فلوریدا و ساحل‌اش

امریکا 5 Comments »
Lie گردن بند گل

Lie گردن بند گل

امروز از “عمر” همکارم در آزمایشگاه چیزی شنیدم که فهمیدم چندان هم فلوریدا را ندیده‌ام. بحث بر سر این بود که کدام ساحل فلوریدا بهتر است. من از ساحل‌های غربی‌اش که رو به خلیج مکزیک است تعریف می‌کردم و او از ساحل میامی خوش‌اش می‌آمد. یک‌دفعه یادش آمد از کدام ساحل بیشتر خوش‌اش می‌آید. گفت که آیا ساحل دیتونا (Daytona Beach) رفته‌اید؟ زمان تعطیلی بهاره (Spring Break)؟  شاید خبر داشته باشید که شهر دیتونا در فلوریدا برای تعطیلات بهاره و پارتی‌های هایش معروف است و دانشجویان جوان از همه امریکا برای گذراندن تعطیلات بهاره آن هم با مایو در کنار ساحل به آنجا می‌آیند.

عمر می‌گفت اگر در تعطیلات بهاره به آنجا بروی و روی داشبورد ماشین‌ات از این گردن‌بندها گل بگذاری دختر‌های می‌آیند سوار ماشین‌ات می‌شوند.  بعد که دخترها سوار شدند سعی می‌کنند باهات “خوب” باشند دست آخر که همه صندلی‌ها پر شد باید یکی را انتخاب کنی گل را به گردن‌اش بیاندازی. او هم به اصلاح امریکایی فلش می‌کند یعنی تی‌شرت/مایو (نیمه‌بالا) را در می‌آورد. دخترها برای این‌کار رقابت دارند چون در آخر روز دختری که بیشتر از همه گردن‌بند گل در گردن داشته باشد به عنوان زیبا ترین انتخاب می‌شود!!

به من توصیه کرد که همراه مهسا آنجا نروم! نمی‌داند من آب هم بدون اجازه ایشان نمی‌خورم. به هرحال بهش گفتم که تو با تجربه‌ترین دانشجوی آزمایشگاه هستی… کلی خوش‌اش آمد.

اوه راستی: به طور خیلی اتفاقی، دیتونا کلی ایرانی داره.

مرتبط: عکس‌های تعطیلات بهاره معروف دیتونا.

Balatarin

دانشگاه‌ات هتله

امریکا, دانشگاه 7 Comments »

بین دانشگاه‌های امریکا و کانادا اصطاحی هست به نام Party Schools که تقریبا معادل همان چیزی که می گفتیم فلان دانشگاه هتل است. این اصطلاح برای دانشگاه‌هایی به کار می‌رود که مصرف الکل و مواد مخدر در آن‌ها بالاست و معمولا متوسط ساعات درس خواندن (دانشجوهای لیسانس) در آن‌ها پایین است. همچنین گروه‌های برادری دانشجویی در بین‌شان بیشتر رواج دارد. (گروه‌های شبیه دوستی که خیلی هاشان کارشان این است که آخر هفته ها دور هم جمع شوند آبجو بخورند و پارتی بگیرند!)

West Virginia Cheerleader

رتبه بندی دانشگاه‌ها بر اساس هتل بودن از روی دو آمار انجام می شود. یکی پژوهش سالانه دانشگاه پرینستون است و دیگری رتبه بندی مجله پلی‌پوی بر اساس باحالی(!!) پارتی ها و باقی ماجراها. به لیست 10 تایی هتل‌ترین دانشگاه امریکا نگاهی بیاندازید و از اینکه نام بعضی از مشهورترین دانشگاه‌های امریکا و کانادا را می‌بینید تعجب نکنید:

# Playپسر Princeton Review
1
University of
Wisconsin-Madison
West Virginia
University
2
University of California
Santa
Barbara

University of Mississippi
3
Arizona State
University

University of Texas
Austin
4
Indiana University
Bloomington

University of Florida
5
San Diego State
University

University of Georgia
6
Florida State
University

Penn State University
7
Ohio University

University of
New Hampshire
8
University of Georgia

Indiana University
9
University of Tennessee

Ohio University
10
McGill University

University of California
at Santa Barbara

جالب نیست؟

نتیجه اخلاقی: حالا می تونید به همه دوستان‌تون که دانشگاه فلوریدا، دانشگاه تگزاس آستین، پن استیت، دانشگاه آیوآ، ویسکانسین مدیسون (و …) بگید که دانشگاه‌شون خیلی هتله! (:

منبع: Party Schools در ویکیپدیا

پ.ن: چند وقت پیش مجله دانشگاه با افتخار نوشته بود که فلان دختر دانشگاه ما UCF در مسابقه بهترین مدل مجله پلی‌پوی به مرحله کشوری رسید و کلی افتخار! برایم عجیب بود و می‌گفتم ای بابا… دانشگاه‌ است یا … حالا می‌فهمم که این رشته سر دراز دارد.

پ.ن2: در یکی از تبلیغ‌های هتل‌بودن دانشگاه آستین نوشته شده بود که در تگزاس همه چیز بزرگ است و دانشگاه آستین به پارتی‌های بزرگ‌اش مشهور است و مثلی است بین دانشجو ها که در آستین اگر بخواهی حتما شب یه پارتی پیدا می کنی که بری!!

پ.ن3: برای اینکه دقیقا متوجه معنی Party School بشوید می توانید همین کلمه را در عکس‌های گوگل سرچ کنید. البته گزینه فیلتر کردن عکس‌های ناجور را خاموش کنید!

Balatarin

بازگشت به میهن یا مریخ

وبلاگی 2 Comments »

در بالکن هتل، مشرف به خیابان و کوچه پشتی هتل آپارتمانی فران-جیورجیو در مرکز شهر لارناکا نشسته‌ام. 24 ساعت دیگر در تهران خواهم بود، البته اگر هم چیز خوب پیش برود. شهر زنده است و انگار خواب ندارد حتی الان که تقریبا 2 ساعت از نیم‌شب گذشته است. از دیروز انتظار بازگشت کلافه‌ام کرده و دیگر حوصله این شهر و این مردمان را ندارم. اینجا “شهر تنبل‌های پینوکیو” برای من زیادی است. با آفتاب گرم‌اش، ساحل دم‌کشیده و ساکنین از گرماه برهنه‌اش. همه چیز نم‌دار و گرم است،‌ حتی کردار مردمان‌اش. از قبرسی‌ها خیلی خوش‌ام نمی‌آید و البته فکر کنم آن‌ها هم چندان از ما دل‌ خوشی ندارند. فکر کنم مساله به درک متقابلی از زبان و رنگ پوست بر می‌گردد و صد البته نرخ پوند قبرس. با هیچ قبرسی معاشرت نکردم که بدانم واقعا این مردم چگونه زندگی می‌کنند، خیلی خوشحال می‌شدم اگر فرصتی پیش می‌آمد. اما آن‌ها هم چندان رقبتی ندارند. حتی وقتی به قول یکی از دوستان “بدون پیراهن در بالکن می‌نشستیم هیچ استقبالی از من نمی‌شد”. نمی‌دانم شاید کار خدا باشد.

در اینجا ایرانی‌های جالبی هم سفرم بودند و دوست جدیدی نیز پیدا کردم که اتفاقا هم دانشگاهی نیز از آب در آمدیم (حتی از دریا هم در آمدیم). اگر نتوانستم با قبرسی‌ها معاشرتی داشته باشم، فرصتی بود که با جمعی از این هم‌میهنی‌هایم گپی بزنم. الان که در آخر سفر هستم و به یاد بازگشت ایران می‌افتم، ناخودآگاه یاد همه تضادها، تنش‌ها و تفاوت‌هایمان که با آنها در موردش صحبت کردیم ذهن‌ام را پر می‌کند. همین‌ها بود که عصر روز دوشنبه، پس از تحویل پاسپورت به سفارت امریکا، همه‌مان را در ساحل لارناکا دور هم جمع کرده بود. صحبت بالاگرفته بود از زمین و زمان اما همه درباره ایران و اینکه ما چگونه در این دیار می‌زییم و دیگران چگونه. هر کدام‌مان گوشه‌ای از ماجرا را برای دیگری می‌گفت و دیدگاه‌اش را، و البته من نیز. چیزی که در آن لحظه توجه‌ام را جلب کرد، رها بودن ذهن‌هایمان از قیدهایی بود که نمی‌گذاشت سال‌ها حرفی درباره‌اش بزنیم. نه فقط اینکه آزادی یا اجازه بیان نداشته باشیم، بلکه راه فرار یا نجاتی هم برای خودمان تصور نمی‌کردیم. اما بعد از سفارت، گویی به این جمع مژده رفتن به دنیایی دیگر و بهشتی داده شده بود! انگار بار یک عمر از دوش‌شان برداشته شده بود. افکارشان نو، تیز و برنده و صریح بود.

الان در پایان سفر آنجه می‌فهمم این است که ما ایرانی‌ها علاوه بر اینکه جزیره‌های تنهایی هستیم که نه در کنار هم و نه دور از هم خوبیم; در مکانی زندگی می‌کنیم که گویی زمین نیست و بر مریخ بنا شده است. آنچنان از فرهنگ و دنیای دیگران دوریم که زبان مشترک و سمبل‌های مشترک محدودی برای ارتباط برقرار کردن داریم. اینجا پسران عرب و دختران آسیای جنوب شرقی را می‌بینی که باهم قرار دارند و به انگلیسی می‌گویند و می‌خندند در حالی که انگلیسی زبان مادری هیچ‌کدامشان نیست. نمی‌دانم در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند اما دوستان ایرانی ما از اینکه نمی‌توانستند حتی چنین باشند ناراحت بودند. نمی‌توانستند چون اصلا نمی‌دانستند “چگونه”. سطحی از فرهنگ عامه جهانی شده‌است و عرب، چینی، لبنانی، فرانسوی و انگلیسی همه آن را می‌فهمند. این کف فرهنگ بنای رابطه اجتماعی را می‌سازد و ما، در مملکت گل و بلبل، بلکل این کف را نداریم و ندیده‌ایم. انگار از مریخ آمده‌ایم یا از اعماق اقیانوس.

موسیقی بدون لحظه‌ای توقف در خیابان روبه‌روی هتل از منبعی که نمی‌دانم کجاست پخش می‌شود و اتوموبیل‌ها همینطور در شهر پرسه می‌زنند. صدای “جیغ شادی” چند دختر جوان از اتوموبیلی که رد می‌شود به گوش‌ام می‌رسد و سر بلند می‌کنم. می‌دانید، زندگی در لارناکا به طرز بسیار ساده‌ای، بدون دغدغه و به خوشی می‌گذرد که حتی تصورش برای مردم تهران ناممکن است. کلید این آرامش را من در این می‌دانم که مردمان این سرزمین پذیرفته‌اند که “دیگری” می‌تواند هر طور که بخواهد فکر کند یا عمل کند، همانطور که او می‌تواند (البته تا جایی که پول می‌دهد و آسیبی نمی‌رساند!)

Balatarin

پنج جک خانوادگي

وبلاگی 2 Comments »

بازي جديد وب‌لاگستان، بازي جالبي است. شبيه همان شروع وب‌لاگ نويسي. ابتدا من از طرف دوست خوبم سولوژن دعوت شدم و بعد از طرف لرد بزرگ و سعيد هم تشويق به نوشتن شدم. شايد بايد همان شب يلدا شروع مي‌کردم به نوشتن اما بسيار درگير بودم. جاتون خالي، من و مهسا مهمان داشتيم و کلي خاله و مامان بابا دعوت کرده بوديم بيايند دور هم باشيم. شام مخصوص داشتيم و خفن!

1- اولين موردي که فکر مي‌کنم نمي‌دانيد، يکي از ترس‌هايم هست. من خيلي از دزد مي‌ترسم و البته در نتيجه‌اش خيلي محتاط‌ام. اين ترسي است که از کودکي در من مانده و نوع خاصي است. من از دزد در خانه مي‌ترسم و نه از دزد ماشين يا کيف قاپ يا کلاه‌بردار يا حتي دزد مسلح بانک! علت اين به خاطره‌اي در دوران کودکي‌ام بر مي‌گردد. 7 ساله بودم که پنج‌شنبه‌اي پدرم بنا به الزامات زمان جنگ، شبي کشيک بيمارستاني (به گمان‌ام در کرج) بود و من و آرمين و مادرم تنها بوديم. براي اينکه تنها نباشيم شب را به خانه خاله‌ام رفتيم و با اينکه قصدمان اين نبود اما بنا بر اصرار پدر بزرگم شب را هم آنجا مانديم. صبح که پدرم به خانه آمده بود ديده بود در حياط باز است و بعد از ورود به ساختمان با در شکسته و خانه‌ي دزد زده مواجه شد. تقريبا 80 درصد آنچه در خانه بود جارو شده بود. وقتي ما از خانه خاله آمديم فرشي نمانده بود و تمامي پول و جواهرات درو شده بود. از آن زمان به بعد من هر شب با اضطراب دزد به خواب مي‌رفتم و با کوچک‌ترين صدايي از حياط از خواب بيدار مي‌شدم. اين ترس هنوز هم در من مانده و هنوزم که هنوزه بعضي شب‌ها مثل ديشب کابوس دزدي مي‌بينم. الگوي خواب‌ها همه مثل هم هستند، وارد خانه مي‌شود و بعد از مدتي مي‌فهمم “مرد سياه پوشي” که به سختي قابل شناسايي است در خانه پنهان شده و يا در حال فرار است. بارها با “او” درگير شده‌ام. تقريبا مطمئنم که از اين مورد خبر نداشتيد….

2- من از کنکور متنفرم. البته اين را فکر کنم قبلا هم يادآور شده بودم. موردي که مي‌خواهم بگويم به کنکور ربط دارد اما اين نيست. من زمان کنکور به طبقه بالاي خانه‌مان، همان‌جايي که الان زندگي مي‌کنيم نقل مکان کرده بودم و تنها آنجا درس مي‌خواندم. روز و شب. فقط براي نهار و شام در بين خانواده ظاهر مي‌شدم و بعد دوباره مي‌رفتم. اواخر کمي خل شده بودم. البته به قول امروزي “قاط” نزده بودم اما با خودم حرف مي‌زدم و بلند بلند مساله حل مي‌کردم. از صداي خودم‌ام خوش‌ام آمده بود. مدت‌ها براي خودم سوت مي‌زنم. شايد همان اندک توانايي‌اي که امروزه در سوت زدن موزيکال دارم از آنجا آمده باشد. اتاق تقريبا خالي بود و صدا مي‌پيچيد. آشپزخانه بزرگي داريم که آن هم آن زمان خالي بود و صدا توش مي‌پيچيد. من در آن آواز مي‌خواندم. دو تا آواز مورد علاقه‌ام بود که شايد تعجب بکنيد. اولي مرغ سحر بود و دومي آن که براي شهيدان جنگ ايران و عراق خوانده‌اند: “کجاييد اي شهيدان خدايي/ بلا جويان دشت کربلايي”!

3- من از بچگي آدم خرابکار و آب‌زير کاهي بودم. البته اولي‌اش را بقيه مي‌گويند و من زياد بهش اعتقاد ندارم (:. دومي‌اش را هم بقيه مي‌گويند هم خودم بشدت تاييد مي‌کنم. من وقتي کوچک بودم از آن بچه‌هايي بودم وقتي چيزي را مي‌شکستم و يا خراب مي‌کردم قايم‌اش مي‌کردم يا مي‌انداختم‌اش پشت پرده‌اي، تخت‌خوابي چيزي که مثلا گم شده است. بعد از يک-دو ماه/سال/قرن هم که پيدا مي‌شد، آب‌ها از آسياب افتاده بود. البته اين اصلا تاييد کننده اين نيست که من بچه‌ي خراب‌کاري بودم. در واقع گفته بالا هيچ اطلاعاتي در مورد نرخ خراب‌کارهاي من نمي‌دهد و فقط رفتار پس از خراب‌کاري را نشان مي‌دهد. در نتيجه من در انظار عمومي، بچه منظم و حرف گوش کني به نظر مي‌آمدم و خودم هم همين عقيده را داشتم! سال‌هاي آخر دبستان که بودم به بازي‌هاي کامپيوتري علاقه خاصي داشتم. از مدرسه تعطيل مي‌شدم معمولا به همراه مادرم به خانه پدر بزرگم که در نزديکي بود مي‌رفتيم و چند ساعتي آنجا بوديم. آن زمان طبقه بالاي خانه، دايي‌ام و دو پسرش Kurt و Kevin زندگي مي‌کردند که تازگي از امريکا آمده بودند و هنوز خانه نخريده بودند. من هر روز وقتي نه Kevin و نه Kurt (و نه دايي) آنجا بود يواشکي مي‌رفتم ان بالا خيلي دقت مي‌کردم که هيچ چيز را دست نزنم يا اگر دست زدم دقيقا سرجايش بگذارم. بعد چند ساعتي با دل سير با کامپيوترشان (کمودور/آميگا) بازي مي‌کردم و بعد مادرم که صدا مي‌زد، مي‌رفتم. راستش را بگويم اگر شوکولات، آدامس خوش مزه‌اي هم بود قسمتي‌ش را هم مي‌خوردم جوري که کسي متوجه نشود. مثل وقتي که مي‌رفتم سراغ يخچال خانه خاله بهجت‌ام((:

4- 6 ساله که بودم به لندن و يکنه دنيا سفر دور و درازي داشتيم. يادم هست که صبحانه‌ي هتل انگليسي، خيلي خوش‌مزه و لذيذ بود. بعدها وقتي به تهران برگشتيم تازه فهميديم که آن چيزي که آنجا همراه تخم مرغ، کره و مربا مي‌خورديم بيکن بوده! (يک چيزي مي‌گم يک چيزي مي‌شنويد!). يادم هست انجا اولين جايي بود که دستگاه بازي Arcade را ديدم و کلي بدون انداختن سکه باهاش به خيال خودم بازي کردم! سنه‌ي 1365 بود به گمان‌ام و در ايران چنين چيزي اصلا وجود نداشت. تا مدت‌ها به اين سفر خارجه رفتن‌ام افتخار مي‌کردم اما هيچ وقت نمي‌توانستم فرنگستان را درست براي دوستان‌ام تعريف کنم و آنها هم اصلا درک نمي‌کردند. مثلا درک نمي‌کردند کيوي چه جور ميوه‌است، اجاق ماکرويو چي هست، برق اتمي چطوري کار مي‌کند، يا دزدگير ماشين چه صيغه‌اي‌ است. آنطور که من يادم هست، اولين بار دزدگير را من کشف کردم: در لندن در بازي با آرمين به يک ماشين پارک شده خوردم، و اين چنين بود که با صداي بلندي، دزدگير کشف شد! نمي‌دانم چند سال طول کشيد که اين تکنولوژي به ايران رسيد… اما هميشه برايم عجيب بود که چرا در آن‌ور دنيا اين همه کوچه‌ها و خيابان‌ها تميز و مرتب بود و در سرزمين ما همه چيز کثيف، گلي و خاکي.

5- آخري را از اين موارد جديد بگم: روزي که رفتيم براي خواستگاري من بعد از ماه‌ها يا حتي سال‌ها در يک مجلس رسمي شلوار پارچه‌اي پوشيده بودم و خيلي مرتب و منظم با کراوات و تشکيلات با يک دسته‌گل همراه خانواده وارد خانه‌ي مهسا اينها (: شدم! ما در خانه مان رسم داشتيم که وقتي مهمان داشتيم اجازه می‌داديم اگر خواستند با کفش وارد خانه شوند و بعدا خودمان خانه را تميز مي‌کرديم. اصولا در خانه ما با کفش يا بدون کفش وارد شدن به انتخاب مهمان بود. اما در خانه مهسا اينها ( يا بهتر بگويم خانه پدر مهسا) رسم اينگونه نبود. آنها رسم داشتند که حتما روي فرش بدون کفش وارد شوند. اما من (و خانواده) همگي با کفش وارد شديم و از قضا کفش نيمه نوي من در مسير گلي شده بود و فرش اتاق پذيرايي ابريشمين و شيري رنگ بود. نتيجه را خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد‍! فرش خانه آقاي دکتر مقامي با کفش من مهر شده بود و من در گير زلف عروس، اصلا اين موضوع را نفهميده بودم. وقتي با خوبي و خوشي خواستگارون اول تمام شد و داشتيم بيرون مي‌رفتيم آرمين در گوشم گفت که کفش‌ات گلي بود و ترتيب فرش رو دادي و شانس آوردي نيانداختندت بيرون! ((: بعد از عروسي فهميدم که مهسا ندانسته ماجراي کفش گلي را در خانه‌شان به گردن آرمين انداخته بوده و گفته بوده اين کفش آرمين بوده که گلي بوده و رامين بي تقصير!! ببينيد عشق چطوري چشم آدم را دچار خطاي ديد مي‌کند((:. در خاستگار زنون دوم کفش‌ام را دم در در آوردم و هرچه دقت کردم اثر مهرم روي فرش نبود.

براي ادامه بازي من از مهساي عزيزم که مدت‌هاست ننوشته، حامد که تازه وب‌لاگ دار شده، محمد که داره فرانسه‌اش خوب مي‌شه، و مهدي که پروژه‌ي يو‌سي‌اس را به من انداخت و خودش داره تو خارج خفن بيل برقي مي‌زنه، دعوت مي‌کنم. باشد که در اين شب کريسمس رستگار شويم(:

Balatarin

کار کار کار

وبلاگی No Comments »

خارجيه نوشته

the work load is very heavy. In addition to your own work, you are expected to spend time doing work for your supervisor. It has been common to be given problems that your supervisor doesn’t have time to solve. I work 10-12 hours a day, 6 days a week.

– بي‌خيال بيا همينجا پي اچ‌دي بخونيم، هتله
: اين 10-12 ساعت در 6 روز هفته هرچي باشه از سربازي که بهتره
– آره از سربازي بهتره(:

Balatarin

آبعلي

روزگار من 5 Comments »

امروز رفتيم آبعلي(روي عکس کليک کني بزرگ مي‌بينيش). ياد روزهاي بمباران و موشک‌باران تهران به خير! ياد همه آن روزهاي بسيار تلخي که من فسقلي فقط اپسيلوني از تلخي‌اش را درک مي‌کردم. ياد آن کلاغه به خير که زخمي‌شده بود و آورده بوديم‌اش براي مداوا. ياد رفتن دسته جمعه به دستشويي با شعر “من مي‌روم به جيش‌گاه، تو مي‌روي به جيش‌گاه، راز سلامتي اين است، جيش‌گاه، جيش‌گاه، جيش‌گاه” هاه! ياد آن چادرهاي نمدار به خير. ياد خوابيدن کنار جاده و گذر نيمه‌شبي کاميون‌ها. خودمانيم ما يه پا آواره جنگي شده بوديم… يادم هست روز برگشتيم تهران، گفته بودند بمباران تمام شده. رسيديم خانه، تا شروع کرديم به شام خوردن، زمين زير پايمان تکان خورد. آژير خطر و آن صداي جهنمي! فردا صبح دوباره از تهران زديم بيرون! بعدافهميديم که همان‌شب موشکي به سازمان انرژي اتمي زده بودند که عمل نکرده! درست کمي بالاتر از جايي که شام نوش جان مي‌کرديم. آخرين باري که رفته بودم آبعلي حدود 8 سال پيش بود. در هتل آبعلي توي اتاقي خوابيديم که سرايدار مي‌گفت اطاق رضاشاه بوده. ما که نفهميديم راست مي گفت يا نه. درباره‌اش اينجا نوشته ام.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

خاک بر سر ملتي کنند که…
برخى از روزنامه هاى آلمان يك روز قبل از س?ر تيم ملى اين كشور به تهران در مطالب اصلى خود از اضطراب برخى از بازيكنان تيم ملى قبل از س?ر به «كشورى ناشناخته» نوشتند. روزنامه چپ گراى «?رانك?ورترروندشائو» كه يكى از روزنامه هاى منتقد و جدى آلمان است، در گزارش اول ص?حه ورزش خود نوشته است كه برخى از بازيكنان با نگرانى به كشورى س?ر مى كنند كه «همسايه عراق است، در آن قواعد دموكراسى به ندرت رعايت مى شود و زن ها ?قط با حجاب مجازند به خيابان بروند!»

اين روزنامه ليبرال در ادامه نوشته كه توماس برداريچ مهاجم تيم ول?سبورگ در اردوى تيم ملى در مونيخ در هوايى آ?تابى با خبرنگاران در حال گپ زدن بود، از مو?قيت غيرمنتظره ول?سبورگ مى گ?ت و درباره اليوركان شوخى مى كرد. اما وقتى كه يك ن?ر در مورد هد? س?ر تيم ملى به تهران پرسيد ناگهان چهره اش تغيير كرد و گ?ت: «اعترا? مى كنم كه با دلهره س?ر مى كنم.»

به نوشته اين روزنامه ?رانك?ورتى اين در حالى است كه يورگن كلينزمن هميشه تأكيد مى كند از زمان اولين بازى ملى اش در آ?ريقاى جنوبى هنوز بازديد از «تائون شيپ» ها را به ياد دارد.
ولى در ايران به ادعاى اين روزنامه چپ گرا، اينگونه بازديدها ريسك بالايى دارد. در حال حاضر در دولت و ?دراسيون ?وتبال ايران بالاترين حالت امنيتى برقرار است. كلينزمن دراين مورد به «?رانك?ورترروندشائو» گ?ت: «من نمى توانم به همه بگويم حق ندارند هتل را ترك كنند و گردش نكنند. هركس خواست مى تواند برود و يك تجربه جديد كسب كند اما اين به عهده خودش است.» و به نوشته اين روزنامه «با مسؤوليت خودش.»
اين روزنامه در پايان گزارش خود مى نويسد اضطراب پيش از اين س?ر در ميان بازيكنان هم شديد است با اينكه مايبرگر مى گويد: «ما همه سالم مى رويم و سالم برمى گرديم.»!!!

– ما آدم خوريم!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

زبون ن?هم!
امشب زنگ زدم لهستان، جالبه آدم‌ها زبون هم رو نمي‌?همند. هاه! بابا هتل داري، پشت تل?ن نشستي، 2 کلوم انگليسي نمي‌?همي؟ آخه آدم چقدر زبون ن?هم؟! هاها! خلاصه با اينکه نتونستم با آرمين حر? بزنم اما نص? شبي کلي خنديدم. آرمين مي‌گ?ت که اينها زبون انگليسي حالي‌شون نيست و از زبان باغچه‌بان است?اده مي‌کنه (زبان بين‌المللي‌تر!!) اما من پاي تل?ن هر چي ادا و اطوار در آوردم طر? چيزي حالي‌اش نشد… ?قط مي‌گ?ت Moment … Moment…. و با خودش يک چيزهايي بلغور مي‌کرد که من نمي‌?هميدم…. کمي هم عددها را گ?ت… شماره اتاق و يک شماره تل?ن را به زور… داشت جونش بالا مي‌آمد…. اوه راستي به six‌ هم مي‌گ?ت Shishx !!!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

پارک ?ن‌آوري
مجموعه‌هاي ?يزيکي يا حتي سايبري هستند براي گسترش تحقيقات و توسعه ?ن‌آوري که از ايده‌هاي نو و شرکت‌هاي دانش‌پايه (knowledge-based) حمايت مي‌کنند. تعري? رسمي پارک‌هاي علم و ?ن‌آوري از سايت IASP چنين است:

A Science Park is an organisation managed by specialised professionals, whose main aim is to increase the wealth of its community by promoting the culture of innovation and the competitiveness of its associated businesses and knowledge-based institutions.
To enable these goals to be met, a Science Park stimulates and manages the flow of knowledge and technology amongst universities, R&D institutions, companies and markets; it facilitates the creation and growth of innovation-based companies through incubation and spin-off processes; and provides other value-added services together with high quality space and facilities.
(IASP International Board, 6 February 2002).

—————————————————–

۳۱ ارديبهشت – اص?هان – هتل عباسي – لابي آلترناتيو

زندگي يک ?رآيند تدريجي است. ساعت ۹:۴۷ صبح روز دوم نمايشگاه کارگاه آموزشي پارک‌ها و مراکز رشد ?ن‌آوري است. درون غر?ه‌ي ۱.۵X۶ متري‌مان نشسته‌ام. اين غر?ه، غر?ه‌ي شبکه‌ي همکار شهرک علمي-تحقيقاتي اص?هان است. يک ميز از دو ميز براي ماست و يک مانيتور هم قرض کرده‌ايم. يک کيس Athlon و يک اسکنر اچ.پي که feeder کاغذ هم دارد، روي ميز گذاشته‌ايم. سق? سالن لوسترهاي بسيار زيبايي دارد. مجموعه‌اي از لوسترهاي کوچک که خوشه‌هاي بزرگ‌تري ايجاد کرده‌اند و با ?اصله‌ي منظمي کنار هم در سق? جاي گر?ته‌اند و نور يکنواخت و ضعي?ي ايجاد مي‌کنند. کاملاً شک دارم که اينجا قبلاً لابي بوده، به نظر من که اين جا مثل سالن رقص و بار است. دقيقاً نمي‌دانم.
روز دوم نمايشگاه خلوت‌تر است. 3 کامپيوتر متصل به اينترنت که 128Kبين‌شان تقصيم شده است، نزديک غر?ه‌مان است. کار من را که راه انداخته‌ است ولي نمي‌شود زياد است?اده کرد. محمد با من است. همس?ر خوبي است. بهتر بگويم: اگر نبود، تحمل س?ر برايم بسيار سخت بود و حالا که هست، من خوش گذشته است.
بعداً بيشتر خواهم نوشت اما اگر جک امروز را تعري? کنم، به نظرم کا?ي است: نمايشگاه کاملاً خلوت است. صبح در دست‌شويي پايين سالن با ريش‌تراش اصلاحات انجام دادم و آمدم بالا و هيچ خبري هم نبود. 3 تا بچه‌ي راهنمايي با کلي اشتياق آمده بودند به غر?ه‌ي ما . اينها تنها بازديد کننده‌هاي ?عال نمايشگاه پارک‌هاي ?ن‌آوري بودند. (هوز هم هستند!) محمد بلند شد و برايشان سيستم OCR ما را براي ثبت‌نام، توضيح مي‌داد. من در غر?ه نشسته بودم و مشغول آغاز کردن همين نوشته بودم. يک آقاي کت شلوري محترمي، از همان تيپ‌هايي که در اداره‌هاي دولتي توليد مي‌شود و در ?رايند تکامل به طور جعلي بقا مي‌يابند، همان‌ها که همه‌ي کارمندها به شکل‌شان در مي‌آيند، همان‌ها که يک کت مشکلي کرم مي‌پوشند، ک?ش مشکي ورني، سبيل ساده، ريش زده يا نزده! آمد تن صدايش را نرم کرد، شدت صدا را هم آورد پايين، آرام با من صحبت کرد. مثل يک شهرستاني که وارد شهر شده و آدرس مي‌پرسد. يک نامه‌ي تاشده‌ي رسمي به من نشان داد.
به قسمتي از نامه اشاره کرد که اسم کارگاه آموزشي را نوشته بود: ” پارک‌ها و مراکز رشد و ?ن‌آوري”. از من پرسيد: «اين پارک‌ها چي هستند؟ اين پارک چيه؟» من هم بعد از کمي ا?م ا?م کردن شروع کردم به توضيح: “بله بله… پارک‌هاي ?ن آوري مجتمع‌هايي هستند که شرکت‌ها و مؤسسات تحقيقاتي جمع مي‌شود و زير چتر حمايت مجموعه‌ي پارک قرار مي‌گيرند و اينها… ” مثل آدمي که ديروز سر کلاس استاد خواب بوده و امروز مي‌خواهد درس پس بدهد بلغور مي‌کردم.
آقاي محترم پرسيد: « آهان….پس اين پارک‌ها به ?ضاي سبز ربط نداره؟!» من متعجب نگاهش مي‌کردم!! ادامه داد که: « من مسؤول بخش ?ضاي سبز هستم….من از ستاد مشترک ارتش آمدم ( يا يک همچين چيزي مربوط به اص?هان) و ?رمانده‌ي ما ديروز دستور داده که بدو اين کارگاه در مورد پارک‌ها داره برگزار مي‌شه خودتو برسون! (در اين بين به امضاي انتهاي نامه اشاره مي‌کرد). کارم ?ضاي سبز و اين چيزهاست. گل و دانه‌هاي گياهي و رشد گياهان و بذر و نهال و …” شروع کرده بود به گ?تن کلماتي که نشان دهد که کارش با ارزش و مهم است. اما اگر بيشتر ادامه داده بود، من کنترل خنده‌ام را حتماً از دست مي‌دادم. خوب شد ادامه نداد مگر نه من خنده‌ام را از پشت قيا?ه‌ي کاملاً جدي‌ام به طر?ش پرتاب مي‌کردم! « گ?تن بيام اينجا در مورد پارک يک کن?رانسي هست! آها پيس اين مربوط به ?ضاي سبز نيست…» من: ” آها! ها!؟… اوووم… بله بله… هــــام!!» و بازهم ادامه داد انگار کلي حر? ته دلش قلمبه شده بود: « حالا شما CD ‌اي، چيزي نداريد، من ببرم بگم ر?تم اونجا!؟» هاه! من سي‌دي از کجا مي‌آوردم به اين آقا مي‌دادم؟! برشور قسمت شبکه همکاران شهرک علمي-تحقيقاتي اص?هان را بهش دادم و گ?تم: ” اينجا کلي اطلاعات در موردش نوشته، ضمناً مي‌توانيد شما به به طبقه ي پايين نمايشگاه هم مراجعه کنيد، که پارک ?ن‌آوري پرديس تهران هست. ( که کلي ماکت سازه‌ها را گذشته بودند در غر?ه‌شان) کارهاي عمراني(??!!!) زيادي دارند، شايد چيزي مناسب شما داشته باشند!” آقاي محترم تشکر کرد و ر?ت. وقتي برشور را گر?ت، يک لبخند ريزي زد و گ?ت… بله بله… شايد اين هم روزي بدرد خورد….
آره شايد….

Balatarin

وبلاگی No Comments »

راستي اگر من وقت کنم يک چيزهاي خوبي مي‌گذارم اينجا…

— اوه يک کش? خوب کردم امروز: لابي هتل استقلال جاي خوبيه(;

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS