از بینایی ماشین به اقتصاد

روزمره No Comments »

وقتی می رفتیم مسافرت یکی از دوستان هم آزمایشگاهی ام، «سورج» – که هندی است -، لطف کرد و ما صبح پیش از آفتاب را به فرودگاه رساند. انسان خیلی مهربانی است. از مسافرت که برگشتیم خیلی دنبالش گشتم تا ازش تشکر کنم اما دیگر در آزمایشگاه خبری ازش نبود. بالاخره کاشف به عمل آمد که بعد از 1 سال و نیم تحصیل در رشته دکترای بینایی ماشین رشته اش را در عرض 2 هفته عوض کرده و از ترم دیگر می خواهد در رشته اقتصاد ادامه تحصیل بدهد! خودش اسم این کار را گذاشته Paradigm Shift! یه تغییر اساسی و حسابی. من هیچ وقت فکر نمی کنم جنین جسارتی داشته باشم که زمینه کاری ام را ناگهان اینقدر تغییر بدهم. «اقتصاد با گرایش محیط زیست و منابع طبیعی» !! جالب است.

Balatarin

آشپزي براي مهندسين

وبلاگی 3 Comments »

آيا شما هم در رشته فني تحصيل کرده‌ايد؟ آيا شما هم درست حسابي نمي‌دانيد که يک مرغ را چطور بايد پاک کرد؟ آيا شما هم سوال‌هاي آشپزي داريد؟ سايت جالبي پيدا کردم: « آشپزي براي مهندسين » که همانطوري که از اسم‌اش پيداست براي آنهايي خوبه که کله آنالتيک دارند. در عنوان سايت نوشته شده:

Have an analytical mind? Like to cook? This is the site to read!

من از اين سايت نحوه‌ي برش مرغ را خواندم. با آن چيزي که قبلا مي‌دانستم فرق داشت. شايد مدل اروپايي‌اش باشد (: .

Balatarin

عنايات الهي

روزگار من 2 Comments »

امروز يكي از برداران بسيار اساسي مسوول يك جاي خيلي مهم دانشكده به دو دختر دانشجوي ارشد ما كه در كنار پله نشسته بودند و لابد لبخند به لب داشتند گير اساسي داد و تهديد كرد كه به كميته انظباطي مي كشاند شان و با الفاظ ركيك به آنها توهين كرد. همه اين توهين ها به اين علت بود كه آنها زنده بودند و لابد زيباتر از آن آقا و روي سكوي كنار پله نشسته بودند و يك دختر نبايد موقعي كه ديده مي شود بنشيند و لبخند هم بزند .

صل علي محمد بوي فرشته آمد

Balatarin

روز معلم: آقاي رادمهر

روزمره, روزگار من 8 Comments »

امروز ياد معلم‌هايم افتاده بودم. از معلم‌هاي راهنمايي‌ام خيلي خاطره دارم اما از معلم‌هاي دبيرستان‌ام نه. اکثر دبيرستاني‌ها برايم يک خاطره گنگ و محو هستند. معلم ادبيات‌ام را در راهنمايي خيلي دوست داشتم، آقاي… آم.. اسمشان چي بود؟ حتما يادم خواهد آمد… مرا به کل عوض کرد تقريبا تمام زندگي‌ام مديون او هستم! معلم رياضي‌ام هم همينطور آقاي ميثمي. يک معلم علوم هم داشتيم که نمي‌دانم الان شادروان شده يا نه. قدش کوتاه، مو‌هاي سرش نيمه طاس طوري که مو‌هاي جلويش را به پشت مي‌انداخت تا زياد معلوم نشود.، سن‌اش زياد بود و مقداري چاق. James Watt را مي‌گفت، جيم ز وات. تک‌زباني. ترک بود و بشدت لهجه داشت. يادم هست که سال سوم، مدرسه‌ي ما که سومين سال‌اش بود که نمونه مردمي شده‌ بود، براي کمک به پيشرفت علم فيلم‌هاي کمک‌آموزشي خريده بود. تازه ويدئو آزاد شده بود و اين حرف‌ها… معلم علوم ما را برده بود نمازخانه، آنجا ويدئويي خريده بودند و تلويزيوني. موضوع فيلم داستان تشکيل حيات بود. از همان ابتدا و اين حرف‌ها. يادم نمي‌رود رسيد به جايي که در باره توليد مثل انسان داشت صحبت مي‌کرد. هول شد، بلند شد رفت با آن شکم گنده‌اش جلوي تلويزيون ايستاد. نگذاشت ما بفهميم اين اسپرم‌ها از کجا به کجا منتقل مي‌شوند!! همين بود که ما ناآگاه مانديم. من رو باش که تا مدت‌ها فکر مي‌کردم از طريق تنفس منتقل مي‌شوند و کلي برايم عجيب بود که چطوري جلويش را مي‌گيرند؟!!!!

معلم قرآني هم داشتيم که خيلي قيافه‌اش جالب بود. مو‌هاي سياه و ريش بلند سياه. ناظم هم شده بود سال سوم. Read the rest of this entry »

Balatarin

وبلاگی No Comments »

دقايق
من دو دقيقه ديگر وقت دارم که استراحت کنم و بعد بروم سراغ نوشتن گزارش شرکت. واقعاً وجدان درد خواهم داشت اگر اين دو وب‌لاگ را که مدتي است مي‌خوانم معر?ي نکنم، هرچند که معر?ي کوتاهي باشد. اينها را از سري وب‌لاگ‌هاي دانشجويان Ph.D پيدا کردم.
اولي: وب‌لاگ يک دانشجوي دکتراي کامپيوتر است در هند….
دومي: ?ارغ‌التحصيل MIT است در رشته‌ي تاريخ علم که الان اگر اشتباه نکنم در نيويورکر مقاله مي‌نوسد و تازگي هم مادر شده است.

Balatarin

من يک پيشنهاد تاريخي دارم: جايزه نوبل اسلامي!

وبلاگی No Comments »

اين پيشنهاد تاريخي، وقتي وب‌لاگ آيدين را مي‌خواندم به ذهنم رسيد. از آنجايي که ما اسلامي کردن همه چيز آن را ~گل باران نموده‌ايم و با تاسيس دانشگاه اسلامي، حقوق بشر اسلامي، دموکراسي ديني (اسلامي)‌ و … به معارف و ارزش‌هاي اسلامي خدمت بزرگي نموده‌ايم و براي اينکه در مملکت اسلامي همه چيز بايد ارزشي باشد، از اينکه ملل خارجه با دادن جايزه‌هاي ضدارزشي بخواهد در ما دخالت کنند ما نبايد بگذاريم! بايد بنيادي باشد که جلوي اينها را بگيرد! پيشنهاد مي‌کنم هر چه سريع‌تر و در عرض همين چند هفته، براي ارزشي کردن ماجرا، “بنياد نوبل اسلامي” تاسيس شود که با استفاده از پول نفت شيوخ عرب و آقازاده‌هاي عزيز هر ساله چند نفر از برادران ( و احيانا در صورت نياز خواهران) ارزشي و متعهد ملل اسلامي نظير ايران، افغانستان، لبنان، فلسطين و اخيراً عراق در مرز ايران به عنوان برندگان “جايزه نوبل اسلامي” در رشته‌هاي مختلف به خصوص رشته “اخلاص”، معرفي نمايد تا معارف و ارزش‌ها را گسترده شود! در ضمن در صورتي به يکي خواهران ارزشي جايزه‌اي تعلق گرفت، ارزش آن بايد نيم بهاي ارزش جايزه برادران باشد تا شئونات و معارف اسلامي به نحو احسنت گسترانيده شده و زمين را فرا بگيرد!

Balatarin

آي سوراخ فوري کجايي؟

وبلاگی, اندیشه, داستان No Comments »

پوسته‌ي خيلي نازکي بود. تا دست مي‌زدي مثل برگ خزون صدا مي‌کرد و خرد مي‌شد. دورتادورش را همين پوسته پوشيده بود. از پشت‌اش همه‌چيز معلوم بود. لااقل اينطور به نظرش مي‌رسيد. البته من که طرف ديگر پوسته هستم نمي‌توانم قضاوت کاملي بکنم. همين‌قدر مي‌دانم که اين پوسته‌ها معمولاً نور را عبور مي‌دهند. کمي خاکستري هستند و مات. البته آنقدر کدر هستند که اشباح را فرشته ببيني يا اينکه آسمان را خالي از ابر و مه.
دست بکار شده بود. راستش اگر پوسته فرو مي‌ريخت و باد سرد به تنش مي‌خورد نمي‌توانست تحمل کند. من که اينطور فکر مي‌کنم؛ شما را نمي‌دانم. اما به نظر من اگر باد سر به تن آدم بخورد، مخصوصاً اگر تابستان باشد و لباس‌هايش هم کم، خيلي آدم را سرحال مي‌آورد. او از اين بيم داشت. حق داشت. پوسته اگر مي‌ريخت خيلي بد مي‌شد. چند روزي بود که شروع کرده بود. اشتباهي، اول‌اش روي پوسته را آب پاشيده بود. نرم شده بود و بالايش کمي به داخل چلگي پيدا کرده بود. حالا ديگر فهميده بود چکار کند. محلول جديدش معرکه بود. محلول نه معجون!
معجون را که به پوسته مي‌پاشيد، زود سفت مي‌شد. عين سنگ، سخت. اوه چقدر خوب به نظر مي‌آمد. احساس قدرت مي‌کرد. حتي ورقه‌هاي آهن هم نمی‌توانند جاي اين معجون را بگيرند. سفت  سفت و خوش ريخت. همان انحناي پوسته را داشت. فقط کمي از خارج زبر به نظر مي‌آمد. اما از داخل هيچ عيبي نداشت. من فکر مي‌کنم حتي رنگ از داخل هم فرق مي‌کرد با رنگ بيرونش. از بيرون که مي‌ديدي، يک زرد نيره و نچندان خوش رنگ بود. از داخل، لابد زرد فسفري به نظر مي‌آمده. خودش را درون اين پوسته‌ي محکم قرار داده بود و از مدت‌ها پيش صداي من را نمي‌شنيد.
بعضي‌ها صداهايي دارند که از درون ديوارها، حصارها و موانع فيزيکي مي‌گذرد. اينها قديسين هستند. آدم‌هاي مهمي هستند. لااقل من هم اگر درون همچين پوسته‌اي بودم، صداي قديسين برايم زيباترين چيز بود. راستش درست نمي‌دانم، پس بهتر است بي‌انصافي نکنم . يک قديس هم آدم است و به اندازه يک آدم بايد احترام داشته باشد. اوه قديس عزيز، من عذر مي‌خواهم. تا امروز من فکر مي‌کردم قديس‌ها فحش نمي‌دهند؛ اما گويا فقط به افراد داخل پوسته فحش نمي‌دهند.
حالا ديگه نور هم به زحمت وارد پوسته‌اش مي‌شد. چراغ روشن کرده بود. خوشحالم که براي مدت‌هاي زيادي چراغ‌اش روشن مي‌ماند. راستش را بخواهيد، او از اين آدم‌هاي ساده‌ي دور و اطرافم نبود. يک آدم ويژه هيچ‌وقت ساده نيست. حتي اگر درون پوسته‌اش باشد. اين آدم‌ها دست کم براي مدت‌هاي چراغ‌شان روشن مي‌ماند. در بدترين شرايط. هنوز محکم هستند، حتي اگر از سستي پوسته‌شان بترسند و ندانند که اشتباه مي‌کنند.
آسمان ديده مي‌شد. زيبا بود. شايد درون پوسته هم روزنه‌اي باز شده باشد. آفتاب گرم است و فقط باد سرد همچنان مي‌وزد. آرزويم اين است که پوسته‌اش را خودش بشکند. فکر نمي‌کنم کار ديگري بشود کرد. لابد زمان راه‌حل خوبي است. هميشه خوب بوده است، البته همراه با کمي تأمل. راستش هيچ وقت نه من همه‌ي حقيقت را گفتم، نه او و نه قديسين. حقيقت دست نيافتني‌تر از آن چيزي است که ادعايمان مي‌شود.
امروز از نزديک پوسته‌اش رد مي‌شدم. کارگرهاش شهرداري مشغول مرتب کردن خيابان بودند. کنار بلوکي که پوسته‌اش در آن قرار دارد، روبه‌روي همان خانه که در آبي دارد. همان جا… کنار محفظه‌ي جعبه‌هاي دور ريختني که براي بازيافت گذاشته بودند، يک پاکت بد رنگ ديدم. رويش نوشته بود: “نفرت فوري، 450 گرم، سريع خشک مي‌شود”

Balatarin

وبلاگی No Comments »

يک خبر خوب و من شادمان شدم
وب‌لاگ يادگاري را خواندم. ديدم “خنگ خدا” نوشته که نخستين قراداد کاري‌اش را در کانادا امضا کرده! آن هم در رشته‌ي تخصصي و مورد علاقه‌اش. اوه چقدر برايتان خوشحال شدم. اميدوارم مو?ق باشيد چون هم سخت‌کوش هستيد هم اميدوار. مي‌دانم که لبخند مي‌زنيد، از ته دل شاديد. حق‌تان هست. نوش‌جان‌تان.
“ميشولک” از طر? من هم خنگ‌خدا را يک ماچ جانانه بکن و همچنين برعکس!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

بغض! ديدن! ترس! حب! شنيدن! باارزش! حر?‌ها! تاس?! عذر! عصبيت! تنهايي! خودخواهي! ?رشته! جعبه!!

-حر?‌ها قلمبه شده! آ?رين!

Balatarin

فرشته

وبلاگی No Comments »

من امروز يک فرشته ديدم… من امروز يک فرشته ديدم که يک ماشين پژوه‌ي 206 اسباب‌بازي خوشگل داشت. من امروز يک فرشته ديدم با ابروهاي کمان… من امروز يک فرشته ديدم که مثل شازده کوچولو مي‌خنديد. من امروز يک فرشته ديدم اسمش علي‌رضا بود. چقدر شاد بود. اسم يکي از عروسک‌(عروسکچه)‌هايش « اسب‌آبي قرمزي که 2 دست و 2 پا دارد» بود. يک دونه «لاکي» هم داشت که شبيه شلمان بود… من امروز يک فرشته ديدم!

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS