پيانو

روزگار من 6 Comments »

امشب که در اتوبان صدر- بابايي مي‌آمد ياد روزهاي خوشي افتادم که نيوشا در سالن بسيار بزرگ خانه‌شان پيانو مي‌زد، همان آهنگ ريچار کلايدرمن را که اسم‌اش خاطرم نيست چقدر دوست‌اش داشتم (و دارم) آن آهنگ را و نيوشا را. رويايي بود… صداي پيانو در آن سالن بزرگ. چقدر من خوش‌بخت‌ام که چنين خاطره‌هاي شيرني دارم. روزهاي بلند تابستان، بدون دغدغه، با استخر، کلاس زبان، بازي با آميگا و کمودور و قبل‌ترش اسپکتروم همراه با عليرضا مي‌گذشت. هميشه علاقه داشتم (و دارم) که موسيقي بنوازم. يادم هست آن زمان چندباري نيوشا سعي کرد به من ياد بدهد ولي من از نت خوشم نمي‌آمد. نواختن بدون نت را بيشتر مي‌پسنديدم. انگار، آن زمان برخلاف الان، علاقه چنداني به سمبل‌ها و نشانه‌ها و يادگيري زبان‌هاي جديد نداشته‌ام. هميشه خاله‌ام مواظب بود که من پيانو را خراب نکنم و من هم هيچ‌وقت اين کار را نمي‌کردم اما نمي‌دانم چرا خاله‌ام هميشه نگران خراب‌کارهاي من بود. به گمان‌ام دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها وقتي من نبودم بيش‌از حد بدگويي‌ام را مي‌کردند… نواي زيباي پيانو براي من يادآور روزهاي خوب کودکي است. ريچارد کلايدرمن و love story و آرامش عصرهاي بلند تابستان.

Balatarin

سنت باستاني بدر کردن

فني, روزگار من 4 Comments »

امروز هم سنت مقدس و باستاني دوازده به‌در با به جاي آورديم. از جمع پسرخاله دخترخاله‌ها امسال فربد و عيال نبودند اما يک نفر اضافه شده بود… سورنا هووي عليرضا! ببينيم سال آينده چه کسي به جمع ما اضافه مي‌شود!

من شما جوانان را توصيه مي‌کنم به اين سنت فرخنده و مقدس، چرا که:
دوازده بدره امسال،
وقت شوهره امسال،
پارک چيتگر امسال،
پره دختر پسره امسال…

ضمنا خاک تو سر امريکا و بروبکس‌اش!

Balatarin

پسر کم آمده

روزگار من 5 Comments »

Pesar kame!

واويلا…..

Balatarin

فازی

وبلاگی No Comments »

زندگي براي آدمي‌ چيز عجيبيه، هر بلايي هم که سرش بياره کار زيادي نمي‌تونه در موردش انجام بده چون اين آدمه که توي زندگيه نه اين زندگيه که توي آدمه. شوت، پاس، پرتاب، دانک، آبشار …. اوه يه توپ خوبه براش.

“پسر ايستاده بود، چشمان‌اش حدقه داشت مي‌پريد بيرون. زبان‌اش بند اومده بود و وسائل‌اش روي زمين ولو شده بود. ارزش زندگي چقدر بود. ارزش درس‌خواندن، غصه خوردن، بيداري کشيدن، تلاش کردن. همه‌شان داشتند جلوش رژه مي‌رفتند. موتوري کمي جلوتر ايستاد. رو کرد به پسر و با لحن دهاتي‌واري فرياد کشيد “حواست کجاست يابو علفي” و چهار تا فحش ديگه هم نثارش کرد، بعد ساکت شد. عکس‌العملي نديده بود جز نگاهي خشمگين. پسر واقعا نمي‌دانست ارزش‌اش چقدر است. اخلاق يا حتي آزادي. به فکر مردم بودن. احترام. فرهنگ… حالا چراغ راه‌نمايي سبز شده بود. موتوري گازش را گرفت رفت تا به هر قيمتي شده از ماشين‌هاي جلويي سبقت بگيرد. ديرش شده بود. بسته‌اي را براي آدرسي در خيابان ستارخان مي‌برد . داخل بسته: کتاب مجموعه داستان‌هاي هوشنگ گلشيري و کتابي فني که روي‌اش درشت به انگليسي نوشته شده بود “فازي”. حالا مردم هم سرشان را برگردانده بودند و رفته بودند پي کار خودشان. پسر آهسته از بين ماشين‌ها کتاب‌اش را برداشت، خط عابر را رد کرد و وارد پياده‌رو شد. کتاب‌اش را ورانداز کرد، رويش را که تميز کرد، همان موقع بود که من عنوان‌اش را ديدم: Fuzzy logic in nonlinear dynamics”

Balatarin

وبلاگی No Comments »

دخترها و پسرها
از کانادا آمده براي ديدن…
پيام: توي Waterloo تعداد دخترهاي ايراني و شرقي کمه. اون‌هايي هم که آمدن انگار از دماغ(!) ?يل ا?تادن، دوست دارند play hard‌ بکنند (و تاقچه‌بالا بگذارند). اونجا بر خلا? اينجاست که پسرها ماجرا رو کنترل مي‌کنند.
من: به اين می‌گويند بازار نا متعادل عرضه و تقاضا!

Balatarin

OCR فارسي پايا

وبلاگی, روزگار من 1 Comment »

نرم‌افزار OCR فارسي متن چاپي را هم ساختيم! هاه! وقتي سال اول و دوم دانشگاه بودم اين جزء آرزوهايم بود که OCR بنويسم و الان که مدير فني(!) پروژه OCR‌ بودم و يک نرم‌افزار قابل نصب OCR ساختيم، خيلي هم خوشحال نبودم. آرزوهاي الان هم شايد 10 سال ديگر همين‌قدر بي‌نمک شوند اما اين آرزوها و تصورات ما هستند که آينده‌مان را شکل مي‌دهند.

مي‌داني، من الان به يکي از آرزوهاي قديمي‌ام رسيدم اما خيلي هم خوشحال نيستم. يادم مي‌آيد اولين بار آرمين من را با OCR آشنا کرد. با IEEE Computer Magazine، فکر کنم سال 98 بود، با يک موتور فازي. يادم هست همان موقع‌ها بود يا شايد سال بعد، خواندم‌اش. يادم هست آن زمان، سال دوم دانشگاه، ترم اول به گمان‌ام، ساعت‌هاي زياد را در نشريات دانشکده مي‌گذراندم و مجلات IEEE را زير رو مي‌کردم. مجله‌هايي را باز مي‌کردم و سعي مي‌کردم بخوانم و لابد بفهمم که تا به حال باز نشده بود. بعضي مربوط به تاريخ بودند، دهه 70-80. يادم هست اولين بار با Wavelet آنجا وسط آن راهروهاي تنگ مرکز قديمي نشريات آشنا شدم. همان جا که الان سالن دوم کتاب‌خانه خواجه نصير است.

بيشتر از هر چيزي احساس آزادي و راحتي مي‌کنم، بار سنگيني از دوش‌ام برداشته شد. هيچ وقت به اين فکر نکردم که اين بار را حذف کنم. اما مي‌خواستم هرچه زودتر و البته کامل، تمام شود. مثل يک ماشين کار کردم.هاه… شايد تست خوبي براي مديريت من نبود. من اصلا در موقعيتي نبودم که بتوانم مديريت کنم. همين که کارم را انجام مي‌دادم کافي بود که همه وقتم را بگيرد. با 12 واحد درس و کلي پروژه درسي و TA بودن. مي‌تواستم مدير بهتري باشم اما در آن صورت نبايد کد نويس مي‌بودم! هم کد نويس، هم طراح، کد تبديل کن، هم مسوول لينک، هم سر پروژه هم ته پروژه، هم در جلسه مديران هم در بين بچه‌ها هم پسرخاله هم کارمند. هاه!

قيـــــــــــــــــــــــــــــــــــژ! تمام شد
و تبديل شد به يکي ديگر از تجربه‌هاي زندگي‌ام.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

ورونيک


ساعت ۳ نيمه‌شب بود. براي اولين بار ?يلم زندگي دوگانه ورونيک (The Double Life of Veronique) را که divx بود گذاشته بودم ببينم. تصورش را بکن. همان موقع که ورونيک اول مرد و د?ن‌اش کردند. همان موقع که ?يلم به ?رانسه مي‌رود (و از نزديک‌ترين حالت ممکن ورونيک دوم را نمايش مي‌دهد)، پدرم آمد بالاي سرم گ?ت: اين چيه؟! ?يلم سينماييه؟! من هم خودم را کنترل کردم براي حدود يک دقيقه، نه Pause کردم و نه نگه‌اش داشتم. گ?ت برو بخواب، اينها چيه نگاه مي‌کني. من هم وقتي روي‌اش را برگرداند چند دقيقه ?يلم را جلو بردم. لابد ?کر کرده اين پسره داره ساعت ۳ نيم‌شب چه ?يلم‌هايي مي‌بينه((:

Balatarin

عصيان

وبلاگی No Comments »

فکر کنم غول تبتي بود که نوشته بود از قول يک جکي چيزي… از دوتا کارگردان هاليوود که اولي به دومي مي‌رسه مي‌گه من يک موضوع خيلي جديد براي فيلم‌نامه پيدا کردم: “يک روز يک پسري با يه دختري آشنا مي‌شه”
من هم الان يک ايده‌اي به نظرم رسيد
“يه روز يک شغال به يه آهو مي‌رسه….”
اين براي نوشتن در وب‌لاگ خوبه … وقتي صفحه‌هاي وب‌لاگي ذهن‌ات خالي است.

پ.ن: راستي مي‌دونستي من يک وب‌لاگ انگليش راه‌انداخته‌ام؟… نگران نباشيد توي آن بيشتر از اينجا نمي‌نويسم!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

دوازده‌به‌در
امروز به ات?اق همه دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها جهت سنت ديرپاي ۱۲به‌در (مان) به پارک چيتگر ر?تيم که هوا هم بشدت بهاري و باحال بود، کباب و جوجه کباب روي آتش پختيم و همگي (مختلط!) ?وتبال زديم! جاي شما خالي(:

سخن روز: ۱۲‌به‌در هيچ چيز کمتر از ۱۳‌به‌در نداره بلکه خيلي هم بهتره چون نحسي ۱۲‌ام نه‌تنها کمتر از ۱۳ نيست بلکه خيلي بيشتره! جهت اطمينان مي‌توانيد ص?حه دوازدهم ?رودين تقويم‌تان را نگاه کنيد.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

آموزنده
من از س?ر يک روزه‌ام با تور نکات مهم و متنوعي ياد گر?تم که بسيار آموزنده بودند. بعضي از آنها را ذکر مي‌کنم:
1ـ ?هميدم که : “اراذل و اوباش چند دسته هستند و وقتي از آنها اسم مي‌بريم بايد کاملا category (طبقه، کلاس) آن را مشخص کنيم. اين‌ها چند کلاس از اراذل هستند . اول، اراذل لات ، دوم اراذل لش(lash , sounds as backlash) و سوم اراذل جواد” (البته با عذرخواهي از جواد!) خوش‌بخت‌آنه در اين س?ر کاملا دو نمونه‌ از اين موجودات را به عنوان همس?رهمراه داشتم. مورد دوم و سوم.
۲- ?هميدم که هرگز به تور يک روزه نروم و اگر هوس کردم خودم تور بگذارم براي خودم!
۳- ?هميدم که استشمام دود سيگار اراذل به مدت ۵ ساعت نه تنها عجيب سر درد آ?رين است بلکه تمام لباس‌هاي آدمي‌زاد حتي لباس‌هاي زيرش هم بوي گند سيگار مي‌گيرد!
۴- ?هميدم که حر?‌هاي جالبي مي‌زنند مردم. مثلا پسره پشت من نشسته بود مي‌گ?ت : ” نه نه… تور نميشه…. من خودم د?عه پيش دوست‌دختر ?ابريک‌ام (!!!) را آورد بودم تور، اگه 10 دقيقه دير رسيده بودم پريده بود! اگه مهدي به دادم نرسيده بود … ” هاه!!!
5- ?هميدم که وقتي دخترهاي جوان دماغ‌شان را سوراخ مي‌کنند تا يک چيز ?لزي شبيه قلاب ماهي‌گيري توش بگذارنند حتما خارجي نيستند از همين بچه‌هاي انقلاب هم ?راوانند که چنين مي‌کنند.
6- ?هميدم مردم چطور با تريپ‌شان مي‌روند مسا?رت بدون اينکه خانواده‌شان بويي ببره!!
7- ?هميدم بوي پيپ دکتر هوشــمند و دکــتر بديــع خيلي خوبه و توتون خيلي مرغوبي است?اده مي‌کنند.

شير?هم شدما!

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS