حقیقت، دین و آگاهی

وبلاگی 1 Comment »

دینداری توجیه ای تکاملی دارد در حالی که جستجوی حقیقت و آگاهی لزوما یک هدف تکاملی نیست. در ادامه نوشته قبلی ام در مورد خودآگاهی و تکامل و دین چند خطی از نوشته علی پایا در نقد روش گنجی می آورم که تکمیل کننده نظرم است:

انتقاد از این باور ها، با تکیه به سلاح “حقیقت”، احیانا و نه لزوما، تنها برای کسانی کارساز خواهد بود که برایشان کشف حقیقت، داعیه اصلی باشد (“احیانا”، به این اعتبار که اگر انتقاد ها دقیق و صحیح باشند ممکن است در مخاطب اثر مورد نظر را پدید آورند).

اینان توجه دارند که حقیقت، ایده آلی است که باید مستمرا با تکاپو های نظری به سوی آن روان باشند و گوهری نیست که بسادگی فراچنگ آید. اما شواهد بیرونی حکایت از آن دارد که برای بسیاری از مخاطبان، دغدغه های دیگری، بجز بحث های نظری و تاریخی و یا دستیابی به حقیقت، در اولویت قرار دارد. کسب آرامش روحی و زیستن در یک زیست-جهان اخلاقی مبتنی به عقل عرفی و شیوه زندگی متاثر از سنت و متکی به آموزه هایی نظیر زندگی کن و بگذار زندگی کنند، برای این گروه احیانا از برجستگی و اهمیت بیشتری برخوردار است.

لینک: http://news.g oo ya.com/ politics/ archives/2010/01/099579.php

Balatarin

دین، ناخودآگاه و تکامل

وبلاگی 8 Comments »

If we stopped doing everything for which we do not know the reason, or for which we cannot provide a justification .. we would probably soon be dead. — Friedrich A. Hayek

“اگر قرار بود ما دست از همه چیزهایی بکشیم  که یا دلیل اش را نمی دانیم یا نمی توانیم توضیح قانع کننده ای برایش بیابیم که خیلی زود نابود می‌شدیم.” – فردیک هایک

این جمله در ابتدای فصل چهارم  کتاب  Gut Feeling نوشته  شده بود. می دونید چرا همین برهانی است برای این که ادیان از بین نمی روند و این همه حرص خوردن آدم های بی دین و عقل گرا یا عرف‌گرا برای محدود کردن حوضه دین بی اثره؟ چرا راهی که آدم هایی مثل داوکینز می روند بعد از این همه سال به جایی نمی رسد؟ دلیل ساده ای داره، چون تکامل (فرگشت) بر خلاف خواسته شان عمل می کند و آدم ها نفرین شده خودآگاه شان هستند. شاید بعدها که هوا آفتابی شد بیشتر توضیح دادم و راه حلم را هم خواهم گفتم.  فعلا همین را ببینید کافی است:

پ.ن: از امیر مسعود به خاطر معرفی کتاب متشکرم(:

Balatarin

دین داران

امریکا 1 Comment »

قبل از اینکه در مورد دینداران امریکایی بنویسم، کمی از خودم بگویم. جای ام را در آزمایشگاه عوض کردم، آمدم یه جای دو نبش که فضای بیشتری دارد و پر است از کمد و کشو. جای یکی از فارغ التحصیلان جدید را گرفته ام. جایش خالی است پسر خوبی بود. این جا از آنجاهایی است که وقتی کسی می رود زیاد دلت برایشان تنگ نمی شود چون می دانی که جای بهتری رفته اند. کسی که من جایش نشستم الان برای پست دکترا رفته کارنگی ملون CMU… ببینیم صندلی اش برای من هم برکت میاره یا نه.

قبلا گفته بودم که بر خلاف باور عمومی ایرانی ها در مورد ینکه دنیا، امریکایی ها آدم های مذهبی ای هستند و کلا با شیطان رابطه خوبی ندارند چه برسد به بزرگش. همواره سیاست مداران سعی می کنند بین اکثریت مردم که مذهبی اند، جا پیدا کنند تا بیشتر رای بیاورند. کسی نمی تواند اینجا در سیاست کاره ای بشود مگر این را یاد نگرفته باشد. نمی دانم چطور، اما کلیساها منابع مالی خوبی هم دارند. کلی فعال هستند و تبلیغ می کنند. مثلا ممکن است روزهای شنبه از طرف کلیسای محل، در خانه شما را بزنند تا شما را با خدا آشتی بدهند، برایتان دعا کنند یا با شما بحث مذهبی کنند. تا به حال 5 بار در خانه ما را زده اند و تنها بار اول که نمی دانستیم دنیا دست کیست، در را باز کردیم و اندکی گپ زدیم. هر از گاهی نیز نامه هایی می فرستند (یا چیزی شبیه به نامه) برای تک تک ساکنین مجتمعی که در آن زندگی می کنیم.

این نامه این هفته آمده. روی عکس کلیک کنید تا بزرگ ببینیدش. چند برگه است که دو برگه اش را در این عکس نمایش داده ام. روی یکی عکسی از مثلا حضرت مسیح کشیده و بر اساس همان بازی های تصویری که روی هر نوع نقاشی ای می شود در آورد وقتی به عکس خیره شوی بعد از مدتی شکلی متفاوتی در عکس خواهی دید. زیر عکس نوشته:

این فرش دعای کلیسا است (قالیچه ای کاغذی): به چشمان مسیح نگاه کنید. آن ها را بسته خواهید یافت اما اگر همچنان نگاه کنید خواهید دید که چشمانش را می گشاید و به چشمان شما چشم می دوزد. بعد تنها بروید بر روی این قالیچه ایمان زانو بزنید یا آن را بر روی زانویتان قرار دهید. بعد درخواست ها و دعاهایتان را از لیستی که در برگه مقابل است علامت بزنید (و برای کلیسا پست کنید). لظفا این فرش را نیزباز پس بفرستید.

Jesus Rug!

در برگه دوم، مواردی که سرویس دعا از طرف کلیسا ارائه می شود ذکر شده. مثلا می توانید مبلغی که دوست دارید دریافت کنید را ذکر کنید. موارد پر طرفدار گزینه های مستقل دارند مثل خرید خانه، ماشین خریدن، شغل بهتر، فرزندان، سلامتی و …

آخرین گزینه هم مبلغی است که می خواهید به کلیسا کمک کنید.

این، مرا یاد تبلیغ دعایی می اندازد که در تهران داخل خانه انداخته بودند. یارو پول می گرفت و سیستماتیک برای قبولی کنکور ملت دعا می کرد. می بینم که مذاهب مختلف با وجود تمام تفاوت ها، ساختارهای مشابه ای در جامعه ایجاد می کنند و مخاطبان مشابه ای دارند. مهم نیست آن جامعه ایران باشد یا امریکا. همان کسانی که به الف نون رای می دهند به بوش هم رای می دهند. همان آدم هایی که قالیچه دعا را روی زانو می گذارند برای قبولی کنکور هم پول می دهند تا برایشان دعا کنند. همان آدم ها هستند فقط رنگ پوست و زبان شان متفاوت است.

همه (ما انسان ها) مثل هم هستیم. 90%(:

Balatarin

وب‌لاگ مخلوق

وبلاگی 5 Comments »

من با اين نوشته خيلي احساس نزديکي مي‌کنم. نقل از وب‌لاگ مخلوق

يک بار با يکی از شاگردان نزديک “احمد فرديد” که برخلاف استادش بسيار باادب، با اخلاق و متواضع هست، بحثم شد.
می گفت “فرديد” متدين بود ولی مشروب هم می خورد، خيلی هم اهل نماز نبود!!!
ولی تمام حرف من اين بود که اگر کسی ادعای تدين می کنه بايد به محدوديتهای ناشی از اون هم پايبند بمونه. فروکاستن “دين” به “اخلاق” هم هيچ دردی را دوا نمی کند… اخلاقيات (با صرفنظر از اين بحث که در مواردی متدين بودن با اخلاقی بودن تعارض پيدا می کنه) مهم هست، اما دين فقط اخلاقيات نيست. [حالا بگذريم که جناب فرديد، همين اخلاقيات رو هم نداشت.]
“تدين تمام عيار”، يعنی تحفظ به متن مقدس يک دين، يعنی تقيد کامل به آداب شريعت و Ritual های دينی.
من اصلا نمی تونم بفهمم و قبول کنم که کسی “متدين” باشه ولی “متشرع” نباشه. يعنی ادعا کنه که در حصار و محدوده ی يک دين خاص قرار داده ولی عملا از اون محدوديتها فرار کنه، عرصه ی عمل رو برای خودش فراخ ببينه و چيزهائی رو تجربه کنه که در اون دين منع شده.
اساسا دين برای همين اومده که به متدينان بفهمونه نبايد هر چيزی رو تجربه کنن… و اين خيلی مضحک هست که کسانی ادعای تدين کنند و مانند غيرمتدينان زندگی کنند!
حداقل چيزی که می تونم راجع به چنين آدمهائی بگم اين هست که تدين اونها دچار يک پارادوکس و تناقض چندش آور هست.
اين ديگه خيلی زرنگی برای متدينان هست که بگن ما به توحيد، رسالت محمد، امامت جانشينانش، قيامت و هزار فقره ی ديگه اعتقاد داريم ولی هر عمل و لذتی رو هم که خواستيم، (مانند غيرمتدينان) انجام ميدیم و تجربه می کنيم… بعد هم بگن “با کريمان کارها دشوار نيست” و خيال کنن که زيستی متدينانه داشته اند… به وعده های سرخرمن و کودکانه ی دينشون دلخوش کنن و به خودشون وعده ی بهشت و نعمتهای جاودانه بدن!!!
زندگی اينطور آدمها اخلاقی و انسانی نيست (حالا بگذريم که دينی هست يا نه)، سازگاری و Consistency نداره و راستش رو بخوايد من حالم از چنين زيستی بهم می خوره!
البته سخن من شامل کسانی نميشه که به يک خدائی (حال بمعنی “خالق جهان” باشد يا به هر معنی ديگری) اعتقاد دارند ولی خودشون رو در قالب هيچ دينی محدود نکرده اند. تمام بحث من درباره ی کسانی هست که ادعای تدين به يک “دين نهادينه ی تاريخی” دارند.

لينک

Balatarin

ذهنيت گناه

روزگار من 10 Comments »

در اين نوشته سعي کرده‌ام نشان دهم «ذهنيت گناه» در ذهن ايراني امروزي چيست. اينکه جامعه‌اي داريم که فکر و عمل‌اش يکي نيست. دو رويي در آن زياد است. نشانه‌هاي زندگي مدرن و حتي غربي در شهر تهران مي‌بينيم اما ذهنيت سنتي بر ما حاکم است. بين عمل و فکرمان فاصله است و اين باعث مي‌شود به آنچه مي‌کنيم اعتقاد نداشته باشيم و فکر کنيم در حال گناه هستيم. آنچه مي‌کنيم را حق خود نمي‌دانيم و به همين دليل براي احقاق حق‌مان نمي‌ايستيم. مثال‌هاي متعددي آورده‌ام از آنچه در زندگي روزمره مردم تهران مي‌گذرد و سعي کردم ذهنيت گناه را در آنها پيدا کنم. Read the rest of this entry »

Balatarin

امريکاي مذهبي و اروپاي سکولار

امریکا, جامعه No Comments »

مي‌دونستي که امريکايي‌ها خيلي مذهبي هستن؟ 75 درصد کاتوليک‌هاي امريکا هر يک‌شنبه به کليسا مي‌رن و اين درصد در بين يهودي‌ها و مسلمان‌هاي آنجا که به مراسم مذهبي مي‌رن حتي بيشتره. در اين عين حال در اروپا اين نسبت برعکسه! تنها 7 درصد فرانسوي‌هاي کاتوليک يک شنبه‌ها به کليسا مي‌رن و اين رقم در انگلستان فقط 5 درصده! جالبه که تعداد مسلمان‌هاي انگليس که به مراسم مذهبي مي‌رن (لابد نماز جمعه) از تعداد کاتوليک‌هايي که به کليسا مي‌رن بيشتره!

Balatarin

يک سوال فني: نظريه فرويد و جامعه

وبلاگی 1 Comment »

چند وقتي است سوالي که برايم پيش آمده، رابطه نظريات فرويد با حرکت‌هاي اجتماعي چيست؟ به نظرم آنچه امروز جامعه‌ي ما را براي زيستن، فکر کردن و سخن گفتن تبديل به زنداني از گنداب کرده – و ما تنها براي نفس کشيدن و نه لذت بردن در آن دست‌ و پا مي‌زنيم – رابطه مستقيم با آنچه از نظر جنسي بر سر ما آورده‌اند دارد. وقتي يک جمعيت بزرگ جوان در برآورده کردن طبيعي نياز انساني (بشري) خودش ناتوان و ناکام باشد، چه کاري به بقيه امور مي‌تواند داشته باشد. به نظر من تا زماني که عقده جنسي در جامعه‌اي وجود داشته باشد حرکت‌هاي اجتماعي مهار شده هستند و اين را حکومت ايران به خوبي مي‌داند!

چيزي در ذهنم هست که به من مي‌گويد اين رابطه را قبلا هم در مورد روابط اجتماعي شنيده‌ام. اگر شما چيزي در اين باره مي‌دانيد لطفا برايم بنويسيد.

دوستي دارم که تعبير جالبي مي‌کرد از ماجرا:

مثل اين مي‌مونه که به يکي بگي 15 سال هيچي نخور و در عوض هر وقت تشنه شدي، خدا را به ياد بيار!

و من اضافه مي‌کنم: و اگر چنين نکردي مجازات، زندان و … مي‌شوي!
برادران خيلي ارزشي امر ناممکني را قانون کرده‌اند، نتيجه‌اش خبر زير است:
———–

مي‌گويد: «واقعاً وحشتناك است، هر چند وقت يكبار در زنجان از اين اتفاقات دلخراش مي‌افتد، از اين قبيل حوادث در همه جاي ايران ديده مي‌شود ولي خانواده‌ها معمولاً از ترس آبرو خود و دخترشان از پيگيري ماجرا تا دستگيري عاملان اين نوع جنايات جلوگيري مي‌كنند.» وي افزود: در زنجان اين حوادث تأسف‌بار زياد اتفاق مي‌افتد در طول سال گذشته ما مراجعه خانواده‌هاي كودكان سه ساله، چهارساله و حتي يك نوزاد 5/1 ساله را ديديم كه بعد از تعرض وحشيانه به اين بيمارستان آورده شده بودند. نمي‌دانم مشكل اصلي از كجا نشأت مي‌گيرد كاش زودتر راه حلي درست و كاربردي براي جلوگيري از اين گونه حوادث به عمل‌ آيد.» تلاش خبرنگار ما براي صحبت با مسؤولان انتظامي، پزشكي و مفاسد اين شهر به دليل تعطيلات ايام سوگواري به نتيجه نرسيد ( وقايع اتفاقيه، 2 ارديبهشت 83 )

پ.ن: آمار چنين جناياتي در شهرهاي مذهبي از ديگر شهرها بالاتر است و براي آشنايي بعضي عزيزان عرض کنم که بايد خيلي دقت کرد که علم آمار، يک علم است و طالبي و هندوانه نيست!

Balatarin

آهاي آدم اين حقه توئه برو بگيرش همينطوري بهت نمي‌دن!

اندیشه No Comments »

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزا دی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبنتی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعا به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد .

Balatarin

مدریت فازی

کتاب No Comments »

“مديريت دروني زماني جنبه خلاق و مفيد پيدا مي‌كند كه همراه با آگاهي در بستر تكامل اجتماعي باشد وگرنه در نظم ارتدوكسي حاكم بر دوران قرون وسطي كه كليسا را حدود 1000 سال بر سرنوشت مردم حاكم كرد و ايستايي و عقب‌گرد تاريخي شديدي بدنبال داشت نيز، نوعي مديريت دروني ـ مذهبي با استفاده از ناآگاه توده‌هاي مردم نمود پيدا كرد و در طول آن دوران منجر به تكفير دانشمندان و متفكران گرديد.
حزب نازي آلمان نيز از يك نوع ارتباط دروني بين افراد مجموعه سود مي‌برد كه همان نژادگرايي افراطي آريايي بود.” — مديريت فازي!

Balatarin

Joan of Arc, Saint، ژاندارک

اندیشه, جامعه 3 Comments »

کمي تاريخ:
ژاندارک، معروف به قديسه‌ي محافظ کشور فرانسه، ملت فرانسه را متحد کرد و روند جنگ‌هاي صدساله را به سود کشور فرانسه به برگرداند.
وقتي 13 ساله بود، صداهايي مي‌شنيد که بقيه نمي‌شنيدند. به بيان بهتر: “نداهايي آسماني” مي‌شنيد که او را متقاعد کرد که متعلق به اين قديسين است: Saint Michael, Saint Catherine of Alexandria, and Saint Margaret . در سال 1429م. در جريان جنگ‌هاي صدساله، وقتي که انگليسي‌ها مترصد تصرف شهري در شمال مرکزي فرانسه بودند، صداها بازهم به سراغ‌اش آمدند. “نداهاي آسماني” او را فرامي‌خواندند تا به کمک کسي برود که بعدها چارلز هفتم، پادشاه فرانسه شد. ژاندارک او را متقاعد کرد که او مأموريتي الهي دارد تا فرانسه را نجات دهد. او نيرويي براي فرماندهي در اختيار ژاندارک گذاشت و پيروزي بزرگي در برابر انگليسي‌ها نصيب فرانسه شد.
در سال 1430م. وقتي در حال ترتيب دادن عملياتي عليه انگليسي‌ها بود، توسط بورگاندي‌ها (Burgundian) دستگير شد، وآنها اين شکار خوب را به انگليسي‌ها فروختند. در انگليس دادگاهي مذهبي متعلق به کليسا (دادگاه تفتيش عقايد) تشکيل شد، و ژاندارک را متهم به گناه‌کاري کرد، چون: لباس مردانه مي‌پوشيد و خيلي بدتر از آن: معتقد بوده که مستقيماً از طرف خدا مسوؤليتي برعهده دارد. در حالي که به عقيده‌ي دادگاه “اين کليساي کاتوليک است که تصميم مي‌گيرد که خدا بايد مسوؤليت‌ها را به کدام يک از بنده‌هاي مسيحي‌اش بدهد”.
ژاندارک به اشتباهات‌اش اعتراف مي‌کند و به همين دليل به زندان ابد محکوم مي‌شود. يک سال بعد يک دادگاه غير مذهبي به دليل اينکه بازهم لباس مردانه پوشيد، او را به مرگ محکوم مي‌کند و زاندارک زنده زنده در آتش کباب مي‌شود. در سال 1920 از ژاندارک اعاده حيثيت مي‌شود و رسماً قديس ناميده مي‌شود. [1]
کمي علم:
شايد کمي بي‌انصافي باشد که بدون حضور شخص ژاندراک مطالبي درباره‌اش بنويسيم. اما ناگزيريم چون ايشان فوت فرمودند. البته اگر هم زنده بودند و اينجا حضور داشتند، همه‌ي گفته‌هايي از اين به بعد من را تکذيب مي‌کردند. حق هم داشتند چون ايشان به آنچه مي‌کردند و آنچه مي‌شنيدند “آگاهي” نداشتند. شايد اين گفته‌ي علمي‌تري باشد اگر بگويم که “ژاندارک حتي نسبت به معاصران خودش از نظر تکامل ذهني عقب‌مانده‌تر نيز بوده است”!
اوه جناب ژاندارک عذر مي‌خواهم، مي‌دانم زيبا نيست. شبيه قصه شاه‌پريان و قديسان نيست، اما اين‌گونه است. آنچه شما مي‌شنيديد چيزي است که امروزه ما نمي‌توانيم بشنويم. گاهي اين شنيده‌ها در حد توهم‌هايي ذهني در ما ظهور مي‌کند اما اکثراً آن نيست که شما مي‌شنيدي: “نداهايي آسماني”. خب ما از اين نعمت محروم هستيم نسبت به شما. اما چيز ديگري داريم که شما نداري. “ذهنيت آگاه” ما در اکثر اوقات نسبت به خود و آنچه مي‌کنيم، آگاهي داريم. آنچه مي‌کنيم برايمان قابل بيان است. آنچه درک مي‌کنيم و استدلال و عمل مي‌کنيم همگي در قالبي کلامي قابل ريختن است. مشهود و ملموس است. چيزي به عنوان نداهاي آسماني همراهمان نيست. حتي همراه خيل کثير مردم هم عصر شما هم نبود. تو داراي ذهن دو جايگاهي بودي. تو ژاندارک عزيز، به تعبير خيلي ساده، دو ذهنيت مستقل درون مغزت داشتي. يکي آن بود که با مردم حرف مي‌زد و ديگري آن بود که با تو حرف مي‌زد. آن نداهاي اسماني هم چيزي جز خود تو نبوده است. نيمه‌ي راست مغزت!!
شوکه شدي؟ نه تو شوکه هم نمي‌تواني بشوي. آنچه از اين گفته‌ها نصيب تو مي‌شود، تنها دنيايي است که بر تو واقع مي‌شود. تو به عنوان يک “خود” در آن نقش چنداني نداري جز اينکه به نداهاي آسماني‌ات گوش بدهي و آنچنان عمل کني که “تکليف” توست، نه آنچنان که “مي‌انديشي صحيح است”.
نيمه‌ي چپ مغز مسوؤليت همه کارهاي زباني و ادراک منطقي ما را بر عهده دارد. اما نيمه راست مغز با اينکه همه‌ي کارهاي مشابه اين را انجام مي‌دهد،‌از بيان و گفتار عاجز است. اما توانايي دارد که نداهايي دروني، آسماني، روحاني داخلي عصر شما و توهمات عصر ما را براي قسمت چپ مغز بفرستد، که اين‌ها در اکثريت افراد مانند يک صحبت “شنيده” مي‌شود. احساسي مانند شنيدن اما صوتي يا موج فيزيکي‌اي وجود ندارد. مي‌داني؟ براي ما انسان‌ها که با استفاده از حواس‌مان ادراک مي‌کنيم، احساس شنيدن و وقوع عمل فيزيکي شنيدن هيچ و هيچ تفاوتي ندارد. تنها تفاوت اين است که شنيده‌هاي فيزيکي را مي‌شود خاموش کرد. اما اين “نداهاي آسماني” غير قابل ساکت کردن است. “غير قابل ساکت کردن” مساوي است با غير قابل سرپيچي، غير قابل ناديده‌گرفتن[2].
به نظر من آن کساني که ژاندارک را کشتند مانند ژاندارک نداهايي آسماني مي‌شنيدند که به آنها مي‌گفته که کاري که مي‌کنند نه تنها صحيح است بلکه “تکليف” است!

——————————————–

Encarta® 98 Desk Encyclopedia © & 1996-97 Microsoft Corporation.
All rights reserved

“خاستگاه آگاهي – در فروپاشثي ذهن دوجايگاهي/جوليان جينز/ انتشارات آگاه”

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS