خواجه نصير بدرود! (ادعيه خلاصي از KNT)

وبلاگی 9 Comments »

خدايا مارا ببخش و بيامرز. خدايا اين داغ خواجه نصير را از پيشاني ما پاک بگردان. خدايا، اگر بنا بر اشتباهي زماني به ديار خواجه پاي نهاديم، مارا ببخش و بيامرز. امروز که پس از دو هفته دويدن در ساختمان مرکزي، بعد از 3 ماه شروع پروسه، بعد از 9 ماه از روز دفاع، و بعد از 9 سال ورود به اين خراب شده، ما را به خلاصي از خواجه نصير بشارت دادي و ما را به دريافت گواهي مدرک فوقولانس مشرف نمودي، دانستيم که هنوز هم براي ما اميدي هست. خدايا، خيلي بزرگ و گنده و بزرگوار هستي! مارا همواره وا رهان! خدايا قول مي‌دهيم ديگر چنين خبطي نکنيم تا چنين داغي ديگر بر پيشاني‌مان نزني!

خدايا مرسي!

Balatarin

مرز

روزمره 3 Comments »

hitting the 50+ margin!

Balatarin

روز معلم: آقاي رادمهر

روزمره, روزگار من 8 Comments »

امروز ياد معلم‌هايم افتاده بودم. از معلم‌هاي راهنمايي‌ام خيلي خاطره دارم اما از معلم‌هاي دبيرستان‌ام نه. اکثر دبيرستاني‌ها برايم يک خاطره گنگ و محو هستند. معلم ادبيات‌ام را در راهنمايي خيلي دوست داشتم، آقاي… آم.. اسمشان چي بود؟ حتما يادم خواهد آمد… مرا به کل عوض کرد تقريبا تمام زندگي‌ام مديون او هستم! معلم رياضي‌ام هم همينطور آقاي ميثمي. يک معلم علوم هم داشتيم که نمي‌دانم الان شادروان شده يا نه. قدش کوتاه، مو‌هاي سرش نيمه طاس طوري که مو‌هاي جلويش را به پشت مي‌انداخت تا زياد معلوم نشود.، سن‌اش زياد بود و مقداري چاق. James Watt را مي‌گفت، جيم ز وات. تک‌زباني. ترک بود و بشدت لهجه داشت. يادم هست که سال سوم، مدرسه‌ي ما که سومين سال‌اش بود که نمونه مردمي شده‌ بود، براي کمک به پيشرفت علم فيلم‌هاي کمک‌آموزشي خريده بود. تازه ويدئو آزاد شده بود و اين حرف‌ها… معلم علوم ما را برده بود نمازخانه، آنجا ويدئويي خريده بودند و تلويزيوني. موضوع فيلم داستان تشکيل حيات بود. از همان ابتدا و اين حرف‌ها. يادم نمي‌رود رسيد به جايي که در باره توليد مثل انسان داشت صحبت مي‌کرد. هول شد، بلند شد رفت با آن شکم گنده‌اش جلوي تلويزيون ايستاد. نگذاشت ما بفهميم اين اسپرم‌ها از کجا به کجا منتقل مي‌شوند!! همين بود که ما ناآگاه مانديم. من رو باش که تا مدت‌ها فکر مي‌کردم از طريق تنفس منتقل مي‌شوند و کلي برايم عجيب بود که چطوري جلويش را مي‌گيرند؟!!!!

معلم قرآني هم داشتيم که خيلي قيافه‌اش جالب بود. مو‌هاي سياه و ريش بلند سياه. ناظم هم شده بود سال سوم. Read the rest of this entry »

Balatarin

آهاي آدم اين حقه توئه برو بگيرش همينطوري بهت نمي‌دن!

اندیشه No Comments »

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزا دی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبنتی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعا به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد .

Balatarin

وبلاگی No Comments »

18 تير آمد و ر?ت…
از سايت بدون مرز:
دانشجوي جامعه شناسي، احمد باطبي پيراهن خونين دوستش را بر سر دست گر?ته است. عکس در ص?حه اول مجله انگليسي زبان اکونوميست چاپ مي شود. احمد باطبي به اعدام محکوم مي شود و بعد حکم به 15 و سپس به 10 سال حبس تغيير مي کند. باطبي اهنوز در زندان است و ما 6 سال است که عمل وي را ا?ختار جنبش دانشجويي مي دانيم : تنها ا?تخار اين جنبش در اين شش سال.

دانشجويان شنبه در امتحان هاي آخر ترم شرکت نمي کنند و به نشانه اعتراض در کوي متحصن مي شوند. دانشجويان دختر هاشمي ر?سنجاني، رييس جمهور پيشين جمهوري اسلامي را بين خود نمي پذيرند. موسوي لاري، وزير کشور براي دانشجويان سخنراني مي کند اما دانشجويان انتظار حضور خاتمي در بين خود را دارند. ?رياد مي کشند : « خاتمي کجايي ؟ دانشجويت کشته شد. »

————————————
پريروز يکي از ?اميل‌ها منزل ما بود. مي‌گ?ت وقتي به جمهوري اسلامي آري گ?تيم بايد همه اين چيزها را قبول کرديم! مي‌خواستم بگويم که شما گ?تيد و ما نگ?تيم! شما حق زندگي را از خود گر?تيد ولي ما حق زيستن داريم!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

راه‌هاي مقابله با زلزله از ديد رامين
بر اساس تحقيقات بسيار گسترده رامين در مورد زلزله، براي کاهش خطرات ناشي از زلزله در شب، موارد زير پيشنهاد مي‌شود:

1) قرار دادن يک Alarm دست‌ساز در اتاق خواب که تکان‌هاي اوليه زلزله را به شما اعلام کند تا از خواب بپريد و ?رصت نجات دادن خود و خانواده را داشته باشيد. براي ساختن Alarm مي‌توانيد يک قاشق غذا خوري را بر روي لبه کتاب‌خانه يا ميز طوري قرار دهيد که در حالت پايداري مرزي* باشد(يعني قسمت پهن قاشق روي هوا آويزون و دسته‌اش روي ميز). زير قاشق يک ظر? ?لزي بگذاريد (اگر ک? اتاق سنگ است، ظر? لازم نيست) چند بار در ساعت ۲ نيم‌شب با تکان دادن ميز يا بالا پايين پريدن resolution دستگاه دست‌ساز خود را آزمايش کنيد. مو?ق باشيد!

۲) مي‌توانيد براي جلوگيري از آسيب زلزله‌هاي شبانه، شب‌ها بيدار يمانيد و کشيک بدهيد که مبادا زلزله بدون اجازه شما وارد شود. البته اين روش با وجود نتيجه بسيار مطلوب، تاثيرات نامطلوبي دارد، از قبيل:
ال?) ممکن است به دليل بي‌خوابي شديد پس از سه روز اجراي عمليات به لقاءالله يا چيزي مشابه آن بپيونديد.
ب) ممکن است براي بيدار ماندن سعي کنيد تلويزيون تماشا کنيد و ناگهان متوجه شويد که در حوالي بامداد، همين شبکه‌هاي به ظاهر بي‌گناه هم چيزهايي پخش مي‌کنند که “چون به خلوت مي‌روند آن کار ديگر مي‌کنند” !! و اين توطئه استکبار است.

——-
* پايداري مرزي همانجايي است که اگر يک تکان بدهي (هرچند کوچک و نا چيز) سقوط مي‌کنه.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

بم، شهر بم، نيست
“تراژدي وقتي واقعي مي‌شود، معني ديگري پيدا مي‌کند و اين معني مرا به مرز جنون مي‌برد!”

در مورد مديريت بحران، آه بله بله! عملکرد حاکمان ما ا?تضاح بود! آدمي‌زاد چند دقيقه اگر نتواند درست ن?س بکشد مي‌ميرد. چند ساعت بيشتر زير آوار دوام نمي‌آورد و براي شهر زلزله زده 24 ساعت اول‌ش خيلي حياتي است. حالا آقايان ما تا بيايند ستاد بحران شهري تشکيل بدهند 32 ساعت گذشته و همه آنهايي که بايد تل? مي‌شدند، از دست ر?ته‌اند. هاه! بي‌….‌شان به حدي زياد است که بعد 2 روز شروع مي‌کنند از سرعت عمل نيروهايشان تشکر مي‌کنند و تعداد ا?رادي که مرده از زير آوار سالم(!!) بيرون کشيده‌اند را برايمان مي‌شمارند!

Balatarin

من يک پيشنهاد تاريخي دارم: جايزه نوبل اسلامي!

وبلاگی No Comments »

اين پيشنهاد تاريخي، وقتي وب‌لاگ آيدين را مي‌خواندم به ذهنم رسيد. از آنجايي که ما اسلامي کردن همه چيز آن را ~گل باران نموده‌ايم و با تاسيس دانشگاه اسلامي، حقوق بشر اسلامي، دموکراسي ديني (اسلامي)‌ و … به معارف و ارزش‌هاي اسلامي خدمت بزرگي نموده‌ايم و براي اينکه در مملکت اسلامي همه چيز بايد ارزشي باشد، از اينکه ملل خارجه با دادن جايزه‌هاي ضدارزشي بخواهد در ما دخالت کنند ما نبايد بگذاريم! بايد بنيادي باشد که جلوي اينها را بگيرد! پيشنهاد مي‌کنم هر چه سريع‌تر و در عرض همين چند هفته، براي ارزشي کردن ماجرا، “بنياد نوبل اسلامي” تاسيس شود که با استفاده از پول نفت شيوخ عرب و آقازاده‌هاي عزيز هر ساله چند نفر از برادران ( و احيانا در صورت نياز خواهران) ارزشي و متعهد ملل اسلامي نظير ايران، افغانستان، لبنان، فلسطين و اخيراً عراق در مرز ايران به عنوان برندگان “جايزه نوبل اسلامي” در رشته‌هاي مختلف به خصوص رشته “اخلاص”، معرفي نمايد تا معارف و ارزش‌ها را گسترده شود! در ضمن در صورتي به يکي خواهران ارزشي جايزه‌اي تعلق گرفت، ارزش آن بايد نيم بهاي ارزش جايزه برادران باشد تا شئونات و معارف اسلامي به نحو احسنت گسترانيده شده و زمين را فرا بگيرد!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

از نازلي

Thursday, August 14, 2003
من معت?دم بعضی ات?اق ها (يعنی خيلی ات?اق ها… ) يک بار و برای هميشه ات?اق می ا?تند. يعنی اگر يک بار ، ?قط يک بار تونستي برای انجام دادن کاری دليل بياری و تونستی کاری رو انجام بدی ، ديگه تمومه.
اگه يک بار تونستی بشکنی مرزها رو ، معيارها رو ، و کار رو انجام دادی، از ?ردا ديگه تو اون آدم قبلی نيستی. آدمی هستی با قابليت های جديد و ظر?يت های جديد.
و چقدر اين حر? غم انگيزه…
– نازلی 1:08 AM”

Balatarin

پزشکان بدون مرز

داستان 2 Comments »

پزشکان بدون مرز
فرياد، فرياد … مي‌خواهم همه جملاتم فرياد باشد. بازهم ذهنم گستاخ است. مي‌خواهم بنويسم. بله بله… اين ذهنم همه فريادي است که مدت‌هاست خاموش نگه‌اش داشته‌ام. آهاي انسان کجايي!؟ روزها مي‌گذرند و «هنوز آدم نشده‌اي!» آهاي صداي من را مي‌شنوي. من اين‌جا نشسته‌ام. در مملکت جهان سومي‌ام. پشت ميزم، در اتاقم با خيال راحت تايپ مي‌کنم و کمي آن طرف‌تر آدم‌ها دارند جان مي‌دهند. با اين حال من نيز هنوز گرفتارم. زنجير شده به حماقت‌هاي خويش و حماقت‌هاي ديگران. آهاي آدم صداي من را مي‌شنوي؟!

۱)
«آه! يک‌آن، يک لحظه، و بعد خشکش زد. بدنش سرد شد. ايستاد و چشمانش را بست. پاک شده بود… هيچ چيز نبود. فراموش شده بود. ميهمان‌ها رفته بودند ولي مهماني هنوز سرجايش بود. با گيلاس‌هاي پر و ميزهاي دست نخورده.»

صبر داشته باش. بايد راهي باشد. اين ذهن تا همين چند لحظه‌ي پيش کلي فرياد داشت که بايد خلق‌شان مي‌کرد. کجا رفت آن همه شور، آن همه اشتياق!؟ بارها اين سوال را از خود پرسيده‌ام که کجاي اين جهان ايستاده‌ام، سپس به جستجوي راهي پرداختم. هدفي، يا اهدافي کوتاه و بلند. اما هدف تنها، به زندگي معني نمي‌دهد. اعتراف مي‌کنم که بدون شيدايي زندگي از آن پوچي که همراه خود مي‌کشد، نيز پوچ‌تر است. شيدايي مخدر خوبي است بدون آن درد با چنگال‌هاي برهنه حمله مي‌کند.

۲)
« حالا داشت برمي‌گشت. حس غريبي داشت. گناه! گناه! بله يک ((گناه‌کار)). نبايد مي‌گذاشت آن کار را با او مي‌کردند. لباس‌هايش را کند و گذاشت نگاهش کنند. نه اين درست نيست. او لباس‌هايش را آرام آرام کنار مي‌زد و بعد با عشوه‌گري کناري مي‌انداخت. بعد مي‌ايستاد و خيره مي‌شد. به چشماني در دور دست. لبخند مي‌زد و ادامه مي‌داد تا آخرين تکه‌لباس و چشم‌هايي برق زده از هوس ليس‌اش مي‌زد… سخت بود. شايد شرم‌آور. شايد! هميشه ترس و شرم مرزهايشان باريک است. دست‌اخر او بود و روح عريان شده‌اش. روحش را Strip کرده بود و اين بزرگ‌ترين گناه بود.»

حس بدي است. به نظرم آشغال‌هاي ذهنم آنقدر زياد شده است که مسيري بي‌انتها از زباله را بايد طي کنم تا به درون آن برسم. شايد زندگي همان باشد که همه انجامش مي‌دهند. مدتي درسي مي‌خوانند يا نمي‌خوانند. کمي پول در مي‌آورند و زنده مي‌مانند. بعد مي‌ميرند يا کشته مي‌شود. فکر کنم قضيه همين باشد، حدوداً براي نود درصد چنين است. باز از خودم مي‌پرسم من کجا ايستاده‌ام. گاهي پيش خودم فکر مي‌کنم که من به اندازه‌ي نيچه مغرورم. دقيقاً به اندازه‌ي شخصيت اول رمان سقوط! هاه! اين شايد بزرگ‌ترين اعتراف من باشد!! هاي! آدم! من از زندگي چه مي‌خواهم؟! من کجا هستم ؟! مي‌شنوي؟

3)
«سراپايش خيس بود و نفس نفس مي‌زند. چند لحظه پيش نفس‌هايش به طور وحشيانه‌اي تند بودند، اما الان بسامدش کمتر مي‌شد. به سينه روي زمين بود و چشمانش را تازه باز کرد. انگشتانش را که تکان داد متوجه شد روي گل افتاده است. حرف‌هاي دوستش را به ياد آورد که براي گِل خاصيت شهواني قائل بود. بوي خون مشامش را آزار مي‌داد. روي گل افتاده و خون از يک پايش که ديگر نبود، روان. کابوسي را که ديده بود دوباره از سر گذراند، چشمانش برق زد و سرش تير کشيد و صداي خمپاره‌اي شنيد. سربازهاي به زودي مي‌آمدند و روپوش سفيدش که گل‌مال شده بود، در شب تيره تفاوت چنداني با يونيفرم نظامي نداشت. سعي کرد خودش را جمع کند. بعد يادش به کارت شناسايي‌اش افتاد و پلاک‌اش. جيب روپوش‌اش را گشت ولي اثري از کارت ((پزشکان بدون مرز)) که هميشه با خود مي‌بفرد، نبود. دستش را به طرف گردنش برد و سريع پلاکش را کشيد. آه خدا را شکر، سر جايش بود. وقتي پلاک را مي‌کشيد. به نظرش چيزي غير طبيعي آمد. پايين تر از گردنش. دستش را دراز کرد. دستش چيزي بيش از حد انساني را لمس کرد. خدايا! او برهنه بود، کاملاً برهنه. »

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS