگزاري اين برنامه متوجه شدند دو مرد جوان با معرفي كردن خود به عنوان مأموران مبارزه با مفاسد اخلاقي اقدام به ورود به اين خانه كرده‌اند و در حال تخليه مشروبات الكي از خانه هستند تا اعضاي شركت كننده فرصت منهدم كردن آن را پيدا نكنند.

به گفته بازپرس شعبه دوم دادسراي امور جنايي تهران دو مردي كه مدعي شده بودند مأمور هستند اقدام به دستگير كردن 6 مرد حاضر در محل كرده و از 6 دختر جوان نيز درخواست كرده بودند تا لباس مناسب به تن كرده و از محل خارج نشوند.

اصغرزاده در خصوص اين پرونده افزود: مأموران نيروي انتظامي به دليل نداشتن حكم قضايي از ورود به خانه خودداري كردند و تنها نظاره‌گر اعمال و رفتار اين دو مدعي بودند.

وي ادامه داد: ماجرا به همين شكل ادامه داشته است تا اين‌كه در همين لحظه مأموران صداي جيغ و فرياد يكي از دختران شركت كننده در اين پارتي را شنيده و متعاقب آن از سقوط اين فرد به داخل حياط با خبر شدند.

———————

به هر حال ماموران خدا گاهی وقت ها وسوسه هم می شوند به خصوص وقتی معتقد باشند که جایشان مستقیم در بهشت است. قتل (یا مشابه آن) آدم های بی دین که از نظر خدایشان جرم حساب نمی شود؟ می شود؟

Balatarin

بازهم خبر می رسد

جامعه 1 Comment »

رئیس‌پلیس استان فارس، از دستگیری ۷۵ دختر و پسر در یک مهمانی شبانه در غرب شهر شیراز مرکز استان فارس، خبر داد.

این‌برای دومین‌بار در هفته‌های اخیر است که پلیس براساس آن‌چه که آن را «ارتقای امنیت اجتماعی» اعلام کرده است، اقدام به دستگیری جوانان می‌کند.

Balatarin

بازگشت به میهن یا مریخ

وبلاگی 2 Comments »

در بالکن هتل، مشرف به خیابان و کوچه پشتی هتل آپارتمانی فران-جیورجیو در مرکز شهر لارناکا نشسته‌ام. 24 ساعت دیگر در تهران خواهم بود، البته اگر هم چیز خوب پیش برود. شهر زنده است و انگار خواب ندارد حتی الان که تقریبا 2 ساعت از نیم‌شب گذشته است. از دیروز انتظار بازگشت کلافه‌ام کرده و دیگر حوصله این شهر و این مردمان را ندارم. اینجا “شهر تنبل‌های پینوکیو” برای من زیادی است. با آفتاب گرم‌اش، ساحل دم‌کشیده و ساکنین از گرماه برهنه‌اش. همه چیز نم‌دار و گرم است،‌ حتی کردار مردمان‌اش. از قبرسی‌ها خیلی خوش‌ام نمی‌آید و البته فکر کنم آن‌ها هم چندان از ما دل‌ خوشی ندارند. فکر کنم مساله به درک متقابلی از زبان و رنگ پوست بر می‌گردد و صد البته نرخ پوند قبرس. با هیچ قبرسی معاشرت نکردم که بدانم واقعا این مردم چگونه زندگی می‌کنند، خیلی خوشحال می‌شدم اگر فرصتی پیش می‌آمد. اما آن‌ها هم چندان رقبتی ندارند. حتی وقتی به قول یکی از دوستان “بدون پیراهن در بالکن می‌نشستیم هیچ استقبالی از من نمی‌شد”. نمی‌دانم شاید کار خدا باشد.

در اینجا ایرانی‌های جالبی هم سفرم بودند و دوست جدیدی نیز پیدا کردم که اتفاقا هم دانشگاهی نیز از آب در آمدیم (حتی از دریا هم در آمدیم). اگر نتوانستم با قبرسی‌ها معاشرتی داشته باشم، فرصتی بود که با جمعی از این هم‌میهنی‌هایم گپی بزنم. الان که در آخر سفر هستم و به یاد بازگشت ایران می‌افتم، ناخودآگاه یاد همه تضادها، تنش‌ها و تفاوت‌هایمان که با آنها در موردش صحبت کردیم ذهن‌ام را پر می‌کند. همین‌ها بود که عصر روز دوشنبه، پس از تحویل پاسپورت به سفارت امریکا، همه‌مان را در ساحل لارناکا دور هم جمع کرده بود. صحبت بالاگرفته بود از زمین و زمان اما همه درباره ایران و اینکه ما چگونه در این دیار می‌زییم و دیگران چگونه. هر کدام‌مان گوشه‌ای از ماجرا را برای دیگری می‌گفت و دیدگاه‌اش را، و البته من نیز. چیزی که در آن لحظه توجه‌ام را جلب کرد، رها بودن ذهن‌هایمان از قیدهایی بود که نمی‌گذاشت سال‌ها حرفی درباره‌اش بزنیم. نه فقط اینکه آزادی یا اجازه بیان نداشته باشیم، بلکه راه فرار یا نجاتی هم برای خودمان تصور نمی‌کردیم. اما بعد از سفارت، گویی به این جمع مژده رفتن به دنیایی دیگر و بهشتی داده شده بود! انگار بار یک عمر از دوش‌شان برداشته شده بود. افکارشان نو، تیز و برنده و صریح بود.

الان در پایان سفر آنجه می‌فهمم این است که ما ایرانی‌ها علاوه بر اینکه جزیره‌های تنهایی هستیم که نه در کنار هم و نه دور از هم خوبیم; در مکانی زندگی می‌کنیم که گویی زمین نیست و بر مریخ بنا شده است. آنچنان از فرهنگ و دنیای دیگران دوریم که زبان مشترک و سمبل‌های مشترک محدودی برای ارتباط برقرار کردن داریم. اینجا پسران عرب و دختران آسیای جنوب شرقی را می‌بینی که باهم قرار دارند و به انگلیسی می‌گویند و می‌خندند در حالی که انگلیسی زبان مادری هیچ‌کدامشان نیست. نمی‌دانم در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند اما دوستان ایرانی ما از اینکه نمی‌توانستند حتی چنین باشند ناراحت بودند. نمی‌توانستند چون اصلا نمی‌دانستند “چگونه”. سطحی از فرهنگ عامه جهانی شده‌است و عرب، چینی، لبنانی، فرانسوی و انگلیسی همه آن را می‌فهمند. این کف فرهنگ بنای رابطه اجتماعی را می‌سازد و ما، در مملکت گل و بلبل، بلکل این کف را نداریم و ندیده‌ایم. انگار از مریخ آمده‌ایم یا از اعماق اقیانوس.

موسیقی بدون لحظه‌ای توقف در خیابان روبه‌روی هتل از منبعی که نمی‌دانم کجاست پخش می‌شود و اتوموبیل‌ها همینطور در شهر پرسه می‌زنند. صدای “جیغ شادی” چند دختر جوان از اتوموبیلی که رد می‌شود به گوش‌ام می‌رسد و سر بلند می‌کنم. می‌دانید، زندگی در لارناکا به طرز بسیار ساده‌ای، بدون دغدغه و به خوشی می‌گذرد که حتی تصورش برای مردم تهران ناممکن است. کلید این آرامش را من در این می‌دانم که مردمان این سرزمین پذیرفته‌اند که “دیگری” می‌تواند هر طور که بخواهد فکر کند یا عمل کند، همانطور که او می‌تواند (البته تا جایی که پول می‌دهد و آسیبی نمی‌رساند!)

Balatarin

بازهم زيدان

وبلاگی 1 Comment »

کله زدن زيدان مارکو را از ديد آلماني‌ها، فرانسوي‌ها، امريکايي‌ها و روزنامه‌ها را مي‌توانيد ببينيد. در هر اتفاقي اول بايد ببينيد ناظر کي هست بعد روايت‌اش را ارزيابي کنيد… مثل روايت‌هاي سي‌ان‌ان از جنگ لبنان و اسرائيل که تمام مدت دختران شوکه اسرائيلي را که از حمله کاتيوشا ترسيده‌اند را نشان مي‌دهد.

ممنون از محسن به خاطر لينک

Balatarin

زيدان، پاپ و شقيقه!

روزگار من 8 Comments »

چه خوب که زيدان به حرف آمد و گفت چه گذشته … (کامنت‌هايش را هم ببينيد) گفته که توهين خانوادگي بهش شده و آن هم در همان چند دقيقه آخر بازي قبل
از اخراج‌اش! حالا تحليل‌ ايسنا قبل از به حرف آمدن زيدان خواندني‌است. خواهش مي‌کنم قسمت‌هايي از اين متن را بخوانيد.

ماجراي رفتار زشت ماركو ماتراتزي ايتاليايي، اين تربيت يافته مهد تمدن مسيحيت و گهواره تشعشع بعد روحاني فرهنگ بي بديل دنياي غرب، با زين الدين زيدان و پاسخ شايسته و الگوساز اين مسلمان زحمتكش، در اين آغاز قرن بيست و يكم تاريخ غرب، براي همه انسانهاي اين عصر، ماجرايي شگفت انگيز و در ابعاد مختلف قابل تامل و تحليل است.

اما، زيدان حاضر نيست كه از منطق بوش و ماركو تبعيت كند و به خاطر جام و منافع شركتهاي آمريكايي آبرو و شرف انساني خود را در بازار مكاره داو جونز به فروش برساند!

او يعني جانور ايتاليايي به همبازي خود در اوج يك رقابت و تلاش و هيجان و در چارچوب قواعد مورد توافق در متن فرهنگ غربي، آنهم فيمابين دو كشور «متمدن» مسيحي كه يكي قدمگاه پاپهاي تاريخ است و آن ديگري قدمگاه مربيان روح جديد بشري از روسو گرفته تا ژان پياژه تا نوابع اخيرالظهور و قلم طلايي به سينه تا … ، مي‌گويد تروريست

اتفاقي نيست! ابدا اتفاقي نيست! اين عين منش و كنش و روش و بينش در بزرگسالان غربي است! وقتي بوش و رامسفلد و بولتون به دختر بچه فلسطيني كه وحشت زده از برابر گرازان جهود كه خانـه و كاشانه‌اش را شخم زده‌اند و پدر و مادر و افراد ديگر خانواده‌اش را كشته‌اند، در بيابان هاي فلسطين فرار مي كند، خطاب مي كنند، «تروريست!» در واقع در هماهنگي كامل با ماركو ماتراتزي ايتاليايي عمل مي كنند!

زيدان برخلاف مسيحياني مثل شما نيازي نمي بيند كه با ظاهر دكلته و بريانتين زده و با قلاده «سر» و لرد و شواليه و … با لبخند بي‌شرمانه‌، جگر مردمان آفريقا و آسيا را بدرد و به جام طلا برسد. زيدان مثل هر مسلمان ديگر به دليل حقانيت مكتبي، تهاجم حيوان وحشي را به دفاع مي‌ايستد خواه جام بيفتد، خواه بماند. هيچ‌گاه در تاريخ بشري يك حيوان درنده حتي اگر چند صباحي امپراتوري كند، قهرمان نمي شود. با بزك هم نمي توان حيوان وحشي را انسان متمدن جا زد. اگر اينطور بود، برلوسكوني و بلر و دوستان آمريكائيشان ، از بوش گرفته تا بولتون در مجامع بشري آفتابي مي شدند و خود را عرضه مي كردند!

روزنامه ميرر، هرزه گوي ديگري از دنياي غرب ، خواسته كالاي ديگري از فريب فرهنگ غرب را به خورد مخاطبان خود مي‌دهد و نوشته:

«زيدان مي‌تواند با سربلندي براي هميشه زمين بازي را ترك كند اما، ماتراتزي هرگز. اين مدافع هرگز نمي تواند در چشمانمان نگاه كند.{؟!؟!!؟!!؟}

همه بايد بپذيرند! چطور هولوكاست را همه مي‌پذيرند، اين را هم همه بايد بپذيرند{؟؟؟!؟؟!؟!؟!!؟!؟!!؟!!؟!!؟}

جناب پاپ! آيا به نظر شما، بي شـرم زين الدين است يا ماركو؟!

آيا وقت آن نرسيده است كه كليسا براي اين همه جنايات و تجاوزات و غارتگري ها و هرزه‌گيهاي دولتهاي مسيحي و نمايندگان سياسي و فرهنگي و ورزشي و … آنان صداي اعتراضي بلند كند؟! منطقا پس انداختن وظيفه دور از عقل و حزم و مال انديشي است تا بدانجا كه فردا روزي قنداقه‌هاي غربيان تقاص جنايات پدران و اسلاف زشت كردار خود را بدهند و بي خبران فرياد برآرند كه …

لينک به متن اصلي

به نظر شما بي شرمي، بي‌ادبي، فحاشي، هتاکي، دروغ، فضاحت و بي‌سوادي چقدر بايد دامن‌گير ما بشود تا صدايمان در بيايد؟ چند متر در لجن فروبرويم کافي است تا بگوييم بس است آنچه با ما مي‌کنيد نادرست است؟ ياد جمله برشت مي‌افتم… چرا بايد خبرگزاري يک کشور به خودش اجازه بدهد چنين متن سخيف و مبتذلي بر روي خبرهايش بيايد؟ چرا بايد اينقدر حماقت در کشور ما تبليغ بشود و کسي نتواند صدايش در بيايد و بگويد بس است. چرا اينقدر ساده سفسطه مي‌کنند و کسي صدايش در نمي‌آيد؟ آقا جان گوز به شقيقه چه ربطي دارد؟

از شما که اين پست را مي‌خوانيد تقاضا دارم با رعايت ادب زير خبر ايسنا نظر شخصي خودتان را نيز بنويسيد.

**برتولد برشت مارتین نیمولر مي گويد وقتي هيتلر سراغ کمونيستها آمد من هيچ نگفتم، چون من کمونيست نبودم، وقتي سراغ يهوديان آمد، باز من هيچ نگفتم چون من يهودي نبودم، وقتي . . . باز من هيچ نگفتم، اما امروز سراغ من آمده است و ديگر کسي نمانده است تا چيزِي بگويد.

Balatarin

از سايت انتخاب

روزگار من 1 Comment »

خزعلي: اغلب پسراني كه به دانشگاه مي‌روند به خاطر دخترانی با مانتوهاي رنگارنگ، كوتاه و تنگ است!
(لينک)

Balatarin

زنان و فوتبال

روزگار من 11 Comments »

عکس مامور نيروي انتظامي را در حال لگد زدن به دختري که قصد ورود به ورزشگاه آزادي براي تماشاي بازي فوتبال ايران و کاستاريکا را دارد از از فوتوبلاگ پيام برازجاني ببينيد. البته عکس از توسط همکارشان يلدا معيري گرفته شده.

به نظرم عکس کاملا گوياست…

پ.ن: 8 مارس روز جهاني زن را گرامي‌ مي‌دارم

Balatarin

خجالت روسي

روزگار من No Comments »

اين هم اولين اي‌ميل اساسي.

يادمه يه فيلم روسي بود که يه کانال روسي پخش مي‌کرد. چندسال پيش بود آن موقع که هنوز کانال‌هاي آنالوگ رواج داشت. کانال‌هاي روسيه را با يک آنتن فسقلي مثل آينه مي‌شد حتي از پشت شيشه هم گرفت (لابد هنوز هم مي‌شود). علت‌اش هم نزديکي فرستنده (مه‌واره) به عرض جغرافيايي تهران بود. يادمه يه بار که داشتم سعي مي کردم آن را بگيرم، يک فيلمي نشان مي‌داد که دختري بود که به شغل sتريپتيض وارد شده بود. دفعه اول کلي خجالت مي‌کشيد و خيس عرق و قرمز شده بود. اما چند دفعه که گدشت اين کار برايش شد و فيلم با نشان دادن تبليغ‌ خندان‌اش جلوي در کافه نشان مي‌داد چقدر ماجرا عادي شده…

اين را به ياد آن نوشته سولوژن نوشتم که الان (حتي در آدرس جديد) فيلتر شده! لينک مستقيم نمي دهم مي‌توانيد به اينجا مراجعه کنيد و نوشته October 23, 2004 اش را بخوانيد. يعني يک سال و سه روز پيش.

Balatarin

دانشجويان ياسوج و برره!

لبخند بزن, روزگار من 12 Comments »

اين دانشجويان ياسوج هم جالب هستند: به سريال برره مهران مديري اعتراض کرده‌اند که چرا دارد قوم آنها رو مسخره مي‌کند. چه زود به خودشان گرفته‌اند. به نظر من همه اقوام ايراني سهمي در برره‌اي بودن دارند و همه به همين اندازه برره‌اي هستند. چيزي که در سريال به تمسخر گرفته شده، عقب‌ماندگي و بي‌فرهنگي ايراني‌هاست. اينکه عده‌اي با اين مخالف‌اند و به‌شان بر مي‌خورد برايم جالب است. لابد اعتراض‌شان اين است که اينها شبيه ما لباس مي‌پوشند و شبيه ما حرف مي‌زنند! به نظرم اعتراض اين دانشجوهاي ياسوجي خيلي کوته‌بيني است!

جالب‌تر از اين استاد مردم‌شناسي و جامعه‌شناسي است که مصاحبه کرده و گفته اين سريال بد آموزي داره((: حرف‌هاي بد و دروغ‌گويي به مردم ياد مي‌ده. فکر کنم اين استاد خودشان نمي‌دانند که حرف‌هاي بد را مردم بلدند و مردم ايران از همه کشورهاي دنيا دروغ‌گوتر شده‌اند! يا اينکه مي‌گوند برره نبايد به مسخرگي کتک زدن نشان بدهد اما هر شب فيلم‌هاي امريکايي و پليسي پر از قتل و جنايت نشان مي‌دهند. به نظر مي‌آيد با مشهور شدن “شب‌هاي برره” هم مردم کوچه و بازار و هم اساتيد مردم‌شناسي و جامعه‌شناسي براي اينکه حرف کم نياورند در موردش حرف مي‌زنند و چه چيز هيجان‌انگيز تر از ايراد گرفتن و سنگ انداختن به شيشه ماشين دودي جابرآباد!

من اصولا مي‌پسندم هرچه را که فرهنگ ايراني را به چالش و نقد بکشد! فرهنگ پوسيده قومي ما براي اينکه تکاني بخورد بايد با دنيا روبه‌رو شود و حتي مسخره شود! نمي‌دانم آيا شما هم مثل من وقتي در سريال برره سنت‌هاي مسخره ببره‌اي را (مثل خوردن نخود با دست و نزدن قند در چاي) که اينقدر غيرت‌مندانه از آن دفاع مي‌کنند مي‌بينيد، ياد سنت‌هاي قومي مسخره خودمان نمي‌افتيد؟ ياد تحجر نمي‌افتيد؟ ياد بايدها و نبايدهاي عجيب غريب ايراني‌مان نمي‌افتيد؟ آيا به اين فکر نمي‌کنيد که شايد جاهاي ديگر دنيا طور ديگري زندگي مي‌کنند؟ رفتن دختر خان بالا‌برره به شهر و دانشگاه رفتن‌اش و برگشتن‌اش به برره با لهجه شيرازي و بي‌سوادي‌اش در نوشتن يک نامه شما را ياد چيزي نمي‌اندازد؟ آيا ناراحت‌تان مي‌کند؟ مثل دانشجويان ياسوج؟

نمي‌دانم اما اعتراض دانشجويان ياسوجي من را ياد ضرب‌المثل ايراني (نه برره‌اي) مي‌اندازد که مي‌گويد چوب را که برداري…

آه راستي مزرعه نخود – که آبياري‌اش ديم است و کاري هم لازم نيست برايش بکني تا رشد کند – شما را ياد چاه‌هاي نفت ميهن عزيزمان نمي‌اندازد؟ سر زمين رفتن و کار نکردن و هوا را نگاه کردن برره‌اي‌ها شما را ياد ادارات دولتي که با پول نفت اداره مي‌شوند نمي‌اندازد؟

لينک در مورد سريال برره

لينک به عکس‌هايي از سريال برره

در اين لينک هم نظرات وب‌لاگ نويسان درباره اين سريال جمع‌آوري شده و هم درباره مهران مديري مي‌توانيد مطلب پيدا کنيد.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS