کارگر

امریکا No Comments »

حقوق کارگر اینجا (امریکا) بسیار بالاست. به عبارت دیگر حقوق معادل یک ساعت کار بسیار بالاتر از خیلی جاهای دنیا مثل ایران یا چین است. برای همین مردم عادی و دانشجویان مثل بنده ترجیح می دهند که کارهایشان را خودشان انجام دهند تا اینکه زنگ بزنند یک نفر بیاید برایشان سرویسی را ارائه کند. مثلا خیلی ها خانه خودشان را خودشان رنگ می کنند یا حتی می سازند.

تا امروز من شیشه ماشین و لنت ماشین را خودم عوض کردم. بقیه کارها را هنوز پیش نیامده یاد بگیرم. یادم هست توی تهران خیلی راحت می رفتم سر کوچه در عرض نیم ساعت کارگر محترم با 9 هزار تومان لنت جدید میگذاشت و عوض اش می کرد. اینجا همین کار شاید بیش از 10 برابر این قیمت داشته باشد.

Balatarin

شکيرا

وبلاگی 3 Comments »

شکيرا رفته ونزوئلا جا براي براي کنسرت پيدا نکرده، کارگردان برنامه‌اش به هوگو (چاوز) نامه نوشته اونم زودي براشون يه جايي توي مرکز هوايي ارتش درست کرده که شکيرا بره قر بده. گفته خودم هم مي‌آم.

Shakira

اين عکس جهاني ما با رفيق چاوز

chavez

فکر کنم اين دفعه چاوز شکيرا رو بغل کنه…

Balatarin

آيدا

وبلاگی, روزمره 4 Comments »

امروز فيلم “آيدا، ديشب باباتو ديدم” را ديدم! من با بخش دوربين 300dاش موافق بودم. البته اگر متهم‌ام کنيد که خيلي نظر بي‌ربطي در مورد يک فيلم سينمايي داده‌ام، زياد هم ناراحت نمي‌شوم چون به نظرم جالب‌ترين بخش فيلم همان 300d بود! به هرحال فيلم بدي نبود. چيزکي داشت از آنچه سينمايي‌ها بهش مي‌گويند حس تعليق اما يک‌جاي فيلم خيلي به نظرم مسخره آمد و آن هم وقتي بود که آيدا و ساناز در ماشين بودند و بعد از بحث در مورد اينکه باباي آيدا رفته رفيق پيدا کرده و چند دور جر و بحث و غصه خوردن، ساناز يک‌باره ماتيک قرمزي از کيف‌اش در آورد و خواست آيدا را آرايش کند و آيدا ناراحت شد و نگداشت. به بيننده القا مي‌کرد که ساناز به آيدا مي‌خواهد بگويد بي‌خيال و بيا خلاف بازي در بياوريم و آرايش کنيم! به نظر خيلي سطحي و بي‌ربط بود.

شهرک اميد هم که فيلم‌برداري‌ها در آن انجام شده بود هم خيلي جالب بود((:

راستي دوچرخه سواري بچه‌هاي شهرک هم به دليل اينکه کارگردان نمي‌توانست حرکت آنها را نشان دهد به طور خيلي مضحکي در يک محوطه کوچک با چرخ زدن دور خودشان انجام مي‌شد. نمي‌دانم براي شما چطور به نظر مي‌آيد اگر 5-6 نفر را در حال دوچرخه سواري ببينيد که فقط در دايره به قطر 3-4 متري دور خودشان مي‌چرخند. خيلي تصنعي بود. فکر کنم قرار نبوده فيلم‌بردار به زحمت بيافتد و کادر را عوض کند.

لابد حکمتي داشته که رسول صدرعاملي، کارگردان‌اش مي‌داند.

Balatarin

ذهنيت گناه

روزگار من 10 Comments »

در اين نوشته سعي کرده‌ام نشان دهم «ذهنيت گناه» در ذهن ايراني امروزي چيست. اينکه جامعه‌اي داريم که فکر و عمل‌اش يکي نيست. دو رويي در آن زياد است. نشانه‌هاي زندگي مدرن و حتي غربي در شهر تهران مي‌بينيم اما ذهنيت سنتي بر ما حاکم است. بين عمل و فکرمان فاصله است و اين باعث مي‌شود به آنچه مي‌کنيم اعتقاد نداشته باشيم و فکر کنيم در حال گناه هستيم. آنچه مي‌کنيم را حق خود نمي‌دانيم و به همين دليل براي احقاق حق‌مان نمي‌ايستيم. مثال‌هاي متعددي آورده‌ام از آنچه در زندگي روزمره مردم تهران مي‌گذرد و سعي کردم ذهنيت گناه را در آنها پيدا کنم. Read the rest of this entry »

Balatarin

عصيان

وبلاگی No Comments »

فکر کنم غول تبتي بود که نوشته بود از قول يک جکي چيزي… از دوتا کارگردان هاليوود که اولي به دومي مي‌رسه مي‌گه من يک موضوع خيلي جديد براي فيلم‌نامه پيدا کردم: “يک روز يک پسري با يه دختري آشنا مي‌شه”
من هم الان يک ايده‌اي به نظرم رسيد
“يه روز يک شغال به يه آهو مي‌رسه….”
اين براي نوشتن در وب‌لاگ خوبه … وقتي صفحه‌هاي وب‌لاگي ذهن‌ات خالي است.

پ.ن: راستي مي‌دونستي من يک وب‌لاگ انگليش راه‌انداخته‌ام؟… نگران نباشيد توي آن بيشتر از اينجا نمي‌نويسم!

Balatarin

پيانيست

جامعه No Comments »

امشب پيانيست را ديدم. آه راست مي‌گن، فيلم ديدن، داستان خواندن و هزار کار جالب ديگه از وقت تلف کردن بهتره. فيلم زيبايي بود. اوه يک جاييش بود که من خيلي کيف کردم از هوش کارگردانش. هاه! اوجايي که با تانک به ساختماني که اشپيلمن توش بود شليک کردند. صدا توي گوش‌اش پيچيد و گوش‌اش کيپ شد. همون صدا روي فيلم آمد. آه خيلي فوق‌العاده بود. گوش کيپ شده و صداهاي عجب غريبي که آدم در اين موقع مي‌شنود. به اين مي‌گن هوش کارگرداني!
يک جنبه ديگر ماجرا اين بود که فيلم برايم زجر آور بود. آه! من از فاشيسم متنفرم چه داخلي باشد چه آلماني! اصلا در حسي نبودم که کشتن آدم‌ها را، آن هم کشتن با چنين بي‌رحمي را، بتوانم ببينم اما خب ديدم. انرژي‌بر است خلاصه و امشب کاملاً‌خسته بودم. اگر يک فيلم کمتر خشن، مثلا فارست‌گامپ را امشب براي اولين بار مي‌ديدم، برايم بهتر بود. اما آه! اين من را شديداً به فکر انداخت. براي همين مي‌گويم که فيلم ديدن خوب است!(:

فکر … فکر… آدمها، همين آدم‌ها اطرافتان. چيزهاي عجيبي نيستند. يک مقداري سلول‌هاي بيولوژيکي که کنار هم کار مي‌کنند. به شدت به مواد شيميايي احتياج دارند تا از آن انرژي توليد کنند. ماشين‌هاي بهينه‌اي هستند. هيچ گرگي نمي‌تواند هم‌جنسان‌اش را در چند قدمي آتش بزند ( يا تکه پاره کند) و بعد بشيند آن کنار غذايش را بخورد. اما در پيانيست ديديم که مي‌شود. بدتر از اين‌ها هم مي‌شود براي انسان متصور بود. چرا؟! چرا مي‌تواند چنين باشد؟! چون همه آنچه به عنوان اخلاق، انسانيت و … مي‌شناسد، تعابير دست‌دومي هستند که از نيازهاي اساسي‌ترش ناشي مي‌شوند. هاه! اين معني تمدن است!! تمدن است که پايه اخلاق، انسانيت و ارزش‌ها است! هاه! بدي‌اش اين است که اگر کمي کنترل شده نباشد، مي‌تواند از درون تمدن، فاشيسم بيرون بيايد. نيازهاي اساسي گرگ‌ها مثل آدمها، عامل اصلي برهم‌کنش‌شان است. يعني اگر گرگ‌ها به هم حمله نمي‌کنند، لابد از چيزي مي‌ترسند يا چيزي شبيه به اين. اين ممکن است يک غريزه‌ي ذاتي يا اکتسابي‌شان باشد.حالا نيازهاي انسان چيست؟ امنيت، غذا و سلامتي و …؟ هاه! وقتي قانع باشي که امنيت داري،‌غذا داري، حق داري کسي را بکشي، قدرت داري، وقتي چنين باشي آيا ديگر دليلي باقي مي‌ماند که آنها را آتش نزني و کنار آتشي که از گوشت انسان‌ها درست کردي غذايت را نخوري؟! آيا دليلي مي‌ماند؟!
باز از خود مي‌پرسم: “پس انسانيت چه؟!”
انسانيت. هاه! بدي انسانيت اين است که جز خصوصيات ذاتي ما حساب نمي‌شود. جز آن چيزهايي است که ياد گرفته‌ايم. آن چيزهايي که ممکن است اگر حواسمان نباشد، فراموش کنيم. همه‌ي ما فراموش کنيم. همه کور شويم، آن وقت است که زنداني را درون زندان مي‌کشيم و حکم مي‌کنيم که اينها لازم بود بميرند، چون بد هستند و ما خوبيم! چون يهودي هستند و ما نيستيم و … هاه! وقتي آرمين از آشويتز تعريف مي‌کرد، از اينکه انسان‌ها چنين سرنوشتي را تجربه کرده‌اند، احساس شرم مي‌کردم.

يادمان باشد. انسانيم. مقداري ماده شيميايي از پايمان در مي‌آورد. مقدار فشار متلاشي‌مان مي‌کند. مقداري قدرت، فاسدمان مي‌کند. يادمان باشد. انسانيم و بهتر است به قرار دادهاي انساني پايبند باشيم. يادمان باشد…

———————-
فکر کنم قطع‌نامه حقوق بشر سازمان ملل را هم براي همين نوشتند و تصويب کردند: که يادمان باشد!

Balatarin

وبلاگی No Comments »

کامت
اين سيستم کامنت گذاري بنده چند روزي هست خراب شده اما قول داده‌اند که به زودي راه بيا?ته… اما امان از اين انقلا‌ب کارگري امريکا…امان! نوشته:

Update (August 31, 12:25 AM EST): The server has been repaired; however, due to the fact that it is Labor Day weekend in the US, I may not be able to reinstall/reconnect the server until Tuesday, September 2 (or possibly September 3). I apologize for the downtime; I will make sure to keep this page updated.

توجه: از ملت غيور و هميشه در صحنه و ?رزندان اسلام و انقلاب که هميشه با گذاشتن کامنت مشت محکمي به دهان استکبار جهاني زده‌اند دعوت مي‌شود نامه بنويسند!

Balatarin

آي سوراخ فوري کجايي؟

وبلاگی, اندیشه, داستان No Comments »

پوسته‌ي خيلي نازکي بود. تا دست مي‌زدي مثل برگ خزون صدا مي‌کرد و خرد مي‌شد. دورتادورش را همين پوسته پوشيده بود. از پشت‌اش همه‌چيز معلوم بود. لااقل اينطور به نظرش مي‌رسيد. البته من که طرف ديگر پوسته هستم نمي‌توانم قضاوت کاملي بکنم. همين‌قدر مي‌دانم که اين پوسته‌ها معمولاً نور را عبور مي‌دهند. کمي خاکستري هستند و مات. البته آنقدر کدر هستند که اشباح را فرشته ببيني يا اينکه آسمان را خالي از ابر و مه.
دست بکار شده بود. راستش اگر پوسته فرو مي‌ريخت و باد سرد به تنش مي‌خورد نمي‌توانست تحمل کند. من که اينطور فکر مي‌کنم؛ شما را نمي‌دانم. اما به نظر من اگر باد سر به تن آدم بخورد، مخصوصاً اگر تابستان باشد و لباس‌هايش هم کم، خيلي آدم را سرحال مي‌آورد. او از اين بيم داشت. حق داشت. پوسته اگر مي‌ريخت خيلي بد مي‌شد. چند روزي بود که شروع کرده بود. اشتباهي، اول‌اش روي پوسته را آب پاشيده بود. نرم شده بود و بالايش کمي به داخل چلگي پيدا کرده بود. حالا ديگر فهميده بود چکار کند. محلول جديدش معرکه بود. محلول نه معجون!
معجون را که به پوسته مي‌پاشيد، زود سفت مي‌شد. عين سنگ، سخت. اوه چقدر خوب به نظر مي‌آمد. احساس قدرت مي‌کرد. حتي ورقه‌هاي آهن هم نمی‌توانند جاي اين معجون را بگيرند. سفت  سفت و خوش ريخت. همان انحناي پوسته را داشت. فقط کمي از خارج زبر به نظر مي‌آمد. اما از داخل هيچ عيبي نداشت. من فکر مي‌کنم حتي رنگ از داخل هم فرق مي‌کرد با رنگ بيرونش. از بيرون که مي‌ديدي، يک زرد نيره و نچندان خوش رنگ بود. از داخل، لابد زرد فسفري به نظر مي‌آمده. خودش را درون اين پوسته‌ي محکم قرار داده بود و از مدت‌ها پيش صداي من را نمي‌شنيد.
بعضي‌ها صداهايي دارند که از درون ديوارها، حصارها و موانع فيزيکي مي‌گذرد. اينها قديسين هستند. آدم‌هاي مهمي هستند. لااقل من هم اگر درون همچين پوسته‌اي بودم، صداي قديسين برايم زيباترين چيز بود. راستش درست نمي‌دانم، پس بهتر است بي‌انصافي نکنم . يک قديس هم آدم است و به اندازه يک آدم بايد احترام داشته باشد. اوه قديس عزيز، من عذر مي‌خواهم. تا امروز من فکر مي‌کردم قديس‌ها فحش نمي‌دهند؛ اما گويا فقط به افراد داخل پوسته فحش نمي‌دهند.
حالا ديگه نور هم به زحمت وارد پوسته‌اش مي‌شد. چراغ روشن کرده بود. خوشحالم که براي مدت‌هاي زيادي چراغ‌اش روشن مي‌ماند. راستش را بخواهيد، او از اين آدم‌هاي ساده‌ي دور و اطرافم نبود. يک آدم ويژه هيچ‌وقت ساده نيست. حتي اگر درون پوسته‌اش باشد. اين آدم‌ها دست کم براي مدت‌هاي چراغ‌شان روشن مي‌ماند. در بدترين شرايط. هنوز محکم هستند، حتي اگر از سستي پوسته‌شان بترسند و ندانند که اشتباه مي‌کنند.
آسمان ديده مي‌شد. زيبا بود. شايد درون پوسته هم روزنه‌اي باز شده باشد. آفتاب گرم است و فقط باد سرد همچنان مي‌وزد. آرزويم اين است که پوسته‌اش را خودش بشکند. فکر نمي‌کنم کار ديگري بشود کرد. لابد زمان راه‌حل خوبي است. هميشه خوب بوده است، البته همراه با کمي تأمل. راستش هيچ وقت نه من همه‌ي حقيقت را گفتم، نه او و نه قديسين. حقيقت دست نيافتني‌تر از آن چيزي است که ادعايمان مي‌شود.
امروز از نزديک پوسته‌اش رد مي‌شدم. کارگرهاش شهرداري مشغول مرتب کردن خيابان بودند. کنار بلوکي که پوسته‌اش در آن قرار دارد، روبه‌روي همان خانه که در آبي دارد. همان جا… کنار محفظه‌ي جعبه‌هاي دور ريختني که براي بازيافت گذاشته بودند، يک پاکت بد رنگ ديدم. رويش نوشته بود: “نفرت فوري، 450 گرم، سريع خشک مي‌شود”

Balatarin

وبلاگی No Comments »

جنبش کيبورد و ماوس به جاي داس و چکش
از صبح ساعت 9 تا همين چند دقيقه‌ي قبل که ساعت 7 شب شد، داشتيم توي شرکت يک جنبش کارگري راه مي‌انداختيم! آخرش هم مثل هميشه چيزي بيشتر از اول صبح نصيب‌مان نشد. جنبش‌هاي کارگري همين هستند ديگه. اين سرمايه‌دارهاي گردن کل?ت هميشه حق مارو هاپولي مي‌کنند(;
اونجا ياد اين جمله از Grim Fandago ا?تاد و شعار دادم:
No More Lies No More Lies…. We’re Bees Not Flies! No More Lies

— اين ftp‌ سرور من کار نمي‌کنه. براي همين هم پابليش ندارم.

Balatarin

وبلاگی No Comments »

سريال ۲۴

— يک سريال واقعاً سريال، واقعاً horror. تمام ات?اقات تنها در يک روز رخ مي‌دهد و کارگردان هر لحظه‌اش را با هنرمندي برايت مي‌شمارد! اوه!

Balatarin
WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS