فیلم بینی و یادگیری

فیلم 1 Comment »

دیشب چون مهسا خوابش برده بود و من بی خوابی به سرم زده بود، تصمیم گرفتم یکی از فیلم های روی هادر را ببینم به نام “چشم قرمزred eye” (Red Eye). کاملا معتقدم که فیلم مزخرفی بود. از همان فیلم هایی که خوراک شبکه سه است برای تحلیل ضد امریکایی… دختری خیلی خوب ، کالج رفته، ورزشکار لاغر شخصیت اول داستان است. او مدیری است در هتلی پرستاره در شهر میامی فلوریدا. مانند نیویورک یازده سپتامبری یک روز روشن در پارکینگ مورد تجاوز قرار گرفته و از آن زخمی بر روی سینه اش مانده است. در هواپیما توسط یک پسر خوش تیپ که همکارانش با زبان روسی صحبت می کنند تهدید می شود که با تروریست ها همکاری کند یا اینکه پدرش را می کشند. دختر هم با خودش عهد کرده که هرگز نگذارد دیگر مورد تعدی قرار بگیرد مانند یک سرباز قدرتمند امریکایی با تروریست ها مبارزه میکند و خیلی هم مهربان و دلسوز است. از اینکه تروریست ها می خواهند وزیر جدید و خیلی مقتدر امنیت امریکا را با خانواده اش بکشند خیلی ناراحت می شود. ماجرا به خانه ی پدری دختر یا همان سرزمین اش کشیده می شود. پدر از ضربه مرد مهاجم بی هوش است و دختر با او چنان درگیر می شود گویی خودش هم تروریست است. چنان محکم می زند که کفش پاشنه بلندش در بدن مهاجم فرو می رود! در آخرین لحظه ناگهان مهاجم غلبه می کند اما پدر که ناگهان بیدار شده سر می رسد و مثل یک امریکایی خوب که تفنگ دارد مهاجم را در خانه اش می کشد. در این جدال دختر هم این جمله تکراری را می گوید تو مرا هرگز در خانه ام نمی توانی بکشی… کلیشه ای که امریکایی ها خیلی به آن اعتقاد دارند در حالی که تا به حال در خانه شان نجنگیدند . وزیر امنیت امریکا هم با چند ویژگی مشترک چهره با بوش، نشان داده می شود. بسیار کاری، مهربان و محکم. جملات بحث بر انگیزی در مورد اعتقاد نداشتن به دیپلماسی بدون اعمال زور می گوید که چیزی جز تبلیغ دولت امریکا نیست.

من فقط دو چیز بدرد بخور از این فیلم یاد گرفتم. اولی اصطلاح Red Eye Flight است که به پرواز های دیر وقت در شب گفته می شود که صبح زود به مقصد می رسند و مسافران از خستگی و تاثیرات پرواز با چشم قرمز به مقصد می رسند و دومی Bay Breeze بود به نظر چیز جالبی است.

با دیدن این فیلم تصمیم گرفتم دیگر کمتر فیلم مزخرف ببینم.

Balatarin

از آنسوی کره زمین

وبلاگی 6 Comments »

در کتابخانه نشسته ام و ساعت به وقت تهران 4 صبح است. زنده ام و رسیدم! چشم به راهم که مهسا هم بزودی برسد. فعلا هیجان زده ام ! خفن!

کتابخانه UCF

Balatarin

پنج جک خانوادگي

وبلاگی 2 Comments »

بازي جديد وب‌لاگستان، بازي جالبي است. شبيه همان شروع وب‌لاگ نويسي. ابتدا من از طرف دوست خوبم سولوژن دعوت شدم و بعد از طرف لرد بزرگ و سعيد هم تشويق به نوشتن شدم. شايد بايد همان شب يلدا شروع مي‌کردم به نوشتن اما بسيار درگير بودم. جاتون خالي، من و مهسا مهمان داشتيم و کلي خاله و مامان بابا دعوت کرده بوديم بيايند دور هم باشيم. شام مخصوص داشتيم و خفن!

1- اولين موردي که فکر مي‌کنم نمي‌دانيد، يکي از ترس‌هايم هست. من خيلي از دزد مي‌ترسم و البته در نتيجه‌اش خيلي محتاط‌ام. اين ترسي است که از کودکي در من مانده و نوع خاصي است. من از دزد در خانه مي‌ترسم و نه از دزد ماشين يا کيف قاپ يا کلاه‌بردار يا حتي دزد مسلح بانک! علت اين به خاطره‌اي در دوران کودکي‌ام بر مي‌گردد. 7 ساله بودم که پنج‌شنبه‌اي پدرم بنا به الزامات زمان جنگ، شبي کشيک بيمارستاني (به گمان‌ام در کرج) بود و من و آرمين و مادرم تنها بوديم. براي اينکه تنها نباشيم شب را به خانه خاله‌ام رفتيم و با اينکه قصدمان اين نبود اما بنا بر اصرار پدر بزرگم شب را هم آنجا مانديم. صبح که پدرم به خانه آمده بود ديده بود در حياط باز است و بعد از ورود به ساختمان با در شکسته و خانه‌ي دزد زده مواجه شد. تقريبا 80 درصد آنچه در خانه بود جارو شده بود. وقتي ما از خانه خاله آمديم فرشي نمانده بود و تمامي پول و جواهرات درو شده بود. از آن زمان به بعد من هر شب با اضطراب دزد به خواب مي‌رفتم و با کوچک‌ترين صدايي از حياط از خواب بيدار مي‌شدم. اين ترس هنوز هم در من مانده و هنوزم که هنوزه بعضي شب‌ها مثل ديشب کابوس دزدي مي‌بينم. الگوي خواب‌ها همه مثل هم هستند، وارد خانه مي‌شود و بعد از مدتي مي‌فهمم “مرد سياه پوشي” که به سختي قابل شناسايي است در خانه پنهان شده و يا در حال فرار است. بارها با “او” درگير شده‌ام. تقريبا مطمئنم که از اين مورد خبر نداشتيد….

2- من از کنکور متنفرم. البته اين را فکر کنم قبلا هم يادآور شده بودم. موردي که مي‌خواهم بگويم به کنکور ربط دارد اما اين نيست. من زمان کنکور به طبقه بالاي خانه‌مان، همان‌جايي که الان زندگي مي‌کنيم نقل مکان کرده بودم و تنها آنجا درس مي‌خواندم. روز و شب. فقط براي نهار و شام در بين خانواده ظاهر مي‌شدم و بعد دوباره مي‌رفتم. اواخر کمي خل شده بودم. البته به قول امروزي “قاط” نزده بودم اما با خودم حرف مي‌زدم و بلند بلند مساله حل مي‌کردم. از صداي خودم‌ام خوش‌ام آمده بود. مدت‌ها براي خودم سوت مي‌زنم. شايد همان اندک توانايي‌اي که امروزه در سوت زدن موزيکال دارم از آنجا آمده باشد. اتاق تقريبا خالي بود و صدا مي‌پيچيد. آشپزخانه بزرگي داريم که آن هم آن زمان خالي بود و صدا توش مي‌پيچيد. من در آن آواز مي‌خواندم. دو تا آواز مورد علاقه‌ام بود که شايد تعجب بکنيد. اولي مرغ سحر بود و دومي آن که براي شهيدان جنگ ايران و عراق خوانده‌اند: “کجاييد اي شهيدان خدايي/ بلا جويان دشت کربلايي”!

3- من از بچگي آدم خرابکار و آب‌زير کاهي بودم. البته اولي‌اش را بقيه مي‌گويند و من زياد بهش اعتقاد ندارم (:. دومي‌اش را هم بقيه مي‌گويند هم خودم بشدت تاييد مي‌کنم. من وقتي کوچک بودم از آن بچه‌هايي بودم وقتي چيزي را مي‌شکستم و يا خراب مي‌کردم قايم‌اش مي‌کردم يا مي‌انداختم‌اش پشت پرده‌اي، تخت‌خوابي چيزي که مثلا گم شده است. بعد از يک-دو ماه/سال/قرن هم که پيدا مي‌شد، آب‌ها از آسياب افتاده بود. البته اين اصلا تاييد کننده اين نيست که من بچه‌ي خراب‌کاري بودم. در واقع گفته بالا هيچ اطلاعاتي در مورد نرخ خراب‌کارهاي من نمي‌دهد و فقط رفتار پس از خراب‌کاري را نشان مي‌دهد. در نتيجه من در انظار عمومي، بچه منظم و حرف گوش کني به نظر مي‌آمدم و خودم هم همين عقيده را داشتم! سال‌هاي آخر دبستان که بودم به بازي‌هاي کامپيوتري علاقه خاصي داشتم. از مدرسه تعطيل مي‌شدم معمولا به همراه مادرم به خانه پدر بزرگم که در نزديکي بود مي‌رفتيم و چند ساعتي آنجا بوديم. آن زمان طبقه بالاي خانه، دايي‌ام و دو پسرش Kurt و Kevin زندگي مي‌کردند که تازگي از امريکا آمده بودند و هنوز خانه نخريده بودند. من هر روز وقتي نه Kevin و نه Kurt (و نه دايي) آنجا بود يواشکي مي‌رفتم ان بالا خيلي دقت مي‌کردم که هيچ چيز را دست نزنم يا اگر دست زدم دقيقا سرجايش بگذارم. بعد چند ساعتي با دل سير با کامپيوترشان (کمودور/آميگا) بازي مي‌کردم و بعد مادرم که صدا مي‌زد، مي‌رفتم. راستش را بگويم اگر شوکولات، آدامس خوش مزه‌اي هم بود قسمتي‌ش را هم مي‌خوردم جوري که کسي متوجه نشود. مثل وقتي که مي‌رفتم سراغ يخچال خانه خاله بهجت‌ام((:

4- 6 ساله که بودم به لندن و يکنه دنيا سفر دور و درازي داشتيم. يادم هست که صبحانه‌ي هتل انگليسي، خيلي خوش‌مزه و لذيذ بود. بعدها وقتي به تهران برگشتيم تازه فهميديم که آن چيزي که آنجا همراه تخم مرغ، کره و مربا مي‌خورديم بيکن بوده! (يک چيزي مي‌گم يک چيزي مي‌شنويد!). يادم هست انجا اولين جايي بود که دستگاه بازي Arcade را ديدم و کلي بدون انداختن سکه باهاش به خيال خودم بازي کردم! سنه‌ي 1365 بود به گمان‌ام و در ايران چنين چيزي اصلا وجود نداشت. تا مدت‌ها به اين سفر خارجه رفتن‌ام افتخار مي‌کردم اما هيچ وقت نمي‌توانستم فرنگستان را درست براي دوستان‌ام تعريف کنم و آنها هم اصلا درک نمي‌کردند. مثلا درک نمي‌کردند کيوي چه جور ميوه‌است، اجاق ماکرويو چي هست، برق اتمي چطوري کار مي‌کند، يا دزدگير ماشين چه صيغه‌اي‌ است. آنطور که من يادم هست، اولين بار دزدگير را من کشف کردم: در لندن در بازي با آرمين به يک ماشين پارک شده خوردم، و اين چنين بود که با صداي بلندي، دزدگير کشف شد! نمي‌دانم چند سال طول کشيد که اين تکنولوژي به ايران رسيد… اما هميشه برايم عجيب بود که چرا در آن‌ور دنيا اين همه کوچه‌ها و خيابان‌ها تميز و مرتب بود و در سرزمين ما همه چيز کثيف، گلي و خاکي.

5- آخري را از اين موارد جديد بگم: روزي که رفتيم براي خواستگاري من بعد از ماه‌ها يا حتي سال‌ها در يک مجلس رسمي شلوار پارچه‌اي پوشيده بودم و خيلي مرتب و منظم با کراوات و تشکيلات با يک دسته‌گل همراه خانواده وارد خانه‌ي مهسا اينها (: شدم! ما در خانه مان رسم داشتيم که وقتي مهمان داشتيم اجازه می‌داديم اگر خواستند با کفش وارد خانه شوند و بعدا خودمان خانه را تميز مي‌کرديم. اصولا در خانه ما با کفش يا بدون کفش وارد شدن به انتخاب مهمان بود. اما در خانه مهسا اينها ( يا بهتر بگويم خانه پدر مهسا) رسم اينگونه نبود. آنها رسم داشتند که حتما روي فرش بدون کفش وارد شوند. اما من (و خانواده) همگي با کفش وارد شديم و از قضا کفش نيمه نوي من در مسير گلي شده بود و فرش اتاق پذيرايي ابريشمين و شيري رنگ بود. نتيجه را خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد‍! فرش خانه آقاي دکتر مقامي با کفش من مهر شده بود و من در گير زلف عروس، اصلا اين موضوع را نفهميده بودم. وقتي با خوبي و خوشي خواستگارون اول تمام شد و داشتيم بيرون مي‌رفتيم آرمين در گوشم گفت که کفش‌ات گلي بود و ترتيب فرش رو دادي و شانس آوردي نيانداختندت بيرون! ((: بعد از عروسي فهميدم که مهسا ندانسته ماجراي کفش گلي را در خانه‌شان به گردن آرمين انداخته بوده و گفته بوده اين کفش آرمين بوده که گلي بوده و رامين بي تقصير!! ببينيد عشق چطوري چشم آدم را دچار خطاي ديد مي‌کند((:. در خاستگار زنون دوم کفش‌ام را دم در در آوردم و هرچه دقت کردم اثر مهرم روي فرش نبود.

براي ادامه بازي من از مهساي عزيزم که مدت‌هاست ننوشته، حامد که تازه وب‌لاگ دار شده، محمد که داره فرانسه‌اش خوب مي‌شه، و مهدي که پروژه‌ي يو‌سي‌اس را به من انداخت و خودش داره تو خارج خفن بيل برقي مي‌زنه، دعوت مي‌کنم. باشد که در اين شب کريسمس رستگار شويم(:

Balatarin

زيدان، پاپ و شقيقه!

روزگار من 8 Comments »

چه خوب که زيدان به حرف آمد و گفت چه گذشته … (کامنت‌هايش را هم ببينيد) گفته که توهين خانوادگي بهش شده و آن هم در همان چند دقيقه آخر بازي قبل
از اخراج‌اش! حالا تحليل‌ ايسنا قبل از به حرف آمدن زيدان خواندني‌است. خواهش مي‌کنم قسمت‌هايي از اين متن را بخوانيد.

ماجراي رفتار زشت ماركو ماتراتزي ايتاليايي، اين تربيت يافته مهد تمدن مسيحيت و گهواره تشعشع بعد روحاني فرهنگ بي بديل دنياي غرب، با زين الدين زيدان و پاسخ شايسته و الگوساز اين مسلمان زحمتكش، در اين آغاز قرن بيست و يكم تاريخ غرب، براي همه انسانهاي اين عصر، ماجرايي شگفت انگيز و در ابعاد مختلف قابل تامل و تحليل است.

اما، زيدان حاضر نيست كه از منطق بوش و ماركو تبعيت كند و به خاطر جام و منافع شركتهاي آمريكايي آبرو و شرف انساني خود را در بازار مكاره داو جونز به فروش برساند!

او يعني جانور ايتاليايي به همبازي خود در اوج يك رقابت و تلاش و هيجان و در چارچوب قواعد مورد توافق در متن فرهنگ غربي، آنهم فيمابين دو كشور «متمدن» مسيحي كه يكي قدمگاه پاپهاي تاريخ است و آن ديگري قدمگاه مربيان روح جديد بشري از روسو گرفته تا ژان پياژه تا نوابع اخيرالظهور و قلم طلايي به سينه تا … ، مي‌گويد تروريست

اتفاقي نيست! ابدا اتفاقي نيست! اين عين منش و كنش و روش و بينش در بزرگسالان غربي است! وقتي بوش و رامسفلد و بولتون به دختر بچه فلسطيني كه وحشت زده از برابر گرازان جهود كه خانـه و كاشانه‌اش را شخم زده‌اند و پدر و مادر و افراد ديگر خانواده‌اش را كشته‌اند، در بيابان هاي فلسطين فرار مي كند، خطاب مي كنند، «تروريست!» در واقع در هماهنگي كامل با ماركو ماتراتزي ايتاليايي عمل مي كنند!

زيدان برخلاف مسيحياني مثل شما نيازي نمي بيند كه با ظاهر دكلته و بريانتين زده و با قلاده «سر» و لرد و شواليه و … با لبخند بي‌شرمانه‌، جگر مردمان آفريقا و آسيا را بدرد و به جام طلا برسد. زيدان مثل هر مسلمان ديگر به دليل حقانيت مكتبي، تهاجم حيوان وحشي را به دفاع مي‌ايستد خواه جام بيفتد، خواه بماند. هيچ‌گاه در تاريخ بشري يك حيوان درنده حتي اگر چند صباحي امپراتوري كند، قهرمان نمي شود. با بزك هم نمي توان حيوان وحشي را انسان متمدن جا زد. اگر اينطور بود، برلوسكوني و بلر و دوستان آمريكائيشان ، از بوش گرفته تا بولتون در مجامع بشري آفتابي مي شدند و خود را عرضه مي كردند!

روزنامه ميرر، هرزه گوي ديگري از دنياي غرب ، خواسته كالاي ديگري از فريب فرهنگ غرب را به خورد مخاطبان خود مي‌دهد و نوشته:

«زيدان مي‌تواند با سربلندي براي هميشه زمين بازي را ترك كند اما، ماتراتزي هرگز. اين مدافع هرگز نمي تواند در چشمانمان نگاه كند.{؟!؟!!؟!!؟}

همه بايد بپذيرند! چطور هولوكاست را همه مي‌پذيرند، اين را هم همه بايد بپذيرند{؟؟؟!؟؟!؟!؟!!؟!؟!!؟!!؟!!؟}

جناب پاپ! آيا به نظر شما، بي شـرم زين الدين است يا ماركو؟!

آيا وقت آن نرسيده است كه كليسا براي اين همه جنايات و تجاوزات و غارتگري ها و هرزه‌گيهاي دولتهاي مسيحي و نمايندگان سياسي و فرهنگي و ورزشي و … آنان صداي اعتراضي بلند كند؟! منطقا پس انداختن وظيفه دور از عقل و حزم و مال انديشي است تا بدانجا كه فردا روزي قنداقه‌هاي غربيان تقاص جنايات پدران و اسلاف زشت كردار خود را بدهند و بي خبران فرياد برآرند كه …

لينک به متن اصلي

به نظر شما بي شرمي، بي‌ادبي، فحاشي، هتاکي، دروغ، فضاحت و بي‌سوادي چقدر بايد دامن‌گير ما بشود تا صدايمان در بيايد؟ چند متر در لجن فروبرويم کافي است تا بگوييم بس است آنچه با ما مي‌کنيد نادرست است؟ ياد جمله برشت مي‌افتم… چرا بايد خبرگزاري يک کشور به خودش اجازه بدهد چنين متن سخيف و مبتذلي بر روي خبرهايش بيايد؟ چرا بايد اينقدر حماقت در کشور ما تبليغ بشود و کسي نتواند صدايش در بيايد و بگويد بس است. چرا اينقدر ساده سفسطه مي‌کنند و کسي صدايش در نمي‌آيد؟ آقا جان گوز به شقيقه چه ربطي دارد؟

از شما که اين پست را مي‌خوانيد تقاضا دارم با رعايت ادب زير خبر ايسنا نظر شخصي خودتان را نيز بنويسيد.

**برتولد برشت مارتین نیمولر مي گويد وقتي هيتلر سراغ کمونيستها آمد من هيچ نگفتم، چون من کمونيست نبودم، وقتي سراغ يهوديان آمد، باز من هيچ نگفتم چون من يهودي نبودم، وقتي . . . باز من هيچ نگفتم، اما امروز سراغ من آمده است و ديگر کسي نمانده است تا چيزِي بگويد.

Balatarin

ساختمان کتابخانه

وبلاگی No Comments »

salaam bar bache haye hossein
salaam bar bache haye hossein
رجوع شود به مطلب قديمي در مورد حضرت رقيه.

ياداوري مي‌کنم که عکس از موبايل‌ جديدم است نه دوربين فوجي نازنين‌ام.

متن جالبي در اين مورد پيدا کردم براي ثبت در تاريخ اينجا کپي‌پيست مي‌کنم

با اين توضيح مبرهن است كه تعداد اشعاري كه به طور مستقل درباره حضرت رقيه(س) سروده شده باشد، بسيار اندك است و نكته ديگر در اين خصوص آن بيشتر اين آثار جنبه مرثيه داشته و از مدح و منقبت، مولوديه و يا اشعاري كه پيرامون كرامات آن حضرت باشد، اثر كمتري مي‌توان جست.

موضوع بسيار پراهميتي كه نبايد ناديده انگاشت رويكرد سخن سرايان معاصر نسبت به درك شخصيت و كشف پيام و ويژگي‌هاي تأمل برانگيز حضرت رقيه(س) است. در اين زمينه آنچه به تحقيق مي‌توان ابراز داشت، عرض ارادتي است كه در آثار و اشعار شاعران چند دهه اخير به نحو بارز و چشمگيري خودنمايي مي‌كند، چنانكه ديوان برخي از شاعران معاصر به بيش از يك مرثيه يا نوحه درباره آن حضرت مزين شده است.

برخي از اشعار داراي فضاسازي و رنگ‌آميزي‌ه اي ويژه‌اي هستند و شاعر با تصويرپردازي‌هاي هنرمندانه كوشش كرده است تا با همآوا شدن و درك دنياي پاك و معصومانه كودك سه ساله اباعبدالله(ع) فضايي ناب و تازه بيافريند، آنچنان كه احساس مي‌شود گويي گذشت زمان اندك اندك موجب شده است تا بشر به توفيق درك شخصيت حضرت رقيه(س) نزديكتر شود.

Balatarin

دايي امشب بازهم مي‌ره

روزگار من 17 Comments »

دايي امشب بازهم مي‌ره. اين دفعه مي‌ره پيش کوين مونيخ بعد مي‌ره امريکا. وقتي داشتيم باهاش خداحافظي مي‌کرديم، توي چشم‌هاش اشک بود! من مي‌فهمم چرا. راستي آدم از اين زندگي چي مي‌خواد… چرا همش‌اش گرفتاره. چرا همش بايد تقلا کنه. آخرش که چي….

تنها جوابي که دارم اينه که زندگي يه کمدي تراژيکه و نسخه‌اي که برايش مي‌شود پيچيد Carpe Diem است. همين.

Balatarin

فکرش را که مي‌کنم سرم درد مي‌گيرد

روزگار من 4 Comments »

به فرصت‌هايي که برايش پيش مي‌آيد، به توانايي‌ها و قابليت‌هايش، به همه زحمت‌هايي که کشيده که فکر مي‌کنم به نظرم کار درستي مي‌کند و به همين دليل به نظرم ناراحتي نبايد وجود داشته باشد. جملات‌اش را تکرار مي‌کند: پيوندهايي هست که دوست ندارد شکسته يا سست شود. مي‌گويم نگران نباش اينها طبيعي است. مي‌پرسد در چند سالگي، جواب من چهل سالگي است و او مي‌گويد باشه اما من 25 سالمه.
و من هم سعي مي‌کنم اطمينان‌اش دهم که تو به خوبي از پس اين سختي بر مي‌آيي. فکر نکنم زياد حرف‌ام را باور کرده باشد اما من کاملا اطمينان دارم.

در راه که مي‌آمدم خوب خوب بودم. حداقل خيلي بهتر از ديشب حتي. امشب مثلا با اميرمسعود خداحافظي کردم. رانندگي را ادامه مي‌دهم، از نوبنياد رد شده‌ام. به ياد روزها گذشته، اين هفت سال گشته، مي‌افتم. اختيارم از دست مي‌رود. اشک در چشمان‌ام جمع شده. سرم تير مي‌کشد. راننده در اين وضع با سرعت بالاي 120 کار خطرناکي است. چندين بار سعي مي‌کنم آگاهانه به خودم آرامش بدهم. صداي ضبظ را بلند بلند مي کنم. مي‌خواند I want to be wild again. هنوز همانطور هستم، عقل منطقي‌ام مي‌گويد که لابد براي خودم دلم مي‌سوزد و بعد لابد براي او. البته درست‌تراين است که بگويم براي خودمان دلم مي‌سوزد. مي‌دانم که اين دلتنگي و فوران احساسات “اصلا رفتار منطقي‌اي نيست اما کاملا طبيعي است!”. مي‌داني، عزيزترين دوست‌ام را تا مدتي نخواهم ديد و اميدوارم اين مدت بيش‌از يک سال نشود.

وقتي سعي مي‌کنم تک تک آن روزها را به خاطر بياورم منقلب مي‌شوم. نمي‌توانم فعلا به يادشان بيافتم. باشد براي فرصتي بهتر. وقتي شادتر بودم. به ياد همه روزهايي که با هم بحث مي‌کرديم. بياد همه چيزهايي که من از تو ياد گرفتم. به ياد همه ساعت‌هايي که سعي کرديم خودمان را بشناسيم. به ياد همه درد دل‌هايي که من برايت مي‌کردم و مشکلات‌ام را مي‌گفتم. به ياد همه درد دل‌هاي سر بسته تو. روزهاي سخت و آسان، زشت و زيبايي گذشت و همانطور که گفتي ما در همه اين مدت موضوعات زيادي داشتيم که مي‌توانستيم به اشتراک بگذاريم و گذاشتيم.

شايد اين هم فرصت من باشد که احساساتي شوم. ياشد… باشد. مگر من دوستي بهتر از اميرمسعود دارم؟ نوشتن‌اينها کمک‌ام مي‌کند. يادت هست؟ مي‌نويسم تا بهتر شوم؟ هاها…

راستي مگر ما چند سال زندگي مي‌کنيم؟ مي‌داني از 18 سالگي تا 25 سالگي مهمترين دوران شکل گيري شخصيت آدم است. نيمه دوم 25 تا 30 هم اين گياه تازه شکل گرفته، محکم مي‌شود. من با همه ناراحتي و دل‌تنگي‌ام، بسيار خوشحالم و راضي. خوشحال‌ام که در تمام اين مدت دوستي مانند اميرمسعود داشته‌ام هميشه همراه، همفکر و راهنما.

اميدوارم موفق باشد. نمي‌دانم چرا اما ته دلم اطميناني دارم که اميرمسعود را نه‌جندان دير خواهم ديد، شاداب و خوشحال. اين مايه دلگرمي من است.

هرجا باشي شاد و سلامت باشي.

Balatarin

ذهنيت گناه

روزگار من 10 Comments »

در اين نوشته سعي کرده‌ام نشان دهم «ذهنيت گناه» در ذهن ايراني امروزي چيست. اينکه جامعه‌اي داريم که فکر و عمل‌اش يکي نيست. دو رويي در آن زياد است. نشانه‌هاي زندگي مدرن و حتي غربي در شهر تهران مي‌بينيم اما ذهنيت سنتي بر ما حاکم است. بين عمل و فکرمان فاصله است و اين باعث مي‌شود به آنچه مي‌کنيم اعتقاد نداشته باشيم و فکر کنيم در حال گناه هستيم. آنچه مي‌کنيم را حق خود نمي‌دانيم و به همين دليل براي احقاق حق‌مان نمي‌ايستيم. مثال‌هاي متعددي آورده‌ام از آنچه در زندگي روزمره مردم تهران مي‌گذرد و سعي کردم ذهنيت گناه را در آنها پيدا کنم. Read the rest of this entry »

Balatarin

?يزيک و ?لس?ه

فني 3 Comments »

خيلي آهسته و خرد خرد دارم کتاب ?يزيک و ?لس?ه Physics & Philosophy/سر جميز ه. جينز/ترجمه علي قلي بياني/انتشارات علمي ?رهنگي/1381 چاپ سوم/ را مي‌خوانم. به ?صل آخر رسيده‌ام. کتاب در مورد رابطه ?لس?ه و ?يزيک به ويژه ?يزيک نو است. چند نکته اساسي در مورد کتاب:

1) به نظر مترجم چيز زيادي از ?لس?ه ?يزيک نو ن?هميده است!

2) ترجمه به شدت به نثر قديمي ?ارسي شبيه است. به شدت لغات عربي نام?هوم است?اده شده است. اصطلاحات ?لس?ي که در دکان‌هاي عطارهاي قديمي بعد از نهار و شام دوبار است?اده مدام مي‌شود، در تمام ?صل‌ها به چشم مي‌خورد. ترجمه‌هاي بسيار وحشت‌ناکي دارد يک مثال ساده‌اش Pattern of Events است که در ص?حه 11 ترجمه کرده «شبکه ترتب حوادث»! با خواندن متن ?ارسي شما چيز زيادي نمي‌?هميد چون ?رايند ?هميدن يک قسمت اساسي دارد و آن ارتباط دادن م?اهيم و با دانسته‌هاي قبلي و ايجاد يک شبکه شباهت‌هاست! آدم‌ها هنگامي مي‌توانند م?اهيم را انتقال دهند که حداقل از کلمات يکساني براي م?اهيم يکسان (مشابه) است?اده کنند. اگر من به گلابي بگويم گيسشيبسشوس! کسي که کتاب من را مي‌خواند هيچ‌چيزي در مورد گلابي ياد نمي‌گيرد حتي اگر من 200 بار گلابي را با همان اسم «گيسشيبسشوس!» به کار برده باشم. مي‌دانم که اصولا اين مشکل ترجمه متون علمي است اما ترجمه اين کتاب واقعا ?اجعه است.

3) نيت مترجم به نظر خير مي‌آيد، کتاب خيلي خوبي را براي ترجمه انتخاب کرده. آنطور که خودش در مقدمه مي‌گويد علت انتخاب اين کتاب اين است که براي ?هميدن مطالب‌اش احتياجي به دانستن اصول ?يزيک نو نيست و خود نويسنده مرحله به مرحله خواننده را با م?اهيم اساسي ?يزيک نو آشنا مي‌کند. بله درست مي‌گويد اما دو مشکل وجود دارد.

اول اينکه ترجمه بسيار بدش ساده‌?همي کتاب را از بين برده است. به طوري که من مجبور شدم با استراتژي خاصي کتاب را بخوانم: از روي بعضي مطالب سريع مي‌گذرم و مي‌دانم که 10 بار خواندش هم م?هومي را برايم القا نمي‌کند و هرجا پاورقي زده اگر انگليسي بود زود کلمه انگليسي را مي‌خوانم و از کلمه داخل متن صر? نظر مي‌کنم. پاوروقي‌هاي توضيحي مترجم را هم اصلا نمي‌خوانم. بشدت روده‌درازي است و گاهي خودش هم اعترا? کرده که متوجه مطلب نشده است و به صحراي کربلا زده!

دوم اينکه با توجه به اينکه متن کتاب در سال 1942 تمام شده بعضي از مطالب کتاب قديمي است و مترجم به نظريات جديد اشاره چنداني نکرده است.

4) ايده‌هاي ?يزيک نو در از بين ر?تن رابطه علت و معلولي (و اصل عليت) بسيار زيباست. تعبيرهاي ?لس?ي آن بسيار اساسي است و همين است که باعث شده ?لس?ه قرن بيستم بشدت از ?يزيک کوانتم و ?يزيک نو متاثر باشد. براي آشنايي با ?يزيک نو و پاسخ دادن به پرسش‌هاي قديمي ?يزيک من کتاب بسيار خوبي است و پرسش‌هاي جديد و جالبي را نيز برايم ايجاد کرده است. شخصا به قسمت‌هاي تئوري ?يزيک‌اي‌ش بيشتر علاقه‌مند هستم و تعبيرهاي جديد ?لس?ي. به نظريات قديمي‌تر ?لس?ه‌دان‌ها زياد اهميت نمي‌دهم. به همين دليل ?صل‌هاي اول کتاب برايم کمي خسته‌کننده بود. در عوض ?صل‌هاي آخر کتاب کاملا هيجان انگيز است.

5) براي خواندن کتاب دانش ?يزيک پايان دبيرستان کا?ي است اما اگر بيشتر با ?يزيک آشنا باشيد بيشتر لذت مي‌بريد.

6) اميدوارم از بدي ترجمه کتاب نترسانده باشم‌تان چون اگر به ?يزيک (نو) يا ?لس?ه علاقه داريد واقعا حي? است که اين کتاب را نخوانيد. من کتاب مشابه‌اش را پيدا نکردم و البته اين اولين کتابي است که در اين زمينه مي‌خوانم. اگر کتاب بهتري سراغ داريد خوشحال مي‌شوم به من هم معر?ي‌اش کنيد.

Balatarin

آوازهاي کودکي‌ام

روزگار من 2 Comments »

آوازهاي کودکي چنان در ذهن آدم مي‌ماند که گويي هيچ‌وقت ?راموش نمي‌شود. گوگوش مي‌خواند چندين و چندين آهنگ… يادم مي‌آيد کوه‌هاي سرسبز جاده چالوس و جاده رشت، رامسر و رودبار.

تو آن کوه بلندي، که سرتاپا غروره، رسيده سربه خورشيد، غريب و بي‌عبوره…

انگار نقش‌ونگارش حک شده باشد. خاطرات محو و عجيب شيريني‌ که هنوز با من است.

به چشم من
به چشم من
تو آن کوهي، پر غروري، بي‌نيازي، با شکوهي، طعم بارون، بوي دريا، رنگ کوهي

مناظر بي‌نظيري که به آن زيبايي هرگز نديده بودم. بکر و سبز.

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS