دین داران

امریکا 1 Comment »

قبل از اینکه در مورد دینداران امریکایی بنویسم، کمی از خودم بگویم. جای ام را در آزمایشگاه عوض کردم، آمدم یه جای دو نبش که فضای بیشتری دارد و پر است از کمد و کشو. جای یکی از فارغ التحصیلان جدید را گرفته ام. جایش خالی است پسر خوبی بود. این جا از آنجاهایی است که وقتی کسی می رود زیاد دلت برایشان تنگ نمی شود چون می دانی که جای بهتری رفته اند. کسی که من جایش نشستم الان برای پست دکترا رفته کارنگی ملون CMU… ببینیم صندلی اش برای من هم برکت میاره یا نه.

قبلا گفته بودم که بر خلاف باور عمومی ایرانی ها در مورد ینکه دنیا، امریکایی ها آدم های مذهبی ای هستند و کلا با شیطان رابطه خوبی ندارند چه برسد به بزرگش. همواره سیاست مداران سعی می کنند بین اکثریت مردم که مذهبی اند، جا پیدا کنند تا بیشتر رای بیاورند. کسی نمی تواند اینجا در سیاست کاره ای بشود مگر این را یاد نگرفته باشد. نمی دانم چطور، اما کلیساها منابع مالی خوبی هم دارند. کلی فعال هستند و تبلیغ می کنند. مثلا ممکن است روزهای شنبه از طرف کلیسای محل، در خانه شما را بزنند تا شما را با خدا آشتی بدهند، برایتان دعا کنند یا با شما بحث مذهبی کنند. تا به حال 5 بار در خانه ما را زده اند و تنها بار اول که نمی دانستیم دنیا دست کیست، در را باز کردیم و اندکی گپ زدیم. هر از گاهی نیز نامه هایی می فرستند (یا چیزی شبیه به نامه) برای تک تک ساکنین مجتمعی که در آن زندگی می کنیم.

این نامه این هفته آمده. روی عکس کلیک کنید تا بزرگ ببینیدش. چند برگه است که دو برگه اش را در این عکس نمایش داده ام. روی یکی عکسی از مثلا حضرت مسیح کشیده و بر اساس همان بازی های تصویری که روی هر نوع نقاشی ای می شود در آورد وقتی به عکس خیره شوی بعد از مدتی شکلی متفاوتی در عکس خواهی دید. زیر عکس نوشته:

این فرش دعای کلیسا است (قالیچه ای کاغذی): به چشمان مسیح نگاه کنید. آن ها را بسته خواهید یافت اما اگر همچنان نگاه کنید خواهید دید که چشمانش را می گشاید و به چشمان شما چشم می دوزد. بعد تنها بروید بر روی این قالیچه ایمان زانو بزنید یا آن را بر روی زانویتان قرار دهید. بعد درخواست ها و دعاهایتان را از لیستی که در برگه مقابل است علامت بزنید (و برای کلیسا پست کنید). لظفا این فرش را نیزباز پس بفرستید.

Jesus Rug!

در برگه دوم، مواردی که سرویس دعا از طرف کلیسا ارائه می شود ذکر شده. مثلا می توانید مبلغی که دوست دارید دریافت کنید را ذکر کنید. موارد پر طرفدار گزینه های مستقل دارند مثل خرید خانه، ماشین خریدن، شغل بهتر، فرزندان، سلامتی و …

آخرین گزینه هم مبلغی است که می خواهید به کلیسا کمک کنید.

این، مرا یاد تبلیغ دعایی می اندازد که در تهران داخل خانه انداخته بودند. یارو پول می گرفت و سیستماتیک برای قبولی کنکور ملت دعا می کرد. می بینم که مذاهب مختلف با وجود تمام تفاوت ها، ساختارهای مشابه ای در جامعه ایجاد می کنند و مخاطبان مشابه ای دارند. مهم نیست آن جامعه ایران باشد یا امریکا. همان کسانی که به الف نون رای می دهند به بوش هم رای می دهند. همان آدم هایی که قالیچه دعا را روی زانو می گذارند برای قبولی کنکور هم پول می دهند تا برایشان دعا کنند. همان آدم ها هستند فقط رنگ پوست و زبان شان متفاوت است.

همه (ما انسان ها) مثل هم هستیم. 90%(:

Balatarin

وب‌لاگ مخلوق

وبلاگی 5 Comments »

من با اين نوشته خيلي احساس نزديکي مي‌کنم. نقل از وب‌لاگ مخلوق

يک بار با يکی از شاگردان نزديک “احمد فرديد” که برخلاف استادش بسيار باادب، با اخلاق و متواضع هست، بحثم شد.
می گفت “فرديد” متدين بود ولی مشروب هم می خورد، خيلی هم اهل نماز نبود!!!
ولی تمام حرف من اين بود که اگر کسی ادعای تدين می کنه بايد به محدوديتهای ناشی از اون هم پايبند بمونه. فروکاستن “دين” به “اخلاق” هم هيچ دردی را دوا نمی کند… اخلاقيات (با صرفنظر از اين بحث که در مواردی متدين بودن با اخلاقی بودن تعارض پيدا می کنه) مهم هست، اما دين فقط اخلاقيات نيست. [حالا بگذريم که جناب فرديد، همين اخلاقيات رو هم نداشت.]
“تدين تمام عيار”، يعنی تحفظ به متن مقدس يک دين، يعنی تقيد کامل به آداب شريعت و Ritual های دينی.
من اصلا نمی تونم بفهمم و قبول کنم که کسی “متدين” باشه ولی “متشرع” نباشه. يعنی ادعا کنه که در حصار و محدوده ی يک دين خاص قرار داده ولی عملا از اون محدوديتها فرار کنه، عرصه ی عمل رو برای خودش فراخ ببينه و چيزهائی رو تجربه کنه که در اون دين منع شده.
اساسا دين برای همين اومده که به متدينان بفهمونه نبايد هر چيزی رو تجربه کنن… و اين خيلی مضحک هست که کسانی ادعای تدين کنند و مانند غيرمتدينان زندگی کنند!
حداقل چيزی که می تونم راجع به چنين آدمهائی بگم اين هست که تدين اونها دچار يک پارادوکس و تناقض چندش آور هست.
اين ديگه خيلی زرنگی برای متدينان هست که بگن ما به توحيد، رسالت محمد، امامت جانشينانش، قيامت و هزار فقره ی ديگه اعتقاد داريم ولی هر عمل و لذتی رو هم که خواستيم، (مانند غيرمتدينان) انجام ميدیم و تجربه می کنيم… بعد هم بگن “با کريمان کارها دشوار نيست” و خيال کنن که زيستی متدينانه داشته اند… به وعده های سرخرمن و کودکانه ی دينشون دلخوش کنن و به خودشون وعده ی بهشت و نعمتهای جاودانه بدن!!!
زندگی اينطور آدمها اخلاقی و انسانی نيست (حالا بگذريم که دينی هست يا نه)، سازگاری و Consistency نداره و راستش رو بخوايد من حالم از چنين زيستی بهم می خوره!
البته سخن من شامل کسانی نميشه که به يک خدائی (حال بمعنی “خالق جهان” باشد يا به هر معنی ديگری) اعتقاد دارند ولی خودشون رو در قالب هيچ دينی محدود نکرده اند. تمام بحث من درباره ی کسانی هست که ادعای تدين به يک “دين نهادينه ی تاريخی” دارند.

لينک

Balatarin

دكتر رئيسي

فني 6 Comments »

دكتر رئيسي يك اختراع جالب كرده كه توي دنيا صدا كرده. ترانزيستور ساليتون كه تا 8گيگاهرتز تست شده و ادعا مي كنه كه خيلي بيشتر از اينها (200 گيگاهرتز) مي تونه پاسخ فركانسي داشته باشد.
به عبارت ديگه به اين فكر كنيد كه اگر 200 گيگا پاسخ خوبي باشه چه كامپيوترهايي مي شه باهاش ساخت… 60 برابر سريع تر از سريع ترين كامپيوتر الان.

A transistor based not on the customary sandwich of semiconductor layers but on a Josephson junction (itself a sandwich consisting of two superconducting layers separated by a thin film of insulating material) architecture, and involving not the gated flow of electrons or holes (the empty spaces left behind by electrons) but the controllable flow of tiny magnetic vortices, has been built and tested by Farshid Raissi, a scientist at the Toosi University of Technology in Tehran. Applied Physics Letters, 27 June 2005

دكتر رئيسي از باحال ترين استادهاي دانشكده برق خواجه نصير است. عكس اش را ببينيد .

Balatarin

وبلاگی No Comments »

خاک بر سر ملتي کنند که…
برخى از روزنامه هاى آلمان يك روز قبل از س?ر تيم ملى اين كشور به تهران در مطالب اصلى خود از اضطراب برخى از بازيكنان تيم ملى قبل از س?ر به «كشورى ناشناخته» نوشتند. روزنامه چپ گراى «?رانك?ورترروندشائو» كه يكى از روزنامه هاى منتقد و جدى آلمان است، در گزارش اول ص?حه ورزش خود نوشته است كه برخى از بازيكنان با نگرانى به كشورى س?ر مى كنند كه «همسايه عراق است، در آن قواعد دموكراسى به ندرت رعايت مى شود و زن ها ?قط با حجاب مجازند به خيابان بروند!»

اين روزنامه ليبرال در ادامه نوشته كه توماس برداريچ مهاجم تيم ول?سبورگ در اردوى تيم ملى در مونيخ در هوايى آ?تابى با خبرنگاران در حال گپ زدن بود، از مو?قيت غيرمنتظره ول?سبورگ مى گ?ت و درباره اليوركان شوخى مى كرد. اما وقتى كه يك ن?ر در مورد هد? س?ر تيم ملى به تهران پرسيد ناگهان چهره اش تغيير كرد و گ?ت: «اعترا? مى كنم كه با دلهره س?ر مى كنم.»

به نوشته اين روزنامه ?رانك?ورتى اين در حالى است كه يورگن كلينزمن هميشه تأكيد مى كند از زمان اولين بازى ملى اش در آ?ريقاى جنوبى هنوز بازديد از «تائون شيپ» ها را به ياد دارد.
ولى در ايران به ادعاى اين روزنامه چپ گرا، اينگونه بازديدها ريسك بالايى دارد. در حال حاضر در دولت و ?دراسيون ?وتبال ايران بالاترين حالت امنيتى برقرار است. كلينزمن دراين مورد به «?رانك?ورترروندشائو» گ?ت: «من نمى توانم به همه بگويم حق ندارند هتل را ترك كنند و گردش نكنند. هركس خواست مى تواند برود و يك تجربه جديد كسب كند اما اين به عهده خودش است.» و به نوشته اين روزنامه «با مسؤوليت خودش.»
اين روزنامه در پايان گزارش خود مى نويسد اضطراب پيش از اين س?ر در ميان بازيكنان هم شديد است با اينكه مايبرگر مى گويد: «ما همه سالم مى رويم و سالم برمى گرديم.»!!!

– ما آدم خوريم!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

دکتر ?ربد عزيز!
امروز ?ربد ?ربد که دکتر بود، کاملا دکتر شد! PhD شد! هوررا!

ما تو شرکت چند جور مدير داريم. يکي رييس کولا است ( بازرس گجت که يادتونه؟) يکي “رييس? بزرگه” يکي هم “معاون کلانتر”. ?ربد رييس بزرگه که امشب دکتر شد و کلي هم شام داد.

چقدر دلم سوخت که يک ساعت دير رسيدم به د?اع‌اش. يکي از آرزو هام رو از دست دادم. وقتي رسيدم، روي پرده اين اسلايد بود که “از توجه شما سپاسگزارم” و بعد همه شروع کردند به دست زدن و من هم زدم(:… بعد استادها شروع کردند و يک ساعت ديگه هم طول‌اش دادند.

از د?اع امروز ?ربد اين نتيجه اخلاقي را گر?تم که يا آدم نبايد سراغ دکتري بره يا اگه ميره نبايد کار کنه يا نبايد زن بگيره يا اگه اين کارها رو مي‌کنه موقع دکتري گر?تن بايد به اندازه ?ربد توانايي داشته باشه و تلاشه کنه. اوه! من که با اين هم ادعاي چندکاره بودنَ هميشه کم ميارم در مقابل ?ربد!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

مکالمه در سه سوت
– آقا! ساعت کار شما اشکال داره!
: چطور ممکنه خانم؟!
– آقا! شما روز پنج‌شنبه ساعت زده‌ايد و ادعا مي‌کنيد که به شرکت آمده‌ايد اما اصلا خارج نشده‌ايد.
: بله!؟ من دروغ‌گو نيستم خانم!
– آقا شما روز جمعه هم که حتي مرده‌ها تعطيل‌اند به شرکت آمده‌ايد و معلوم نيست چه غلطي مي‌کرديد… ضمناً ساعت ورود خروج را هم دست‌کاري کرديد.
: ديگه انتظار اين را نداشتم خانم!
– آقا! اعترا? کنيد، بامداد جمعه چه مي‌کرديد؟!
: ما OCR‌مي‌کرديم!

——–
محمد مي‌گ?ت: “شب جمعه است، همه دارن عشق و حال مي‌کنن، ما نشستيم اينجا داريم OCR‌مي‌کنيم!”
ساعت 1:20 بامدادان جمعه از شرکت آمده‌ام. يک Literature Review نوشتيم براي Persian Printed OCR که بدون قسمت مدل‌سازي زباني، 118 تا مرجع را بررسي کرديم توش!!! هاه!!

Balatarin

تقوا

وبلاگی No Comments »

چرا دعاها را وقتي مي‌خواهند خيلي جدي باشند و به خدا نزديک باشند، به عربي مي‌خوانند؟ يعني مي‌ترسند خدا فارسي بلد نباشد!؟ آيا مجبورند به عربي بخوانند که نفهمند چه دعايي مي‌کنند؟! آيا زبان فارسي ارتباطش با خدا ناقص است؟! …. شايد لازم باشد، در روزگاري که همه چيز نسبي شده است، از پشت غبارهاي يک زبان بيگانه با خدا سخن گفت. حتي روزگاراني که سواد دانستن زبان مادري يک تحفه مخصوص براي افراد اندکي حساب مي‌شد نيز لابد لازم بود، با خدا با زبان بيگانه‌اي سخن گفته شود. در پس غبارهاي و تاويل‌هاي گوناگون.

راستي زبان فارسي چه ايرادي دارد مگر؟! شايد فکر مي کنند وقتي عربي حرف مي‌زنند، خدا نمي‌فهمد کي هستند و جدي‌شان مي‌گيرد و بهشت بهشان هديه مي‌دهد؟!… شايد واقعاً خداشان را دست کم مي‌گيرند و به روي خودشان هم نمي‌آورند. شايد خداشان واقعاً فقط عربي مي‌فهمد… واي به حال آنها با اين خداي‌شان!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

روزها، روزها
تازگي‌ها به اين نتيجه رسيدم. مي‌داني، دقت سيستم‌ها همان چيزي است که ما بهش Resolution مي‌گوييم. يعني طول بازه‌اي از ?ضاي مساله که براي سيستم بامعني است و پاسخ آن را تغيير مي‌دهد. پيش از اين به نظر مي‌امد اين ناعادلانه است که در مدت زماني کوتاه زندگي ما تغيير کند و يا دگرگون شود. اما الان به اين نتيجه رسيدم که هر روز، هرکدام از اين روزها که مي‌گذرانيم، شمرده مي‌شود. اگر روز بدي داشتي، اگر يک روزت را از دست دادي، ضرر کرده‌اي و اين در حد دقت سيستم است و شناسايي مي‌شود. اما ماجرا بدتر از اين است. Resolution زندگي روز نيست، ساعت‌ها و بلکه لحظه‌ها است. شايد به شمار آوردن لحظه‌هاي مهم به عنوان مدعا کمي بي‌انصا?ي باشد؛ اما ساعت‌هاي مهم هستند که تاثيرهاي شگر? در زندگي دارند. ساعت‌ها را درياب! هاه! آه! هاها! هوهو!

— خيلي دلم مي‌خواهد جلد جهارم کتاب “روزها” زندگي نامه دکتر محمد اسلامي ندوشن را بخوانم. کاش زودتر منتشرش مي‌کرد…

Balatarin

پاندورا و اميد

وبلاگی No Comments »

داستان جالبي دارد اين پاندورا، خلاصه‌ي داستان اين است که خداي خدايان يونان، زئوس، از دست يک خداي ديگر که آفريننده‌ي آدمي‌زاد بوده ناراحت مي‌شود. چون اين خداي مذکور يعني پروتئوس (Prometheus) راز ساختن آتش را از بهشت دزديد و به انسان دادد. با اين آتش آدمي‌زاد مي‌توانست پيشرفت کند و ابزار بسازد و اين حرفا. زئوس به خداي آتش Hephaestus – که اتفاقاً هنرمند ماهري هم هست – فرمان مي‌دهد که يک “زن” بسازد. اين زن “پاندورا” نام دارد و معني نام‌اش: “همه‌ي هدايا” . اين هديه‌اي است که خداي خدايان براي انتقام گرفتن در نظر گرفته است!
خداي هنرمند آتش، Hephaestus، براي اينکه مطمئن شود که پاندوراي ساخته‌ي دست‌اش صاحب همه‌ي زيبايي‌ها و لطافت‌هاست، از همه‌ي خدايان ديگر نيز براي خلق‌اش کمک مي‌خواهد. پاندورا ساخته مي‌شود(اولين زن) و به همراه جعبه‌اي به سوي خداي آدمي‌زاد، پروتئوس، فرستاده مي‌شود. اما جعبه‌اش پر است از انواع شر و بدي: بيماري، مرگ، جنگ و …
فرمان خدايان به پاندورا اين است که جعبه را قبل از رسيد به پروتئوس باز نکند… لابد مثل بمب بوده که بايد هدف مورد نظر با آن ترور مي‌شده! در اين بين برادر پروتئوس – که بدون هيچ تعجبي او نيز يک خداي ديگر است و همکار پروتئوس در ساخت و ساز انسان – پاندوراي زيبا را به همسري بر مي‌گزيند. مبارک‌شان باشد. اما پاندورا به پروتئوس نرسيده، از روي کنجکاوي و اين جور چيزها، جعبه را باز مي‌کند. يک دفعه همه‌ي شر و بدبختي‌ها آزاد مي‌شوند. رها و دور از کنترل!
پاندورا هول مي‌شود. زود در جعبه را مي‌بندد. اما دير شده است… شايد خيلي دير. تنها چيزي که جعبه مي‌ماند. “اميد” است! هاه! اميد بيچاره در جعبه مانده و مثل باقي شر و بدي‌ها آزاد نشده است. اينگونه مي‌شود که دنيا را همه اسباب زحمت انسان فرا مي‌گيرد و تنها چيزي که آدمي در اختيار دارد، اميد است.

— آممم… ادامه‌ي داستان؟…خب عمليات تروريستي با شکست مواجه مي‌شود. به همين دليل راه‌حل‌ها مدني پيش گرفته مي‌شود. پروتئوس به دليل دزدي از خدايان، به زنجير کشيده مي‌شود و زنجيرش را هم به يک تحته سنگ سنگين وصل مي‌کنند! بيچاره… نهايتاً بعد از مدت‌ها، بعد از اينکه کلي آه و ناله و دعا مي‌کند، هرکول مي‌آيد و آزادش مي‌کند.
يک گزاره‌ي خوب: در يک آمارگان با معني از انسان‌هاي با توانايي‌هاي متوسط، تفاوت آدم‌هايي که به طور متوسط موفق هستند و آنهايي که نيستند، اين است که اميد را از دست نداده‌اند.

Balatarin

آي سوراخ فوري کجايي؟

وبلاگی, اندیشه, داستان No Comments »

پوسته‌ي خيلي نازکي بود. تا دست مي‌زدي مثل برگ خزون صدا مي‌کرد و خرد مي‌شد. دورتادورش را همين پوسته پوشيده بود. از پشت‌اش همه‌چيز معلوم بود. لااقل اينطور به نظرش مي‌رسيد. البته من که طرف ديگر پوسته هستم نمي‌توانم قضاوت کاملي بکنم. همين‌قدر مي‌دانم که اين پوسته‌ها معمولاً نور را عبور مي‌دهند. کمي خاکستري هستند و مات. البته آنقدر کدر هستند که اشباح را فرشته ببيني يا اينکه آسمان را خالي از ابر و مه.
دست بکار شده بود. راستش اگر پوسته فرو مي‌ريخت و باد سرد به تنش مي‌خورد نمي‌توانست تحمل کند. من که اينطور فکر مي‌کنم؛ شما را نمي‌دانم. اما به نظر من اگر باد سر به تن آدم بخورد، مخصوصاً اگر تابستان باشد و لباس‌هايش هم کم، خيلي آدم را سرحال مي‌آورد. او از اين بيم داشت. حق داشت. پوسته اگر مي‌ريخت خيلي بد مي‌شد. چند روزي بود که شروع کرده بود. اشتباهي، اول‌اش روي پوسته را آب پاشيده بود. نرم شده بود و بالايش کمي به داخل چلگي پيدا کرده بود. حالا ديگر فهميده بود چکار کند. محلول جديدش معرکه بود. محلول نه معجون!
معجون را که به پوسته مي‌پاشيد، زود سفت مي‌شد. عين سنگ، سخت. اوه چقدر خوب به نظر مي‌آمد. احساس قدرت مي‌کرد. حتي ورقه‌هاي آهن هم نمی‌توانند جاي اين معجون را بگيرند. سفت  سفت و خوش ريخت. همان انحناي پوسته را داشت. فقط کمي از خارج زبر به نظر مي‌آمد. اما از داخل هيچ عيبي نداشت. من فکر مي‌کنم حتي رنگ از داخل هم فرق مي‌کرد با رنگ بيرونش. از بيرون که مي‌ديدي، يک زرد نيره و نچندان خوش رنگ بود. از داخل، لابد زرد فسفري به نظر مي‌آمده. خودش را درون اين پوسته‌ي محکم قرار داده بود و از مدت‌ها پيش صداي من را نمي‌شنيد.
بعضي‌ها صداهايي دارند که از درون ديوارها، حصارها و موانع فيزيکي مي‌گذرد. اينها قديسين هستند. آدم‌هاي مهمي هستند. لااقل من هم اگر درون همچين پوسته‌اي بودم، صداي قديسين برايم زيباترين چيز بود. راستش درست نمي‌دانم، پس بهتر است بي‌انصافي نکنم . يک قديس هم آدم است و به اندازه يک آدم بايد احترام داشته باشد. اوه قديس عزيز، من عذر مي‌خواهم. تا امروز من فکر مي‌کردم قديس‌ها فحش نمي‌دهند؛ اما گويا فقط به افراد داخل پوسته فحش نمي‌دهند.
حالا ديگه نور هم به زحمت وارد پوسته‌اش مي‌شد. چراغ روشن کرده بود. خوشحالم که براي مدت‌هاي زيادي چراغ‌اش روشن مي‌ماند. راستش را بخواهيد، او از اين آدم‌هاي ساده‌ي دور و اطرافم نبود. يک آدم ويژه هيچ‌وقت ساده نيست. حتي اگر درون پوسته‌اش باشد. اين آدم‌ها دست کم براي مدت‌هاي چراغ‌شان روشن مي‌ماند. در بدترين شرايط. هنوز محکم هستند، حتي اگر از سستي پوسته‌شان بترسند و ندانند که اشتباه مي‌کنند.
آسمان ديده مي‌شد. زيبا بود. شايد درون پوسته هم روزنه‌اي باز شده باشد. آفتاب گرم است و فقط باد سرد همچنان مي‌وزد. آرزويم اين است که پوسته‌اش را خودش بشکند. فکر نمي‌کنم کار ديگري بشود کرد. لابد زمان راه‌حل خوبي است. هميشه خوب بوده است، البته همراه با کمي تأمل. راستش هيچ وقت نه من همه‌ي حقيقت را گفتم، نه او و نه قديسين. حقيقت دست نيافتني‌تر از آن چيزي است که ادعايمان مي‌شود.
امروز از نزديک پوسته‌اش رد مي‌شدم. کارگرهاش شهرداري مشغول مرتب کردن خيابان بودند. کنار بلوکي که پوسته‌اش در آن قرار دارد، روبه‌روي همان خانه که در آبي دارد. همان جا… کنار محفظه‌ي جعبه‌هاي دور ريختني که براي بازيافت گذاشته بودند، يک پاکت بد رنگ ديدم. رويش نوشته بود: “نفرت فوري، 450 گرم، سريع خشک مي‌شود”

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS